دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 3404
تعداد نوشته ها : 5
تعداد نظرات : 1
Rss
طراح قالب

هنوز شقایق نشدی

پیداست هنوز شقایق نشدی ... زندانی زندان دقایق نشدی ...

وقتی که مرا از دل خود میرانی ... یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی ...

زرد است که لبریز حقایق شده است ... تلخ است که با درد موافق شده است ...

عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی ... پاییز بهاریست که عاشق شده است

*****************************************************

هنگام پاییز
زیر یک درخت ... مردم

برگهایش مرا پوشاند

و هزاران قلب یک درخت

گورستان ... قلب من شد

*****************************************

خدایا ! باز از آن سرمات بفرست
که تا پنجاه سالش گشت فهرست
ز لطف بی حدِ برخی وزیران
سفر کردیم تا اعماق دوران
سفر کردیم تا پنجاه و اندی
بدون هیچ آسیب و گزندی
***
خدایا! لطف تو از حد فزون است
ولی این حَرّ و بَردَت بی شگون است
زمستان گازمان را ناز می‌بود
به تابستان ز برق و آب کمبود
در این گرمای طاقت گیر مرداد
ز قطعیّ مُدام برق ، فریاد
***
فیوز برقمان از جا پریده
فِر و یخچالمان آسیب دیده
گمانم باز تا پنجاه سالی
کسی گرمای تا این حد ندیده
***
به شبها فازمان نول است یا رب!
خُمِ اعصابمان فول است یا رب
!
به روزش برق و آبی نیست ما را

به شب تا صبح بی تابیست ما را
اگر قطعیّ برق و آب داریم
خدا را شکر شبها خواب داریم
***
وزیر برقمان فرمود پاییز
بیابم حلّ این قطعیّ ناچیز!!!
خدایا ! ای خدای برج مینو

نگه دار این وزیر نفت و نیرو
دو چندان کن تو توفیقاتشان را
فزونی بخش احساساتشان را
***
اگر چه آب و برقی نیست ما را
اگر چه حال جان سوزی است ما را
اگر گازی اگر برقی نداریم
تو را یا رب ، کماکان دوست داریم

**********************************************

از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
این اتش عشق است نسوزد همه کس را

