صفحه ها
دسته
وبلاگ اصلی من
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 2865
تعداد نوشته ها : 5
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
مهدي يوسفي
 
 آقا کریم گفت: اینطور که پیداست باید اثاثیهمنزلتون با ارزش باشه اونها رو بفروشین و این طلبکار رو از سرتون باز کنین

تا اونجایی که می تونستیم فروختیم . در ضمناین طلبکار ، خوب و دلرحمه و بهمون فشار نمیاره

بهتر نبود همون شیراز می موندین ؟

نمی تونستیم خاطرات اونجا عذابمون می داد.نگاههای مردم نگاههای سابقشون نبود اصلا از شیراز زده شده بودیم

من روجای پدرتون بدونین و هیچ نگران نباشینبا هم میگردیم و خونه پیدا میکنیم و بعد هم سر فرصت دنبال کار بگردین البته باید بگمتو این شهر لیسانس و فوق لیسانس بیکار زیاد هست. گمان نمی کنم بسرعت بتونین کار پیداکنین ولی نا امید نباشین خدا مثل اسم من کریمه

زدیم زیر خنده

خانم روده کوچیکه داره روده بزرگه رو میخورهنمیخواین این سفره رو بندازین ؟

تا گیتی خانم و گیسو خانم لباسهاشون رو عوضکنن و دست و صورت بشورن ما سفره رو انداختیم

لباسهامون خوبه ، راحتیم میخوایم زحمت رو کمکنیم

ببینید دخترهای قشنگم ، تا روزی که جا پیداکنین پیش ما هستین من وقتی از کسی خوشم بیاد، دیگه دست ازش برنمیدارم.

شما لطف دارین پس اجازه بدین صبح رفع زحمتکنیم

اگر گذاشتم برین، خب برین

بساط شام پهن شد خورشت قیمه بادمجان لذیذینوش جان کردیم آخر شب هم در اتاقی برای ما رختخواب پهن کردند و درحالیکه رمق به جاننداشتیم دراز به دراز افتادیم

حق با طاهره خانم بود، کسی اجازه خروج به مانداد .ظهر آقای کریم با روزنامه برگشت و گفت: آگهی هاش میتونه هر دو مشکل شما رو حلکنه ، شاید هم جای مناسبی پیدا کنین ، هم کار مناسبی.

بعد از ظهر به اتفاق آقا کریم برای پیدا کردنخانه به بنگاههای مسکن مراجعه کردیم اجاره ها خیلی سنگین بود پول پیش به اندازه کافیداشتیم اما اجاره نداشتیم یک مشکل هم اینجا بود که هر کسی به دو دختر تنها و زیبا جانمی داد ، ما هم منزلی نمی توانستیم برویم . روز پنجم بود و هنوز جای مناسبی پیدا نکردهبودیم . اعصابم درهم ریخته بود . هنوز در منزل طاهره خانم و آقا کریم بودیم خدا ازعزت و بزرگی آنها کم نکند که جدا در حق ما لطف را کامل کردند روز ششم منزلی را در خیابانبهار پسندیدیم هشتاد متر ، دو خوابه، تمیز و خوش مدل طبقه اول از منزلی سه طبقه کهالبته مجبور شدیم ماهیانه مبلغی را برای اجاره آن بپردازیم خوبی آن در این بود که صاحبخانهدر آن منزل زندگی نمیکرد در طبقه بالا یک پیرمرد و پیرزن زندگی میکردند و در طبقه سومیک زوج جوان.

بعد از نوشتن قولنامه به شیراز رفتیم تا باصاحبخانه قبلی تصفیه حساب کنیم اسبابهای بقول آقا کریم شیک و با ارزشمان را به تهرانمنتقل کردیم و بعد از پرداخت مبلغ کامل رهن و اجاره بمنزل جدبد اسباب کشی کردیم .

پس از سه چهار روز خانه را چیدیم و جا افتادیم، بی شک هرکس وارد منزل ما می شد اصلا باور نمیکرد که ما مشکل مالی داریم بنابراینتا آبروی ما نرفته بود باید زودتر کار پیدا میکردیم

جمعه همان هفته بمنزل طاهره خانم رفتیم . زریخانم ، همسایه کناری آنها ، به دیدن ما آمد تا حالی از ما بپرسد . گفت: سالهاست پدرومادرم در منزلی سرایدارن و کارهای اون خونه رو انجام می دن . اگه بمادر زودتر گفتهبودم، گرفتاری شما هم حل می شد . آخه برای نگهداری خانم خونه مرتب پرستار عوض می کننبنده خدا مریضه اینکار شماست گیتی خانم که روانشناسی خوندین

یعنی من برم از مریض پرستاری کنم ؟ غیر ممکنه!

چه اشکالی داره ؟ ثواب داره بخدا

نه زری خانم، ما باید یه کار مناسب رشته تحصیلیمون پیدا کنیم .

