حــريـم عفـاف

حــریـم عفـاف

فـریده مصباحی

سالگشت هفده‏شهریور سال 1357 فرامی‏رسد، روزی از ایام اللّه که باید آن را زنده نگهداریم و به نسلهای آینده تسلیم کنیم.1 همؤ ایام متعلّق به خداست؛ ولی بعضی از آنها به دلیل خصوصیاتشان ـ به‏طور مشخص‏ـ یوم اللّه می‏شوند تا چراغ راه آیندگان شوند؛ شاید به همین علت است که خداوند به حضرت موسی ـ علیه‏السلام ـ می‏فرماید: و ذکّرهم بایام اللّه. تذکّر به این ایام انسان ساز است؛ زیرا ویژگیهایش آموزنده، و موجب بیداری خفتگان، در تاریخ است. فتح مکه توسط پیامبر ـ صلی‏اللّه علیه و آله ـ یوم‏اللّه است؛ زیرا آن روز، یوم قدرت نمایی خدا بود، یتیمی که توان زندگی در وطن خویش را نداشت، بر صاحبان زر و زور سیطره یافت.2 روزهایی که ملتها بر اثر حوادث آن روز متنبه و بیدار می‏شوند نیز یوم‏اللّه است و هفده شهریور از این ایام است.

آن روزها واژه‏ها و الفاظ تغییر معنا داده بودند، طاغوت در لباس حق جلوه کرده و حق باطل شده بود. ایادی شیطان ماموریت داشتند تا این کلام قرآن را که می‏فرماید: "فَازَلّهُما الشیطان عنها" 3ـ پس شیطان آنان را لغزانید ـ به خوبی انجام دهند. گسترش مراکز فساد و فحشا و ترویج آن به نام تجدد و تمدن، توحش را به ارمغان آورد و سرگرم شدن به مکاید پر زرق و برق شیطان، نشاط و شادابی را به افسردگی و اعتیاد مبدل نمود. اشتغال فکری در به کارگیری شیوه‏های ارضای تمناها، فساد اندیشه‏ها، یعنی خودباختگی و غربزدگی را دربرداشت. غربزده کسی است که هویت خود را از دست داده و به تقلید کورکورانه پرداخته است. در چنین عصری نسلی زنده و بیدار به پاخاست. آنان به زیباییها و زیورهای فریبنده"لا" گفتند تا نَفْسِ خویش را از بند تعینات و حجابها برهانند؛ زیرا "اِنّ النّفس لامارة بالسّوء".4

از هستی خویش گذر باید کرد

زین دیو لعین صرف نظر باید کرد

گرطالب دیدار رخ محبوبی

از منزل بیگانه سفر باید کرد5

شقایقهای سرخ، خویشتن را پیراسته و به نوراللّه آراسته شدند. عروج به حریم کبریا و صعود به جوار دوست و ورود به ضیافت‏اللّه را با قدم اختیار طی کرده و با خون خویش کویر سوزان عصر ستمشاهی را آبیاری نمودند.

من در هوای دوست گذشتم زجان خویش

دل از وطن بُریدم و، از خاندان خویش6

جمعه سیاه سرآغاز افول تاریکی کفر، ظلمت و تیرگی نفوس، طلوع انوار دین محمدی و شکوفایی گلهای اسلام شد. اینک در سالروز شهادت جوانان به تشریح یکی از فضایل اخلاقی یعنی عفاف ـ که یکی از انگیزه‏های قیام آنان بود ـ می‏پردازم. پیش از ورود به بحث لازم است توضیح مختصری دربارؤ فطرت داده شود زیرا عفت امری فطری است. خداوند در قرآن کریم می‏فرماید: "فاقم وجهک للدین حنیفاً فطرت اللّه التی فطر الناس علیها لاتبدیل لخلق اللّه ذلک الدین القیم ولکن اکثر الناس لایعلمون" 7روی خود را همچنان به سوی آیین اسلام بدار، در حالی که در آن استواری به همان سرشت خدا که مردم را بر آن پدید آورد. در آفرینش خداوند هیچ دگرگونی نیست. دین راست اینست، اما بیشتر مردم نمی‏دانند.

