دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 6140
تعداد نوشته ها : 13
تعداد نظرات : 2
Rss
طراح قالب

به کوشش محسن کاظمی
اواسط دی ماه تمام اعضای حزب ملل اسلامی به زندان پادگان جمشیدیه منتقل شدند ، این زندان از امکانات و فضای بهتری چون سالن بزرگ ، تخت های دو یا سه طبقه ، پتو و بخاری برخوردار بود .
جمشیدیه دارای دو زندان یکی مخصوص افسرها و دیگری برای سربازها بود ، ما را به زندان سربازها برده و محبوس کردند ، البته اعضای کادر مرکزی را به اتاق جداگانه ای بردند ، زمستان آن سال در آنجا برای ما بسیار خاطره انگیز بود ، بیشتر موقع به خاطر سردی هوا بخاری ها روشن بود ، سوخت بخاری ها در آن زمان زغال سنگ بود ، از این رو گرمای آن با دردسرهایی همراه بود .
به خاطر دارم برای ریختن زغال سنگ به درون بخاری باید در آن را باز می کردیم ، با باز شدن در بخاری دود زیادی داخل اتاق را می گرفت ، برای فرار از این دود پنجره را باز می کردیم و چون لوله بخاری در حیاط بود با باز شدن پنجره دود مضاعف از حیاط به داخل اتاق می آمد ، خلاصه ما سر راه اندازی و گرم نگه داشتن بخاری خیلی دردسر می کشیدیم .
رژیم شاه که تا آن روز از انتشار خبر دستگیری افراد حزب ملل اسلامی خودداری کرده بود ، پس از چند روز از انتقال ما به زندان جمشیدیه و در اوایل بهمن ماه در سطح وسیع با اطلاعات صحیح و غلط شروع به افشای جنجالی خبر کشف و دستگیری اعضای حزب کرد .
رژیم می کوشید با تحت تأثیر قرار دادن افکار عمومی آنها را آماده دریافت اخبار محاکمه در دادگاه کند ، به طریقی که احساسات و عواطف عمومی جریحه دار و بر ضد رژیم نشود ، به عبارتی با این تهاجم خبری سعی می کرد اقدام ظالمانه بعدی خود را توجیه کند .
انعکاس پر هیاهو و گسترده این اخبار ، عکس العمل ها و واکنش های متفاوتی در بر داشت ، برخی ما را منتسب به اخوان المسلمین در مصر و برخی هم منتسب به شوروی و کمونیست ها کردند ، آنها که ما را می شناختند و از ماهیت اسلامی افراد خبر داشتند جریان حزب ملل اسلامی را الهام گرفته از جمعیت فداییان اسلام و یا منشعب از آن دانستند .
در این میان موج تبلیغات علیه حزب موجب نگرانی مضاعف خانواده ها شد ، به ترتیبی که اغلب خانواده ها از زنده ماندن بچه های خود قطع امید کردند ، پدرم بعدها تعریف می کرد : " دیدم مقابل دکه روزنامه فروشی مردم جمع هستند ، جلو رفتم اهالی محل همه به من نگاه می کردند ، وقتی عکست را روی صفحه اول روزنامه دیدم بند دلم پاره شد و رنگ از رویم پرید ، با اضطراب و ترس پیش مادرت آمدم و گفتم که احمد را تیر باران می کنند ، احمد از دست رفت ... "
با این که رژیم چهره ای خطرناک ، مخدوش و تروریستی از حزب ترسیم کرده بود ، ولی به خاطر شرایط و فضای زندان جمشیدیه ، مأمورین با احترام بیشتری برخورد می کردند ، مأمورین و زندانبان های این زندان از مأمورین ساواک و شهربانی نبودند ، بلکه از دژبان های پادگان جمشیدیه بودند .
ما بعد از مدتی ارتباط خوب و محترمانه ای با آنها یافتیم و در صدد این بودند که به نحوی به ما کمک کنند ، تهیه و خرید مایحتاج زندانیان یکی از این کمک ها بود ، حتی در برخی اوقات استواری به نام مظفری در صفوف نماز جماعت زندانیان دیده می شد .
وضعیت غذایی این زندان از زندان شهربانی بهتر بود ، اگر کسی بیمار می شد خودمان او را تیمار و تر و خشک می کردیم ، البته اطلاعات پزشکی آقای محمد پیران(1) و مهارت او در تزریقات و پانسمان در این زمینه خیلی کارساز بود .
برنامه های مذهبی ، جلسات بحث دینی ، مباحث تشکیلاتی ، کلاس تفسیر قرآن ، مراسم دعا و مناجات در زندان جمشیدیه دنبال می شد و روز به روز به اعتقاد و غنای اندیشه و تفکر ما می افزود .