حالا که یه هفته س پرستار جدید گرفتن، ولیفکر نمیکنم این هم موندگار باشه اگه رفت شما قبول کنین

آخه پرستاری چه ربطی به روانشناسی داره زریخانم؟

این خانم بیشتر احتیاج به روانشناس داره، آخهاعصابش ناراحته .کارهای شخصیش رو خودش انجام می ده . سنی نداره بنده خدا کارهای دیگهشو هم خدمتکارها انجام می دن .تا حالا دوازده تا پرستار عوض کرده یا خانم با اونهانمیسازه یا آقا اِنقدر ایراد میگیره که اون رو فراری می ده . قید حقوق خوب رو می زنن، دو پا دارن دو پا هم قرض می کنن و دِ برو که رفتی

گیسو گفت: من حاضرم پرستاری اون خانم رو بعهدهبگیرم زری خانم

بس کن گیسو ، ما اگه پرستارهای خوبی بودیمبابای خودمون رو نگه می داشتیم

کمی جا بیفیم بابا رو هم میاریم نگهداری میکنیم مسئله ای نیست گیتی جان

حالا فعلا که پرستار داره

از آنروز به بعد با جدیت بیشتری دنبال کارگشتیم به هر شرکت و مطب و مدرسه ای سر زدیم ولی یا حقوق فوق العاده کم بود یا نیازیبکار ما نداشتند و یا بخاطر بر و روی ما قصد سوء استفاده داشتند پیشنهاداتی میکردندکه ما وحشتزده فرار را به قرار ترجیح می دادیم .آرایشهای آنچنانی ، دامن کوتاه و مینیژوپ میخواستند و این با تربیت خانوادگی ما جور در نمی آمد دیگر نا امید شده بودیم کهطاهره خانم تماس گرفت بعد از سلام و احوالپرسی گفت: گیتی جان اون پرستار فرار کرد

انواعداستان و رمان فقط در وبلایت نوک تیز!

چرا؟

مثل اینکه پرستار بد اخلاقی بوده خانم هم لیوانشیر رو پرت کرده به دیوار و خلاصه آقا عذرش رو خواسته حالا باز دنبال پرستارن

طاهره خانم نکنه میخواین ایندفعه قابلمه بهسر بنده اصابت کنه؟

خدا نکنه دخترم خانم خوبیه مقصر پرستاره بودهاولین بار بود که خانم چیز پرت کرد .

بله، حتما همینطوره که میفرمایین اتفاقا آدمهاییکه ناراحتی اعصاب دارن آدمهایی حساس و عاطفی هستن و محبت رو زود می پذیرن

مطمئنم با شما تفاهم پیدا میکنه گیتی خانم .

ممنونم ولی راستش من دوست دارم یه کار در شانتحصیلات خونواده ام پیدا کنم نه اینکه پرستاری بد باشه، ولی.....

ببین دخترم، حرف تو درسته ولی شما تازه اومدیناینجا کار درست و حسابی پیدا کردن هم وقت میبره زندگی هم خرج داره چشم بهم بذاری میبینی شده سر برج و صاحبخونه اجاره میخواد و پول آب و برق و تلفن و هزار بدبختی دیگه. بنظر من بهتره همینکار رو قبول کنین حالا یا شما یا گیسو خانم اونوقت سر فرصت دنبالکار خوب بگردین زری خانم میگه هم حقوق خوبی می ده هم کار زیاد سخت نیست خانم که علیلو ناتوان نیست .

نمی دونم چکار کنم

گیسو خانم حاضره بذار اون بره

نه طاهره خانم تا من هستم چرا اون؟

در هر صورت اصرار نمی کنم ، ولی کمی واقع بینباش پرستار شغل مقدسیه برای شما هم که تحصیلات داری خیلی هم با پرستیژه

باشه از اینکه بفکر ما هستین سپاسگزاریم دربارهش فکر میکنم

گوشی را که گذاشتم گیسو گفت: چی شد گیتی؟

همون پرستاری از مریض میگه پرستار فرار کرده

نه بابا ، چه هیجان انگیز!

آره، هیجان انگیز اینه که لیوان شیر رو زدهتو سر پرستار ، اما چون عمرش به دنیا بوده خورده به دیوار

عجب دیوونه ای!

فکر میکنی آدم خطرناکی باشه؟ شاید هم پرستارهعاصیش کرده

خب اینم حرفیه بذار من برم گیتی

دیگه چی؟

آخه تو اینکارو دوست نداری

موضوع دوست داشتن نیست خودت می دونی به اندازهکافی اهل کار هستم ولی خودت فکر کن ، بعد از اون همه برو بیا و عزت واحترام که داشتیمو هفته ای دو روز کبری خانم می اومد و به کارهامون می رسید حالا به خدمتکاری مردم برمتو کتم نمی ره گیسو!

این حرفها رو بریز دور این دوره زمونه فقطپول ، پول ، پول دزدی که نمی کنی، کار میکنی، حقوق میگیری کار شرافتمندانه ایه ، چهارپنج ماه دیگه هم بیا بشین خونه خانمی کن من می رم گیتی همینکه تحصیلات دارم احساس کمبودنمیکنم

تو بیخود میکنی مگه اختیارت دست خودته؟

ببین گیتی ، برای من تعیین تکلیف نکن چند روزدیگه باید کلی اجاره خونه بدیم، یادت که نرفته

خیلی خب فردا می رم صحبت میکنم شاید اونطورهاهم بد نباشه

بخدا بی تعارف گیتی بذار من برم تو برو کاردلخواهت رو پیدا کن

نه بذار من پرستاری رو امتحان کنم گیسو جان

پس می ری؟

آره الان به طاهره خانم زنگ میزنم و آدرس میگیرم .