اونی که می خواستم

اونی که می خواستم عهدشو شکست و

به پای عشق جدید نشست و

چش روی آرزوم همیشه بست و

پشت مه پنجرمون رها شد

اونی که می خواستم مث اشک چکید و

تو طول راه یهو یکی رو دید و

صدای از ما بهتر و شنید و

به خاطر هیچی ازم جدا شد

اونی که می خواستم دل ما رو بردو

تو راه که می رفت به یکی سپرد و

تو خاطرش ، خاطره ی ما مرد و

یکی دیگه تو رویاهاش خدا شد

اونی که می خواستم دل ازم برید و

بین گلا یه گل تازه چید و

به اونی که دلش می خواس رسید و

مثل تموم مردا بی وفا شد

اونی که می خواستم زود ازم گذشت و

یه روزی رفت و دیگه بر نگشت و

منکر مجنون شد و کوه و دشت و

منکر عشق و بودن با ما شد

اونی که می خواستم زیر قولش زد و

با یکی دیگه پیش من اومد و

به خاطر اون به ما گفتش بد و

عزیز تر از دیروز و از حالا شد

اونی که می خواستم شدش از ما سرد و

پیغام دادش که دیگه برنگرد و

بد بودن ما رو بهونه کرد و

غیبش زد و یک دفعه کیمیا شد

اونی که می خواستم ما رو بد شناخت و

هستی شو پیش یکی دیگه باخت و

قصر من و با یکی دیگه ساخت و

شکر خدا باز ولی پادشا شد

اونی که می خواستم من و داد به باد و

رفت پیش اون کس که دلش می خواد و

زد زیر عشقش تا یادش نیاد و

اسم منم جز آدم بدا شد

اونی که می خواستم من و زد کنار و

خزونشو یه جوری کرد بهار و

قایم شدش تو یه عالم غبار و

تقدیر ما مثل موهاش سیا شد

اونی که می خواستم آخرش گم شد و

بازیچه ی چشمای مردم شد و

وارد عشق صد و چندم شد و

توی خیال کس دیگه جا شد

اونی که می خواستم ، ولی انگار مده

مال همه یه جورایی گم شده

کاش از میون غبارا بیاد و

بهم بگه هر چی می گی بیخوده

****************************************

خداحافظ مرگ،عشق،زندگی

شما ای خاطرات کهنه و پوسیده و درهم ز من امشب چه میخواهید؟

زمن امشب که میمیرم تک و تنها چه میخواهید؟

برای مردنم کسی را خبر نسازید.

نمیخواهم پدر بر هم زند چشمان بازم را.

نمی خواهم مادرم ببیند سختی جان کندنم را.

نامه ای نوشتم که گر افتد به دست خواهرم از دل کشد آهی و گر افتد به دست دلبرم اشکش فرو ریزد.

بدینسان نامه ام را:

ای مادر،ای نازنین،ای بهترین مادر

دگر در دفترم شعر جدیدی را نخواهی دید ،نخواهی خواند.

دگر در آلبومم عکس جدیدی را نخواهی دید.

دگر هر شب که می آیم در را برویم باز نخواهی کرد.نمی پرسی کجا بودی در این ظلمت،چه میکردی ،چه میخواهی.

مادر اگر رفیق مهربانی سراغم را گرفت،بگو فرزندم به ناکامی جان داد و تا آخرین لحظه عمر گفت

***************************************************

محاکمه ی عشق

سلام

جلسه ی محاکمه ی عشق بود و قاضی عقل...

و عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه ی مغز شده بود،یعنی فراموشی

قلب تقاضای عفو عشق را داشت

ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند

و قلب شروع کرد به طرفداری از عشق: "آهای چشم!مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی ؟

آهای گوش!مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی؟

و شما ای پاها که همیشه آماده ی رفتن به سویش بودید!!!

حالا چرا این چنین با او مخالفید؟؟؟"

همه ی اعضا روی بر گرداندند و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند

چرا از او حمایت می کنی؟

و قلب نالید:من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه

کار ثانیه ی قبل را تکرار می کند...

و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم

پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد

حتی اگر نابود شوم

**************************************

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.
دخترلبخندی زد و گفت ممنونم
.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید
...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست
!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه
... !
(
عاشقتم تا بینهایت
)
دختر نمی تونست باور کنه

...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...

*****************************************

 

دسته ها :
چهارشنبه ششم 9 1387

داشتم اشکهایم را روی نامه ای عاشقانه با قطره چکان جعل میکردم خاطرم آمد شاید دلتنگ خنده هایم باشی ببخش اگر این روزها عشق با گریستن ثابت میشود

 

 

عشق گلی است که اگر آن را به قصد تجزیه و تحلیل پرپر کنید، هرگز قادر نخواهید بود که آن را دوباره جمع کنید

 

اگر روزی مُردم ، تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوقم برایم گریه کند ... چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ... و آخر اینکه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم

نوایی نوایی نوایی نوایی
همه با وفایند تو گل بی وفایی
غمت در نهان خانه ی دل نشیند
بنازی که لیلی به محمل نشیند
بنازی که لیلی به محمل نشیند

به دنبال محمل سبک پر قدم زن
به دنبال محمل ای سبک پر قدم زن
مبادا غباری به محمل نشیند
مبادا غباری به محمل نشیند

نوایی نوایی نوایی نوایی
همه باوفایند تو گل بی وفایی

مرنجان دلم را
مرنجان دلم را
که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
بنازم به بزم بنازم به بزم
محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند
گدایی به شاهی مقابل نشیند

نوایی نوایی نوایی نوایی
همه باوفایند تو گل بی وفایی

به پا یت خلد خار آسان برارم
چه سازم به خاری که بر دل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریه ام ناقه در گل نشیند
خوشا کاروانی که شب راه طی کرد
دم صبح اول به منزل نشیند
الهی بر افتد الهی بر افتد
نشان جدایی جوانی بگذرد
تو قدرش ندانی
ای جوانی بگذرد تو قدرش ندانی

نوایی نوایی نوایی نوایی
همه باوفایند تو گل بی وفایی
نوایی نوایی نوایی نوایی
همه باوفایند تو گل بی وفایی
 ..........................................  

