صفحه ها
دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 2149
تعداد نوشته ها : 17
تعداد نظرات : 4
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

لائفسکی پسر بچه هفده ساله طی مدت بازجویی آن قدر لرزیده بود که ده کیلویی از وزنش کم شده بود! این کم شدن وزن به قدری سریع اتفاق افتاده بود که ماموران ترجیح داده بودند روند بازجویی را متوقف کنند تا لائفسکی زنده بماند! در اتاق بازجویی اداره یکم پلیس پراگ لائفسکی تنها نشسته و زل زده بود به آینه ای که روبرویش قرار داشت! آن طرف آینه در اتاق مجاور، بازپرس یانگ، بازپرس ورون، استوار پاز و مسئول بازجویی فنی قرمیاتف حضور داشتند. بازپرس یانگ معتقد بود اگر لائفسکی قیافه قرمیاتف را ببیند در جا سکته خواهد کرد! اما بازپرس ورون اعتقاد داشت که بهتر است یک بار دیگر لائفسکی را بترسانند تا بلکه مقر بیاید! بازپرس ورون می گفت: «نمی شه، این یه چیزی می دونه و نمی گه، اگه قرار باشه همه ی متهمین رو همین طور ول کنیم که سنگ روی سنگ بند نمی شه! این آقا دزدی کرده اون هم از یه مقام مسئول رده بالا! تا الان چند بار از بالا تماس گرفتن گزارش پرونده رو می خوان، چی بنویسم؟ بنویسم دلیل سرقت از رییس سنای مملکت به خاطر گرسنگی یه جوون هفده ساله بوده!؟ نکنه می خواین نون شیرمالی که دزدیده رو هم ضمیمه پرونده کنم؟ ها؟»
بازپرس یانگ که سعی می کرد آرامش خودش را حفظ کند، گفت: «خیر، شما از همون اول که این پسر رو گرفتین نباید به بالا جوری گزارش می دادین که فکر کنن قضیه جدیه! در حالی که این بدبخت واقعا گرسنه بود و جز یه تیکه نون چیز دیگه ای برنداشته، حالا از شانس بدش به ماشین رییس سنا دستبرد زده، همین
بازپرس ورون که سعی می کرد استوار و قرمیاتف را با خود همراه کند، گفت: «همین؟ همین؟ استوار شنیدین؟ بازپرس عزیز ما عقیده دارن که این ماجرا یه سرقت عادیه! و تمام فرضیه های من در مورد دخالت نئو نازی ها و احزاب رقیب و شاخه افراطی جنبش مالت همه کشکه؟! من مطمئنم که این بچه قصد انتحار یا ترور یا آدم ربایی داشته، ما اون نون شیرمال رو به آزمایشگاه فرستادیم، این بچه حتی یه گاز هم بهش نزده! پس...»
در این هنگام از پشت در صدای کوبیدن پا به زمین شنیده شد. انگار به کسی احترام نظامی بگذارند و بعد ناگهان در باز شد و افسر ارشد اطلاعات سرگرد مارمارا واتس وارد اتاق شد! افراد حاضر در اتاق همگی به حالت خبر دار ایستادند! سرگرد از پشت شیشه نگاهی به لائفسکی کرد که مثل مادر مرده ها خیر شده بود به آینه. مارمارا واتس بعد از این که چند ثانیه به لائفسکی نگاه کرد، برگشت به سمت حاضرین و از بازپرس یانگ پرسید: «اینه؟»
یانگ جواب داد: «بله قربان
سرگرد کلاه اش را از سر برداشت و روی میز گذاشت و از بازپرس ورون پرسید: «اینه؟»
بازپرس ورون جواب داد: «بله قربان
سرگرد در حالی که آستین هایش را بالا می زد رو به استوار از کرد و پرسید: «اینه؟»
استوار پاز جواب داد: «بله قربان» و احترام نظامی گذاشت چون لباس فرم تنش بود! سرگرد در حالی که داشت هفت تیرش را از دور کمر باز می کرد رو به بازجو قرمیاتف کرد و فریاد زد: «تو این جا چه غلطی می کنی؟ گم شو برو بیرون
قرمیاتف بدون این حرفی بزند از جلو چشم سرگرد غیب شد! افسر ارشد اطلاعات در حالی که سعی می کرد لبخند بزند وارد اتاق بازجویی شد! لائفسکی با دیدن سرگرد مثل کسی که شیطان را دیده باشد به لرزه افتاد، خودش را به گوشه ی دیوار چسباند و با دست جلوی صورتش را گرفت و بلند بلند شروع کرد به خواندن آیاتی از کتاب مقدس! سرگرد که به آرامی روی صندلی نشسته بود، خیلی مهربانانه پرسید: «از من می ترسی؟»
لائفسکی با شنیدن این جمله صدایش را پایین آورد و در حالی که با صدای آرام انجیل می خواند از لای انگشتان به سرگرد نگاه کرد که روی صندلی نشسته است و دارد لبخند می زند! سرگرد ادامه داد: «پاشو بیا بشین! پاشو دیگه! هی پسر من وقت ندارم بجنب دیگه
لائفسکی به آرامی ولی با ترس روبروی سرگرد نشست! سرگرد با همان لبخند پرسید: «از من می ترسی؟»
لائفسکی با سر جواب داد: «بله
سرگرد: «می دونستی داری از ماشین رییس سنا دزدی می کنی؟»
لائفسکی: «نه؟»
سرگرد: «اگه می دونستی باز این کار رو میکردی؟»
لائفسکی: «نه... نه... به خدا... من...»
سرگرد: «پس چه کار می کردی؟»
لائفسکی: «من... اگه... شاید...»
سرگرد: «بگو حرف بزن چه کار می کردی؟»
لائفسکی: «من گرسنه بودم...»
سرگرد: «تو معمولا حوالی مراکز دولتی می پلکی؟»
لائفسکی: «نه، امروز صبح اتفاقی اونجا بودم، دیدم خیابون قُرقه، ولی خب کسی کارم نداشت منم جلو رفتم، وقتی داشتم از کنار ماشین رد می شدم بوی نون شنیدم، دست بردم بردارم که دستگیرم کردند
سرگرد: «پس نمی دونستی که این ماشین کیه؟ »
لائفسکی: «به خدا قسم اگه می دونستم یه نامه بهش می دادم برسونه دست نخست وزیر! که مشکلم حل بشه! یا خودم رو می انداختم به دست و پاش برام کار پیدا کنه! نه این که یه نون بردارم که عاقبتم...»
لائفسکی دیگر نتوانست ادامه بدهد و بغض امانش را برید! به پهنای صورت گریه می کرد البته آرام، طوری که آدم خیال می کرد دارد انجیل می خواند! سرگرد با شنیدن حرف لائفسکی به سختی از جا بلند شد و رفت! در اتاق مجاور سرگرد در سکوت مشغول بستن اسلحه و مرتب کردن لباس های خود بود. کسی جرات نداشت حرفی بزند، سرگرد وقتی کاملا مرتب شد کلاه اش را برداشت، به سمت در حرکت کرد، در را باز کرد و لحظه ای در چارچوب در ایستاد و بعد بدون این که برگردد، گفت: «بهش قلم و کاغذ بدین می خواد اعتراف کنه