بعد از ظهر روز بعد زری خانم دنبالم آمد تابا هم به منزل مورد نظر که مادر و پدرش در آن سرایدار بودند برویم. وقتی جلوی منزلرسیدیم دهانم از تعجب بازمانده بود منزل نبود یک تابلو، دورنمای یک کاخ! از جلوی نردههایسیاهرنگ فرفوژه تا عمارت اصلی شصت هفتاد متری راه بود، آن هم باغ، چمن، گل و سبزه وایخدایا! منکه زمانی جزو طبقات مرفه اجتماع بودم، دهانم باز مانده بود . خدمت در اینخانه چندان بد بنظر نمی رسید ، چون زیبایی آن بسیار لذت بخش بود. مادرِ زری ، ثریاخانم که تقریبا پنجاه و چهار پنج ساله بنظر می رسید به استقبال ما آمد. اول بمنزل آنهارفتیم که در بیست قدمی در ورودی باغ بود یک خانه شصت هفتاد متری بسیار شیک با خود گفتمداخل عمارت چگونه است؟

ثریا خانم بعد از پذیرایی گفت: خیلی خوش اومدیدخترم

· ممنونم

· زری از شما خیلی تعریفکرد می بینم دخترم حسابی آدم شناسه

· اختیار دارین

من در مورد شما با آقا صحبت کردم ایشون اصلااز همه نا امیدن البته حق هم دارن تا حالا هیچ پرستاری از عهده نگهداری مادرشون برنیومده اتفاقا خانم متین زن آروم و ساکتیه یعنی اصلا حرف نمیزنه فقط توقع محبت دارهکه نه آقا حال وحوصله داره، نه پرستارها.آقا خیلی وسواسی و ایراد گیره زیاده از حدتمیزه و مرتبه و توقعش نسبت به این موضوع زیاده. اغلب پرستارها هم وسواس آقا رو نداشتناین بود که آقا اونها رو جواب میکرد بعضی هاشون هم خودشون رفتن این پرستار آخری انقدربد اخلاق و بی حوصله بود که حد نداشت آقا هم ردش کرد

خانم فرزند ندارن؟

آقا فرزند خانمه ، دیگه؟

انواعداستان و رمان فقط در وبلایت نوک تیز!

من فکر کردم آقا همسرخانمه همچین می گیدآقا،آقاکهمن فکرکردم دست کم شصت سال دارن

آقای مهندس 34 سالشه . پدرشون دو سال پیش بهرحمت خدا رفته خانم از غصه همسرش اینطور شده .آقا هم از اون به بعد گوشه گیر و منزویشد اوایل اینطور بداخلاق و ایرادگیر نبود ولی حالا حوصله مادرش رو هم نداره روزی یکیدو بار به ایشون سر میزنه و حالی میپرسه البته من فکر میکنم از علاقه زیاد از حده کهاینطور شده .اوایل خیلی به مادرش وابسته بود، همون موقع ها که خانم سرحال و شاداب بود.چشم خوردن بیچاره ها ولی حالا غصه مادر رو میخوره و طاقت دیدن مادر رو با این وضع وحال نداره بیشتر تو خودشه و از مادرش دوری میکنه

آقای مهندس مجردن؟

بله

اینطوری که من معذبم

ای خانم. آقا اصلا تو این حال و هواها نیست.والـله روزی هزار بار نذر و نیاز میکنیم یکی پیدا بشه دل آقا رو ببره و این خونه رواز سکوت در بیاره . ما قبلا این خونه رو مرتب تو شادی و شلوغی دیدیم ولی افسوس . بعدبا کنایه و لبخند ادامه داد: البته آقای مهندس دل خیلیها رو برده ماشاءا.....

شغلشون چیه؟

مهندس صنایع غذایه و یه کارخونه بزرگ موادغذایی دارن

آه،پس این همه ثروت و تجمل از برکت شکم مردمه!خب شما فکر می کنین بتونم از عهده مسئولیت بر بیام ؟

اگه بتونین اخلاق آقا رو تحمل کنین خانم قابلتحمله که انشاءا.... بر میایین ولی اگر هم موفق نشدین خودتون رو ناراحت نکنین چون تنهاشما نبودین که جا زدین یا بیرون شدین حالا توکل بخدا بلند شین بریم پیش ایشون

بلند شدیم . زری خانم در خانه ماند و من وثریا خانم راهی شدیم . ثریا خانم در بین فاصله باغ تا عمارت گفت: واقعا که هیچی گرانبهاتراز سلامتی نیست خانم دوست داشت جای من بود ولی سلامت بود . به این تجملات و زرق و برقنگاه نکنین ، آقا اصلا دربند مادیات نیست بقول خودش مجبوره ظاهر رو رعایت کنه، اینطوربار اومده، خودش اینطور زندگی کردن رو دوست نداره اکثرا آخر هفته ها میره ویلای شمالشونسکوت و سادگی اونجا رو دوست داره البته میگم ساده نه اینکه هیچی توش نباشه، کوچکتروکمی ساده تر از اینجاست.