منظور از "فطرت اللّه" حالت و هیاتی است که خداوند خلق را بر آن قرار داده و از لوازم وجود و از چیزهایی است که در اصل خلقت قرار داده شده است،8 بنابراین احکام فطرت از لوازم وجود و خلقت است و بنا بر نظر قرآن چیزی آن را تغییر نمی‏دهد، "لاتبدیل لخلق اللّه". در امور فطری هیچگونه اختلافی نیست و از آغاز عالم تا آخر، همه در آن متفقند، یعنی هرکس به هرچه توجه کند و دنبال آن برود، چه در علوم و فضایل و معارف و امثال آن ، چه در شهوات و هواهای نفسانی و توجه به هرچیز و هرکس از قبیل بتها و محبوبهای دنیوی و اخروی، چه علاقه به خانواده و قبیله، همه عین توجه به واحد کامل مطلق است، ولیکن مردم غافلند. احکام فطرت از بدیهی‏ترین چیزهاست و هر انسانی بالفطره عاشق کمال و متنفر از نقص است، پس لوازم آن نیز از ضروریات است. امام خمینی، احکام فطرت و لوازم آن را موارد ذیل بیان می‏کند: اصل وجود مبدا، توحید، معاد، نبوت، وجود ملائک و روحانیان، انزال کتب و اعلام طرق هدایت و تنفر از عیب و نقص9 و ایمان به این موارد، دین حق است برای تمام ابنای بشر.10

عشق به کمال از اموری است که همه مشتاق آنند اگرچه در انتخاب معشوق اختلاف دارند. هرکس کعبه آمال خود را چیزی یافته، حب به آن موجب می‏شود آن را کمال دانسته و دل و جان را به آن متوجه نماید؛ اهل علم، کمال را در علم می‏جوید و به هر مرحله‏ای از علم که نایل می‏شود. قانع نمی‏شود و مراتب بالاتری را جستجو می‏کند؛ تاجران، معشوق را در پول و دارایی می‏یابند و به تحصیل آن اشتیاق دارند؛ اهل قدرت در بسط ملک و سلطه بر دیگران می‏کوشند و به دنبال قدرتهای بالاتر می‏گردند و زیباپرستان رخسار دلفریب را می‏جویند، اما هیچکدام با رسیدن به مطلوب قانع نمی‏شوند زیرا این امور همه محدودند و انسان بالفطره از محدودیت متنفر و در جستجوی مراتب بالاتر است؛ بنابراین، قلب به دنبال کمالی است که نقص ندارد، عاشق جمالی است که عیب ندارد، علمی که جهل ندارد، قدرتی که عجز ندارد و حیاتی که موت ندارد؛ پس انسان، محبوب را کمال مطلق می‏داند و لازمؤ چنین عشقی، وجود معشوقی کامل محض، یعنی همان ذات مقدس الهی است، به همین دلیل قرآن می فرماید :"افی اللّه شک فاطرالسموات والارض".11

غیر از در دوست در جهان کی یابی؟

جز او به زمین و آسمان کی یابی؟

او نور زمین و آسمانها باشد

قرآن گوید، چنان نشان کی یابی؟12

انسان مولود عالم طبیعت است و از بدو تولد با حب دنیا رشد می‏کند و تربیت می‏شود، هرچه بزرگتر می‏شود بیشتر به محدودیت و احاطه احکام طبیعت پی‏می‏برد. هرچه انسان به دنیا و زخارفش تعلق بیشتر داشته باشد، تاثیر آن بر قلبش بیشتر است و تمام خطاها و گرفتاری انسان برای همین محبت و علاقه است. شاید در آیات "لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم، ثم رددناه اسفل سافلین"13 ، نیز اشاره به این باشد که "احسن تقویم" همان فطرت براساس کمال مطلق و جمال تام و "اسفل‏سافلین" نیز حجابهای طبیعت است14، پس تا حجابها و ظلمات بر نفس غالب باشد، انسان نمی‏تواند به سوی کمال مطلق حرکت کند. علل حجابهای طبیعت را می‏توان در سه قوؤ ذیل جستجو نمود:

1 ـ قوؤ شیطنت که فروع آن عجب، کبر، طلب ریاست، خدعه، مکر، نفاق و ... است؛

2 ـ قوه غضب که فروع آن خودسری، تجبّر، افتخار، قتل، سرکشی و ... است؛

3 ـ قوه شهوت که فروع آن شره، حرص، بخل و امثال آن است.15

لذات نفسانی ناشی از این قوا موجب دلبستگی به دنیا و دوری از حق و حقیقت می‏گردد، با هر لذتی نفس اماره، لذت بیشتری می‏طلبد و قوای مخصوص را برای تحصیل آن ترغیب می‏کند، در نتیجه حجابهای ظلمانی برای انسان پدید می‏آید که روی قلب و روح کشیده می‏شود و فطرت طالب کمال مطلق را به حضیض نقص می‏کشاند و این بالاترین خسران است، "والعصر، انّ الانسان لفی خسر".16

یکی از قوای عامل سعادت یا شقاوت انسان، قوه شهویه است که به نفس بهیمی نیز تعبیر می‏شود و برای آن سه حالت تعریف شده است.

1 ـ شره: عبارت است از سرخود کردن شهوت و به اطلاق واگذاشتن نفس بهیمی که زیاده‏روی نماید و در هر موقع و با هر چیز لذت‏جویی کند.

2 ـخمود: عبارت است از بازداشتن قوؤ شهوت از حد اعتدال و مقدار لازم و مهمل گذاشتن این قوه.

3 ـ عفت: عبارت است از بیرون آمدن این قوه از حالت افراط و تفریط و تصرف و خدعه شیطان و درآمدن تحت تصرف عمال الهی که در نتیجه حالت سکینه و طمانینه حاصل و ملکه اعتدال و میانه‏روی پیدا می‏شود.17