در این نشست ها ، انگیزه ما برای دفاع اسلامی و عزت بخش در دادگاه های پیش رو و امید به مبارزه در آینده تقویت می شد و در این میان نقش آقای محمد جواد حجتی کرمانی برای تعیین چارچوب دفاع و رفع شبهات بسیار سازنده و کارگشا بود .
در مراسم عزاداری برای خود برنامه مرثیه سرایی و سینه زنی می گذاشتیم ، در یکی از این مراسم هیئت 8 نفره اتاق ما سینه زنان و نوحه گویان از اتاقی به اتاق دیگر می رفت ، گاهی این نوحه ها حالت سیاسی هم پیدا می کرد ، مانند :
اگر ز حزب مللی ، بگو تو با صوت جلی علی ، علی ، علی ، علی "
و دیگران تکرار می کردند : " علی ، علی ، علی ، علی . "
در مراسم دعای کمیل شب های جمعه چند نفر از دوستان از جمله محسن حاجی مهدی ، اکبر صلاحمند و محمد باقر صنوبری با صدای خوش مداحی می کردند ، البته اجرای برنامه های مذهبی و مراسم سنتی در جای خود برگزار می شد و هیچ یک مانعی برای برنامه های تفریحی و سرگرمی و شوخی نبود .
وجود این برنامه ها در انبساط خاطر و سر زندگی حال و روح بچه ها خیلی تأثیر داشت ، به خاطر دارم که در همین زمینه گاهی دوستان در مواجهه با من با هماهنگی از قبل و به شوخی همخوانی می کردند : زمین شوره زار سنبل نیاره سر احمد کچل مو در نیاره
پرچم کشور در آن زمان که دارای سه رنگ سبز ، سفید و قرمز و نقش شیر و خورشید بود برای نظامیان از احترام خاصی برخوردار بود و اهانت کنندگان به آن به شدیدترین وجه تنبیه می شدند ، با این وصف روزی در دست یکی از دوستان پارچه بزرگی دیدم که به جای دستمال استفاده می کرد ، دقت کردم و دیدم که پرچم است ، با مشاهده این صحنه خنده ام گرفت ، پرسیدم : " که از کجا گیر آورده ای ؟ " ، گفت : " که از گروه ارکستر پادگان کش رفته ام ! "
برای رفتن به حمام و دستشویی در زندان مقررات خاصی وجود داشت ، گاهی در این زمینه با مشکلاتی مواجه می شدیم ، از قبیل این که برای رفتن به حمام باید از کوچه ای از مأمورین می گذشتیم ، حدود 5 ماه به ما داروی نظافت ندادند ، روزی من به سروانی که رئیس زندان ما و نیز رهبر گروه ارکستر پادگان بود گفتم که ما به دارو احتیاج داریم . او گفت که به خود تیمسار بگو . من منتظر فرصتی بودم تا موضوع را به تیمسار خردور ( تیمسار خردور معاون دژبان مرکز ایران ) بگویم .
یک روز تیمسار خردور برای بازرسی و بازدید از قسمت های مختلف زندان آمد ، وقتی وارد حمام شد من در سر بینه مشغول کندن لباس هایم بودم ، جلو او ایستادم و گفتم : " تیمسار ما مسلمانیم و نیاز به نظافت داریم ، دستور دهید داروی نظافت به ما بدهند . "
نمی دانم با چه لحنی این جمله را گفتم که به او خیلی برخورد ، ناگهان سیلی محکمی به گوش من نواخت و تا من به خود بیایم از آنجا دور شد ، من چند فحش به او دادم و از برخوردش خیلی ناراحت شدم ، صورتم برافروزخته و رگه های شقیقه ام برجسته شد ، اگر کمی صبر کرده بود شاید با ضربه مشتی او را می کشتم .
در آن لحظه عصبانیت من حدی نداشت ، اگر لباس به تن داشتم حتماً دنبالش می دویدم و حسابش را می رسیدم ، وارد حمام شدم ، دوستان که عصبانیت و برافروختگی مرا دیدند علت را پرسیدند و من جریان را برای آنها گفتم .
آنها نیز خیلی ناراحت و عصبانی شدند ، قرار شد که بعد از حمام داخل اتاق تصمیم مقتضی برای این جسارت تیمسار بگیریم و با او برخورد کنیم ، از حمام که بیرون آمدم چند سرباز دژبان جلو مرا گرفته و با خود بردند ، بین راه می اندیشیدم که اگر با خردور مواجه شدم چگونه انتقام بگیرم .
