دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 455
تعداد نوشته ها : 1
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
وحيد اسدي

نکته هایی جذاب و خواندنی از زندگی آموزنده ی شهید سید حسین علم الهدی که توسط برادر ایشان حجت الاسلام سید حمید علم الهدی نگاشته شده است.


مکتب قرآن

سید حسین از کلاس اول ابتدایى، با شروع تعطیلات تابستانى، هر روزه به مکتب قرآن مى‏رفت و تا کلاس چهارم ابتدایى توانست قرآن را ختم نماید. 

وى قارى قرآن صبحگاه مدرسه و تکبیرگوى مسجد بود. 

با بچه‏هاى محله در تیم فوتبال بازى مى‏کرد و با شنیدن اذان، دوستان خود را به مسجد مى‏خواند و پس از نماز، جلسه قرائت قرآن برگزار مى‏نمود.

 

در منزل

سید حسین شرایط مختلفى در زندگى داشت، یک وقت دانشجویى مبارز بود، زمانى یک چریک مسلح بر علیه رژیم طاغوت و وقتى یک معلم توانا، اما برخورد و رفتارش در خانه، هیچ وقت تفاوت نمى‏کرد. 

هر گاه وارد منزل مى‏شد با شور و حرارت خاصى، همه را تحت تأثیر قرار مى‏داد. 

نسبت به مادرش بسیار تکریم مى‏کرد و غالباً دست ایشان را مى‏بوسید، نسبت به برادران و خواهران بزرگتر نیز چنان با عاطفه بود که هر کس او را محرم راز خود مى‏دانست و نسبت به بچه‏هاى کوچکتر (خواهرزاده و برادرزاده‏ها) چنین بود که همه را جمع کرده و همچون یک کودک با آنها بازى مى‏کرد. 

 

آیات جهاد

حسین با صدایى زیبا قرآن مى‏خواند.

تیمسار جعفرى (فرمانده لشکر خوزستان درزمان شاه) براى افتتاح مسجدى که در پادگان ساخته بود، از همه شخصیت‏ها، دعوت کرده بود. یکى از دوستان حسین، از ایشان دعوت نمود که ابتداى این جلسه، قرائت قرآن نماید. وقتى که تیمسار وارد مجلس شد، همه حاضرین به احترام او از جا بلند شدند. 

اما حسین سر در قرآن برده و به همین بهانه از جا بلند نشد. 

لحظاتى بعد، حسین پشت تریبون رفته و آیاتى از سوره نساء را خواند که :

«مالکم لا تقاتلون فى سبیل الله... » چرا در راه خدا و براى نجات مستضعفان، قیام نمى‏کنید...

 

سیرک مصری

در سال 1351 یک سیرک مصرى به اهواز آمده بود، که در جهت فساد اخلاقى جامعه، گام بر مى‏داشت. 

حسین در این زمان نوجوان 14 ساله‏اى بود، و نمى‏توانست در برابر این حرکت شیطانى آرام گیرد. بناچار وى به همراه دو تن از دوستانش، در یکى از ساعات روز که کسى در آنجا نبود، با بمب بنزینى آن مکان را به آتش کشیدند. 

 

نامه مخفی

بعد از آتش زدن سیرک مصرى (سال 51)، حسین و یکى از دوستانش نامه‏اى را تهیه کردند و مخفیانه به مسئول سیرک رساندند. 

در آن نامه نوشته بودند:

«در زمانى که اسرائیل، مردم مظلوم فلسطین را آواره کرده است و ما باید دست بدست هم بدهیم و مسلمانان جهان را بیدار کنیم، جاى تعجب است که در این شرایط، شما براى به فساد کشاندن جوانان کشور ما، به ایران آمده‏اید و...»

جالب اینکه مسئول سیرک این نامه را به ساواک نداده بود. زیرا دو سال بعد که حسین را در رابطه با مسایل دیگرى دستگیر کردند، ساواک، هیچ خبرى از این نامه نداشت. یقیناً اگر ساواکیها از موضوع این نامه خبر داشتند، شکنجه‏هاى بیشترى بر حسین و دوستش وارد مى‏ساختند. 

 

افشاى یزید زمان (راهپیمایى در روز عاشورا)

حسین و دوستانش در عاشوراى سال 1353، حدود 200 نفر از دانش‏آموزان سیاه پوش را بصورت راهپیمایى آرام، در خیابانهاى اهواز هدایت مى‏کردند، در حالیکه روى سینه آنها جملاتى از حضرت امام حسین (ع) نوشته شده بود: "انی لااری الموت الا السعاده ولاالحیوه مع الظالمین الا برما"

در فاصله 150 الى 200 متر یکى از بچه‏ها، صندلى را در وسط جمعیت قرار مى‏داد و سخنان حضرت امام حسین (ع) براى مردم خوانده مى‏شد: مرگ با عزت، بهتر است از زندگى با ظالمان و... همچنین در طول مسیر راهپیمایى آیاتى از قرآن پیرامون جهاد فى سبیل الله قرائت مى‏شد و حسین با صداى رسا و بلند، ترجمه آیات را قرائت مى‏کرد. 

حرکت منظم تعدادى نوجوان در ردیف‏هاى سه نفره، در بین انبوه عزاداران که سینه یا زنجیر مى‏زدند، توجه همه مردم را به خود جلب کرده بود.

 

بی‌توجهی به مجسمه شاه

مسیر دسته‏هاى سینه زنى در عاشورا (سال 53)، از میدانى عبور مى‏کرد که مجسمه شاه، در آن نصب بود. 

راهپیمایان نوجوان هنگامى که به چهارراه قبل از مجسمه رسیدند، مسیر حرکت خود را تغییر دادند تا به دور فلکه‏اى که مجسمه شاه در آن است، نچرخند. 

پس از این تغییر مسیر، پلیس تصمیم گرفت که راهپیمایان را دستگیر کند، اما نوجوانان که از نقشه پلیس خبر دار شدند، بین جمعیت تماشاچى پراکنده شدند و تنها توانستند چند نفر را دستگیر کنند. 

 

اولین دستگیری

بدنبال راهپیمایى روز عاشورا (سال 53)، ساواک عاملین آتش زدن سیرک مصرى (سال 51) را شناسایى کرد که یکى از آنها حسین بود. مأمورین ساواک وارد مدرسه شده و حسین را در کلاس درس، دستگیر کردند. 

در این زمان حسین، این نوجوان 16 ساله و کوچک اندام، در محاصره چند مأمور قوى هیکل و مسلح قرار گرفته بود. آنها حسین را به منزل آوردند تا اتاق او را مورد بازجویى قرار دهند. 

وقتى که مأمور ساواک با پوتین نظامى وارد اتاق شد، حسین با حالت پرخاش و صداى بلند به او گفت: ما روى این فرش‏ها نماز مى‏خوانیم، کفش هایت را درآور!

مأمور ساواک که از آن همه جسارت و شهامت این نوجوان شگفت زده شد، کفشهایش را درآورد.

 

منبع: سایت زلال دات نت zolal.net

با تشکر از آقای سید حمید شریعت زاده ارسال کننده این مطلب در سایت زلال 


دسته ها : شهدا
دوشنبه بیست و یکم 11 1387
X