اصول خلق نیک آمد عدالت

پس از وی حکمت و عفت شجاعت

به عفت شهوت خود کرده مستور

شره همچون خمود از وی شده دور18

اهمیت عفاف و شناخت آن به درک جایگاه قوؤ شهوت بستگی تام دارد، زیرا قوؤ شهوت، مشترک در حیوان و انسان و برای حفظ شخص و بقای او در عالم طبیعت و حفظ نوع اوست؛ به شرط اینکه از حد اعتدال خارج نشود، در غیر این صورت شرافت انسانی به باد فنا می‏رود و فجایع و فضایحی به بار می‏آورد که آمار و ارقام موجود آن در عصر حاضر می‏تواند موضوع یک تحقیق باشد. قوؤ شهوت، مبدا شهوات و جلب منافع و مستلذات در ماکل و مشرب و منکح است.19 این قوه که می‏توان آن را قوؤ جذب تحریکات نام نهاد، اگر انسانی را اسیر کند. او فرمانبر نفس‏امّاره می‏شود و اوامر آن را با کمال خضوع اطاعت می‏کند، در پیشگاه آنها عبد خاضع و بندؤ مطیع است تا جایی که آنها را جایگزین بندگی خدا می‏کند، خاضعِ اهل دنیا می‏شود و برای به دست آوردن تمایلات نفسانی به هر نوع ذلت و مفاسد دنیوی تن می‏دهد و برای رسیدن به مطلوب از هر نوع ذلّت و خواری مانند تملّق‏گویی، منّت‏کشی و خضوع در پیشگاه مخلوقات کوتاهی نمی‏کند. با افزایش شهوات و خروج از مسیر عدالت سلطه شیطان بر نفس بیشتر می‏شود تا جایی که دیگر نمی‏تواند از آن سرپیچی کند و در نتیجه گناهان کوچک به گناهان بزرگ و دشمنی و بغض با حق و حق‏جویان تبدیل می‏شود و این هولناکترین و
خطرناکترین مراحل سیر آدم است، زیرا اعمال خیر و شر در عالم غیب و ملکوت دارای صورت غیبیه ملکوتیه است که به آن بهشت اعمال و جهنم اعمال گویند.20 قرآن در این مورد می‏فرماید: " یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضراً و ما عملت من سوءٍ تودّ لو انّ بینها و بینه امداً بعیداً " 21 ـ روزی که هرکس کارهای نیک و بدی را که انجام داده، حاضر یابد و دوست دارد بین او و کارهای بدش فاصله‏ای دور باشد ـ بنابراین شهوت و بهیمیت بر باطن اسیران در بند زنجیرهای شهوات و هواهای نفسانی، غلبه می‏کند و موجب سلطه حکمی از احکام بهیمیت بر او می‏شود؛ به‏طور مثال اگر حکم مملکت باطن آنها حکم یکی از بهائم را پیدا کند، صورت ملکوتی او به شکل همان بهیمه است.22پیامبر ـ صلی اللّه علیه و آله ـ می‏فرماید، بعضی مردم در روز قیامت با صورتهایی محشور می‏شوند که پیش آنها صورتهای میمونها و انترها نیکوتر است.23 علاوه بر صورتهای غیبی، اعمال در قلب نیز آثاری دارد که به آن نقطه "بیضأ" و نقطه "سودأ" 24گویند. اعمال سیئه در قلب کدورتی به وجود می‏آورد به حدی که قلب فانی در دنیا و طبیعت می‏شود؛ انسان به واسطؤ این صفات توجه به عالم مادی می‏کند و به دنبال لذات نفسانی و شهوات جسمانی می‏رود، در نتیجه تمام صفات ذمیمه که خاص حیوانات است در او ظاهر می‏گردد و روح انسان را گرفتار و اسیر خود می‏کند و نمی‏گذارد که آدمی از زندان تن آزاد شود و به عالم معنی و روحانی سیر نماید و به مبدا اصلی خود رجوع نماید. اگر شهوت یعنی صفات مشترک انسان و حیوان به حالت تعدیل درنیاید و انسان در طریق آن حرکت نماید، انسان در بند شهوات از افق حیوانی خارج نشده بلکه به مراتب از حیوان نیز جلو می‏افتد زیرا قوای موجودات دیگر محدود ولی شهوت حیوانی او آخر ندارد، در این مرتبه او از حیوان و چهارپایان بدتر و پست‏تر می‏شود "اولئک کالانعام بل هم اضل".25

غضب گشت اندر او پیدا و شهوت

و از ایشان خاست حرص و بخل و نخوت

به فعل آمد صفت‏های ذمیمه

بَتَر شد از دد و دیو و بهیمه26

لذات ناشی از این صفات موجب علاقه و تعلقات روزافزون در فرد یا شخص می‏گردد و با افزایش علاقه، تاثر قلب بیشتر می‏شود و به آن تعلق پیدا می‏کند و این محبت سرمنشا افزونی خطاها و معاصی می‏شود. قرآن می‏فرماید: "کلاّ بل تحبون العاجلة."27 عشق بهیمی عقل را در خدمت شهوت درمی‏آورد در حالی که خداوند عقل را آفریده تا مُطاع باشد نه خدمتگزار. این بیماری مخصوص دلهایی است که از محبت خدا و همت‏های عالی بی‏نصیب است.