به اتاقی وارد شدیم که تیسمار خردور در آن نشسته بود ، دو نفر سرهنگ نیز در دو طرف او بودند ، قبل از این که من حرفی بزنم ، تیمسار گفت : " آقای احمد احمد ! " گفتم : " بله ! " گفت : " من اشتباه کردم ، یک لحظه عصبانی شدم و تو گوش شما زدم ، از شما معذرت می خواهم ، خب شما هم نباید آن جمله را در مقابل جمع به من می گفتی ! "
با این جملات تیمسار کمی از خشمم فروکش کرد ، گفتم : " جناب تیمسار ! جای معذرت خواهی و بخشش نیست ، بین من و شما مسئله بخشش مطرح نیست ، ما مسلمانیم و 5 ماه است که نظافت نکرده ایم . " گفت : " من هم مسلمانم ، همین امسال زیارت خانه خدا بودم ، اگر نمی بخشی قصاص کن ! "
با این جمله آن دو نفر سرهنگ جا خوردند و رنگشان پرید ، کمی در جای خود جابجا شدند ، گویا می ترسیدند که من به واقع سیلی او را تلافی کنم ، من هم وقتی موضع نرم تیمسار را دیدم با این که باورم نمی شد در دستگاه رژیم کسی با این مقام و درجه چنین برخوردی کند خشم و عصبانیت خود را فرو نشاندم و گفتم : " بخشیدم . "
وقتی از اتاق تیمسار بیرون آمدم ، بچه ها را در حال غیر عادی دیدم ، گویا در وضعیت آماده باش به سر می بردند و هر لحظه انتظار درگیری و نزاع را می کشیدند تا به دفاع از من وارد جریان شوند .
بین آنها همهمه بود ، آقای حجتی کرمانی جلو آمد و پرسید : " احمد چی شده ؟ " ماجرا را از لحظه سیلی خوردن تا طلب بخشش تیمسار خردور یا قصاص او توضیح دادم ، هنوز ناراحتی در چهره بچه ها نمایان بود ، آقای حجتی کرمانی پرسید : " آخر چه ؟ بخشیدی ؟ " گفتم : " بله ." بعد او رو به همه کرد و گفت : " احمد کار خوبی کرده ، مسلمانی رفته آنجا و چنین اتفاقی افتاده است ، درست است که اهانتی به همه ما شده اما وقتی که خود احمد بخشیده بخشش او برای ما محترم است ."
برخی از دوستان نسبت به بخشش من معترض بودند ، اما آقای حجتی گفت : " اثر تبلیغی و ارشادی کار احمد بیشتر است . "
برای تفریح و سرگرمی بیشتر به ورزش می پرداختیم ، ورزش از برنامه های همیشگی ما بود ، چه به صورت انفرادی و چه جمعی . گاهی داخل اتاق چند تشک روی هم می انداختیم و بعد بچه ها را به کشتی دعوت می کردیم .
کسب اخبار در این زندان بیشتر از طریق افرادی بود که به ملاقات ما می آمدند ، برای مثال مادرم در یکی از ملاقات ها می گفت : " احمد درباره شما می گویند که گروه مسلحانه هستید و می خواستید با شاه بجنگید ، این حرف ها راست است ؟ "
به این ترتیب ما از مواضع مردم و گروه های بیرون از زندان نسبت به خودمان آگاه می شدیم ، بعد از وقت ملاقات دور هم جمع می شدیم و صحبت های شنیده را کنار هم گذاشته و آنها را تحلیل می کردیم .
دهه آخر ماه مبارک رمضان آن سال را در زندان جمشیدیه سپری کردیم ، شرایط این زندان برای روزه گرفتن بهتر از زندان شهربانی بود ، آنها به جای نهار افطاری و به جای شام سحری غذای گرم می دادند . (2)
در شب های ماه رمضان چه در شهربانی و چه در جمشیدیه به همت دوستان جلسات مذهبی و تفسیر قرآن برقرار بود ، بچه ها دور هم می نشستند و هر چه از آیات قرآن .می فهمیدند بیان می کردند و آن را به بحث می گذاشتند .
آقای حجتی کرمانی بیشتر این جلسات را هدایت می کرد ، به یاد دارم که سوره حجرات از سوره هایی بود که در این شب ها مفصل تفسیر می شد ، شب های قدر را نیز دوستان با شکوه خاصی برگزار می کردند و آنچنان خالصانه سر بندگی به خاک می ساییدند که برای من فراموش شدنی نیست .
در این زندان بود که موفق شدم آقای سید محمد کاظم موسوی بجنوردی (3) رهبر حزب را ببینم ، وقتی او را دیدم باورم نمی شد که چنین فرد جوانی تئوریسین و نظریه پرداز ، رهبر و خط دهنده اصلی حزب باشد و با آن سن کم و جوانش چنین تشکیلات پر رمز و رازی را پایه گذاری کند ، برای من افکار بلند و متعالی او همیشه قابل احترام بوده و هست .
او در زندان فاصله ای بین خود و دیگران نمی گذاشت و مانند بقیه در کارها و نظافت زندان مشارکت می کرد ، البته او بیشتر وقت خود را صرف مطالعه و بحث های نظری می کرد ، با این رویه بعدها توانست در بحث ها و مناظره ها بر مارکسیست ها برتری یابد .