با توصیفهای ثریا خانم جلوه ساختمان در نظرمشگفت انگیزتر شد . نما از سنگ سفید مرغوب بود با در و پنجره های زیبای مشکی بزرگ وتراس های نیم دایره . از چند پله بالا رفتیم و از تراس وارد عمارت شدیم ابتدا سالنبسیار بزرگی به چشم میخورد که کفپوشی از سنگ مرمر براق داشت و با فرشهای گرانقیمتیتزیین شده بود . رو به روی در ورودی سالن دو پلکان مارپیچ با نرده های فرفوژه مشکیبه فاصله ده متر از هم قرار داشتند که به طبقه بالا می رفت . در طرف چپ سالن غذاخوری، اتاق تعویض لباس و آرایش مهمانان و آشپزخانه ای بزرگ بود . در طرف راست سالن کتابخانهو سالن پذیرایی و سالن نشیمن . معلوم بود از آن اشراف زاده های آنچنانی هستند که مرتبمیهمانی و جشن و پارتی داشته اند . ثریا خانم برای خبر کردن آقا رفته بود .چشمم بهتابلوی نفیسی افتاد که روی دیوار قرار داشت ، تصویر یک زن زیبا که شانه های عریان اورا یک حریر صورتی پوشانده بود. لوسترهای فوق العاده زیبایی از سقف آویزان بود . رویمبلی نشستم که نمیدانم چقدر قیمت داشت ، خیلی راحت و آرامبخش بود. الحق که مجسمه هایآنجا به درد عتیقه فروشی مغازه پدرم میخورد .

ثریا خانم از پله ها پایین آمد وگفت: الانتشریف میارن . من برم قهوه بیارم راستی گیتی خانم ، اگه میشه موهاتونو جمع کنین آقابه موی بلند پریشون حساسیت دارن ببخشیدها و رفت

وا، چه چیزها! به حق چیزهای نشنیده ! حالاگیره سر از کجا بیارم ؟ وای که از این به بعد فقط باید اطاعت کنم ، اونم من کله شق!آرنجهایم را به دو زانو تکیه دادم و دستهایم را قلاب کردم و روی پیشانی ام گذاشتم خدایا!چرا کار ما به اینجا کشید . حتما الان فکر میکنه یه گدازاده بی اصل و نسبم . چطور شیشهغرورمان شکست! ای کاش شیشه عمرم می شکست ! علی، آخه این چه کار احمقانه ای بود که کردیفائزه اصلا ارزش داشت که من به پرستاری و خدمتکاری بیفتم ؟

صدای گیرایی سکوتم را به هم ریخت ((سلام خانم)).

 

 برای دیدنتمام صفحات و فصلهای این داستان اینجا کلیک کنید!

نظر یادتون نره...

 رمان الهه ناز (جلد اول) فصل اول  -- نوک تیز
 
 روزها بی توجه بما می گذرند . زمان بخاطر آدمهاتوقف نمی کند . چه بی رحم اند ثانیه ها! چه قسی القلب اند دقایق ! چه روز شومی بودآن روز که برادرم علی ، خودش را بخاطر عشقش دار زد . آخر چرا؟ فائزه آنقدر برایش ارزشداشت که چهار نفر به پایش بسوزند ؟ او که رفت مادر هم به او پیوست . پدر دیوانه شدو گیسوهم آواره شدیم .خدایا این چه مصیبتی بود که بر سرمان آمد ؟ مگر چه گناهی مرتکبشده بودیم؟ دخترک بی عاطفه با شوهرش خوش است و ما راهی دیاری ناشناخته . معلوم نیستچه سرنوشتی در انتظار ماست . دو دختر زیبا ، تنها ، غریب و شبیه هم.

 

با اتوبوس راهی تهران هستیم . به صورت گیسونگاه میکنم که کنارم روی صندلی نشسته ، سرش را به پشتی صندلی تکیه داده و چشمان بستهاش با آن مژگان بلند برگشته ، نشان از غمی بزرگ و سنگین دارد . انگار چشمانش را بهروی دنیا بسته و نمیخواهد بدبختیهای حال و آینده را ببیند .مژگان بلند برگشته اش بهورق برگشته زندگی ما شبیه است .آری، ورق زندگی ما برگشت . حتما مثل من حسرت آن روزگارخوش و شیرین را میخورد که همه دور هم شاد بودیم و از زندگی لذت میبردیم .آه!خدایا!چقدر گیسو به من شبیه است انگار خودم کنار خودم نشسته ام .فقط لباس وگل سرمون متفاوته.پروردگارا،تو که تا این حد قدرت داری که دو قلوی یکسان می آفرینی ، پس چرا زندگی ماانسانها رو یکسان نکردی ؟ چرا کاری نکردی که ما باز هم با خوشبختی زندگی کنیم ؟ راستیچرا همه یکسان نیستن ؟ می دونم که نمیشد همه مثل هم باشن. اگر همه دکتر و مهندس میشدن دیگه کی تاجر و معلم میشد و کی خیابونا رو تمیز میکرد ، کی نانوا میشد و کی قصاب،نه ، به کار تو نمیشه ایراد گرفت .خدایا شکرت . خودم و خواهرم رو به تو سپردم مثل اینکهگیسو هم میخواد چشماش رو باز کنه و واقعیتها رو بپذیره

 

خوب خوابیدی گیسو؟

خوابم نبرد

حق داری ، مگه میشه خوابید انقدر فکر وخیالداریم که نگو

چند ساعت دیگه مونده برسیم ؟

یه ساعت

خیلی نگرانم گیتی ، نمی دونم چرا!

انواعداستان و رمان فقط در وبلایت نوک تیز!

معلومه ، بی پناه بودن نگرانی داره تنها هدفیکه ما داریم زنده موندنه و بس .دیگه چیزی برامون نمونده جز غصه و حسرت

زیاد هم نباید نا امید بود، توکل بر خدا گیتی

پس تو هم نگرانی ، ولی امیدوار هم هستی ؟

خب معلومه ، انسان با امید زنده س. حرفهایمادر یادت رفته؟ باید همیشه به لطف خدا ایمان داشته باشیم

دلم چقدر هواش رو کرده گیسو، مادر داشتن چهلذتی داره!