افسوس که عمر در بطالت بگذشت

با بار گُنه بدون طاعت بگذشت

فردا که به صحنؤ مجازات روم

گویند که هنگام ندامت بگذشت28

پس مقام عفت در فرهنگ اسلامی با اهمیت و دارای فضیلت است؛ همواره مورد توجه معصومان بزرگوار ما بوده تا آنجا که حضرت علی ـ علیه‏السلام ـ آن را افضل عبادتها دانسته است. عفت یعنی تعدیل و تهذیب قوؤ شهویه. با خروج از اسارت نفس و شهوات و زدودن زنگار از روح و قلب، کمال انسانی حاصل می‏شود. انسان شرافتمند و با عزت‏نفس مقایسه می‏کند که آیا ذلت و منت در برابر مخلوق فقیر که نه ارادؤ او کارساز است و نه قدرت او، سزاوار است یا اطاعت از خالقی غنی و مطلق که بندگی او گوهر گرانبهایی است که باطن آن آزادی و ربوبیت است.29 عبودیت حق و توجه به او چنان حالتی در قلب و روح ایجاد می‏کند که جز بندگی خدا، از هیچکس و هیچ‏چیز اطاعت نمی‏کند و اگر روزگار او را تحت سلطه و قدرت کسی قرار دهد، قلب او به لرزه نمی‏افتد و استقلال و حُریّتش را از دست نمی‏دهد، چنانچه حضرت یوسف چنین بود. دل یوسف لایزال و دم به دم مجذوب رفتار جمیل پروردگارش می‏شد، قلبش در محبت الهی غرق می‏گردید، برای یک لحظه از یاد او غافل نمی‏شد، خود را تحت ولایت خدا می‏دید و ایمان داشت رفتار جمیل خدا به خیر او تمام می‏شود؛ این حقیقت او را در مقابل درخواست پر از مکر و کید زلیخا که کوه را از جای می‏کند و سنگ سخت را آب می‏کرد، نلرزاند و به خدا پناه برد و فرمود، "معاذاللّه".30 داستان حضرت یوسف در حقیقت تصویر عینی نزاع میان حب الهی و عشق حیوانی است. حضرت یوسف با ملکه عفاف، حب الهی را برگزید.

طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت

به در آی تا ببینی طیران آدمیت31

در سوره مریم سرگذشت کسانی نقل می‏شود که یا به دنبال شهوات رفتند و دچار لغزشهایی شدند که سرانجام آنان کفر و شرک و در نتیجه نکبت و عذاب الهی شد و یا دل از شهوات نفس برکندند و خاضع و خاشع در برابر پروردگارشان شدند و این موهبت و کرامت نجات آنان را در برداشت؛ از جمله حضرت مریم.32 اخلاص، عبادت و کرامت او زبانزد عام و خاص بود و خود را از هر چیزی پوشیده می‏داشت تا قلبش برای اعتکاف و عبادت فارغ‏تر باشد، "فاتّخذت من دونهم حجاباً."33 کودک او ـ حضرت عیسی ـ آیت خدا و رحمتی برای مریم شد و از عفت مادرش دفاع کرد.

در تاریخ از اهتمام حضرت زهرا ـ سلام‏اللّه علیها ـ در حفظ عفت زیاد نقل می‏شود، به طوری که بعضی از بزرگان تاویل "لیله مبارکه" در سوره دخان را به وجود مقدس ایشان نسبت می‏دهند، چنانچه لیل نسبت به نهار مستور است، ایشان نیز در مقام ستر و عفاف مثل لیل مستور است.34 ارزش و اهمیت این فضیلت اخلاقی در دخت پیامبر(ص) باعث می‏شد که بارها فرموده بودند: فاطمه پاره‏تن من است.35

در روایت است که با ارج‏ترین نوع طاعت و بندگی، نگهداری شکم و دامن از محرّمات الهی است،36 بنابراین کسب عفت و ملکه ساختن آن می‏تواند انسان را به کمال برساند کسب فضایل اخلاقی و تهذیب‏نفس جز با التزام به انجام موازین شرعی و اجرای مقررات الهی امکان‏پذیر نیست اگرچه بیرون آمدن از دینِ عادتی برای رسیدن به حقیقت مطلوب ضروری است؛ آدمی هرگز از التزام به شریعت بی‏نیاز نمی‏گردد. قانون عقل و شرع از عصیان و طغیان نفس انسان جلوگیری می‏کند.

ز شرع ار یک دقیقه ماند مهمل

شوی در هر دو کون از دین معطل37

انجام تکالیف الهی و تسلیم اوامر او شدن تحمیلی و خارج از طاقت انسان نیست، "لایُکلّف اللّه نفساً الاّ وسعها"38 ولی وجود شیطان غلبه بر آنها را مشکل می‏کند.