پاورقی ها ________________________

پیران ، فردی با عزت نفس زیاد بود که با وجود سابقه 13 سال زندان و مبارزه علیه طاغوت بدون هیچ ادعایی دنبال شغل معلمی به شهرستان همدان رفت ، و در سال 1379 به عنوان نماینده مردم رزن همدان به مجلس شورای اسلامی راه یافت .


در 16 سالگی پس از مطالعه مجموعه ای از کتاب های تاریخی ، اجتماعی و سیاسی نظریه انقلاب مسلحانه و تشکیل حکومت اسلامی را در ذهن خود شکل می دهد و به دنبال آن جلسات آموزش علوم سیاسی و تفسیر وقایع روز را بر پا می کند ، او در سال 1339 به ایران آمد و دروس حوزوی را در مدرسه سپهسالار ( مدرسه عالی شهید مطهری ) پی گرفت .
موسوی بجنوردی در تهران برنامه های سیاسی خود را با تشکیل محفل جدیدی از دوستان پی گرفت و در اواخر سال 1340 نخستین هسته های حزب ملل اسلامی را با هدف براندازی رژیم سلطنتی و تشکیل حکومت اسلامی پی ریزی کرد ، او توانست در مرحله ازدیاد و تعلیم با کمک دوستان و اعضای اولیه حزب جوانان مسلمان و معتقدی را جذب کند .
موسوی بجنوردی پس از کشف غیر منتظره حزب توسط عوامل رژیم با تنی چند از یاران خود به کوههای دارآباد پناه می برد ، اما پس از تعقیب ساواک در محاصره قرار گرفته و دستگیر شد ، او در دادگاه بدوی و تجدید نظر به اعدام محکوم شد ، ولی با وساطت آیت الله حکیم محکومیت وی با یک درجه تخفیف به حبس ابد تبدیل شد ، او در زندان همواره از هر فرصتی برای غنای اندیشه خود بهره جست و کتب فلسفی ، سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی بسیاری را مطالعه کرد .
بجنوردی در زندان کتاب " اقتصادنا " اثر شهید سید محمد باقر صدر را ترجمه کرد ، وی در زندان به جهت دانش و اشرافی که نسبت به مسائل اسلامی و سیاسی پیدا کرده بود در مناظره های سنگین با گروه های مختلف شرکت می کرد و توانست افراد زیادی را از انحراف به مارکسیسم نجات دهد ، وی با پیروزی انقلاب اسلامی از زندان آزاد شد و پس از تشکیل حزب جمهوری اسلامی به عضویت کمیته مرکزی حزب انتخاب شد .
موسوی بجنوردی در سال 1358 با حکم مرحوم بازرگان و پس از تأیید حضرت امام (ره) به استانداری اصفهان منصوب شد ، پس از مدتی به اولین دوره مجلس شورای اسلامی راه یافت ، پس از این دوره ، مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی را تأž

 

خاطرات احمد احمد

«زندان جمشیدیه»

قسمت پانزدهم

به کوشش محسن کاظمی
اواسط دی ماه تمام اعضای حزب ملل اسلامی به زندان پادگان جمشیدیه منتقل شدند ، این زندان از امکانات و فضای بهتری چون سالن بزرگ ، تخت های دو یا سه طبقه ، پتو و بخاری برخوردار بود .
جمشیدیه دارای دو زندان یکی مخصوص افسرها و دیگری برای سربازها بود ، ما را به زندان سربازها برده و محبوس کردند ، البته اعضای کادر مرکزی را به اتاق جداگانه ای بردند ، زمستان آن سال در آنجا برای ما بسیار خاطره انگیز بود ، بیشتر موقع به خاطر سردی هوا بخاری ها روشن بود ، سوخت بخاری ها در آن زمان زغال سنگ بود ، از این رو گرمای آن با دردسرهایی همراه بود .
به خاطر دارم برای ریختن زغال سنگ به درون بخاری باید در آن را باز می کردیم ، با باز شدن در بخاری دود زیادی داخل اتاق را می گرفت ، برای فرار از این دود پنجره را باز می کردیم و چون لوله بخاری در حیاط بود با باز شدن پنجره دود مضاعف از حیاط به داخل اتاق می آمد ، خلاصه ما سر راه اندازی و گرم نگه داشتن بخاری خیلی دردسر می کشیدیم .
رژیم شاه که تا آن روز از انتشار خبر دستگیری افراد حزب ملل اسلامی خودداری کرده بود ، پس از چند روز از انتقال ما به زندان جمشیدیه و در اوایل بهمن ماه در سطح وسیع با اطلاعات صحیح و غلط شروع به افشای جنجالی خبر کشف و دستگیری اعضای حزب کرد .
