دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 2514
تعداد نوشته ها : 11
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
پیامبری از کنار خانه ما رد شد.باران گرفت.مادر گفت:چه بارانی می آید.پدرم گفت:بهر است.و ما نمی دانستیم باآن و بهار نام دیگر آن پیامبر است.پیامبری از کنار خانه ما رد شد.لباسهای ما خاکی بود.او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید.لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم.پیامبری از کنار خانه ما رد شد.آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود.پیامبر،کنارشان زد.خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.پیامبری از کنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود،به ما بخشیدند.وما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.پیامبری از کنار خانه ما رد شد.ما هزار در بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید.پیامبر کلیدی برایمان آورد.اما نام او را که بردیم،قفل ها بی رخصت کلید باز شد.من به خدا گفتم:امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.امروز انگار اینجا بهشت است.

خدا گفت:کاش میدانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.

عرفان نظرآهاری


دسته ها :
چهارشنبه دوم 11 1387
X