انسان آراسته به سنّت و شریعت الهی پس از تهذیب باطن و تنزیه قلب، از طبیعت جدا و به حقیقت می‏پیوندد و با قلب پاک از آلودگی به رجز شیطان، متوجه جمالی می‏شود فوق همؤ جمالها و جلالی که هر عزت و جلالی در برابرش ذلیل؛ بنابراین رویت جمال مطلق چنان مجذوبشان می‏کند که از سرای طبیعت فرار می‏کنند. حضرت علی ـ علیه‏السلام ـ در بیان اوصاف پرهیزکاران می‏فرماید: اگر اجلِ مقرری برای آنان نبود، ارواح آنها هیچگاه در بدنهای ایشان قرار و آرام نمی‏گرفت.39

انسانی که دوستی خدا بر دل او بتابد، از دوستی جمیع شغلها و ذکرها پاک، یعنی از اوصاف حیوانی و بشری فارغ می‏شود، نیات و عملش برای خدا خالص و از خود فانی می‏شود و به عالم بقا راه می‏یابد و به عبارت دیگر از فردیت خویش درمی‏آید و با اتصال به کل جاودانه می‏گردد. آنان می‏دانند که تدبیر همه امور در ید قدرت مالک‏الملک است پس هیچ شانی جز بندگی خدا ندارند. راضی به رضای او هستند، خواست او را بر خواست خود مقدم می‏دارند و به عبادت او می‏پردازند. هر چیزی را آیؤ خدا می‏دانند و برای هیچ موجودی نفسیت و اصالت و استقلال نمی‏بینند، دلهایشان را محبت خدا فرامی‏گیرد و چنان مجذوب ساحت عزت و عظمت الهی می‏شوند که هرچیز دیگری حتی خودشان را از یاد می‏برند. آثار هوا و هوس و امیال نفسانی از دلهاشان به کلی محو و قلب سلیم جایگزین آن می‏شود. و این نور محبت، روشن‏کننده راه آنان است "و ایّدهم بروح منه"40 ـ و به روحی از خود تاییدشان کرد. عاشق محبوب حقیقی می‏داند، هر چیز به سوی جمال ابدی در سیر است و ارزش هر چیز به تحقق آن جمال در وجود او بستگی دارد.

گر کسی وصف او ز من پرسد

بی‏دل از بی‏نشان چه گوید باز

عاشقان کشتگان معشوقند

برنیاید ز کشتگان آواز41

پاورقیها:

19. شرح جنود عقل و جهل، ص 149.

15. همان، 83 ـ 84.

17. شرح جنود عقل و جهل، ص 276 ـ 278.

1. صحیفه امام، ج 16، ص 485.

11. ابراهیم/ 12.

18. گلشن راز.

10. همان‏جا.

14. شرح جنود عقل و جهل، ص 78.

12. دیوان امام.

13. تین/ 4 ـ 5.

16. عصر/ 1 ـ 2.

16. عصر/ 1 ـ 2.

27. قیامت/ 20.

23. علم‏الیقین، ج 2، ص 101.

21. آل عمران/ 30.

24. شرح جنود عقل و جهل، ص 282.

25. اعراف/ 179.

2. همان، ج 9، ص 465.

26. گلشن‏راز.

28. دیوان امام.

22. چهل حدیث، چاپ موسسه، ص 15.

20. همان، ص 281 ـ 282.

29. مصباح‏الشریعه، ص 536.

33. مریم/ 17.

32. تفسیرالمیزان، چاپ جدید، ج 14، ص 5.

3. بقره/ 36.

35. حلیة‏الاولیا، ج 2، ص 40.

36. ترجمه گزیده کافی، قسمت اول، ص 192.

39. نهج‏البلاغه، ص 94، خطبه متقین.

30. تفسیرالمیزان، چاپ قدیم، ج 21، ص 190 ـ 199.

37. گلشن‏راز.

38. بقره/ 286.

31. سعدی.

34. مجموعه مقالات الزهرا، ج 2، ص 285 ـ 288.

40. مجادله/ 22.

41. گلستان سعدی.

4. یوسف/ 53.

5. دیوان امام.

6. دیوان امام.

7. روم/ 30.

8. چهل حدیث، چاپ موسسه، ص 180.

9. همان، ص 182 و 185.


(0) نظر
برچسب ها :
X