رژیم می کوشید با تحت تأثیر قرار دادن افکار عمومی آنها را آماده دریافت اخبار محاکمه در دادگاه کند ، به طریقی که احساسات و عواطف عمومی جریحه دار و بر ضد رژیم نشود ، به عبارتی با این تهاجم خبری سعی می کرد اقدام ظالمانه بعدی خود را توجیه کند .
انعکاس پر هیاهو و گسترده این اخبار ، عکس العمل ها و واکنش های متفاوتی در بر داشت ، برخی ما را منتسب به اخوان المسلمین در مصر و برخی هم منتسب به شوروی و کمونیست ها کردند ، آنها که ما را می شناختند و از ماهیت اسلامی افراد خبر داشتند جریان حزب ملل اسلامی را الهام گرفته از جمعیت فداییان اسلام و یا منشعب از آن دانستند .
در این میان موج تبلیغات علیه حزب موجب نگرانی مضاعف خانواده ها شد ، به ترتیبی که اغلب خانواده ها از زنده ماندن بچه های خود قطع امید کردند ، پدرم بعدها تعریف می کرد : " دیدم مقابل دکه روزنامه فروشی مردم جمع هستند ، جلو رفتم اهالی محل همه به من نگاه می کردند ، وقتی عکست را روی صفحه اول روزنامه دیدم بند دلم پاره شد و رنگ از رویم پرید ، با اضطراب و ترس پیش مادرت آمدم و گفتم که احمد را تیر باران می کنند ، احمد از دست رفت ... "
با این که رژیم چهره ای خطرناک ، مخدوش و تروریستی از حزب ترسیم کرده بود ، ولی به خاطر شرایط و فضای زندان جمشیدیه ، مأمورین با احترام بیشتری برخورد می کردند ، مأمورین و زندانبان های این زندان از مأمورین ساواک و شهربانی نبودند ، بلکه از دژبان های پادگان جمشیدیه بودند .
ما بعد از مدتی ارتباط خوب و محترمانه ای با آنها یافتیم و در صدد این بودند که به نحوی به ما کمک کنند ، تهیه و خرید مایحتاج زندانیان یکی از این کمک ها بود ، حتی در برخی اوقات استواری به نام مظفری در صفوف نماز جماعت زندانیان دیده می شد .
وضعیت غذایی این زندان از زندان شهربانی بهتر بود ، اگر کسی بیمار می شد خودمان او را تیمار و تر و خشک می کردیم ، البته اطلاعات پزشکی آقای محمد پیران(1) و مهارت او در تزریقات و پانسمان در این زمینه خیلی کارساز بود .
برنامه های مذهبی ، جلسات بحث دینی ، مباحث تشکیلاتی ، کلاس تفسیر قرآن ، مراسم دعا و مناجات در زندان جمشیدیه دنبال می شد و روز به روز به اعتقاد و غنای اندیشه و تفکر ما می افزود .
در این نشست ها ، انگیزه ما برای دفاع اسلامی و عزت بخش در دادگاه های پیش رو و امید به مبارزه در آینده تقویت می شد و در این میان نقش آقای محمد جواد حجتی کرمانی برای تعیین چارچوب دفاع و رفع شبهات بسیار سازنده و کارگشا بود .
در مراسم عزاداری برای خود برنامه مرثیه سرایی و سینه زنی می گذاشتیم ، در یکی از این مراسم هیئت 8 نفره اتاق ما سینه زنان و نوحه گویان از اتاقی به اتاق دیگر می رفت ، گاهی این نوحه ها حالت سیاسی هم پیدا می کرد ، مانند :
اگر ز حزب مللی ، بگو تو با صوت جلی علی ، علی ، علی ، علی "
و دیگران تکرار می کردند : " علی ، علی ، علی ، علی . "
در مراسم دعای کمیل شب های جمعه چند نفر از دوستان از جمله محسن حاجی مهدی ، اکبر صلاحمند و محمد باقر صنوبری با صدای خوش مداحی می کردند ، البته اجرای برنامه های مذهبی و مراسم سنتی در جای خود برگزار می شد و هیچ یک مانعی برای برنامه های تفریحی و سرگرمی و شوخی نبود .