 

اگر زلفت به هر تاری اسیری تازه ای دارد


مبارک باشد اما دلبری اندازه ای دارد


تغافل برد از حد شوخ چشم من نمی داند


جفا قدری ستم حدی و ناز اندازه ای دارد


محبت را لب خاموش و گویا هر دو یکسان است


چو بلبل آتش پروانه هم آوازه ای دارد


اگر سودای لیلی بر سرت افتاده مجنون شو


که هر شهری به صحرای جنون دروازه ای دارد


دل مجذوب خود را با تغافل بیش ازین مشکن


که در قانون خوبان امتحان اندازه ای دارد

 

 

کاش می شد بار دیگر سرنوشت از سر نوشت

 کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت

کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست

 با محبت،با وفا ،با مهربانیها نوشت

 کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان

 داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

 کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود

 کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت


 

ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست

چشم های مهربانت راندیدن ساده نیست

اززمان رفتنت خورشید راگم کرده ای

ناله های ابررا هرشب ندیدن ساده نیست

قلب تو پر بود ازماه وهزاران پنجره

ماه رااز پشت یک دیواردیدن ساده نیست

بازهم آمد بهاراما هواافسرده است

آه ازدست زمستان هم رهیدن ساده نیست

قلب من آتش گرفت از دوریت باران من

ازدل این آتش سوزان پریدن  ساده نیست

حسرت

از من رمیده یی و من ساده دل هنوز

بی مهری و جفای تو باور نمی کنم

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این

دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید

دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم

دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا

دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم

یاد آر آن زن آن زن دیوانه را که خفت

یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز

لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس

خندید در نگاه گریزنده اش نیاز

لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد

افسانه های شوق ترا گفت با نگاه

پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت

آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

هر قصه ایی که ز عشق خواندی

به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است

دردا دگر چه مانده از آن شب شب شگفت

آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است

با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد

می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت

ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز

بر سینه پر آتش خود می فشارمت

 

دسته ها :
جمعه هفدهم 8 1387

Man edea nemikonam hamvare be yade kasani hastam ke dusteshan daram,vali mitavanam edea konam ke lahezati ke be yadeshan nistam niz dusteshan daram.

Ghorbat ra nabayad dar alefbaye shahre gharib jostoju kard, hamin ke azizat negahash ra be digari forukht to gharibi!

Sms ro vase kasi mifresan ke azat dor bashe,man

vase to chi befresam vaghti to ghalbami

 

 

Anvae chips chitoz :

1. Sade mesl delet 2.

Namaki mesl ashkat

3.Serkei mesl harfat 4.

Felfeli mesl cheshat

5. Gojeyi mesl labat

 

 

 

Ba hameye vojood saramo roo shooneye mehrabone to mizaram va yavashaki damaghamo ba lebaset pak mikonam !

Har wagt delet wasam tang shod matn ziro bekhon

.

.

.

.

.

aiy kalak che zood

 delet baram tang shod

Ruye boz0rgtarin s0tune takhte jamshyd minevisam:

ilove you

Bad un0 m0hkam mikubam tu saret ta befahmi deltangi che dardy dare!

