قصه را از اين جا بخوانيد

شنبه چهارم 4 1390

وبلاگ تبيان خيلي بهترشده

دسته ها :
پنج شنبه دوم 4 1390

ترجمه فرازی از دعای عرفه امام حسین (ع)

به کوشش فاطمه مروی

رئوفا

نوآن کسی هستی که به این ذره منت نهادی و نگاهش کردی ،نگاهی که باران نعمت بود و سزشار از احسان .

با احسانت او را زیبا کردی و در زیبایی به او فضیلت دادی و با فضلت ،او را کامل کردی ،در کمالت او را رزق دادی ،با رزقت او را توفیق بخشیدی و توفیقت همان عطا بود و عطایت همان غنا و غنای تو یعنی ثروت ابدی و پناه وماوای دائمی و در این پناه ،تنها خودت کفایتش کردی و سپس هدایت و در این هدایت ،او را از لغزشها حفظ کردی و در این حفاظت ،پرده پوشش هم بودی ،هم ستار و هم غفار .دراین غفران تنها تو بودی که نادیده می گرفتی آنچه را که اگر دیگران دیده بودند هیچ امیدی به چشم پوشی آنها نبود .

و باز تو بودی که با نادیده گرفتن هایت او را از ضعف و خواری به قدرت و استواری رساندی و در چشم بندگانت عزیزش کردی و هرگز تنهایش رها نکردی .

بازوان بی جانش را با دستان خودت قوت بخشیدی و با یاریت تایید ش کردی .

از هر طرف که درد بود که از پی درد به او میرسید و از تو پی در پی شفا .

تنها تو بودی که عافیت و سلامت به او عطا کردی و کرامت و برکت را نیز ،پس ای عزیز ترین عزیز این ذره ناجیز حمد دائمی و شکر ابدی را به کدام آستان برد جز کوی تو ؟

اکنون این کمتر از ذره ،این هیج ،که با نظر تو هست شد ، و تا فیض نگاهت قظع شود باز همان هیج است که بود ،در طلب غفران تو به گناهانش اعتراف میکند :

انا الذی اسات ،انا الذی خطات ........

رحیما ! این عبد عاصی توست ،همان که بد کرد و خطا کرد نه فقط بد کرد که تمام هست و توانش را مصروف بدی کرد ،چهالت کرد ،غافل شد ،همه جیز را فراموش کرد ،به نفسش اعتماد کرد و عمدا نافرمانی کرد ،وعده داد و خلف وعده کرد ،میثاق بست و براحتی شکست ،انهم نه یک بار و دو بار ....بعد هم اقرار کرد به نعمتهای تو و اعتراف کرد به سنگینی گناهانی که پشتش را خم کرده و از تو میخواهد که سبکش کنی و این بار را از دوشش برداری .ای شریفی که معاصی بندگانت به تو زیان نمیرساند و طاعتشان نیز سودی برایت ندارد

کریما!هرگاه پستی ها و ذلت ها زبانم را بند می آوردند ،کرم تو به نطقش می آورد و آنگاه که زشتیهای درون وجودم را یکپارجه یاس میکند ،بخشش و انعام توست که به طمع می اندازدم .

کسیکه نیکیهایش هم بد است چطور بدیها و زشتیهایش خوب باشد و کسیکه سخنان حقش ادعاست ،چگونه ادعاهایش حق باشند .

غنیا!

کسی که در بی نیازیش فقیر است چگونه در فقرش ،نیازمند نباشد و کسی که در عملش جاهل است ،چگونه در جهلش نادان نباشد !

معزا !

خواری من بر تو عیان است و حالتم آشکار ،قضا و قدر مرا در گرداب آرزو رو به هلاکت می برند و هوای نفسم مرا اسیر شهواتم میکند . خودت یاریم کن تا بر آنها چیره شوم و از نابودی به نصرت رسم و از کور دلی به بصیرت .تویی که نور معرفت را به دل دوستان می تابانی تا موحد شوند.غیر خودت را از دلهایشان زائل میکنی تا فقط محب تو باشند و تنها تو پناهشان باشی .همه دنیا وهمه عقبایشان شوی .انکه به تو رسید و تورا یافت کجا چیزی را از دست داده است و آنکه تو را از دست داد چه چیزی یافت ؟

شفیعا !

