دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 654
تعداد نوشته ها : 3
تعداد نظرات : 1
Rss
طراح قالب
بسم الله الرحمن الرحیم
نور برای نور
 سنی بود که دیگر هنگامۀ ازدواجش بود. آری! باید به خانه بخت می رفت. خیلی از ثروتمندان به خواستگاری­اش آمده بودند تا او را به عنوان همسر به خانه خود برند اما او منتظر هم کفوش بود و پدرش همه خواستگاران را رد می کرد و مدام سخنش این بود: (برای تعیین همسر دخترم باید دستور برسد) .یکی از خواستگاران می گفت: (برای ازدواج با دخترت حاضرم ،یکصد شتر سیاه آبی چشم که بارهایشان پارچه های اعلای مصری باشد وده هزار دینار و... به عنوان مهریه اش بپردازم ; دیگری می­گفت: من همین مقدار مهریه را می دهم ولی من زودتر از بقیه مسلمان شده ام و در این خواستگاری نیز برتری دارم.
پدر اما، عصبانی شد و گفت : شما خیال می کنید که من بنده پول وثروتم ، بوسیله ثروت می خواهید این ازدواج را بر من تحمیل کنید نه این چنین خیال نکنید .من برای تعیین همسر برای دخترم منتظر دستور هستم ) .
کم کمک همه فهمیدند که شخص شایسته و لایقی که هم  سنگ آن بانو باشد کسی جز مولود کعبه نیست...
دوباره حسادت ها شروع شد ، جمعی در مسجد دور هم نشستند نه برای عبادت و نماز بلکه برای نفاق ، اینگونه سخنانی گفتند: همه به خواستگاری فاطمه (سلام الله علیها) رفتیم ولی محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) ردمان کرد و فقط علی (علیه السلام) است که به خواستگاری نرفته است .
 یکی از آنان گفت:علت اقدام نکردنش تهی دستی اوست،البته برای من روشن است که خدای محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) و محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) ، فاطمه(سلام الله علیها) را برای علی(علیه السلام) نگهداشته اند....
امیرمومنان حضرت علی بن ابی طالب (علیه السلام) عبای تمیزی پوشیدند و کفشهای تقریبا نویی به پا کردند و به طرف خانه پیامبر به راه افتادند....
آن روز پیامبر آسمانها وزمین در اتاق ام سلمه تشریف داشتند که امیرالمومنین (علیه السلام) حلقه ی در را به صدا در آوردند ، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) به ام سلمه فرمودند : ای ام سلمه بر خیز و در را باز کن ، که کوبنده در، مردی است که خدا ورسولش او را دوست می دارند و او هم خدا و رسولش را دوست می دارد .
ام سلمه گفت : فدایتان شوم یا رسول الله ، کیست آن مرد که ندیده در باره او چنین سخن می فرمایید ؟ پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند : او برادر و پسر عموی من ومحبوبترین خلق خدا در نزد من است.
هنگامی که ام سلمه در را گشود با امیرالمومنین (علیه السلام) مواجه شد ولی حضرت سرش را به زیر انداخته بود وحجب وحیا سراسر وجودش را گرفته بود داخل شد و به پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) سلام داد و کنارش نشست .
حضرت ساکت بودند و پیامبر نیز ، فقط دیده به صورت مرتضی دوخته بودند مثل کسی که در انتظار مطلبی باشد  ، چند لحظه تند وسریع در حالی که قلب ها در سینه ها می تپید گذشت ، بالاخره رسول خدا سکوت را شکست و به امیرالمومنین (علیه السلام) گفتند : یا علی گویا برای حاجت و درخواستی پیش من آمده ای که از اظهار وبه زبان آوردن آن خجالت می کشی.....!!!امیر المومنین (علیه السلام) فرمودند : یا رسول الله ; پدر ومادرم فدایتان باد ، من در خانه شما بزرگ شده ام واز برکت وجود شما به راه خدا هدایت شده ام ، یا رسول الله همه اندوخته دنیا وآخرت من شمایید و اکنون موقع آن شده که برای خود همسری انتخاب کنم و تشکیل خانواده دهم و .....   .
ناگاه دستوری که همه منتظرش بودند رسید ، جبرئیل بر پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرود آمد و سلام خدا را به محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) رسانید و گفت :
 ای پیامبر ; خداوند فرموده : نور را به نور بده ، که نور اول حضرت فاطمه (سلام الله علیها) و نور دیگر امیر المومنین (علیه السلام) است .و نیز گفت : شب جمعه نشانه ای(ستاره) از آسمان فرود می آید و به خانه هر کس فرود آمد ، فاطمه (سلام الله علیها) را به عقد او در بیاور.
وآن نشانه(ستاره) فرود آمد و بر پشت بامهای شهر مدینه گردش کرد و به خانه امیر المومنین (علیه السلام) فرود آمد و مسئله برای همه روشن شد وپیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) دختر گرامش را به عقد امیرالمومنین (علیه السلام)در آورد .
در کتاب شریف بحار الانوار آمده است وقتی رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) حضرت زهرا (سلام الله علیها) را به امیرالمومنین (علیه السلام) می سپردند فرمودند :((یا علی;  خدای تبارک وتعالی ، تزویج فرمود فاطمه (سلام الله علیها) را به تو وتمام زمین را مهریه او قرار داد ، پس هر کس روی زمین راه برود و با تو دشمنی کند راه رفتنش حرام است )) .
خدایا ;  درود ورحمتت را بر فاطمه زهرا (سلام الله علیها) نازل فرما ، که او دختر رسولت وپاره تن وآرام بخش قلب او ، جگر گوشه او و برگزیده ی تو برای اوست و تو او را به عنوان تحفه و هدیه به آن حضرت عطا فرمودی.
______________________________________________
برگرفته از کتاب(مراسم عروسی ومعجزات حضرت زهرا (سلام الله علیها)
1/9/87
دسته ها :
شنبه نهم 9 1387
آب بالا تر می آید، اندک اندک همه جا را فرا می¬گیرد. آری حال هنگامه¬ سوار بر کشتی نجات شدن است .
«ای مردم! این همان کشتی نجات شما است. همان کشتی که در ساختنش رنج¬ها بردم و بی آنکه به تمسخر مردم اعتنایی کنم و خم به ابرو آرم، عرق جبین ریختم و خون دل خوردم.» 
دریا طوفانی بود، امواج سهمگین کشتی را به این طرف و آن طرف می برد، ابرهای تیره وتار زمین را به آسمان دوخته بودند، گویی قیامت بر پا شده بود،این دیگر چه عذابیست همه فکر می کردند هم الآن است که کشتی در هم شکند، طوفان کشتی با آن عظمت را به این طرف و آن طرف می دواند، همه لحظات مرگ را تجربه می کردند ،آسمان چنان تیره وتار شده بود که دیگر کسی نمی دانست شب است یا روز .
همه نگران بودند، الا آن سپید مویی که کوله باری از تجربه را بر دوش می کشید ،انگار از همه چیز مطلع بود، از این طوفان، از آن تند باد ها وبارانی که انگار عقده ای 1400 ساله از این دیار و مردمانش در دل داشت و اینک موقع در هم شکستن آن عقده بود .
در همین هنگام بود که نوح گریزی به خاطراتش زد« زمانی که هسته خرما را کاشت چقدر خون جگر خورد تا آن نخل تنومند شود، در همان دوران بود که نوح میخواست ،از خدا برای قومش طلب عذاب کند ولی هنوز زود بود نوح ساخت کشتی را شروع کرد، باز هم صبر باز طعنه و زخم زبان انگار نه انگار که او فرستاده خداست، هر کس از کنار کشتی رد می شد زخم زبانی و طعنه ای روانه نوح می کرد، ولی او وپیروان اندکش سخت به خدای خود ایمان داشتند و فقط همان پیروان اندک بودند که از هر حیوان جفتی سوار بر کشتی نجات کرده و راه را پیش گرفتند ».
ناگاه موجی به کشتی خورد و نوح را از خاطراتش بیرون کرد.
نوح نبی ناگاه نگاهش به پسرش که در بیرون کشتی بود افتاد، اول باورش نشد ولی کمی که دقیق شد دید آری پسرش است . ناگاه بانگ بر آورد که ای پسرم « سوار کشتی نجات شو که غیر از این کشتی تو را ملجا و پناهی نیست » گفتگو بین آن دو ادامه داشت پدر هر چه تقاضا می کرد پسر انگار نه انگار، مثل اینکه آن پسر صدای پدرش را اصلا نمی شنود و بهانه هایی از جنس بنی اسرایئل می آورد.
در همین حین بود که صبر امواج نیزاز این گفتگو ته کشید و ناگاه موجی آمد و پسرک بی ایمان را بلعید و برد.کار از کار گذشته بود چون دیگر پسری وجود نداشت که نوح اورانجات دهد.(1)
آری آن تاریخ هم مثل آب می رود و می برد در آن روزگار عده ای زیاد را آب برد ، همه شان غرق گشتند ولی ما را که از امت مهربانترین پیامبرانیم آب نبرده بلکه