 

رفتی ندیدی که محشر کردم
با اشک تمام خانه را تر کردم
وقتی که سکوت خانه دق مرگم کرد
وابستگیم رابه توباور کردم

انجماد قلبها را از خشک سالی چشمها می توان فهمید ، چشمی که گریستن نمی تواند ، زیستن نمی داند

 

سرگشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم، و گاهی که ندارم،من مانده ام و لایق تیغی که نبودم من مانده ام و فرصت آهی که ندارم

یک نصیحت: مواظب خودت باش! یک خواهش: اصلأ عوض نشو! یک آرزو: فراموشم نکن! یک دروغ: تو رو دوست ندارم!! یک حقیقت: دلم برات تنک شده

 *¥*Gavo olagho ordak*¥**¥*kebrito gazo fandak*¥**¥*gonjishko ghazo lak lak*¥**¥*tavalodet *¥*mobarak

.

تولد تمامی کاربران متولد 8/8/87مبارک

وان شاالله 1001ساله بشن

 

دسته ها :
چهارشنبه هشتم 8 1387

شکست عهد من وگفت هر چه بود گذشت به گریه گفتمش آری وچه زود گذشت بهار بود و تو بودی وعشق بود و امید، بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

 

فرق من و تو

: گفتی عاشقمی، گفتم دوستت دارم. گفتی اگه یه روز نبینمت میمیرم، گفتم من فقط ناراحت میشم. گفتی من بجز تو به کسی فکر نمی کنم، گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم. گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم، گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه، من فقط دلم میخواد طرف رو خفه کنم. گفتی ... ، گفتم... . حالا فکر کردی فرق ما این هاست؟ نه! فرق ما اینه که: تو دروغ گفتی، من راستشو

 

قانون پایستگی عشق

 

 

قانون پایستگی عشق:

عشق بوجود می آید,ولی هرگز از بین نمی رود,بلکه از صورتی به صورتی دیگر و از اشخاصی به اشخاصی دیگر منتقل و تبدیل میشود

 

 

شبی

شبی غمگین ، شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد ، دلم در حسرت دیدار او ماند ، مرا چشم انتظار کوچه ها کرد ...

به من میگفت تنهای تنهاست ، ببین با غربتش با من چه ها کرد ، تمام هستی ام بود اما ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد و ...

هرگز شکستم را نفهمید

 

 

امروز به تو نیاز دارم نه فردا

بجای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی امروز با شاخه گلی

کوچک یادم کن

به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی

امروز با تبسمی شادم کن به جای متن های تسلیت که فردا برایم می نویسی امروز با یک پیغام کوچک خوشحالم کن

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا

 

آدمیت

سلام

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل،

از همان روزی که فرزندانِ «آدم»،
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید؛
آدمیت مرد!
گرچه آدم زنده بود .
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند،

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند،
آدمیت مرده بود
بعد، دنیا هِی پر از آدم شد و این آسیاب،
گشت و گشت،
قرن ها از مرگ « آدم » هم گذشت.
ای دریغ،             

آدمیت بر نگشت!
قرن ِ ما
روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی ست
صحبت از آزادگی، پاکی، مروّت، ابلهی ست!
.....

 

دیوونه

 

اگر کسی را دوست داشته باشی ،نمی تونی توی چشم های اون زل بزنی... نمی تونی دوریش را تحمل کنی... نمی تونی بهش بگی که چقدر دوستش داری... نمی تونی بهش بگی چقدر بهش نیاز داری ... واسه همینه که عاشق ها دیوونه میشن

 

هرگز فراموشم مکن

 

هرگز فراموشم مکن،که در هر شرایطی ،هر کجا بودم و هر کجا بودی ، شانه هایم تکیه گاهی است برایت و دستانم همیشه به سویت دراز برای روزی که به دستی نیاز داشتی .اگر روزی تمام درها رابروی خودت بسته دیدی،بیاد بیاور که من هیچ گاه دری را که به رویت گشوده ام ،نخواهم بست

عـشق آفریــده شد

 

