دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 2681
تعداد نوشته ها : 12
تعداد نظرات : 2
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
قافله چندین ساعت راه رفته بود. آثار خستگی در سواران و در مرکبها پدید گشته بود. همینکه به منزلی رسیدند که آنجا آبی بود ، قافله فرود آمد. رسول اکرم نیز که همراه قافله بود ، شتر خویش را خوابانید و پیاده شد . قبل از همه چیز ، همه در فکر بودند که خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم کنند.  رسول اکرم بعد از آنکه پیاده شد ،  به آن سو که آب بود روان شد ، ولی بعد از آنکه مقداری رفت ، بدون آنکه با احدی سخنی بگوید ، به طرف مرکب خویش باز گشت. اصحاب و یاران با تعجب با خود می گفتند آیا اینجا را برای فرود آمدن نپسندیده است و می خواهد فرمان حرکت بدهد ؟! چشمها مراقب و گوشها مراقب شنیدن فرمان بود. تعجب جمعیت هنگامی زیاد شد که دیدند همینکه به شتر خویش رسید ، زانو بند را برداشت و زانوهای شتر را بست ، و دو مرتبه به سوی مقصد اولی خویش روان شد.فریادها از اطراف بلند شد : « ای رسول خدا ! چرا ما را فرمان ندادی که این کار را برات بکنیم ، و به خودت زحمت دادی و برگشتی ؟ ما که با کمال افتخار برای انجام این خدمت آماده بودیم. »در جواب آنها فرمود : « هرگز در کارهای خود از دیگران کمک نخواهید ، وبه دیگران اتکا نکنید ، ولو برای یک قطعه چوب مسواک باشد. »
دسته ها : داستان راستان
سه شنبه بیست و نهم 11 1387
X