آغاز سخن

آغاز سخن

  • الهى غنچه ى امید بگشای بخندان از لب آن غنچه باغم درین محنت سراى بى مواسا ضمیرم را سپاس اندیشه گردان ز تقویم خرد بهروزی ام بخش دلى دادى ز گوهر گنج بر گنج گشادى نافه ى طبع مرا ناف ز شعرم خامه را شکرزبان کن سخن را خود سرانجامى نمانده ست درین خم خانه ى شیرین فسانه حریفان باده ها خوردند و رفتند نبینم پخته ى این بزم، خامى بیا ساقى رها کن شرمساری بیا ساقى رها کن شرمساری
  • گلى از روضه ى جاوید بنماى وزین گل عطرپرور کن دماغم به نعمت هاى خویش ام کن شناسا زبانم را ستایش پیشه گردان بر اقلیم سخن فیروزی ام بخش ز گنج دل زبان را کن گهر سنج معطر کن ز مشکم قاف تا قاف ز عطرم نامه را عنبرفشان کن وز آن نامه بجز نامى نمانده ست نمی یابم نوایى ز آن ترانه تهی خم ها رها کردند و رفتند که باشد بر کف اش ز آن باده، جامى ز صاف و درد پیش آر آنچه داری ز صاف و درد پیش آر آنچه داری

(0) نظر
برچسب ها :
X