فریاد زدم دارد می میرد... شاید لااقل به آن پیرمرد رحم کنند و کمکش کنند. یکی از ماموران گفت گاز اشک آور نیانداختیم که سالم بمانید. دوباره برگشتم و دستمالی را جلوی دهانش گرفتم. پسر دیگری هم که لهجه آذری داشت ما را دید و کمک کرد تا او را به یک گریزگاه ببریم. او را کشان کشان به خروجی بردیم اما وقتی رسیدیم او تمام کرده بود...مگر ما زمان انقلاب آدم های خیلی مومنی بودیم؟! ما هم موهایمان را بلند می کردیم موسیقی گوش می دادیم. کارهایی انجام می دادیم که الان بچه های خودمان را از آن نهی می کنیم...
 

باشگاه جوانی برنا/ لیلا باقری
وقتی انقلاب در آستانه پیروزی بود "رحیم مقدم" دانشجوی انستیتوی تبریز بوده و سال 57 که مبارزات علیه رژیم علنی شد، حدود یک سال و اندی بود که به جمع مبارزین پیوسته و فریاد عدالت خواهی را سر می داد. او زمان انقلاب، مهندسی ماشین آلات کشاورزی خوانده اما بعد از انقلاب به دلیل علایق شخصی، علوم سیاسی می خواند و الان بازنشسته صدا و سیما است و 16 سال است که با روزنامه کیهان همکاری می کند.
مقدم (نام خانوادگی کاملش چوخاچی زاده مقدم است) متولد اردبیل است. زمان انقلاب در تبریز درس می خوانده اما خانه اش تهران بوده بنابراین در آن زمان مثلثی بزرگ را طی طریق کرده و در کنار مبارزین سه شهر بزرگ به کار خود ادامه داده است. از او درباره خاطره های مردمی زمان انقلاب می پرسم. هر چند حتی تنفس در هوای انقلاب و مبارزه برای کسانی که پر بودند از دغدغه خاطره است، اما می گوید... زمستان 57 فضای حاکم بر کشور خیلی خاص بود. رعب و وحشت از وجود ساواک که حتی جمع های کوچک را رها نمی کرد. جمعیت ساواک در آن زمان زیاد بود. ساواکی های افتخاری(!) که در ازای اخباری که می دادند پول دریافت می کردند، زیاد بودند. البته بعد از انقلاب به 80-70 درصد آنها چون در جنایات بصورت مستقیم دست نداشتند، بخشودگی خورد. از طرف دیگر مردم تاب سکوت در مقابل جنایات رژیم را نداشتند. باید حرکتی انجام می شد اما برای این حرکت تشکیلات و سازماندهی منظمی وجود نداشت. در حین مبارزه با ساواکی های نفوذی در جمع، باید برای استقامت مردم هم برنامه ریزی می شد. یکی از مسائلی که مردم در زمستان 57 با آن مواجه بودند؛ سوخت رسانی بود. شاه برای فشار وارد کردن به امام(ره) و عقب نشینی مردم از مبارزات خود دستور بستن پالایشگاه ها را داده بود. عده ای با اراده خودشان برای محلات مختلف سوخت رسانی می کردند. مردم با میل خودشان سهمیه بندی انجام داده بودند. همین سهمیه بندی که الان برای انجامش اینقدر مشکل وجود دارد. برای کمک رسانی به مردم و در عین حال حفاظت از خودشان چوب حمل می کردند. گاهی پیش می آمد که حین مبارزه یا کمک رسانی با حمله افراد در خیابان مواجه می شدیم. یک بار که برای کمک های امدادی وانتی را نگه داشتم راننده وانت که یا ساواکی بود یا اعصابش به خاطر این اوضاع به هم ریخته بود چماقش را آورد و افتاد دنبال ما و شروع به فحاشی کرد. یک بار بچه ها برای رساندن نفت به دم در خانه ای رفته بودند که از قبل احتمال می دادیم یکی از اعضای خانه عضو ساواک باشد. از بچه ها خواسته بودیم در عین حال که موظب حرکات او هستند از جمع طردش نکنند شاید صحبتها روی او تاثیر گذار باشد و از طرف دیگر تحرکات او را ببینیم و رودست نخوریم. وقتی چند تا از بچه ها برای دادن سهمیه نفت آنها می روند، آن شخص با دیدن گروه چوب بدست، ترسیده و متوجه گالن نفت نشده و از راه پشت بام فرار کرده بود. بچه ها چون می دانستند عاقبت به کجا می رود به مسئول گروه که روحانی جوانی بود، اطلاع دادند. مسئولمان گفت با او کاری نداشته باشید. بگذارید بفهمد که ما او را شناختیم اما کاری با او نداریم شاید خودش بیاید و اظهار ندامت کند. همین اتفاق هم افتاد. بعد از دو هفته غیبت در جلسه های گروهی که در آن عضو بود، برگشت و خودش را معرفی کرده و گفته بود: ترس و فرار در آن روز در ذهن من شتابی ایجاد کرد و متوجه شدم که این تلاش برای حفظ سلطنت بی فایده است و نمی توان در برابر مردم ایستاد. از فعالیتهای دانشجویی‌تان چه خاطر ای دارید؟ من مجبور به طی کردن مثلث بزرگی بودم و در این طی طریق با خودم اعلامیه ها و کتاب های دکتر شریعتی و مطهری را حمل می کردم. آن زمان چون دستگاه زیراکس نبود با دانشجویان قابل اعتماد در اتاق ها می نشستیم و هر کسی 40-30 اعلامیه را رونویسی می کرد و بعد برای توزیع می بردیم. قرار بود تعدادی اعلامیه و کتاب های دکتر شریعتی و قاضی طباطبایی را در اردبیل توزیع کنم. درست زمان تظاهرات و درگیری به شهر رسیدم. در میدان امام خمینی اردبیل راهپیمایان با حضور ماموران متفرق شدند و در بازار پنهان شدند. من هم چون با بازار آشنا بودم، رفتم توی بازار. اعلامیه ها را در پاچه شلوارم دوخته و می ترسیدم لو برود. وارد بازار شدم و وقتی می خواستم با شتاب از گریزگاهی بیرون بزنم، دیدم پاسبان ها روی زمین نشسته اند و عکس خری را با زغال نقاشی می کنند و می خواهند عمامه ای را، برای توهین، روی سرش بکشند. وقتی نفس زنان داشتم رد می شدم با دیدن این صحنه میخ کوب شدم. آنها هم با دیدن من در عمل انجام شده قرار گرفته بودند و نمی توانستند مرا رها کنند. گفتند: بیا جلو. رفتم. کمی پرس و جو کردند. اسمت چیست و بچه کجایی و ... بعد یکی از آنها شروع به گشتن لباس من کرد. قبل از اینکه به اعلامیه ها برسد دستش را به سمت چپ کت من زد. هزار تومانی نویی از جیبم بود بیرون کشید. روی پول عکس شاه بود. شروع کرد به فحش دادن که شماها عکس و پولش را روی قلبتان می گذارید بعد به او فحش می دهید؟! بعد سیلی محکمی به صورتم زد. من در تهران و تبریز بارها از مامورها کتک خورده بودم اما این یکی خیلی محکم بود. در هر صورت آنقدر سرد و گرم چشیده بودم که گریه نکنم. در همان حین پیرزن محجوبی از سر گذر در حال عبور بود و بادیدن این صحنه نگاه خشمناکی به ماموران کرد و بعد با ترحم رو به من گفت: الهی مادرت بمیرد! ببین به چه وضعی افتادی! با گفتن این جمله پیرزن، شروع کردم به گریه کردن. حرف پیرزن و فضایی که بوجود آورده بود ماموران را تحت تاثیر قرار داد و از ادامه گشتنم منصرف شدند. اگر اعلامیه ها را پیدا می کردند با توجه به اینکه من در آن روزها به تهران و تبریز هم رفت و آمد داشتم مشکلاتی بوجود می آمد که به این راحتی ها خلاص نمی شدم... از روزهای قبل از ورود امام(ره) هم خاطره ای دارید؟ یکی از ایده های جالبی که در آن زمان شکل گرفت گل گذاشتن در لوله تفنگ سربازها بود. مردم تلاش می کردند ارتش را جذب کنند آنها هم منتظر فرصتی بودند تا به مردم بپیوندند. بعضی از سربازان گل ها را برمی داشتند، بعضی ها هم اعتقادات ذاتی شان نمی گذاشت گل را بر دارند و گریه می کردند. اما اکثراً به گل نگاه می کردند و چشمانشان پر از اشک می شد. یک روز قبل از آمدن امام، ایشان فرمان به بیرون ماندن و خانه نرفتن مردم داده بودند. امکان شبیخون زدن به خانه ها و هجوم ساواک به منازل برای گرفتن سران مبارز بود. آن شب، وقتی هوا هنوز تاریک نشده بود، جلوی در دانشگاه درگیری شدت گرفت. ارتش به شدت مستاصل شده بود. تیرهای هوایی کم شد و کم کم به در و دیوار و تجمعات شلیک می شد. خیلی از دانشجویان شهید شدند و ماموران عده زیادی را وادار به رفتن