معرفی وبلاگ
دسته
لینک دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 172161
تعداد نوشته ها : 601
تعداد نظرات : 42
reza
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 

 

ایمان

  سالها پیش مرد فروشنده ای که از شهر بیرون رفته بود ، پس از بازگشت متوجه شد که در غیاب او خانه و فروشگاه اش آتش گرفته و سوخته و بدین ترتیب تمام دارایی خود را از دست داده بود ، اما او چه کرد. لبخند زد و چشمانش را به سوی آسمان گرفت و گفت:  خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم ؟ روز بعد لوحی را بر ویرانه های خانه و فروشگاهش آویخت که روی آن نوشته بود:       فروشگاهم سوخت ! خانه ام سوخت! کالاهایم سوخت! اما ایمانم نسوخته است! فردا شروع به کار خواهم کرد!


دسته ها : داستان
1387/9/21 16:58
X