صفحه ها
دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 3417
تعداد نوشته ها : 16
تعداد نظرات : 4
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

در زمان قدیم شخصی به دست ناشناسی کشته شده بود و شبگردان شخص بیگناهی را که در آن نزدیکیها بود به جای قاتل گرفتند و پیش حاکم بردند. چون نمی توانست دلیلی بر بی گناهی خود بیاورد محکومش کردند و هر چه التماس کرد که من بی گناهم فایده نبخشید و حکم اعدامش صادر شد

آن زمان کسی نمی توانست روی حرف حاکم حرفی بزند، حاکم آن شخص را به دست جلاد سپرد و گفت: فردا صبح او را به میدان اعدام ببرند و بر ستون اعدام ببندند و در حضور مردم تماشگر حکم اعدامش را بخوانند و او را اعدام کنند. مرد محکوم را به زندان بردند و فردا او را به میدان اعدام آوردند و بر ستون طناب پیچ کردند و حکم اعدامش را خواندند. در آخرین لحظه محکوم اشاره ای کرد که تقاضایی دارد. گفت: یک خواهش دارم، این خواهشم را بر آورده کنید و بعد دستور حاکم را اجرا کنید. پرسیدند: خواهش ات چیست؟ گفت: مرا از این ستون که بسته اید باز کنید و به آن ستون مقابل ببندید و همان جا اعدام کنید. گفتند: در این دم آخر فایده این کار چیست؟ مگر این ستون با آن ستون چه فرقی دارد؟ محکوم گفت: رسم دنیا این است که آخرین خواهش محکوم به اعدام را اگر ممکن باشد و ضرری برای کسی نداشته باشد می پذیرند واین هم آخرین آرزوی من است. حرف او را پذیرفتند و محکوم را به ستون مقابل بستند

هنگامی که بستن او به ستون مقابل تمام شد و جلاد آماده اجرای حکم بود، از گوشه میدان چند نفر اسب سوار وارد شدند و دستور دادند مردم راه بدهند تا حاکم شهر از میدان عبور کند. حاکم پرسید: چه خبر است؟ جلاد به عرض رسانید محکومی را اعدام می کنیم. حاکم پرسید: کدام محکوم را؟ گفتند: این حکمش است. حاکم حکم را نگاه کرد و گفت: خیلی عجیب است مگر دستور من امروز صبح نرسید؟ گفتند: این حکم دیروز صادر شده است. حاکم گفت: ظاهرا" این مرد بی گناه است او را باز کنید و به زندان ببرید تا بیشتر تحقیق شود زیرا شخصی که مرتکب قتل شده دیروز از حکم اعدام این فرد مطلع گشته و دچار عذاب وجدان شده و دیشب به ما پناه آورده و گفته که مقتول به دست من کشته شده و با اینکه از اعدام می ترسم حاضر نیستم شخص بی گناهی به جای من اعدام شود و گناه خون دو نفر به گردنم بیفتد. ما او را فورا پیش قاضی فرستادیم و سفارش کردیم تخفیفی در مجازات او بدهد. مرد محکوم گفت: نگفتم؟ اگر مرا از آن ستون به این ستون نیاورده بودید تا حالا اعدامم کرده بودید ولی می دانستم اگر خدا بخواهد از آن ستون به این ستون فرج است.


دوشنبه اول 7 1387
X