وجود این برنامه ها در انبساط خاطر و سر زندگی حال و روح بچه ها خیلی تأثیر داشت ، به خاطر دارم که در همین زمینه گاهی دوستان در مواجهه با من با هماهنگی از قبل و به شوخی همخوانی می کردند : زمین شوره زار سنبل نیاره سر احمد کچل مو در نیاره
پرچم کشور در آن زمان که دارای سه رنگ سبز ، سفید و قرمز و نقش شیر و خورشید بود برای نظامیان از احترام خاصی برخوردار بود و اهانت کنندگان به آن به شدیدترین وجه تنبیه می شدند ، با این وصف روزی در دست یکی از دوستان پارچه بزرگی دیدم که به جای دستمال استفاده می کرد ، دقت کردم و دیدم که پرچم است ، با مشاهده این صحنه خنده ام گرفت ، پرسیدم : " که از کجا گیر آورده ای ؟ " ، گفت : " که از گروه ارکستر پادگان کش رفته ام ! "
برای رفتن به حمام و دستشویی در زندان مقررات خاصی وجود داشت ، گاهی در این زمینه با مشکلاتی مواجه می شدیم ، از قبیل این که برای رفتن به حمام باید از کوچه ای از مأمورین می گذشتیم ، حدود 5 ماه به ما داروی نظافت ندادند ، روزی من به سروانی که رئیس زندان ما و نیز رهبر گروه ارکستر پادگان بود گفتم که ما به دارو احتیاج داریم . او گفت که به خود تیمسار بگو . من منتظر فرصتی بودم تا موضوع را به تیمسار خردور ( تیمسار خردور معاون دژبان مرکز ایران ) بگویم .
یک روز تیمسار خردور برای بازرسی و بازدید از قسمت های مختلف زندان آمد ، وقتی وارد حمام شد من در سر بینه مشغول کندن لباس هایم بودم ، جلو او ایستادم و گفتم : " تیمسار ما مسلمانیم و نیاز به نظافت داریم ، دستور دهید داروی نظافت به ما بدهند . "
نمی دانم با چه لحنی این جمله را گفتم که به او خیلی برخورد ، ناگهان سیلی محکمی به گوش من نواخت و تا من به خود بیایم از آنجا دور شد ، من چند فحش به او دادم و از برخوردش خیلی ناراحت شدم ، صورتم برافروزخته و رگه های شقیقه ام برجسته شد ، اگر کمی صبر کرده بود شاید با ضربه مشتی او را می کشتم .
در آن لحظه عصبانیت من حدی نداشت ، اگر لباس به تن داشتم حتماً دنبالش می دویدم و حسابش را می رسیدم ، وارد حمام شدم ، دوستان که عصبانیت و برافروختگی مرا دیدند علت را پرسیدند و من جریان را برای آنها گفتم .
آنها نیز خیلی ناراحت و عصبانی شدند ، قرار شد که بعد از حمام داخل اتاق تصمیم مقتضی برای این جسارت تیمسار بگیریم و با او برخورد کنیم ، از حمام که بیرون آمدم چند سرباز دژبان جلو مرا گرفته و با خود بردند ، بین راه می اندیشیدم که اگر با خردور مواجه شدم چگونه انتقام بگیرم .
به اتاقی وارد شدیم که تیسمار خردور در آن نشسته بود ، دو نفر سرهنگ نیز در دو طرف او بودند ، قبل از این که من حرفی بزنم ، تیمسار گفت : " آقای احمد احمد ! " گفتم : " بله ! " گفت : " من اشتباه کردم ، یک لحظه عصبانی شدم و تو گوش شما زدم ، از شما معذرت می خواهم ، خب شما هم نباید آن جمله را در مقابل جمع به من می گفتی ! "
با این جملات تیمسار کمی از خشمم فروکش کرد ، گفتم : " جناب تیمسار ! جای معذرت خواهی و بخشش نیست ، بین من و شما مسئله بخشش مطرح نیست ، ما مسلمانیم و 5 ماه است که نظافت نکرده ایم . " گفت : " من هم مسلمانم ، همین امسال زیارت خانه خدا بودم ، اگر نمی بخشی قصاص کن ! "
با این جمله آن دو نفر سرهنگ جا خوردند و رنگشان پرید ، کمی در جای خود جابجا شدند ، گویا می ترسیدند که من به واقع سیلی او را تلافی کنم ، من هم وقتی موضع نرم تیمسار را دیدم با این که باورم نمی شد در دستگاه رژیم کسی با این مقام و درجه چنین برخوردی کند خشم و عصبانیت خود را فرو نشاندم و گفتم : " بخشیدم . "
وقتی از اتاق تیمسار بیرون آمدم ، بچه ها را در حال غیر عادی دیدم ، گویا در وضعیت آماده باش به سر می بردند و هر لحظه انتظار درگیری و نزاع را می کشیدند تا به دفاع از من وارد جریان شوند .
بین آنها همهمه بود ، آقای حجتی کرمانی جلو آمد و پرسید : " احمد چی شده ؟ " ماجرا را از لحظه سیلی خوردن تا طلب بخشش تیمسار خردور یا قصاص او توضیح دادم ، هنوز ناراحتی در چهره بچه ها نمایان بود ، آقای حجتی کرمانی پرسید : " آخر چه ؟ بخشیدی ؟ " گفتم : " بله ." بعد او رو به همه کرد و گفت : " احمد کار خوبی کرده ، مسلمانی رفته آنجا و چنین اتفاقی افتاده است ، درست است که اهانتی به همه ما شده اما وقتی که خود احمد بخشیده بخشش او برای ما محترم است ."