چه آسون همه از دست رفت ! علی ، مامان ، بابا.

گیسو، یه جوری حرف میزنی انگار، دور از جون، بابا هم مرده ،اون فقط ناراحتی اعصاب گرفته

ناراحتی اعصاب داریم تا ناراحتی اعصاب چیزینمونده بابا به مرز جنون برسه

خوب میشه ، مطمئنم اون فقط افسرده شده همین

تو میگی حالش خوب میشه ؟ یعنی کار درستی کردیم؟

چاره ای نبود خودمون ویلون و سیلونیم . یهبیمار عصبی رو که به آرامش نیاز داره کجا میتونیم ببریم .آسایشگاه براش بهترین جاس. انشاء ا... موقعیت خوبی برامون فراهم میشه و دوباره دور هم جمع میشم غصه نخور!

آه ! خدایا مهربونیت رو شکر

سرم را به صندلی تکیه می دهم و از پنجره بهبیرون نگاه میکنم ، همه چیز با سرعت از کنارمان می گذرد ، آسمان ، ابرها ، زمین ، خیابان. در اتوبوس نشسته ایم و با سرعت می رویم تا به مقصد برسیم .خوشبختی ما هم با همینسرعت رفت و خیلی زود تمام شد . انگار پرنده ای بود و پرید. حبابی بود و شکست ، خورشیدیبود و غروب کرد . آیا دوباره طلوع میکند ؟ طلوع هم که بکند، چه فایده ؟ عمر عزیزانیکه غروب کرد که دیگر طلوع نمی کند . داغ آنها که از بین نمی رود

 

بلند شو گیتی، رسیدیم ،گیتی؟

رسیدیم ؟ چه زود!

تو که میگفتی نمیشه خوابید ، پس چرا خروپفمیکردی؟

راست میگی! خروپف میکردم؟

نه بابا، بی آزارتر از تو هم مگه آدمی رویزمین هست؟

آره ، همزادم که تو باشی

اگه یه حرف حسابی زده باشی همین بود گیتی جون، کیفت یادت نره .

از راننده اتوبوس تشکر کردیم و پیاده شدیم،چمدانهایمان را تحویل گرفتیم و راهی شدیم

خانمها کجا تشریف میبرین؟

یه مسافرخونه مطمئن آقا

بفرمایین سوار شین

راننده چمدانهایمان را در صندوق عقب گذاشتو بعد سوار شدیم .بیم اللهی گفت و زد دنده یک .

تازه واردین دخترهای خوبم؟

بله

از کجا میاین؟

شیراز

به به! پس سلام همشهری

شما هم شیرازی هستین؟

بله ، خانمم شیرازیه برای همین از شیرازیهاخوشم نمیاد

من و گیسو به هم نگاه کردیم و خندیدم ، گیسوگفت: پس بهتر بود بجای به به می گفتین اّه اّه

شوخی کردم منظورم مادرزنهای شیرازیه

باز زدیم زیر خنده .

پس با مادر زنتون خوب نیستین

جونم براش درمیره . میدونین من همیشه هرچیمیگم برعکسش درسته خانمم ازدستم کلافه شده

چرا آقا؟

اینم یه نوع بازی و سر به سر گذاشتنه . اینطوریچشم هم نمیخوریم

ولی ماکه فهمیدیم عاشق همسرتون ومادرشون هستین،ولی چشممون شور نیست آقا خیالتون راحت

راننده لبخندی زد وگفت: خودم هم شیرازی امچون می دونم شیرازیها آدمهای باظرفیتی هستن باهاتون شوخی کردم ببخشین جسارت کردم

نه آقای محترم اقلا باعث شدین کمی خنده بهلبامون بشینه

برای تحصیل اومدین؟

انواعداستان و رمان فقط در وبلایت نوک تیز!

 

نخیر، اومدیم کار پیدا کنیم و تهران زندگیکنیم

تهران آش دهن سوزی نیست .ما که اینجاییم میخوایمبرگردیم شیراز. حافظ خدابیامرز میگه:

خوشا شیراز و وضع بی مثالش خداوندا نگهداراز زوالش

برخلاف خواسته قلبی مون اومدیم آقا، باید کارپیدا کنیم

تهران رو شوخی نگیرین مخصوصا شما، که جای دخترمباشین ، زیبایین دوقلو هستین؟

بله

الله اکبر. شما دوتا خوب می تونین جای هم خودتونرو قالب کنین ها

بله بخاطر همین همیشه با مشکل مواجهیم فقطلباس تفاوت ما رو مشخص میکنه

دیپلمه این؟

من روانشناسی خوندم، خواهرم زبان انگلیسی.

به به ، پس تحصیل کرده این ، خدا شما رو بهپدر ومادرتون ببخشه

اسم آنها داغ دلم را تازه کرد با اینحال گفتم: ممنون آقا

چطور راضی شدن شما رو بفرستن تهران؟

پدرم مریضه .مادرم هم فوت کرده

متاسفم، خدا رحمتشون کنه بیماری پدر شما چیه؟

بیماری اعصاب

انشاءا.... شفا بگیرن

انشاءا... دعا کنین

پس پدر بیمارن که شما مجبورین دنبال کار بگردین

بله

ببخشید فضولی میکنم ها......