داخل دانشگاه کردند و در را قفل و زنجیر کردند. اما آن عده ای که بیرون مانده بودند دوباره گرد هم جمع شدند و شروع به شعار دادن کردند. آذری زبان ها، پای خود را محکم روی زمین می کوبیدند و شعار می دادند. من خواستم به سمت دیگر خیابان بروم که یکی از سربازان توسط نیروهای خودشان هدف گرفته شد. مردم تلاش کردند سرباز را نجات دهند. من به سمت او رفتم اما سربازی که 30 متر با او فاصله داشت، دفعه اول ایست داد اما وقتی من نزدیک سرباز مجروح رفتم سربازی که ایست داده بود جلو آمد و زیر بغلش را گرفت گفت: کمک کن ببریمش! خاطره تلخی هم دارید؟ در آن دوره تلخی زیاد بود. بچه هایی که با زبان روزه می رفتند و فقط جنازه هایشان برمی گشت. اما وقتی مفاهیم والای شهادت به صورت جزوه می رسید، سبک می شدیم و... طبیعتا وقتی آن تلخی ها و خون ریختن ها به ثمر رسید، ماندگار نشد آن تلخی ها. البته در ورای این خون ریختن ها "رویش" بود. آمریکا می خواست ما را ژاندارم منطقه کند به این معنا که قدرتمند شویم، شاه در خاور میانه مشکل نداشته باشد، فلسطین کاملا اشغال شود... آمریکا قرار بود انرژی هسته ای هم به ایران بدهد اما نه برای کمک به مستضعفین، برای کمک به اسرائیل. این ظرفیت در صدام نبود چون در شاه دیده بودند قرار بود ایران ژاندارم شود. اما مردم فقط با حضور همه جانبه، تظارهرات و سردادن شعار، گل دادن و اسلحه گرفتن و شهید دادن پیروز شدند. رژیمی را از بین بردیم که با پایان رسیدن پادشاهی اش به چالش افتادن آمریکا شروع شد. شاید بهترین دوستانمان را از دست دادیم اما پشت همه اینها رویش به وجود آمد. یک بار در بازار تبریز بعد از درگیری، عده ای پیرزن و پیرمرد داخل بازار پناه بردند. کسانی که اهل تبریز بودند و آشنا به راههای گریز، فرار کردند. اما من و چند نفر دیگر که داخل بازار پراکنده شده بودند، گرفتار شدیم. ماموران دریچه های سقف بازار را که تمام تردد هوا از آنجا صورت می گیرد، بستند و تعدادی هم داخل بازار گاز اشک آور انداختند. پیرمردی در اثر گاز اشک آور روی زمین افتاده بود و به شدت سرفه می کرد. جلوی در رفتم و فریاد زدم دارد می میرد... شاید لااقل به آن پیرمرد رحم کنند و کمکش کنند. یکی از ماموران گفت گاز اشک آور نیانداختیم که سالم بمانید. دوباره برگشتم و دستمالی را جلوی دهانش گرفتم. پسر دیگری هم که لهجه آذری داشت ما را دید و کمک کرد تا او را به یک گریزگاه ببریم. او را کشان کشان به خروجی بردیم اما وقتی رسیدیم او تمام کرده بود. اگر جوانان الان در بهمن 57 بودند چه می کردند؟ در آن زمان ما دسترسی کافی به اطلاعات نداشتیم. اما جوانان الان چون اطلاعات و مطالعه شان بیشتر است اگر آن زمان حضور داشتند شاید بهتر از ما هم عمل می کردند. ما رژیم قبلی را دیده بودیم مسائل را می دیدیم اما نمی توانستیم همه را حلاجی کنیم. دسترسی به اطلاعات هم پایین بود. سیستم امنیتی پلیس خیلی قوی و فشرده بود. از آمریا کسانی به آنها تعلیم می دادند و آنها در عمل درس پس می دا ند. اطلاعات موثر است. امام(ره) از خیلی از مسائل آگاه بود اما تا آگاهی مردم بالا نمی رفت، نمی توانست آن چیزی ر اکه خودش می داند علنی کند. ما آن زمان فقط دغدغه داشتیم. جوانان الان هم اگر جنگی شود، همین ها که شاید به خاطر ظاهرشان مورد قبول نباشند، فطرتشان زودتر بیدار می شود و عمل می کنند. مگر ما زمان انقلاب آدم های خیلی مومنی بودیم. ما هم موهایمان را بلند می کردیم موسیقی گوش می دادیم. کارهایی انجام می دادیم که الان بچه های خودمان را از آن نهی می کنیم. فطرت ما مسلمان ها خصوصا ایرانی ها در زمان خودش قلیان می کند. باید از مسئولین بخواهیم که برنامه ریزی درستی برای فرهنگ داشته باشند. وقتی تکنولوژی وارد کشور می شود فرهنگش را هم وارد کنند. باید در مبارزه با تهاجم فرهنگی وحدت نظر وجود داشته باشد. چه چیزی باعث اتحاد بین اقشار مختلف شد؟ همه به این نتیجه رسیده بودند شاه نباشد. انقلاب در مقابل رژیمی صورت گرفت که هیچ کسی قبولش نداشت. چه با حجاب، چه بی حجاب چه طلبه و چه دانشجو، همه متفق القول گفتند که شاه دیگر نباید باشد. همه در کنار هم تظاهرات کردند و شعار دادند. نمی توان گفت که چون در این زمینه عقیده مشترکی داشتند باید در تمام زمینه ها و ابعاد فکری هم وحدت نظر داشته باشند. بالتبع وقتی انقلاب پیروز شد به علت وجود سلیقه های مختلف در امر کشورداری کم کم هرکسی به سمتی کشیده شد و سلیقه ها تشکیلاتی شدند و حزب ها بوجود آمدند. هر حزب و تشکل تلاش می کند مردم را با خود همفکر و همسو کنند و این یعنی رقابت. رقابت هم عامل پیشرفت است. اما رقابتی که با کینه توزی نباشد. کینه توزی یعنی فروکش کردن نظام و افتادن به دست غیر خودی ها. دیدیم که نتیجه کینه ورزی چه شد. در آن دوران منافقین گروهی را تشکیل داده و ادعای کشور داری داشتند. اما وقتی نتوانستند در دل مردم جا باز کنند، شروع کردند به کینه توزی، ترور و ... کسانی که با اخلاص کار می کنند حتی اگر مخالف گروهی دیگر باشند همواره روی قربیل انقلاب می مانند. اما کسانی که ناسالم هستند مطمئنا دچار ریزش می شوند. مثل حزب توده ، دموکرات، منافقین...الان به مرحله ای رسیدیم که با وجود سلیقه های مختلف هرگاه مسئله ای پیش آمده و این احساس پیش می آ ید که گروهی می خواهند از دایره نظام خارج شوند، فورا سران آنها اعلام می کنند که نمی خواهند از دایره نظام خارج شوند. پیش رهبر می روند، حرفشان را می زنند و اوضاع را التیام می بخشند. الان اتحاد کمکرنگ تر شده؟ نه اتحاد کمرنگ نشده. اوایل انقلاب هم که 100 درصد مردم به نظام رای ندادند. چیزی حدود دو درصد مخالف بودند. الان هم مخالفان بیشتر نشدند، فقط عده ای گله دارند که بر می گردد به عملکرد دولت ها. بنابراین باز هم این مساله به خود مردم بر می گردد و آنها سعی می کنند در دور بعدی به کسانی رای دهند که نظریات و خواسته های آنان را تامین کنند. در انتخابات باید سنجیده عمل کنیم. به خیلی از افراد نباید پذیرش داده شود. باید الگوهایمان را حفظ کنیم شخصیت هایی مثل مطهری و شریعتی باید حفظ شوند. نباید به همین راحتی فراموششان کنیم و حتی با کمال بی انصافی آنها را مطرود اعلام کنیم. استارت اولیه انقلاب را امام(ره) زد و شریعتی با کتابهایش در بین دانشجویان شور ایجاد کرد. درست است شریعتی اشکالاتی داشت اما خیلی مظلوم واقع شد. بعضی از آقایان فکر کردند اگر خودشان را به شریعتی بچسبانند موفق می شوند. در مقاطعی موفق هم شدند اما الان نه تنها از شریعتی عبور کردند و بلکه برای او سالمرگ فکری هم می گیردند. باید مراقب باشیم عده ای که از شریعتی، سخنان امام(ره) و ... عبور کردند و نان به نرخ روز می‌خورند اجازه ورود نگیرند. الان که زمان انتخابات است کسانی که اطلاعات دارند وظیفه اطلاع رسانی شان را انجام دهند. وبلاگ ها را فعال کنند. فرضا این چند نفری که کاندید شدند و شعار دین مداری و مردم سالاری و... می دهند در فلان تاریخ چه کار کردند و سابقه شان چیست...

و این ها گوشه ای از دغدغه این مرد کهنه کار و راوی تاریخ بود که سوغاتی شد برای باشگاه جوانی برنا؛ خدا هم او و هم همه همرزمانش را که انقلاب و تنفس ما در جمهوری اسلامی ایران، مدیون آنهاست، حفظ کند.

منبع:سایت http://www.bornanews.com/
X