رضا ساکی

دوشنبه اول 7 1387

شامگاه در ساحل رود نیل کفتاری به تمساحی برخورد و به هم سلا م کردند .
کفتار گفت : حال و روزتان چطور است آقا؟
تمساح پاسخ داد : وضعم خراب است . گاهی از شدت درد و رنج گریه می کنم و بعد همه می گویند : این ها اشک تمساح است. این بیش تر از هر چیز دیگری ناراحتم می کند .
سپس کفتار گفت : از درد و رنج خودت می گویی اما یک لحظه ها به من فکر کن. من زیبایی ها و شگفتی ها و معجزه های دنیا را می بینم و از شدت شادی مثل روز می خندم و بعد همه ی اهل جنگل می گویند : این خنده کفتار است.!

دوشنبه اول 7 1387

پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم

پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟

پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی

پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود

یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند ، از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام . به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند

به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند ، به دستانش قدرتی داده ام که

حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ، او به کار ادامه دهد

به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند

به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده ام

تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد . این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت

بتواند از آن استفاده کند

زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد

دوشنبه اول 7 1387

بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک دو ساله را قبول می کنم

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است

!!!می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است ، چون می توانم آن را بخورم

!می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم

.می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم

،می خواهم به گذشته برگردم ، وقتی همه چیز ساده بود ، وقتی داشتم رنگها

جدول ضرب و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم ، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم

. می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم ، نمی خواهم زندگی من ،پرشود ازکوهی از مدارک اداری ، خبرهای ناراحت کننده ، صورتحساب جریمه وبیکاری و جدایی

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم ، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت به صلح ، به فرشتگان ، به باران

این دسته چک من ، کلید ماشین ، کارت اعتباری و بقیه مدارک ، مال شما

دوشنبه اول 7 1387

در زمان قدیم شخصی به دست ناشناسی کشته شده بود و شبگردان شخص بیگناهی را که در آن نزدیکیها بود به جای قاتل گرفتند و پیش حاکم بردند. چون نمی توانست دلیلی بر بی گناهی خود بیاورد محکومش کردند و هر چه التماس کرد که من بی گناهم فایده نبخشید و حکم اعدامش صادر شد