اختیار دارین

اینجا هیچکس رو ندارین ؟

نخیر، همه اقوام ما شیرازن

دوستی؟آشنایی ؟

پدر یکی دوتا دوست داره ، ولی دوستهایی نیستنکه بکار بیان ، مگسهایی بودن دور شیرینی

می دونم چی می گید خانم .این دوره قلبها ازسنگ شده تا پول داری رفیقتم عاشق بند کیفتم

گیسو پرسید: آقا شما چندتا بچه دارین؟

سه تا دخترم؛ دوتا دختر و یه پسر

خدا بهتون ببخشه چند سالشونه؟

دخترهام هیجده ساله و پانزده ساله ، پسرم هشتساله .

انشاءا... عروسی شون رو ببینین

میخوام یه خواهشی از شما دوتا دختر خوبم بکنم

امر بفرمایین

کلبه درویشی ساده ای داریم که با صفاست مارواز خودتون بدونین و اونجا رو قابل

آقا از شما خیلی ممنونیم شما محبت دارین امامزاحم نمیشیم

چه مزاحمتی ؟ تعارف نکنین که ناراحت میشم میریم خونه ما اگه از زن و بچه هام خوشتون نیومد می برمتون مسافرخونه .

نه والـله آقا، تعارف نمی کنیم خیلی ممنونمعلومه که خونواده تون هم دلچسب اند

بخدا قسمتون میدیم بیاین . شما هم مثل دخترهایمن هستید . به مرتضی علی به دلم نشستید و به دلم افتاده که باید ببرمتون خونه

من و گیسو به هم نگاه کردیم خب مسلم بود کهمی ترسیدیم .چطور می شد اطمینان کرد .گیسو گفت : شما محبت دارین این دوره زمونه پیداکردن آدمهایی مثل شما مثل پیدا کردن جواهره ولی اگه اجازه بدین بریم مسافر خونه ، ممنونمی شیم .

نکنه اطمینان نمی کنین؟

اختیار دارید، اما.........

من شما رو میبرم خونه مون ، شام رو دور هممیخوریم بعد اگه نخواستین بمونین میبرمتون مسافرخونه

شما لطف دارین والـله آدم رو خجالت زده میکنین .

بالاخره سکوت کردیم و رضایت دادیم بنظر نمیآمد آدم بدی باشد . برعکس در چهره اش محبت و صداقت موج میزد .

جلوی یک منزل ساده و قدیمی ایستادیم ، پیادهشد ، کلید به در انداخت و داخل رفت بعد از چند دقیقه برگشت و گفت : پس چرا نمی فرماییدپایین؟

مزاحمت نباشه

این حرفها چیه بفرمایید منزل خودتونه خانممهم اومد

انواعداستان و رمان فقط در وبلایت نوک تیز!

زنی با چادر سفید از خانه بیرون آمد چه چهرهملیحی داشت! صورتی سفید و چشمانی درشت ومشکی همه اجزای صورتش متناسب بود نمی شد گفتخیلی زیباست ولی با نمک و جذاب بود

سلام خانم

سلام دخترهای خوبم ! خیلی خوش اومدین بفرمایینداخل

والـله ما نمی خواستیم مزاحمتون بشیم ، همسرتوناصرار کردن

ما مثل خودتون مهمان دوستیم .بفرمایین تو روخدا تعارف نکنین همشهری هستیم دیگه

آقای راننده چمدانها را از صندوق عقب بیرونآورد

ولی ما نمیخوایم زیاد مزاحم بشیم

امشب رو باید بد بگذرونید خانم منو هنوز نشناختید

وارد منزل شدیم حیاط شسته شده بود در وسط آنحوض پر آبی دیده میشد با اینکه فصل زمستان بود حیاط هنوز باصفا بود .معلوم بود که آدمهایتمیزی هستند . دو دختر و یک پسر آقا کریم با ما سلام و احوالپرسی کردند و ما را بهداخل راهنمایی کردند از راهروی باریکی گذشتیم و به اتاقی وارد شدیم که با فرش قرمزو پشتی تزیین شده بود . روی پشتیها تترونهای سفیدی به شکل مثلث انداخته شده بود کهاز تمیزی می درخشیدند یک لوستر چهار شاخه طلایی هم از سقف آویزان بود تلفن روی میزساده ای بود و تلویزیون روی یک میز چوبی قهوه ای قشنگ ، پرده تور ساده از دو طرف جمعشده بود و یک ویترین چوبی قهوه ای سه گوش کنج دیوار قرار داشت اتاق تمیز و مرتب بودو آدم احساس آرامش میکرد

خب عزیزهای من خیلی خوش اومدین

ممنونیم ، از آشنایی با شما خوشحالیم خانم

من هم همینطور میتونم اسمتون رو بپرسم ؟

من گیتی هستم ، ایشون هم خواهرم گیسو

چقدر به هم شبیه اید بنازم قدرت خدا رو مثلسیبی که از وسط دو نیم شده!

لبخند زدیم ادامه داد: من طاهره هستم، شوهرمهم آقا کریمه

یکی از دخترها وارد اتاق شد که خیلی زیبا وملیح بود، خم شد و سینی چای را بما تعارف کرد

این دختر بزرگم نسرینه

آقا کریم در حالیکه لبه آستینهایش را بالامیزد وارد شد و گفت: تو رو خدا اینطور معذب نشینین راحت باشین

راحتیم

این هم دختر کوچکم نرگس، پسرم هم که کمی خجالتیهو رفته اون اتاق اسمش محمده!