برخی از دوستان نسبت به بخشش من معترض بودند ، اما آقای حجتی گفت : " اثر تبلیغی و ارشادی کار احمد بیشتر است . "
برای تفریح و سرگرمی بیشتر به ورزش می پرداختیم ، ورزش از برنامه های همیشگی ما بود ، چه به صورت انفرادی و چه جمعی . گاهی داخل اتاق چند تشک روی هم می انداختیم و بعد بچه ها را به کشتی دعوت می کردیم .
کسب اخبار در این زندان بیشتر از طریق افرادی بود که به ملاقات ما می آمدند ، برای مثال مادرم در یکی از ملاقات ها می گفت : " احمد درباره شما می گویند که گروه مسلحانه هستید و می خواستید با شاه بجنگید ، این حرف ها راست است ؟ "
به این ترتیب ما از مواضع مردم و گروه های بیرون از زندان نسبت به خودمان آگاه می شدیم ، بعد از وقت ملاقات دور هم جمع می شدیم و صحبت های شنیده را کنار هم گذاشته و آنها را تحلیل می کردیم .
دهه آخر ماه مبارک رمضان آن سال را در زندان جمشیدیه سپری کردیم ، شرایط این زندان برای روزه گرفتن بهتر از زندان شهربانی بود ، آنها به جای نهار افطاری و به جای شام سحری غذای گرم می دادند . (2)
در شب های ماه رمضان چه در شهربانی و چه در جمشیدیه به همت دوستان جلسات مذهبی و تفسیر قرآن برقرار بود ، بچه ها دور هم می نشستند و هر چه از آیات قرآن .می فهمیدند بیان می کردند و آن را به بحث می گذاشتند .
آقای حجتی کرمانی بیشتر این جلسات را هدایت می کرد ، به یاد دارم که سوره حجرات از سوره هایی بود که در این شب ها مفصل تفسیر می شد ، شب های قدر را نیز دوستان با شکوه خاصی برگزار می کردند و آنچنان خالصانه سر بندگی به خاک می ساییدند که برای من فراموش شدنی نیست .
در این زندان بود که موفق شدم آقای سید محمد کاظم موسوی بجنوردی (3) رهبر حزب را ببینم ، وقتی او را دیدم باورم نمی شد که چنین فرد جوانی تئوریسین و نظریه پرداز ، رهبر و خط دهنده اصلی حزب باشد و با آن سن کم و جوانش چنین تشکیلات پر رمز و رازی را پایه گذاری کند ، برای من افکار بلند و متعالی او همیشه قابل احترام بوده و هست .
او در زندان فاصله ای بین خود و دیگران نمی گذاشت و مانند بقیه در کارها و نظافت زندان مشارکت می کرد ، البته او بیشتر وقت خود را صرف مطالعه و بحث های نظری می کرد ، با این رویه بعدها توانست در بحث ها و مناظره ها بر مارکسیست ها برتری یابد .
پاورقی ها ________________________

پیران ، فردی با عزت نفس زیاد بود که با وجود سابقه 13 سال زندان و مبارزه علیه طاغوت بدون هیچ ادعایی دنبال شغل معلمی به شهرستان همدان رفت ، و در سال 1379 به عنوان نماینده مردم رزن همدان به مجلس شورای اسلامی راه یافت .


در 16 سالگی پس از مطالعه مجموعه ای از کتاب های تاریخی ، اجتماعی و سیاسی نظریه انقلاب مسلحانه و تشکیل حکومت اسلامی را در ذهن خود شکل می دهد و به دنبال آن جلسات آموزش علوم سیاسی و تفسیر وقایع روز را بر پا می کند ، او در سال 1339 به ایران آمد و دروس حوزوی را در مدرسه سپهسالار ( مدرسه عالی شهید مطهری ) پی گرفت .
موسوی بجنوردی در تهران برنامه های سیاسی خود را با تشکیل محفل جدیدی از دوستان پی گرفت و در اواخر سال 1340 نخستین هسته های حزب ملل اسلامی را با هدف براندازی رژیم سلطنتی و تشکیل حکومت اسلامی پی ریزی کرد ، او توانست در مرحله ازدیاد و تعلیم با کمک دوستان و اعضای اولیه حزب جوانان مسلمان و معتقدی را جذب کند .
موسوی بجنوردی پس از کشف غیر منتظره حزب توسط عوامل رژیم با تنی چند از یاران خود به کوههای دارآباد پناه می برد ، اما پس از تعقیب ساواک در محاصره قرار گرفته و دستگیر شد ، او در دادگاه بدوی و تجدید نظر به اعدام محکوم شد ، ولی با وساطت آیت الله حکیم محکومیت وی با یک درجه تخفیف به حبس ابد تبدیل شد ، او در زندان همواره از هر فرصتی برای غنای اندیشه خود بهره جست و کتب فلسفی ، سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی بسیاری را مطالعه کرد .
