دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 2634
تعداد نوشته ها : 12
تعداد نظرات : 2
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 امام باقر ، محمدبن علی بن الحسین « ع » لقبش « باقر» است. باقر یعنی شکافنده. به آن حضرت « باقرالعلوم »می گفتند ، یعنی شکافندۀ دانشها.

مردی مسیحی ، به صورت سخریه و استهزاء ، کلمه ی باقر را تصحیف کرد به کلمه ی   « بقر» _ یعنی گاو _ به آن حضرت گفت : « انت بقر » یعنی تو گاوی.

امام بدون آنکه از خود ناراحتی نشان بدهد و اظهار عصبانیت کند ، با کمال سادگی گفت : نه،من بقر نیستم من باقرم.

مسیحی:« تو پسر زنی هستی که آشپز بود .»

_ « شغلش این بود ، عار و ننگی محسوب نمی شود.»

_ « مادرت سیاه و بی شرم و بد زبان بود.»

_ « اگر این نسبت ها که به مادرت می دهی راست است ، خداوند او را بیامورزد و از گناهش بگذرد. واگر دروغ است ، از گناه تو بگذرد که دروغ و افترا بستی.»

مشاهده ی این همه حلم ، از مردی که قادر بود همه گونه موجبات آزار یک مرد خارج از دین اسلام را فراهم آورد ، کافی بود که انقلابی در روحیۀ مرد مسیحی ایجاد نماید ، و او را به سوی اسلام بکشاند.

مرد مسیحی بعداً مسلمان شد.

دسته ها : داستان راستان
سه شنبه بیست و نهم 11 1387

عربی بیابانی و وحشی ، وارد مدینه شد و یکسره به مسجد آمد ، تا مگر از رسول خدا سیم و زری بگیرد. هنگامی وارد شد که رسول اکرم در میان انبوه اصحاب و یاران خود بود. حاجت خویش را اظهار کرد و عطائی خواست. رسول اکرم چیزی به او داد ، ولی او قانع نشد و آن را کم شمرد ، بعلاوه سخن درشت و ناهمواری بر زبان آورد ، و نسبت به رسول خدا جسارت کرد. اصحاب و یاران سخت درخشم شدند ، و چیزی نمانده بود که آزاری به او برسانند ، ولی رسول خدا مانع شد.

رسول اکرم بعداً اعرابی را با خود به خانه برد ، و مقداری دیگر به او کمک کرد ، ضمناً اعرابی از نزدیک مشاهده کرد که وضع رسول اکرم به وضع رؤسا و حکامی که تا کنون دیده شباهت ندارد ، و زر و خواسته ای در آنجا جمع نشده.

اعرابی اظهار رضایت کرد و کلمه ای تشکر آمیز بر زبان راند. در این وقت رسول اکرم به او فرمود : « تو دیروز سخن درشت و ناهموار بر زبان راندی که ، موجب خشم و عصبانیت یاران من شد. من  می ترسم ، از ناحیه ی آنها به تو گزندی برسد ، ولی اکنون در حضور من این جمله ی تشکر آمیز را گفتی ، آیا ممکن است همین جمله را در حضور دیگران بگویی تا خشم و ناراحتی که آنان نسبت به تو دارند ، از بین برود ؟» اعرابی گفت : « مانعی ندارد.»

روز دیگر اعرابی به مسجد آمد ، در حالی که همه جمع بودند ، رسول اکرم رو به جمعیت کرد و فرمود : « این مرد اظهار می دارد که از ما راضی شده آ یا چنین است ؟» اعرابی گفت : « چنین است» و همان جملۀ تشکر آمیز که در خلوت گفته بود تکرار کرد. اصحاب و یاران  رسول خدا خندیدند .

در این هنگام رسول خدا رو به جمعیت کرد ، وفرمود : « مثل من و اینگونه افراد ، مثل همان مردی است که شترش رمیده بود و فرار می کرد ، مردم به خیال اینکه به صاحب شتر کمک بدهند فریاد کردند ، و به دنبال شتر دویدند. آن شتر بیشتر رم کرد و فراری تر شد. صاحب شتر مردم را بانگ زد و گفت ، خواهش می کنم کسی به شتر من کاری نداشته باشد ، من خودم بهتر می دانم که از چه راه شتر خویش را رم کنم.

« همین که مردم را از تعقیب یاز داشت ، رفت و یک مشت علف برداشت و آرام آرام از جلو شتر بیرون آمد ، بدون آنکه نعره ای بزند و فریادی بکشد و بدود ، تدریجاً در حالی که علف را نشان می داد به جلو آمد. بعد با کمال سهولت مهار شتر خویش را در دست گرفت و روان شد.