مگر میشود امید به غیر تو بست در حالیکه احسان تو یکدم قطع نمی شود . و امتنان عادت توست . با اینهمه توصیف ،باما چه میکنی ؟

میدانم که همه را می آمرزی ((شنیدم که خودت فرمودی :چه کنم با مشتی خاک مگر بیامرزم .))

دسته ها :
دوشنبه نوزدهم 5 1388
مردی دیر وقت ،خسته و عصبانی ،از سر کار به خانه باز میگشت دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما”، چه سوالی؟
بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد، چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط می خواهم بدانم، بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
اگر باید بدونی خوب می گویم، ۲۰ دلار
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید و سپس به پدر نگاه کرد و گفت: می شود لطفا ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا این قدر خودخواه هستی، من هر روز، سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟ بعد از حدود یک ساعت، مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به ۱۰ دلار نیاز داشته است. به خصوص این که خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
خواب هستی پسرم؟
نه پدر، بیدارم
فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کردم، امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این ۱۰ دلاری که خواسته بودی
پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: متشکرم بابا! بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولندکنان گفت: با این که خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟
پسر کوچولو پاسخ داد: برای این که پولم کافی نبود، ولی الان هست، حالا من ۲۰ دلار دارم، می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم.
دسته ها :
سه شنبه پنجم 3 1388

زهرای اطهر ٫ای یکدانه گوهر افرینش در قالب زن .

ای مظهر زیبایی و ای مظهر قدرت و کمال

ای که در هر مقامی اسوه و الگو بوده ای و هستی ٫در مقام مادری ٫فرزندی ٫و همسری

تورا چه بنامم که ام ابیها بودی - برای همسری دومین مرد مسلمان عالم از ازل افریده شدی و برای مادری سالار شهیدان.

ای مظلوم ترین مظلومه عالم که این مظلومیتت در بستر تاریخ حرکت کردو در تمام فرزندان تو تجلی پیدا کرد - از حسن (ع)که در غربت بی یاوری به شهادت رسید و حسین که از مظلومیتش سلاحی برنده ساخت بر علیه تمام سفسطه چینان و نان به نرخ روز خوران (اهل کوفه و کوفیان بعد از ان)و از سجاد (ع)که صحیفه سجادیه اش نشان بارز تنهاییش بود ٫در بین مردم و..........تا امروز اخرین فرزند تو مهدی (ع)که حجت برحق است و مظلوم ترین در بین مردم که انسانهای امروز هر چه از انسانیت دور تر شوند ظهور اورا بیشتر به تاخیر اندازند.

 باید عشق و دوست داشتن را از تو اموخت عشق به همسر ٫عشق به فرزند٫عشق به راستی و درستی ٫عشق به حقیقت ٫عشق به والدین و عشق به انسانیت. واین عشق را به زیبایی به همه اموختی و هر کس به اندازه گنجایش ظرف معرفتش از این دریای بیکران برداشت کرده و میکند.....

فرزندت حسین (ع)میگوید:اگر دین ندارید پس ازاده باشید

و زینب میگوید:در شهادت مظلومان تاریخ در کربلا به جز زیبایی ندیدم و اینها همه نیست بجز عشق به انسانیت

دسته ها :
جمعه بیست و پنجم 2 1388

دعا تجلی فقر است و عشق ورد این حالات است که نیایشگر ٬فرصت انرا می یابد که بطور پیوسته ٬در زندگی روز مره ای که ادمی را با حقارت ها و خاکی ها ی خود می الاید٬روح خویش را جلوه گاه خواستهای متعالی و کنش ها و عشق های ماورایی سازد و عا لیترین و برترین حالات و تمایلات انسانی را ٬که در زندگی مادی سرکوفته و بخواب رفته اند را مجال بیدار شدن و سر براوردن و  در برابر خدا به جلوه امدن دهد ٬ و بدینگونه هر چند یکبار ٬از بندها و سربند های عادی نسبی و حقیر خود را رها کند و در استانه ابدیت ٬مطلق ٬متعال ٬خلود و ماوراء قرار گیرد و به نیروی خواستن ٬خواستن های بلند عاشقانه پر از خلوص ٬از نرمال وجود ٬پله ای بالا رود و صعود ادمی را تجربه کند . !