« ما را خواب برده است » 

آنجا پسر پیامبر خدا نوح نبی (ع) و هم مسلک هایش را آب برد اینجا هم عده ای از امت رسول الله آخرین فرستاده خدا را خواب برده و آنهم خوابی عمیق .
ما هم دیری است که از هم مسلک های پسر نوح شده ایم او صدای پدرش را نمی شنید ما صدای مهربانتر از پدر مان را نمی شنویم.
ای مسلمانان چه برسرمان آمده است که در زمانی که به بیدار ماندنمان نیاز است اینگونه راحت به خواب غفلت رفته ایم.
 آیا وقت آن نیست بیدار شویم ؟؟  
 
آیا خواب غفلت بس نیست ؟؟
 
آنجا عذاب بود که ملتی را با خود برد ما را چه با خود برده است؟؟
 
آنجا کشتی نوحی بود که امت به آن تمسک جستند و نجات یافتند ....
حال : پیامبری سراسر مهر که دلش برای امّتش می¬سوخت و نجات قومش را چشم امید داشت در دیار اسلام سر به سرای پروردگار سپرد و برای امتش کشتی نجات وامانی را معرفی کرد تا سوار بر آن گردیده و از طوفان¬های بی ایمانی و تزویر در امان مانند.
او تنها وصیّ خود امیرالمؤمنین و فرزندانش را نجات کشتی ایمان و نجات قرار داد و بارها و بارها فرمود:
«مثال اهل بیتم در میان¬تان چون کشتی نوح است که هر کس سوار بر آن گردد نجات خواهد یافت و هر آن¬که از آن غفلت نماید هلاک خواهد گردید!» (2)
الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة مولانا امیرالمومنین و الائمة المعصومین علیهم السلام .
___________________________________________________________

1-این داستان برداشتی است از آیات 36 تا 43 سوره مبارکه هود.
2-« مستدرک‏الوسائل، ج 17، ص 244
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج1 ص 218
الدر المنثور سیوطی ج3 ص 334
تاریخ بغداد ( خطیب بغدادی ) ج12 ص90
المعارف ابن قتیبه ص 252 »

محسن



دسته ها :
شنبه پنجم 5 1387
X