ماشاءالـله ! چه دخترهای خوشگلی دارین

لطف دارین

خب اگه فضولی نباشه میخوام بدونم دو تا دخترخوشگل تو این شهر بزرگ تنها چه می کنن؟

داستانش مفصله خانم، گفتنش ناراحتتون میکنه .

بگو عزیزم بلکه بتونیم کمکی باشیم

ممنون راستش تا دوسال پیش همه چیز خوب پیشمی رفت . پدرم یه مغازه بزرگ عتیقه فروشی داشت که معروف بود عتیقه های گرونقیمت و باارزشیمی فروخت وضعمون خیلی رو به راه بود و ورد زبون مردم بودیم. مشکلات ما از اونجا شروعشد که برادرم عاشق دختری شد که خونواده درست وحسابی نداشت منظورم مال ومنال نیست وضعشونخوب بود، منظور شخصیت واعتباره پدرش معتاد بود ومادرش هم معلوم نبود چکاره است ، یعنیپشت سرشون حرف زیاد بود در همسایگی ما خونه ای اجاره کردن بودن و زندگی میکردن .ولیچه زندگی ای؟ مرگ بهتر از اون زندگیه البته گناه پدر و مادر رو نمیشه به گردن دخترانداخت ولی پدرم معتقد بود خونواده خیلی مهمه و با ازدواج اونها موافقت نکرد .برادرممقاومت میکرد ولی حرف پدرم هم یک کلام بود می گفت رو بهترین دختر شهر دست بذاری براتمیگیرم ولی فائزه رو محاله .خلاصه کار بجاهای باریک کشید . برادرم قهر کرد و رفت امابا میانجیگری اقوام آشتی کرد و بخانه برگشت برای فائزه خواستگار پولداری اومد .فائزهاز علی خواست تا تکلیفش رو معلوم کنه باز درگیری بین برادرم و پدر شروع شد آخر پدرسرلجبازی افتادمستقیما باپدر فائزه صحبت کرد که دخترشون رو شوهر بدن و منتظر علی نمونن.وقتی علی جریان رو فهمید قشقرق بپا کرد خلاصه دردسرتون ندم فائزه با همون خواستگارشازدواج کرد پدر ومادر هم خوشحال بودن بخیال اینکه راحت شدن اما برادرم همون شب خودشرو حلق آویز کرد صبح با صدای جیغ وداد مادرم از خواب پریدیم وقتی به اتاق برادرم رفتیم...............

انواعداستان و رمان فقط در وبلایت نوک تیز!

 اینجادیگر بغض گلویم را فشرد ونتوانستم ادامه بدهم طاهره خانم و آقا کریم سرشان را به ناراحتیپایین انداخته بودند . گیسو ادامه داد: علی از میله بارفیکس اتاقش خودش رو حلق آویزکرده بود صحنه دردناکی بود اورژانس رو خبر کردیم ولی علی چهار ساعت قبل مرده بود ازاون روز بود که بدبختیهای ما شروع شد . مادر بیمار شد .پدر کم کم حواسش رو از دست دادو از حالت طبیعی خارج شد کارهای عجیب غریبی میکرد اونکه با مشروبات الکلی سرسختانهمخالف بود شبها مست بخونه می اومد آخر هم رفقاش سرش کلاه گذاشتن و با چک و چک بازیخونه مارو از چنگمون در آوردن هنوز سال علی نشده بود که مادرم، که چهل ونه سال بیشترنداشت سکته مغزی کرد و از دنیا رفت بعد از مرگ اون پدرم حالش بدتر شد و افسردگیش شدتپیدا کرد می بایست منزل رو تخلیه می کردیم ماشین پدر رو فروختیم و با پولش خونه ایاجاره کردیم و اسباب کشی کردیم در آمد مغازه رو هم صرف هزینه زندگی میکردیم وقتی دیدیمپدر قادر به کار کردن نیست مغازه رو اجاره دادیم هیچ کدوم از اقوام ما رو کمک نکردناحتیاج مالی نداشتیم غمخوار میخواستیم اونا فقط قصد داشتن سر از کار ما در بیارن وفضولی کنن ما هم خسته شدیم و تصمیم گرفتیم از شیراز دل بکنیم و به تهران بیاییم . پدرنیاز به مراقبت پزشکی داشت اونو در بهترین آسایشگاه خصوصی بستری کردیم اسباب اثاثیهزندگیمون هنوز هم تو خونه اجاره ایه دو هفته به تخلیه مونده حالا اومدیم تا جایی رواجاره کنیم بعد هم دنبال کار بگردیم انشاءا... جا که افتادیم پدر رو پیش خودمون بیاریمالبته اجاره مغازه مبلغ قابل توجهی یه که بیشتر اون رو برای نگهداری پدر می پردازیممقدار کمی برامون می مونه که باید بیشترش رو به یکی از طلبکارهای پدر بدیم که خدا خیزشبده آدم خوبیه چهار پنج ماه دیگه هم باهاش بی حساب می شیم اینه که باید حتما کاری پیداکنیم که اقلا این پنج ماه رو راحت بگذرونیم . بعدش دیگه اگه خدا بخواد وضعمون رو بهراه می شه کار هم نکردیم ، نکردیم.پدر رو که به خونه بیاریم دیگه میشه نور علی نورچون تمام اجاره مغازه رو دوباره صاحب می شیم این بود ماجرای بدبختی ما.

