دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 3333
تعداد نوشته ها : 6
تعداد نظرات : 3
Rss
طراح قالب
محمد محمدي

سلام . من دوباره امدم. ههه چه بامزه بعداز سه سال ونيم دوباره امدن اينجا. اصلا يادم رفته بود كه اين وبلاگ رو دارم .

زندگيه ديگه. تو اين مدت اينقدر سرم شلوغ بوده كه نگو و نپرس. 

سال 88 محرم بود كه اينجا اخرين نوشته رو نوشتم و از حاجت بزرگم حرف زدم. من همون سال توي همون محرم حاجت گرفتم.

نه ماه بعداز اون محرم پسر كوچكم دراغوشم بود.

پسري كه توي اين مدت كه اين طرفا افتابي نشدم حسابي همه وقت و زندگي و روز وشب و همه فكر من رو پر كرده.

الان دو سال و نه ماهشه و اسمش محمدكيانه. اينم بلاگ خودش http://mohammadkian.niniweblog.com 

ديشب هم همين آقا پسر دوباره پاي من رو به اينجا باز كرد.

داشتم دنبال يه بخش مشاوره ميگشتم تا يه سوالي بپرسم كه ناخودآگاه هل داده شدم توي تبيان و ...

وااااااااااااااااااااااااي چقدر قبلا فعال بودم تو اين سايت. خودم باورم نميشد. چطور من بعد از اون محرم و برگشت از تبريز همه چيز فراموشم شد. براي خودم هم جالب بود. 

نميدونم چه اتفاقي افتاد كه همه زندگي من شد ني ني سايت و كلوب هاش و مجله شهرزاد و هر چي مربوط به بچه داري بود و تو اين ميونه يادم رفت قبل از بچه دار شدن هم يه فرنوشي وجودداشته كه شعر ميگفته ، مينوشته، مشاعره ميكرده ، كلي دوست و اشنا تو اين سايت يا جاهاي ديگه داشته. 

وجود اين پسر كه حالا همه زندگي منه انگار همه وجود من رو تغيير داده همه تفكراتم و همه علايق و سلائقم رو. 

انگار حافظه قبل از وجود محمدكيان كاملا پاك شد و حافظه جديد من با مطالب جديد پر شد. 

نميدونم بازم اينجا مينويسم يا دوباره همه چي يادم ميره و فقط و فقط ميشم مامان فرنوش. 

اما من هستم. زنده ام و فعلا دارم زندگي ميكنم.

هنوز هم همه رو دوست دارم.خودم رو هم دوست دارم. 

هنوز هم زندگي جاريه و ادامه داره. 

درود بر زندگي...

دسته ها :
پنج شنبه 1392/3/16 11:15

سلام

قراره برای اولین بار تاسوعا و عاشورای تبریز رو هم ببینم.

امشب من و شوهرم میریم تبریز (اگه خدا بخواد)

شوهرم بچه تبریزه و خانوادش انجاهستند اما من این دوسال که از ازدواجمون میگذره اولین باره میتونم این ایام رو برم اونجا.

میگن مراسمشون خیلی دیدنیه.

دیشب می خواستم وسایلم رو جمع کنم برای همین نتونستم برم هیئت و از سر کار یه سره رفتم خونه. دلم میخواست تو مراسم باشم. یهو دیدم یه صدایی میاد از تو کوچه. نگاه کردم و دیدم یه هیئت بزرگ مهمان امده به هیئت کوچولو و جمع و جور بچه های محله که خودشون امسال راه انداختن. منم تونستم از کنار پنجره خونه تو مراسمشون شرکت کنم . یه ساعتی اونجا درست جلوی  خونه ما برنامه داشتن .

راستش تو دلم گفتم انگار خدا این ها رو به خاطر من به اینجا فرستاده. . .

به هر حال دیشبم این سعادت رو داشتم.

خدایا شکرت... 

...

فرنوش

دسته ها :
پنج شنبه 1388/10/3 11:5

سلام.

