هیچکس اشکی برای ما نریخت ،

هر که با ما بود از ما میگریخت ،

چند روزیست که حالم دیدنیست ،

حال من از این و از آن پرسیدنیست ،

گاه بر روی زمین زل میزنم ،

گاه بر حافظ تفعل میزنم ،

حافظ دیوانه فالم را گرفت ،

یک غزل آمد که حالم را گرفت ،

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ،

خود غلط بود آنچه میپنداشتیم

دسته ها : شعر
يکشنبه بیست و چهارم 11 1389

 

خواب خوبی می بینم
هر شب
و هر شب
تو در همان نزدیک خواب خوبم هستی
خواب نزدیکی می بینم
پر از پتوهای سرخ
پتوهای سبز
و چشمهام
با آرزوهای مبهم
خیس و خشک می شود مدام
همییشه
فکر می کنم
تا خوشبختیم
یک غلت دیگر از من مانده
و این غلت های لعنتی من را
اینکه از تو

دسته ها : شعر
پنج شنبه هفتم 11 1389

 

خدایا، چگونه می توانم روی به سوی تو بیاورم و زبان به حمد و ثنایت بگشایم درحالی که خود از کرده خویش آگاهم .

چگونه می توانم دوستدار تو باشم درحالی که بر عهد و پیمانی که با تو بسته ام وفادار نبوده ام.

چگونه می توانم طلب عفو و بخشش کنم درحالی هنوز شعله های عصیان در درونم فروزان است.

بارالاها، چگونه می توانم روی به توبه آورم درحالی که اسیر هواهای نفسانی خویشم.

بارالاها، تو از علاقه ی من نسبت به خودت آگاهی و می دانی که چقدر مشتاق رسیدن توام ولی هر وقت که تصمیم گرفتم که به سوی تو بیایم گناه به سراغم آمد و مرا از تو دور ساخت.

همیشه آرزویم این بوده است که حتی برای یک روز که شده آن چه باشم که تو می خواهی و آن چه کنم

که تو می پسندی ولی افسوس این نفس سرکش تا کنون مجال برآورده شدن این آرزو را به من نداده است.

بارالاها، می ترسم، از خویش و از این سرنوشتی که در انتظار من است می ترسم از این بیابان و شوره زاری که در پیش روی من است می ترسم، می ترسم که مرگ به سراغم بیا ید آرزوی رسیدن به تو را این بار او ار من بستاند.

پس ای پروردگار بی همتا  به لطف و کرم خویش مرا از مرداب رهایی ده و توانی ده خویشتن را

از هر چه بدی است پاک کنم.

خدایا به من فرصتی ده تا عاشق بودن را تجربه کنم.

دسته ها : دست نوشته
سه شنبه پنجم 11 1389

سرمو بالا بردم

به آسمون نگاه کردم .... آبی بود ... شاید هم لاجوردی

کاش نیلز بودم حداقل میتونستم با اردکا توی این آسمون پرواز کنم

 

به ابرای توی آسمون نگاه کردم

سفید سفید....

دوست داشتم جای خرسای مهربانی بودم و از یه ابر به ابر دیگه میپریدم یا یه پلی از رنگین کمان میساختم و ازش سر می خوردم

 

حیییییییییییییییییییییییییییییف

هنوز همون آدمی ام که توی این کره ی خاکی زندگی می کنه

شنبه دوم 11 1389

 

دیشب

آسمان ِ رویایم بارانی بود! ..

تو را دیدم

زیر آلاچیق ِ مهربانی ها آرام گرفته بودی

نگاه ات گره خورده بود

به دستان ِ من!

و آرام زیر لب زمزمه می کردی :

"دستانت را دوست می دارم"

 

لبخندی بر لبان ِ من بود ..

و نگاه ام به تو ُ آن همه زیبایی..

از لابه لای ابرها

خدا بر ما می تابید

و من

با عشق ،

به هر قطره ی باران

سلامی دوباره می دادم

 

خوب ِ من

تا انتهای باران

من هم بار دیگر سبز  خواهم شد

دسته ها : شعر
شنبه دوم 11 1389
X