آن زمان کسی نمی توانست روی حرف حاکم حرفی بزند، حاکم آن شخص را به دست جلاد سپرد و گفت: فردا صبح او را به میدان اعدام ببرند و بر ستون اعدام ببندند و در حضور مردم تماشگر حکم اعدامش را بخوانند و او را اعدام کنند. مرد محکوم را به زندان بردند و فردا او را به میدان اعدام آوردند و بر ستون طناب پیچ کردند و حکم اعدامش را خواندند. در آخرین لحظه محکوم اشاره ای کرد که تقاضایی دارد. گفت: یک خواهش دارم، این خواهشم را بر آورده کنید و بعد دستور حاکم را اجرا کنید. پرسیدند: خواهش ات چیست؟ گفت: مرا از این ستون که بسته اید باز کنید و به آن ستون مقابل ببندید و همان جا اعدام کنید. گفتند: در این دم آخر فایده این کار چیست؟ مگر این ستون با آن ستون چه فرقی دارد؟ محکوم گفت: رسم دنیا این است که آخرین خواهش محکوم به اعدام را اگر ممکن باشد و ضرری برای کسی نداشته باشد می پذیرند واین هم آخرین آرزوی من است. حرف او را پذیرفتند و محکوم را به ستون مقابل بستند

هنگامی که بستن او به ستون مقابل تمام شد و جلاد آماده اجرای حکم بود، از گوشه میدان چند نفر اسب سوار وارد شدند و دستور دادند مردم راه بدهند تا حاکم شهر از میدان عبور کند. حاکم پرسید: چه خبر است؟ جلاد به عرض رسانید محکومی را اعدام می کنیم. حاکم پرسید: کدام محکوم را؟ گفتند: این حکمش است. حاکم حکم را نگاه کرد و گفت: خیلی عجیب است مگر دستور من امروز صبح نرسید؟ گفتند: این حکم دیروز صادر شده است. حاکم گفت: ظاهرا" این مرد بی گناه است او را باز کنید و به زندان ببرید تا بیشتر تحقیق شود زیرا شخصی که مرتکب قتل شده دیروز از حکم اعدام این فرد مطلع گشته و دچار عذاب وجدان شده و دیشب به ما پناه آورده و گفته که مقتول به دست من کشته شده و با اینکه از اعدام می ترسم حاضر نیستم شخص بی گناهی به جای من اعدام شود و گناه خون دو نفر به گردنم بیفتد. ما او را فورا پیش قاضی فرستادیم و سفارش کردیم تخفیفی در مجازات او بدهد. مرد محکوم گفت: نگفتم؟ اگر مرا از آن ستون به این ستون نیاورده بودید تا حالا اعدامم کرده بودید ولی می دانستم اگر خدا بخواهد از آن ستون به این ستون فرج است.

دوشنبه اول 7 1387

ویولن کهنه ، آنقدر فرسوده ، و پر از لکه بود که مرد حراجی می پنداشت که ارزش

آنرا ندارد که برای فروشش وقت صرف شود اما آنرا با لبخندی بر لب بالا برد:

"چه کسی پیشنهاد قیمت می کند؟"

" یک دلار ، یک دلار " و سپس دو دلار ! فقط دو دلار ؟

"سه دلار ، یک ، سه دلار ، دو ، فروخته شد به سه دلار ..." اما نه ، از اتاق پشتی

مردی مو خاکستری جلو آمد و آرشه را برداشت. سپس خاک نشسته بر روی ویلون را پاک کرد

و سیمهای شل آنرا محکم کرد و آهنگی روحنواز و ناب نواخت چونان آوای فرشته ای نغمه سرا.

نوای موسیقی فروکش کرد و مرد حراجی با صدایی که آرام بود و ملایم گفت:

" برای این ویولن کهنه ، چه قیمتی پیشنهاد کنم ؟"

و آنرا  با آرشه اش بالا گرفت.

" هزار دلار ! چه کسی دو هزار دلار پیشنهاد میدهد؟

دو هزار دلار ! چه کسی با سه هزار دلار موافق است ؟

سه هزار یک ، سه هزار دو ، پس فروخته شد و به فروش رفت."

مردم فریاد شادی سر دادند و شماری گفتند:

" چه چیزی بر ارزش آن افزود ؟"

بی درنگ پاسخی به گوش رسید:

" نوازش ِ دست ِ یک استاد "

هستند بیشمار افرادی با زندگی ناموزون و پر از نشیب و فراز خمیده و فرسوده ،

همچون آن ویولون کهنه ، در حراج زندگی به بهایی بسیار ارزان به مردم بی خبر عرضه میشوند.