بجنوردی در زندان کتاب " اقتصادنا " اثر شهید سید محمد باقر صدر را ترجمه کرد ، وی در زندان به جهت دانش و اشرافی که نسبت به مسائل اسلامی و سیاسی پیدا کرده بود در مناظره های سنگین با گروه های مختلف شرکت می کرد و توانست افراد زیادی را از انحراف به مارکسیسم نجات دهد ، وی با پیروزی انقلاب اسلامی از زندان آزاد شد و پس از تشکیل حزب جمهوری اسلامی به عضویت کمیته مرکزی حزب انتخاب شد .
موسوی بجنوردی در سال 1358 با حکم مرحوم بازرگان و پس از تأیید حضرت امام (ره) به استانداری اصفهان منصوب شد ، پس از مدتی به اولین دوره مجلس شورای اسلامی راه یافت ، پس از این دوره ، مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی را تأسیس کرد ، این مرکز بزرگ علمی و تحقیقی تا کنون توانسته است ده جلد فرهنگ نامه کم نظیر منتشر کند ، او اکنون مشاور رئیس جمهور و رئیس کتابخانه ملی ایران نیز هست .
1 . محمد پیران از اعضای کادر مرکزی حزب ملل اسلامی بود که هنگام دستگیری ، پزشکیار وظیفه بود و در پادگان او را دستگیر کرده بودند ، او فردی بسیار آرام و متین بود ، بیشتر اوقاتش را صرف یادگیری و حضور در جلسات مختلف با آموزش اطلاعات عمومی پزشکی و کمک های اولیه به سایر افراد می کرد ، او به دلیل همین فعالیت هایش مدتی را هم به زندان شیراز تبعید شد و سرانجام با پیروزی انقلاب اسلامی از زندان آزاد شد . 2 . آقای احمد شیرینی یکی دیگر از اعضای دستگیر شده حزب ملل اسلامی در این خصوص می گوید : " روزی ما را به صف در پادگان می بردند ، در بغل این صف سرلشکر معصومی فرمانده وقت پادگان جمشیدیه و تیمسار خردور معاون پادگان در کنار هم راه می رفتند که معصومی به خردور گفت : تیمسار ! اینها بچه مسلمان هستند و الان ماه رمضان است ، مواظب باشید به اینها سحر غذای گرم بدهند ، این را من خودم شنیدم و بعد از آن دیدم که هم در افطار و هم در سحر غذای گرم به ما می دادند . " 3 . سید محمد کاظم موسوی بجنوردی فرزند مرحوم آیت الله میرزا حسن موسوی بجنوردی و متولد 1321 در نجف اشرف است ، او پس از تحصیلات متوسطه برای کسب علوم دینی در نجف اشرف وارد حوزه شد . وی در 14 سالگی به اتفاق چند نفر از همسالان خود کتابخانه ای تأسیس می کند . 2 . آقای احمد شیرینی یکی دیگر از اعضای دستگیر شده حزب ملل اسلامی در این خصوص می گوید : " روزی ما را به صف در پادگان می بردند ، در بغل این صف سرلشکر معصومی فرمانده وقت پادگان جمشیدیه و تیمسار خردور معاون پادگان در کنار هم راه می رفتند که معصومی به خردور گفت : تیمسار ! اینها بچه مسلمان هستند و الان ماه رمضان است ، مواظب باشید به اینها سحر غذای گرم بدهند ، این را من خودم شنیدم و بعد از آن دیدم که هم در افطار و هم در سحر غذای گرم به ما می دادند . " 1 . محمد پیران از اعضای کادر مرکزی حزب ملل اسلامی بود که هنگام دستگیری ، پزشکیار وظیفه بود و در پادگان او را دستگیر کرده بودند ، او فردی بسیار آرام و متین بود ، بیشتر اوقاتش را صرف یادگیری و حضور در جلسات مختلف با آموزش اطلاعات عمومی پزشکی و کمک های اولیه به سایر افراد می کرد ، او به دلیل همین فعالیت هایش مدتی را هم به زندان شیراز تبعید شد و سرانجام با پیروزی انقلاب اسلامی از زندان آزاد شد . 3 . سید محمد کاظم موسوی بجنوردی فرزند مرحوم آیت الله میرزا حسن موسوی بجنوردی و متولد 1321 در نجف اشرف است ، او پس از تحصیلات متوسطه برای کسب علوم دینی در نجف اشرف وارد حوزه شد . وی در 14 سالگی به اتفاق چند نفر از همسالان خود کتابخانه ای تأسیس می کند .
دسته ها : خاطرات
پنج شنبه بیست و ششم 10 1387
X