دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 2238
تعداد نوشته ها : 9
تعداد نظرات : 2
Rss
طراح قالب
عارف موسوي

 

من واقعا نمی دونم چه جوری می خوایم قیامت
تو چشمای امام نگاه کنیم ؟! بگیم ما با معرفتا چی کار
کردیم

 

با میراثش؟! تا حالا مادر شهید دیدی؟؟

تا حالا حس یه مادر که بچه اش رو تکه تکه بر گردونن لمس کرد
ی ؟؟

دیدی یه مادر شهید با عکس پسرش حرف بزنه ....

دیدی یه مادر شهید استخونهای جوان قد بلندش
روبغل کنه و
با حسرت بگه پسرم روزی که برای اولین بار بغلت کردم
از الان سنگین تر بودی ....

دیدی یه
مادر شهید هر وقت جوانی رو همراه با مادرش می بینه 

نگاهش رو تا اونجایی که چشم کار می کنه
دنبالشون بدرقه می کنه
و اشک از چشماش می ریزه....

دیگه کسی نیست دست پدر پیر شهدا رو بگیره و
بیاره اون ور خیابون...

راستی ما کاریی برای این مادر ها .... پدرها و شهداشون نکردیم

اما هرچی از
دستمون میومد کردیم تا فراموش بشن 

اکثر شهدای ما جوان بودند جوان های ما چه طوری حق این شهدا

رو ادا کردند ....

حق مادر شهدا را چه طوری ادا کردیم ....

تاحالا با دیدن بچه یه شهید حس کردی اگر بابا
نداشتید چه می شد ؟؟

تا حالا بچه یه جانباز قطع نخایی رو دیدی که
نمی دونه بغل بابا چه مزه ایه و
آ
رزو داره برا یه بارم شده بابا شو تموم قد ببینه نه روی صندلی.....؟!

تاحالا بچه یه جانباز شیمیایی رو
دیدی که صدای باباش رو همیشه
با سرفه شنیده 
و آرزو داره برای چند ساعت هم که شده بابا ش سرفه

نکنه و بتونه براش از بچه گی هاش بگه....

هر وقت رفتی بغل بابات و یا با مهربونی صورتد رو بوسیده

فکر کردی اگه الان بابات دست نداشت
چه طوری می تونست اینقدر قشنگ و مهربون نوازشت کنه....

 

ما بنا نبود اینجوری بشیم.... ما بنا نبود به شهدا جاخالی بدیم ....
ما بنا نبود جانبازانمون رو خونه نشین 
کنیم....
خونشون رو مفت بفروشیم....

نفت هم گران شده .... خانه هم گران شده.... نان و....
همه و
همه گران شدند ....
فقط خون ارزان شده .... خون شهدا ارزان شد ....
شهدا فراموش شدند....

طفلکی
بچه های شهدا .... وقتی مارو می بینند
چقدر جای خالی باباشون رو بیشتر حس می کنند...

عجب
روزگاری شده...
جوان های زمان طاغوت شدند شهید همت / باکری / خرازی و....

اما جوان های زمان
انقلاب شدند.... اکس خور.... اکس فروش .... کراکی.... فشن و....

عجب جوان های با غیرتی  ابرو  
گرفته.... 
مدل های سر و صورت جدید  و 2008.... پاچه های شلوارها  بالا تا...

. دیگه چی
می خواستند شهدامون....
دیگه اسم خیابان هامون هم داره خود به خود عوض میشه....

خیابان مواد
فروش ها.... قرص فروشها.... خیابان.... کرایه....
انگاری اونا از یه سیاره دیگه ای بودند... 

از یه
عصر دیگه.... اونا فهمیدن این دنیای پوچ جای موندن نیست ...
اونها مال اینجا نبودند...

اینجا مال ماها
هستش که موندیم...
محکم بچسبیم به زمین که آسمون مال ماها نیست....

می گفتند نذارید امام تنها
بمونه...
ما جوانهای امروزی ما جوانهای انقلاب کاریکاتور امام رو کشیدیم....

گفتند خواهرا ... بعد از
ماهم حجاب شما بهای خون ما هستش ...

ما هم عمل کردیم واصلا بی حجاب نشدیم .... همه حرفایی که

میگن دروغه .... اصلا بی حجاب نیست توی شهر های ما ...

