دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 2855
تعداد نوشته ها : 14
تعداد نظرات : 2
Rss
طراح قالب
GraphistThem272
 بانوی قالی

 

طفل دلم بهانه می گیرد . نقاش بر بوم دل نقش عاشورا می زند . از آب و آیینه می گذرم . در برابر دار قالی می ایستم و نقش بر تارهای دار قلاب می زنم .از زمین شروع می کنم . از نقش ترک بر خاک عطشناک . می بافم و می بافم تک به تک گلهای عشق را بر قامت رعنای علم . چه زیبا می شود علم با دستان با شکوه علمدار . به آسمان می رسم . می بافم آسمانی را که در فرات جاری شده و فراتی که لبریز حضور علمدار می شود . پا به پای قلاب می روم .می رسم و می بافم ، گهواره ای را . می سوزم از تب گهواره و از گلوی گهواره و از قنداق گهواره . دلم را در مشتم قرص می گیرم و می بافم خیمه گاه را. می شنوم و می سوزم از عطش خیمه گاه .می بافم و چشمهایم به مهمانی می آیند بارانی . ببارید ای چشمها بر شعله های آتش تا دامنها را در کام خود نگیرد و گیسوان را خاکستری ننماید . ای چشمها بر تل زینبییه آرام بگیرید و رخصتی دهید بر چشمهای خواهری که خون می فشاند . جر‌اءتم تمام می شود . قلاب می کشاندم . توان نگاه بر گودی را ندارم . ای چشمها کور شوید و دستانم شما ببافید . با تواءم قلاب . ببر انگشتانی را که نقش خنجر و گلو را می بافد . آخ ! ای درها و ای سوزها به تصویر در آیید تا ببافمتان . خارها با شمایم . در چشمانم فرو آیید تا نباشید . نباشید که در پای طفلان فرو روید . اسبان شما چرا؟ مگر نمی بینید خورشید زیر پایتان ذبح شده . آسمان سرخ شده ،کبود شده رنگ گونه های سه ساله ای . فرات ، از خجالت آب شو ، نه پیش چشم مادری که شیر خواره اش خوابیده . می بافم و می بافم . می بافم نقش دل را بر دار قالی . دل سبک می شود قالی را در کلبه خاطراتم به دیوار می بندم . رهگذران می آیند و می بینند. می پرسم چه می بینید ؟ عقده در گلو زمزمه می کنند یک قالی پر از زیبایی . به یاد بانوی قالی می افتم که گفت :

 

       هر چه دیدم زیبایی بود .


دسته ها : درد دل
دوشنبه سیم 10 1387
X