آنها " فروخته میشوند " ، یک ، " فروخته میشوند " ، دو ، فروخته میشوند ...

اما در این میان استاد می آید و جمعیت نادان هرگز کاملا در نمی یابند

 

ارزش یک روح و دگرگونی ایجاد شده در آن به واسطه نوازش دست ِ استاد ِ ازلی است

دوشنبه اول 7 1387

زن و مرد جوانی برای کسب آرامش نزد شیوانا آمدند.آنها به شدت مضطرب و افسرده بودند و از شیوانا می خواستند تا به آنها روشی برای بیخیالی و آسودگی ذهن بیاموزد. شیوانا دستش را به سوی آنها دراز کرد و گفت:

"نگرانی خود را در کف دست من بگذارید تا شما را از آن رها سازم!" زن با لکنت گفت: "اما استاد نگرانی ما قابل گذاشتن در دست های شما نیست.چیزی در درون ماست و ما نمی توانیم آن را مثل یک تکه سنگ در دستان شما بگذاریم."

شیوانا تبسمی کرد و گفت:"چیزی که خودتان می دانید وجود ندارد چرا درون

خودتان زنده میکنید و خودتان را عذاب می دهید؟" مرد شرمنده گفت:"ببینید استاد!ما در گذشته خود اشتباهات زیادی را مرتکب شده ایم و اکنون بار سنگین این خطاها بر دوش مان سنگینی می کند و مارا عذاب میدهد"

شیوانا چرخی زد و به اطراف نگاهی کرد و آن گاه دستانش را به سمت مرد دراز کرد و گفت:"گذشته را به من نشان بده تا تو را از آن برهانم" مرد با حیرت گفت:"اما استاد!گذشته برای لحظه ای رخ داده و برای همیشه رفته و هرکاری کنیم دیگر بر نمی گردد. شیوانا با لبخند گفت:"یعنی تو به خاطر چیزی که برای همیشه از دسترست دور شده ناراحتی؟" زن و مرد به هم خیره شدند و با اعتراض گفتند:"ولی استاد!ما برای آرامش نزد

شما آمده ایم و شما همه نگرانی های ما را مسخره کردید"

شیوانا کاغذی را جلوی زن و مرد گذاشت و گفت:"بزرگترین نگرانی های خود را روی این کاغذ بنویسید و به من بدهید" مرد و زن جوان با حوصله و وسواس چندین صفحه کاغذ را نوشتند و به شیوانا دادند.شیوانا آتشی درست کرد و کاغذها را در آتش سوزاند و سپس رو به زن و مرد جوان گفت:"تمام شد!الان می توانید آرام باشید"

مرد و زن مات و مبهوت به شیوانا خیره شدند مرد با تعجب پرسید:"استاد!شما حتی آنها را نخواندید!آنها حرفهای گران قیمت و با ارزشی بودند.در واقع به دلیل ارزشمندی این خاطرات و از دست دادن آنها بود که ما مضطرب شده ایم. شیوانا سری تکان داد و از یکی از شاگردان مدرسه خواست تا گران قیمت ترین کاغذ را برای زن و مرد جوان بیاورد سپس آن کاغذ را به آنها داد و گفت:"قیمت این کاغذ بسیار زیاد است حرف های عذاب دهنده ولی ارزشمند خود را روی اینها بنویسید!اما بدانید که من بلافاصله این کاغذ گرانبها را با نوشته های ارزشمند شما می سوزانم.این کار تنها روش خلاصی از خاطرات نگران کننده گذشته است" برای راحت بودن باید ذهن خود را از حمل افکار و خاطرات رها سازید و زندگی خود را از نشانه ها ذهنی گذشته پاک کنید.فقط ذهن آزاد است که

می تواند آرام باشد.ذهن آزاد ارزشش خیلی بیشتر از خاطرات طلایی است .

دوشنبه اول 7 1387

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد
رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود
سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در
آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست، این عدل نیست. کاش
پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید
به نیت نا امیدی
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،‌فقط رفتن است. حتی اگر اندکی و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای ازهستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از «او» را بر دوش کشید

دوشنبه اول 7 1387

یک نفر دنبال خدا می گشت،شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را
 
می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر ورو
او می گفت: خدا حتما یک جایی همین جا هاستو دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم
آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند
زمین را کند،ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر
خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود
نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. دریاها و
دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. زیر
 
تک تک همه ی ریگها را. لای همه  ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود
از خدا خبری نبود
نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو
آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است
.
سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست
نسیم دور او را گشت و گفت: "اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی" و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همین بود
و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد
خدا آن جا بود
بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست
سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمین. هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه

عرفان نظر آهاری

دوشنبه اول 7 1387
X