حـوّا گناه کرد و عـشق آفریــده شد جریان آن گناه به عالم کشیده شد آدم برای پاکی و شیطان به جای نفس حــوّا بـه نام وسوسـه هـا آفــریده شــد مــن با گـنـاه خـوردن یـک سـیب زنـده ام سیبی که از حوالی یک خواب چیده شد من خواب چـشمهای شما را ندیده ام امّا دوباره درتن و جانم دمیــده شد ... حسّی که عشقبازی تو باورم شود آهـی که از تـغـزّل نامت شنیده شد عصیانگرم!چو ریشه به خاکت دویـده ام هنگامه ای که پرده به نامش دریده شد خاکی محقّرم که به عشقت هبوط کرد اشــکی مکررم که به پایـت چکیـده شد حـوّای بـی گـنـاه غـزلهـای سـرخ و نـاب این بار در حوالی من با تو دیده شد ... افتــاد از نگاه شما( آدم)نجیب! .... آدم گناه کرد و غزل آفریده شد

 

چا ره

گفتمش چاره غم دانی چیست؟
گفت: اشک از غم تو می کاهد
گفتم : افسوس ، غم از حد بگذشت
گریه هم خاطر خوش می خواهد

 

 

کوچه

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم، گل یاد تو،درخشید

باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید؛

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخوسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو به من گفتی

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند براین آب نظر کن،

آب، آیینه ی عشق گذران است ،

تو امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم
حذر از عشق! ـ ندانم

سفر از پیش تو، هرگز نتوانم، نتوانم


روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم

باز گفتم که
تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

...

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که
: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم .

نگسستم، نرمیدم .

رفت در ظلمت غم آن شب و شب ها ی دگر هم ،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،

نکنی دگر از آن کوچه گذر هم

 

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

سایه غمگین عشق

در انتهای کوچه کودکی،زیر برگهای سوخته از آفتاب تابستان،گور عشق من پنهان است،مدفون احساسی که باید فراموشش کردوبه یادنیاورد که با همراهی اش میشد،کفش های سفر را پوشید و از کوچه باغها با کوله بار خیسی از خاطرات گذشت،در آن سوی افق با امید زندگی کرد، صورت عاطفه را بوسید وبه صداقت لحظه وصال پیوست.این سهم من از زندگی است.بارش تند و زود گذر عشق بر خاک نطفه جوانی من که جز نابودی،ناکامی و دلهره،یادگار دیگری از خود به جای نگذاشت.کاش عمر من به کوتاهی عمر آرزوهایم باشد.آن روز که قصه ما به نقطه تلافی عشق و امتحان رسید،من باختم و او برد زیرا آن که دل می بازد در هر صورت بازنده است

 

 

قلب

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.
دخترلبخندی زد و گفت ممنونم
.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید
...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست
!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه
... !
(
عاشقتم تا بینهایت
)
دختر نمی تونست باور کنه

...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...

 

OVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVE
OUILOVYOUIL ****** VEYOU ****** ILOVEYOUILO
OVEYOUIL *********** L *********** OUILOVEY
YOUIL *************** *************** YOUIL
UILO *********************************** VE
EI ************************************* IL
V *************************************** O
O *************************************** L
E *************************************** U
YO ************************************* IL
YOUI *********************************** EY
OVEYO ******************************* LOVEY
OVEYOUIL *************************** ILOVEY
UILOVEYOU *********************** UILOVEYOU
VEYOUILOVEYOU ***************** YOUILOVEYOU
YOUILOVEYOUILOV ************* LOVEYOUILOVEY
UILOVEYOUILOVEYOU ********* LOVEYOUILOVEYOU
LOVEYOUILOVEYOUILOV ***** ILOVEYOUILOVEYOUI
EYOUILOVEYOUILOVEYOU *** YOULOVEYOUILOVEYOU
VEYOUILOVEYOUILOVEYOU * VEYOUILOVEYOUILOVEY

 

اشکی

وقتی چشمات دیگه اشکی برای ریختن نداشته باشه...

وقتی دیگه قدرت فریاد زدنم نداشته باشی
...

وقتی دیگه هر چی دل تنگت خواسته باشه گفته باشی
...