این روزها روزهای عجیبیه. دیشب تا اخر شب توی هیئت بودم. عزاداری کردم .

اما نمیدونم چرا امسال که یه حاجت بزرگ دارم نمیتونم اصلاً این حاجتم رو بخوام .

هرسال وقتی میخواستم دعایی بکنم فکرم رو روش متمرکز میکردم و با تمام وجودم میخواستمش.

اما امسال که حاجتم از هر سال بزرگتر و دردناکتره اصلا نمیتونم . از قبل محرم دلم میخواست زودتر بیاد تا هم یه دل سیر گریه کنم و هم حاجتم رو از ته دل بخوام . اما حالا که اومده نه میتونم گریه کنم و نه میتونم حتی به حاجتم فکر کنم.

انگار یه چیزی نمیذاره. انگار یه چیزی مدام مانع میشه.

به هر حال...

یا حسین

دسته ها :
چهارشنبه 1388/10/2 13:49

سلام

امروز بعد از مدتها میخوام بنویسم.

الان که اینها رو مینویسم از سر کار امدم مغاره کوچولوی شوهرم و دارم از روی یه عالمه از وسایل کارش خودم رو به زور به کی برد میرسونم تا شاید بتونم بنویسم.َ

اما خوب همین که پیشش هستم خوبه.

ایشالا از این به بعد بیشتر می نویسم.

دسته ها :
شنبه 1388/7/18 20:27

سلام.

حسابی خسته ام .

چهار شنبه اسباب کشی کردم ولی هنوز نتونستم زندگی رو مرتب کنم و تو خونه جدید جاگیر بشم.

این چند روزه همه مشغول کار بودند. ولی خوب شکر خدا بیشتر کارها انجام شد.

فکرش رو هم نمیکردم اسباب کشی اینقدر سخت باشه.

و حتی فکرش رو هم نمیکردم که اینقدر وسیله داشته باشم. مگه تموم میشد. خدا رو شکر میکنم که خونم کوچیکه . وگرنه دیگه چی میشد.

به هر حال...

زندگی خیلی خوشگله 

دسته ها :
شنبه 1387/12/3 14:1

سلام

امروز میخوام اولین قلم رو به زندگی بزنم.

فکر میکنم بهتره اولین قلم یه معرفی نامه باشه .

من فرنوشم. 25سالمه.تقریبا یک ساله ازدواج کردم. اقتصاد خوندم.از زندگیم راضیم. شوهرم رو دوست دارم.پیش برادرم کار می کنم . برادرم رو هم دوست دارم.محل کارم طبقه پایین خونه مامان و بابامه . اونا رو هم  دوست دارم.اصلا من همه ادم ها ی دور و برم رو دوست دارم. خودم رو هم خیلی دوست دارم.

فکر میکنم خودم رو خوب خوب و به اندازه معرفی کردم.

اما این روزها .این روزها سرم خیلی شلوغه. باید اسباب کشی کنم چون صاحب خونه اجاره رو حسابی برده بالا.چهارشنبه  اسباب کشی دارم.گرچه صاحب خونه قبلی حاضر نیست پول پیشمون رو به همین سادگی بده.

بیخیالش...

اما بلاگ من قرار نیست اینجوری پیش بره.بلاگ من راجع به زندگیه .راجع به تمام علایق و خواسته های من.راجع به هر چی که دوست دارم داشته باشم یا هر چی که دارم و دوستش دارم.و راجع به هر چی با هر نوع قلمی که بیشتر بپسندم.شاید این بلاگ باعث بشه که من دوباره بتونم قلم دست بگیرم و گاهی چیزهایی و مثل قبل بنویسم.الان خیلی وقته که دیگه کنار گذاشتم نوشتن رو.ولی میخوام دوباره اینجا شروع کنم.

برای خودم ارزوی موفقیت میکنم. 

من همان مرغک وحشی بودم
همه اینجا به شکارم بودند
چشم بیمار تو در بندم کرد
ناز چشم تو خریدارم کرد 
دسته ها :
يکشنبه 1387/11/27 21:10
X