----------------------------

دکتر شریعتی

دسته ها :
شنبه دوازدهم 2 1388

من یاد گرفته ام که هر دستاورد بزرگی همیشه یک زمانی غیر ممکن بنظر می رسیده است (سن 47 سال )

-------------------

کتاب زندگی کن ،یادبگیر و آنرا به دیگران بسپار

دسته ها :
دوشنبه دهم 1 1388

بچه های 10-12ساله آمده بودند حرم با چه ذوقی و چه شوقی . دلهای همه شان پاک بود و صورتهاشان آینه دلشان .

معنویت امام در آینه صورت بچه ها تلالو خاصی داشت . چه تلاشی میکردندکه دستشان را به ضریح برسانند و چه هیاهویی و چه شوقی !

معلمشان برایشان توضیح میداد همینکه آمده اید یعنی که زیارتتان قبول شده است ،اگر دستتان به ضریح نرسید ناراحت نباشید . اما بجه ها انگار زنگ تفریح خورده باشد هجوم آوردند و معلوم بود امام هم اغوشش را برای آنها باز کرده بود که بغلشان کند .

یکنفرشان کناری ایستاده بود و فقط بیصدا اشک میریخت . معنویتش مجذوبم کرده بود ،نزدیکش رفتم و تازه متوجه دو تا عصای زیر بغلش شدم و دانستم که این همه اشک برای چیست !او از همان دور دستش به ضریح رسیده بود !خیلی ها از فاصله دور دستشان به ضریح میرسد ............

دسته ها :
جمعه هفتم 1 1388

حرم خیلی شلوغ بود خیلی خیلی شلوغ ،حتی در صحن ها هم زائر نشسته بود ،همراه با سیل جمعیت داخل شد .

رفتن داخل ضریح غیر ممکن بود - سیل جمعیت هلش داد و از جلو ضریح رد شد .بزحمت جایی پیدا کرد و نشست ،اما خیلیها جا پیدا نمیکردند که بنشینند . پشت سرش پیر مردی ایستاده بود ،با خودش فکر کرد من روزهای بعد هم می توانم مشرف شوم . بلند شد و جایش را به پیر مرد داد و عقب عقب از امام خداحافظی کرد و برگشت .........

او میدانست امام یک زیارت کامل بحسابش نوشته است .........این را از نگاه تشکر آمیز پیر مرد زائر دریافته بود .....

---------------

مشهد بهار88

دسته ها :
جمعه هفتم 1 1388

امروز مشرف شدم حرم . خیلی سرد بود گروه ناشنوایان آمده بودند به پابوسی امام . هرکدام پرچم کوچکی دستشان بود .یک نفرشان بالای گردن یکی دیگر سوار شده بود و با علامت دست و دهن نوحه خوانی میکرد . نوحه خوانی بیصدا چه عظمتی داشت . با اشاره میفهماند که ما گروه کر و لالان هستیم و به پا بوسی تو آمده ایم  و ما را بپذیر . و چه شرافتی و کرامتی بود در این حرکات . امثال من که ظاهرا زبان داشتیم و می توانستیم حرف بزنیم با انها همراه شده بودیم . و ساکت به حرکات انها نگاه میکردیم و به پهنای صورت اشک میریختیم . واقعا صفایی داشت و خدا را شاکرم بخاطر این عنایت خاصش ....... جایتان خالی ....

گاهی سکوت به عظمت یک دنیا حرف میزند  و من این را در نگاه این گروه کر و لال زائر دیدم ........التماس دعا.......

دسته ها :
سه شنبه چهارم 1 1388
X