وقتی دیگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته باشن
...

وقتی از درون تمام وجودت یخ بزنه
....

وقتی چشم از دنیا ببندی وآرزوی مرگ کنی
...

وقتی احساس می کنی دیگه هیچ کس تو رو درک نمی کنه
...

وقتی احساس کنی تنها ترین تنهای دنیا هستی
...

و وقتی باد شمع نیمه سوخته اتاقتو خاموش کرد
...

چشمهایت را ببند و با تمام وجود خدا
رو صدا بزن

 

 

 بعد از تو من چه کنم

 

 

بعد از تو من چه کنم

با این دل تنها
تنها دعا میکنم
به اندازه ی تنها ییها یم
خوشبخت شوی
اما
پریچهرمان را خواندی با گریه هایم گریه کردی
با خنده هایم خندیدی
مرحبا بر تو آفرین
اما تو کجا خواهی نوشت از بی وفایی بازی روزگار
من می نویسم تو بخوان
اما دیگر با گریه هایم گریه مکن
بگذار در این تنهایی
بغض غزلگریه هایم را
با یاد تو گریه کنم
هر چند که گریه هایم از شانه های تو بی نصیب است
هر وقتی غروب غزلی دلتنگی برای شب نوشت و رفت
من به شوق هرم گرم نفسهایت
دل را در تنهایی به یاد و خاطره های تو سر گرم می کنم
ترا به حرمت دلتنگیها ی عاشقی
هرگز فکر نکن که تنهایی
بدان که همیشه چشمانی نگران توست

 

یکی را دوست میدارم



یکی را دوست میدارم و در قلبم او را احساس میکنم
او همان ستاره درخشان اسمان شبهای دلتنگی ,تیره و تار من است
او همان خورشید درخشان اسمان روزهای زندگی من است
اری او همان مهتاب روشنی بخش شبهای من است
قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم می باشم
او همان فرشته ای است که با بالهای سفیدش مرا به اوج اسمان ابی برد
مرا با دنیای دوستی و محبت اشنا کرد
یکی را دوست میدارم....
همان کسی که هر شب قصه لیلی و مجنون را در گوشم زمزمه میکرد

مرا به خواب عاشقی میبرد
کسی که مرا ارام میکرد و معنی دوستی و دوست داشتن را به من می اموخت
اینک که با من نیست معنی واقعی دوست داشتن را میفهمم
و تنهایی را واقعا احساس میکنم
او برایم مثل ابرهای زود گذز نیست ,
او برایم مثل اسمان میماند که همیشه بالای سرم است

اسمان وقتی ابری میشود من هم از دلگیری او بارانی میشوم
اری من همان اسمان ابری هستم
یکی را دوست میدارم....
او دیگر یکی نیست , او برایم یک دنیا عشق است

پس با من بمان ای کسی که تو را دوست می دارم
پس نرو و با من بمان و تسلیم احساسات پاک من باش
ای خورشید اسمان روزهای من
ای مهتاب روشنی بخش شبهای من
ای روشنی بخش شبهای تیره و تار من ای اسمان زندگی من
ای همدم زندگی من
با من باش با من باش
چون تورا و فقط تورا دوست میدارم
اری تو را دوست میدارم

..فقط تو را !!!!!!!!!!!!!

 

 عاشق شدی بخون

 

شب تنهایی با هم.. شاید اینگونه سزاوار فراموشی نبود چقدر با عجله... غبار می تکانی از ردپای آخرین خاطراتمان کنون ای اولین و آخرینم کاش احساس آبی مرا می شنیدی. تا همیشه به تماشای شب میروم و تکه هایی از عشق مدفون میراث من است و قلمی که هیچ گاه نتوانست آخرین حرفهای مرا با تو بگوید

 

 


هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند

 

 


 

دلم همچو آسمان، پر از ابرهای بارانی است، ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند
....
خدایا مگذار نفسم چراگاه شیطان شود، اگر چنین است جانم بستان که بار گناهم از این سنگین تر نشود