اینهایی که دارن راه می رن و اون شکلین
عروسک هستند ....
سارا و دارا هستند.... یا باربی های تازه مسلمون شده هستند ....

خوب عروسکم
خوشگلش خوبه ....
هر چه خوشگل تر مشتریش بیشتر .... اینطورنیست ....  

دیگه چی بگم دارم از درد و
... میسوزم  دارم خفه می شم 

چی بگم به کجا رهسپاریم با سری بلند و سینه ای ستبر روی خون شهدا

 

داریم پا می زاریم و ککمون هم نمی گزه

دست مریزاد خدایی خیلی با معرفتیم خیلی خیلی خیلی ..........


دسته ها :
شنبه نوزدهم 2 1388

 

امان ز لحظه ی غفلت که شاهدم هستی
نمی دانم غیبت تو از کجا شروع شد؛

اما شاید از آن لحظه ای که آدم طعم میوه ی ممنوعه را چشید،
تو به غربت تن دادی.

شاید همان لحظه ای که خناس وارد وجود آدم گشت، تو غایب شدی.
غیبت تو از آن لحظه ای شروع شد که حیا در بازار دیدگان تو به تاراج رفت، معرفت گمنام شد
و عشق را با ترازوی هوس سنجیدند.

غربت تو از آن لحظه ای شروع شد که حتی امر امامت را جاه طلبانی
چون عمویت جعفر کذاب به بازی گرفتند
و از آن پس چقدر زیاد شدند جعفر های کذاب و مهدی های دروغین.

غیبتت شاید آنگاه بود که من در نگاه تو به دنبال خویش گشتم
و به جای تو، نفس سرکشم را پسندیدم.

غربت تو از اولین لحظه ی غفلت من آغاز شد،
از آن لحظه ای که چشمانم به جای دیدن نور تو رنگهای دنیا را پسندید،
ز آن لحظه ای که سنگینی سکوت تو مرا به فریاد به سوی خویش واداشت.

آری مولا جان! غیبت تو از اولین گناه من شروع شد.
و من بارها فهمیدم که تو غایب نیستی ، و هزاران بار اعتراف کردم که :
یار نزدیک تر از من به من است
و این عجب بین که من از خود دورم

آقا! من غایبم. در صراط مستقیمی که تو هستی من نیستم.
من راه را گم کرده ام و از تو دور شده ام
و گرنه صراط مستقیم که هیچگاه غایب نمی شود

دسته ها :
سه شنبه یازدهم 1 1388

 

تابلو نوشته جبهه :

" خودت را فراموش کن تا از یاد نروی " !!!

دسته ها :
سه شنبه سیزدهم 12 1387

 

خدا یک بار از من پرسید : تو چرا گناه میکنی ؟

من در پاسخش سر به زیر افکندم و چشمهایم را بستم ..

 خدا دست روی سرم کشید و گفت : پس کی توبه میکنی ؟

من بیشتر  خجالت کشیدم .

گفت : من منتظرم.....

دسته ها :
يکشنبه بیست و هفتم 11 1387

 


ببینید چقد توپوله!!!
واقعا خالقش چه باید جایزه بگبره ؟

دسته ها :
سه شنبه بیست و دوم 11 1387

 

مردی خواب عجیبی دید :

او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای آنها نگاه می کند
هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند

« مرد از فرشته ای پرسید : « شما دارید چکار می کنید ؟

« فرشته در حالیکه داشت نامه ای را باز می کرد ، جواب داد : « اینجا بخش دریافت است ، ما دعا ها و تقاضاهای مردم زمین را که توسط فرشتگان به ملکوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم

مرد کمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند

« مرد پرسید : « شماها چکار می کنید ؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت : « اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته

« مرد با تعجب از فرشته پرسید : « شما اینجا چکار می کنی و چرا بیکاری ؟

فرشته جواب داد : « اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب تصدیق دعا بفرستند

«
ولی تنها عده بسیار کمی جواب می دهند

« مرد از فرشته پرسید : « مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند ؟

« فرشته پاسخ داد : « بسیار ساده است ، فقط کافیست بگویند : خدایا متشکریم
!

 

دسته ها :
يکشنبه بیستم 11 1387

 

 

قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست . خیلی‌ وقت‌ بود که‌ به‌ خدا گفته‌ بود .
هر بار خدا می‌گفت : از قطره‌ تا دریا راهیست‌ طولانی .

راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری . هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست .

قطره‌ عبور کرد و گذشت . قطره‌ پشت‌ سر گذاشت .
قطره‌ ایستاد و منجمد شد . قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد . قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت . و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت .

تا روزی‌ که‌ خدا گفت : امروز روز توست . روز دریا شدن . خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند . قطره‌ طعم‌ دریا را چشید . طعم‌ دریا شدن‌ را . اما...

روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت : از دریا بزرگتر ، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست ؟
خدا گفت : هست .

قطره‌ گفت : پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم . بزرگترین‌ را . بی‌نهایت‌ را .

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت : اینجا بی‌نهایت‌ است.

آدم‌ عاشق‌ بود . دنبال‌ کلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد . اما هیچ‌ کلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت .
آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یک‌ قطره‌ ریخت . قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور کرد . و وقتی‌ که‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چکید ، خدا گفت : حالا تو بی‌نهایتی ، چون که‌ عکس‌ من‌ در اشک‌ عاشق‌ است .

 

 

دسته ها :
پنج شنبه هفدهم 11 1387

 

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد و برای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد . فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد .
خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود : من تو را تنبیه نمیکنم ، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی . کاری را به تو محول میکنم :


به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.


فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت . سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت . روزی به یک میدان جنگ رسید ، سرباز جوانی را یافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان در دفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود و حالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت باز گشت.


خداوند فرمود : به راستی چیزی که تو آوردی با ارزش است . سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد ، برای من خیلی عزیز است ، ولی برگرد و بیشتر بگرد .


فرشته به زمین بازگشت و به جستجوی خود ادامه داد . سالیان دراز در شهرها ، جنگلها ، ودشتها گردش کرد . سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود . پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بود که مقاومتش را از دست داده بود . پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود و نفس نفس میزد . در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید ، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت . به خداوند گفت : خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیز در دنیاست .


خداوند پاسخ داد : این نفس چیز با ارزشی است . کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد ، یقینا از نظر من با ارزش است . ولی برگرد و دوباره بگرد .


فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت و سالیان زیادی گردش کرد . شبی مرد شروری را که بر اسبی سوار بود درجنگل یافت . مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود . او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد . مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان و خانواده اش در آن زندگی میکردند ، رسید . نور از پنجره بیرون میزد . مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد . زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای او را که به فرزندش دعای شب را یاد میداد ، شنید . چیزی درون قلب سخت مرد ، ذوب شد . آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود ؟


چشمان مرد پر از اشک شده بود و همان جا از رفتار و نیت زشتش پشیمان شد و توبه کرد .
فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد .


خداوند فرمود : این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست ، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز میکند .


خداوند متعال  فرمود : « به آن دسته از بندگانم که بر خودشان ستم روا داشته (و خود را به گناه آلوده نموده‏اند) بگو از رحمت خدا مأیوس نشوند ؛ چرا که خدا همه گناهان را می‏آمرزد . به درستی که او خدای بخشنده و مهربان است ».

 

دسته ها :
چهارشنبه نهم 11 1387

بسم الله الرحمن الرحیم

آدمی بد کار به هنگام مرگ فرشته ای را دید که نزدیک در دروازه های جهنم ایستاده بود.
فرشته ای به او گفت: یک کار خوب در زندگیت انجام داده ای و همان به تو کمک خواهد کرد. خوب فکر کن چی بوده!

مرد به یاد آورد که یک بار هنگامی که در جنگل مشغول رفتن بود عنکبوتی را سر راهش دید و برای آنکه آن را زیر پا له نکند مسیرش را تغییر داد.

 فرشته لبخند زد و تار عنکبوتی از آسمان پایین آمد و با خود مرد را به بهشت برد.

عده ای از جهنمی ها نیز از فرصت استفاده کرده تا از تار بالا بیایند. اما مرد آنها را به پایین هل داد مبادا که تار پاره شود. در این لحظه تار پاره شد و مرد دوباره به جهنم سقوط کرد.
فرشته گفت: افسوس! تنها به فکر خود بودن همان یک کار خوبی را که باعث نجات تو بود ضایع کرد.

 

دسته ها :
چهارشنبه نهم 11 1387
X