« اگر دیروز من شما را آزاد گذاشته بودم ، حتماً این اعرابی بدبخت به دست شما کشته شده بود –  ودر چه حال بدی کشته شده بود ، در حال کفر و بت پرستی – ولی مانع دخالت شما شدم و خودم با نرمی و ملایمت او را رام کردم. »

دسته ها : داستان راستان
سه شنبه بیست و نهم 11 1387

 شخصی از اهل شام ،به قصد حج یا مقصد دیگر به مدینه آمد. چشمش افتاد به مردی که در کناری نشسته بود. توجهش جلب شد. پرسید : « این مرد کیست ؟» گفته شد : « حسین بن علی بن ابیطالب است.» سوابق تبلیغاتی که در روحش رسوخ کرده بود ، موجب شد که دیگ خشمش به جوش آید و قربة الی الله آنچه می تواند سب و دشنام به حسین بن علی بنماید. همینکه هر چه خواست و گفت و عقدۀ دل خود را گشود ، امام حسین بدون آنکه خشم بگیرد و اظهار ناراحتی کند ؟ نگاهی پر از مهر و عطوفت به او کرد ، و پس از آنکه چند آیه از قرآن – مبنی بر حسن خلق و اغماض – قرائت کرد به او فرمود : « ما برای هر نوع خدمت و کمک به تو آماده ایم .» آنگاه از او پرسید : « آیا از اهل شامی ؟»       جواب داد : « آری.» فرمود : « من با این خلق و خوی سابقه دارم و سرچشمه ی آن را می دانم.»

پس از آن فرمود : « تو در شهر ما غریبی ، اگر احتیاجی داری حاضریم به تو کمک دهیم ، حاضریم در خانه ی خود از تو پذیرائی کنیم ، حاضریم تو را بپوشانیم ، حاضریم به تو پول بدهیم.»

مرد شامی که منتظر بود با عکس العمل شدیدی برخورد کند ، و هرگز گمان نمی کرد با یک همچو گذشت و اغماضی روبرو شود ، چنان منقلب شد که گفت : « آرزو داشتم در آن وقت زمین شکافته می شد و من به زمین فرو می رفتم ، و این چنین نشناخته و نسنجیده گستاخی نمی کردم . تا آن ساعت برای من ، در همه ی روی زمین کسی از حسین و پدرش مغبوضتر نبود ، واز آن ساعت برعکس ، کسی نزد من از او و پدرش محبوبتر نیست. »

دسته ها : داستان راستان
سه شنبه بیست و نهم 11 1387
علی – علیه السلام – هنگامی که به سوی کوفه می آمد ، وارد شهر انبار شد که مردمش ایرانی بودند.کدخدایان و کشاورزان ایرانی خرسند بودند که خلیفه ی محبوبشان از شهر آنها عبور می کند ، به استقبالش شتافتند ، هنگامی که مرکب علی به راه افتاد ، آنها در جلوی مرکب علی به راه افتاد شروع کردند به دویدن. علی آنها را طلبید و پرسید : « چرا می دوید ، این چه کاری است که می کنید ؟ ! »._ این یک نوعی احترام است که ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام خود می کنیم. این سنت و یک نوع ادبی است که در میان ما معمول بوده است.»_ « اینکار شما را در دنیا به رنج می اندازد ، و در آخرت به شقاوت می کشاند . همیشه از اینگونه کارها که شما را پست و خوار می کند خودداری کنید. بعلاوه این کارها چه فایده ای به حال آن افراد دارد ؟ »
دسته ها : داستان راستان
سه شنبه بیست و نهم 11 1387
 در آن ایام ، شهر کوفه مرکز ثقل حکومت اسلامی بود. در تمام قلمرو کشور وسیع اسلامی آن روز ، به استثناء قسمت شامات ، چشم ها به آن شهر دوخته بود که ، چه فرمانی صادر می کند و چه تصمیمی می گیرد.در خارج این شهر دو نفر ، یکی مسلمان و دیگری کتابی ( یهودی یا مسیحی یا زردشتی ) روزی در راه به هم برخورد کردند. مقصد یکدیگر را پرسیدند. معلوم شد که مسلمان به کوفه می رود ، و آن مرد کتابی در همان نزدیکی ، جای دیگری را در نظر دارد که برود. توافق کردند که چون در مقداری از مساحت راهشان یکی است با هم باشند و با یکدیگر مصاحبت کنند.راه مشترک ، با صمیمیت ، در ضمن صحبت ها و مذاکرات مختلف طی شد. به سر دو راهی رسیدند ، مرد کتابی با کمال تعجب مشاهده کرد که رفیق مسلمانش از آن طرف که راه کوفه بود نرفت ، و از این طرف که او میرفت آمد.پرسید : « مگر تو نگفتی که من می خواهم از راه کوفه بروم ؟. »_ « چرا. »_ « پس چرا از این طرف می آئی ؟ راه کوفه که ان یکی است. »_ « می دانم ، می خواهم مقداری تو را مشایعت کنم. پیغمبر ما فرمود « هر گاه دو نفر در یک راه با یکدیگر مصاحبت کنند حقی بر یکدیگر پیدا می کنند. » اکنون تو حقی بر من پیدا کردی. من به خاطر این حقی که تو به گردن من داری  می خواهم چند قدمی تو را مشایعت کنم . و البته بعد به راه خودم خواهم رفت. »_ « اوه ، پیغمبر شما که این چنین نفوذ و قدرتی در میان مردم پیدا کرد ، و باین سرعت دینش در جهان رائج شد ، حتماً به واسطه ی همین اخلاق کریمه اش بوده .»تعجب و تحسین مرد کتابی در این هنگام به منتها درجه رسید ، که این برایش معلوم شد ، این ر فیق مسلمانش ، خلیفه ی وقت علی ا بن ابیطالب «ع» بوده . طولی نکشید که همین مرد مسلمان شد ، و در شمار افراد موُمن و فداکار اصحاب علی – علیه السلام – قرار گرفت.»   
دسته ها : داستان راستان
سه شنبه بیست و نهم 11 1387
X