مریم حیدر زاده

بی وفا ، انصافت کجاس ؟

تازگیا سفر می ری

جاهای پر خطر می ری

بی سر صدا بدون من

تا ساحل خزر می ری

بی وفا انصافت کجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگیا امون می دی

گل شدی ، دس تکون می دی

یه جوری به غریبه ها

اداهاتو نشون می دی

بی وفا انصافت کجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگیا ، دوری چقدر

ساکت و مغروری چقد

چه کم باهام حرف می زنی

راس راسی مجبوری چقدر

بی وفا انصافت کجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگیا طلا شدی

کم شدی ، کیمیا شدی

دیگه صدام نمی کنی

عین غریبه ها شدی

بی وفا انصافت کجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگیا باهان بدی

گفتی میام ، نیومدی

نگفته بودی انقدر

بازی با قلب و بلدی

بی وفا انصافت کجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگیا سرده نگات

دیگه نمی لرزه صدات

برقی که دنبالش بودم

رفته دیگه از تو چشات

بی وفا انصافت کجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگیا را نمی یای

سر قرارا نمی یای

زمستونا نیومدی

حالا بهارا نمی یای

بی وفا انصافت کجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگیا کم شدی ، کم

یه عالمه دوری ازم

نمی شه پیدات بکنم

حتی واسه دوست دارم

بی وفا انصافت کجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگیا خیال کنم

باید ازت سوال کنم

خیال داشتن تو رو

تو رویاهام محال کنم

بی وفا انصافت کجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگیا ، کم می یارم

به جای بارون ، می بارم

یه جوری فرصت بده که

بگم چه قدر دسوت دارم

بی وفا انصافت کجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگیا چه ناز شدی

عجیبی ، عین راز شدی

شعر و ترانتم خوبه

کلی ترانه ساز شدی

بی وفا انصافت کجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگیا چه بی حواس

عاشق داری از چپ و راس

بی وفا انصافت کجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگیا خیلی زیاد

همش تو رو یادم می یاد

می ترسم از فکرای تو

بلاهایی سرم بیاد

بی وفا انصافت کجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگیا عجیب شدی

تنها که نه ، غریب شدی

به ما که می رسی یه کم

نجیب بودی ، نجیب شدی

بی وفا انصافت کجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگیا حرف شماس

همش می گی دست خداس

اما بذار بهت بگم

حسابت از همه جداس

بی وفا انصافت کجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگیا تو سال نو

بدجور می میرم واسه تو

چون می دونی دوست دارم

ناز نکن از پیشم نرو

بی وفا انصافت کجاس

رفتن و نازت مال ماس

نامه رسید به آخرا

باید سپردت به خدا

فقط یه قولی بده که

دلت بمونه پیش ما

بی وفا انصافت کجاس

رفتن و نازت مال ماس

امضای نامه اولی

سرخه و خیلی مخملی

با عطر کلی گل سرخ

با چشم یه کم عسلی

بی وفا انصافت کجاس

رفتن و نازت مال ماس

بمون که ثابت بکنی

حسابت از همه جداس

 

 

فروغ فرخ زاد

اسیر

تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمالن صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی

لبش با بوسه می آید به سویم

اگر ای آسمان خواهم که یک روز

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را

 

 

دسته ها :
چهارشنبه هشتم 8 1387

آهای ! با توام !
برگشت و به من نگاه کرد. دست و پام رو گم کردم. آخه اون هیچ وقت بر نمیگشت. چرا اینجوری نگاهم میکرد ؟ مگه به من بدهکار نیست ؟ شاید من بهش بدهکارم ؟! اصلا چی میخواستم بگم ؟!
- ببخشید ! مزاحم شدم ... شما کار خودتونو بکنید !
برگشت و رفت و مثل همیشه، کار خودش رو کرد.
و من هنوز یادم نمیاد چرا صداش کردم.
به هرحال... باز صداش میکنم.

دسته ها :
چهارشنبه هشتم 8 1387
X