دسته
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1611
تعداد نوشته ها : 10
تعداد نظرات : 4
Rss
طراح قالب

 ايوب صبر

        

محمدتقي! محمدتقي !مي شنوي آقاجان؟ مي شنوي عزيز ؟در آستانه بهشت دم در بهشت بين دنيا و بهشت قرار داده شده اي. خوشا به حالت! خوشا به حالت !خوشا به حالت!
بيانات مقام معظم رهبري هنگام عيادت از جانباز شهيد محمدتقي طاهر زاده
محمدتقي ! آقا جان !
ايوب صبرهاي خودت شدي، تا آن جا كه با صلابت، با لذت دست‌هاي صبورِ قشنگ پدر تا اوج لبخند زدي.
چشم به صورتِ پدر، واژه ساختي تا تمام سال را با روزه‌ي سكوت به او بياموزي كه جز با صبر نمي‌توان در جهان نمونه شد و لياقت بندگي پيدا كرد.
از من مخواه كه بي تو، به پرواز پرنده‌اي بنگرم و چشم‌هاي خود را در غربتِ غروبِ چشم هاي تو ...
نه، نه ! پاهايم مي‌شكند اگر به آن كمركِش كوهي كه تو نزديك شده‌اي، نيت رفتن كند.
برخيز ! تو كه ساده از ثانيه گذشته‌اي. تو كه راحت ساعت را در ميان تمام دقيقه‌هايي كه صبر را شمارش مي‌كرد، دفن كرده‌اي.
تو تمامت، چراغاني است؛ مگر نه ؟
و پدر ... شد تمام اين صبرها ! همپاي تو صبوري كرد؛ پس چرا او نگويد ؟!
« لذّت من از دنيا همين و بس »
در باز كن. من مي‌دانم و يقين دارم كه فرشته‌ها بال‌هايشان را، پاهايشان را زنجيره به نگاه تو زده‌اند.
از آن طرفِ تمامِ خيابان‌ها بگذر. پلاكي كه روي سنگرهاي هم نام تو است را پيدا كن. به من نگو كه بعد از تو اين ترانه را زمزمه كنم:
« صبوري كن، صبوري كن، صبوري ... »
كاش مي‌شد به پاي مركب تو اشك ريخت. كاش مي‌شد در اين مسافرت، همسفر تو باشم.
دست بردار مَرد ! اين قابيلي كه براي تو نامه مي‌نويسد، به تمام وزنِ اسم‌هاي تو عاشق نيست. راست مي‌گويد؛ باور كن كه راست مي‌گويد.
چشم مي‌گرداني ؟ نفس به چهارچوب تمام فاصله ها مي‌دَمي ؟
كبوتري مي‌شوي كه حرم مي‌بيند و بر نمي‌گردد؟
اين نامه آخر را كه سر و ته نمي‌خواني، هان ؟
برگرد، به قناعتم آلوده شو، در رثاي رفتن تو، در اتاق خالي تنهايي‌ام،
چه روضه‌اي مي‌خواند؟ تو خود مي‌داني كه حرفي براي گفتن نمانده، فاصله از همان نوع كه تو مي‌شناسي. آجر، آجر روي هم تلنبار شده. چينه اين ديوارهاي ضخيم.
سرانجام بلبلي را در رثاي رفتن تو به آواز واداشته. بيچاره من، كه در هزاره‌ي قبل از ميلاد جا مانده‌ام. ميان سقف‌هاي عجيب، ميان خروش ماشين‌ها، ميان فاصله دو مژگان كه به مصنوعي بودن خويش اعتراف مي‌كنند.
تو نگو كه نيستي، تو نگو كه حالا فاصله را نمي‌شناسي. تو خوب مي‌داني كه چشم‌هاي منتظر داشتن خيلي سخت است؟ آرام رفته‌اي . بي خيالِ ما
چه خوب در بهشت خداوند سكني گزيده‌اي !
دل رميده را طلب نمي كني؟ باشد كه خونابه‌اي از تفاخر و تكلم و خاطره در ما هم بنيان تمام خجلت‌ها را بشكند. فاصله نگير از ما. فرياد بزن و فرياد بزن بگو كه تو او شدي و او تو. ( انا كنزاً مَخفيّا ) دل به ربابِ دست‌هاي تمام پنجره‌ها بكش. پاك كن گناه ما را. تا آن جا كه كسي باور نكند عفت زمين به آسمان پر كشيده.
خواب مي‌بينم كه ميانِ روياهاي بيداري من جا خوش كرده‌اي.
اي هابيل از دست رفته ! تو خوب مي‌داني كه كلاغ‌ها جز دفن چيزي نمي‌شناسند.
خوشا به حال آسمان كه همين چند روز پيش از گلوي پاره‌اش فرشته نازل مي‌كرد.
فرشته‌ها مردي آوردند. كه آن مرد، در آخرين خيمه‌اي كه چادرش را به زمين خواباند، بدن تو را با خود بُرد. تو بودي پشتِ جسدِ من. كنار آن، بلند شدي و گفتي: خداحافظ من دارم مي‌روم.


دسته ها :
يکشنبه بیست و یکم 8 1385
X