خیلی متاسفیم ماجرای غم انگیزی بود خدا صبرتونبده

برای دیدن تمام صفحات و فصلهای این داستان اینجا کلیک کنید!

نظر یادتون نره... 

 فهرست منابعبرای گردآوری این مجموعه،علاوه بر استفاده از مجلّات و روزنامه‌ها و سخنرانیهای اساتید و بزرگان،استماع برنامه های علمی و اموزشی و رادیو وتلوزیون،توجه به تابلوها و خطوط ارائه شده بر دیوار ادارات،مساجد،نمایشگاهها،معابرعمومی و و و ...از کتابهای بسیار ارزشمند ذیل نیز بهره برداری شده است:1-نهج‌الفصاحه   *مجموعه‌ای از فرمایشات رسول گرامی (ص)2-نهج‌البلاغه   *مجموعه فرمایشات علی‌بن‌ابیطالب(ع)3-قضاوتهای امیرالمؤمنین(ع)   *اثر شیخ ضبیح‌الله محلّاتی4-لطائف‌الطوائف   *اثر مولانا فخر‌الدین‌علی‌صفی5-کشکول بهایی   *اثر شیخ بهاءالدّین‌عاملی6-مهاتما گاندی   *ترجمه‌ی خجسته‌ی ناطق7-کشکول‌ابن‌العلم   *اثر علی‌محمد‌ابن‌العلم8-یکصد و ده حکایت   *اثر شیخ‌علی‌قرنی9-هزار و یک حکایت تاریخی   *اثر آقای محمود کریمی10-احلی‌من‌العسل   *اثر آقای غلامعلی‌حسینی11-امیر کبیر   *اثر آقای اکبر‌هاشمی‌رفسنجانی12-امیر کبیر   *اثر آقای محمود حکیمی13-داستانهای صاحبدلان   *اثر آقای محمّدمحمّدی‌اشتهاردی14-رهنمون   *اثر آقای غلام‌حسین‌ذوالفقاری15-فرزانگان   *اثر آقای احمد‌بهشتی16-گلشن لطائف   *اثر آقای جاوید‌حاج‌علی‌اکبری17-حکایتها و هدایتها   *اثر آقای محمد‌جواد‌صالحیو تعدادی از دواوین شعرای نامدار و بزرگ کشوردانش پرور ایرانبا آرزوی رحمت و مغفرت برای آن دسته از عزیزانی که در جمع ظاهری ما حضور ندارند و با تغدیر و سپاسگذاری از زحمات عزیزانی که شمع آسا برای پرتو افشانی در خدمت جامعه کمر بسته‌اند.
روح پدرم شاد که میگفت به استادفرزند مرا هیچ نیاموز،بجز عشق تقدیم به روح پرفتوح پدر صبور و بزرگوارم که در طولزندگانی ساده و ارام خود با اعمال و رفتارش و نه با گفتار،به من نیز درس ارامش ومحبت وصبوری اموخت.روانش شلد و یادش گرامی باد.                                                      محمد رضا فریدونفر مقدمهبه نام انکه یار عاشقان است   عزیز و اشنا ومهربان استاز دوران نوجوانی هرگاه سخن نغز یا جمله‌ای آموزنده و شعری پیامدار به گوشم می رسید یا در جایی میخواندم بلافصله یادداشت میکردم و غالبا به خاطر می سپردم تا اینکه رفته رفته،این اندوخته‌ها زیاد شد و در قالب چند دفترچه قرار گرفت.هرگاه دوستی ادیب و اهل فضل یا عارفی عاشق و اهل دل،نظری به انها می‌انداخت،حقیر را به چاپ و انتشار ان دعوت و تشویق می‌نمود.و اینجانب نیز سرانجام با تأسّی از حدیث گرانقدر«زکاة العلم نشرة»بر ان شدم تا گلچینی از این پیامهای آموزنده را در قالب کتابی هر چند کوچک به یادگار بگذارم.در این زمینه تا کنون کتب زیادی منتشر شده و اینجانب نیز همانگونه که در فهرست منابع اشاره کرده‌ام از تعداد زیادی از این کتابها استفاده نموده‌ام.اغلبِ اینگونه کتابها فصل‌بندی و طبقه‌بندی شده است و تعدادی از دوستان نیز تأکید بر تهیه چنین مجموعه‌ای داشته‌اند،لیکن اینجانب ضمن تأیید و مفید دانستن وضعیت طبقه‌بندی،از انجا که کتابهای موجود،همه بر این اساس تهیه شده بودند،بر ان شدم که منویّات خود را به صورت کشکول منتشر نمایم تا خواننده با تورّق آن در یک صفحه(حتّی به صورت تفأّل)با مباحث متنوّع مواجه شود.همانطور که مشاهده خواهید فرمود،سعی شده است که اغاز هر صفحه با فرمانی از قران کریم یا پیامبر اعظم و ائمه‌ی علیم بالاخص یگانه رادمرد علم و عمل مول‌الموحّدین علی‌بن‌ابیطالب(ع)که فرامین گهربارش بهترین انگیزه‌ی این حقیر در تدوین وتألیف این مجموعه بود آغاز و پس از درج یک یا دو سخن حکیمانه دیگر،در وسط هر صفحه حکایتی کوتاه و آموزنده و به دنبال آن سخنانی از خرمن دواوین شعرای شعر فارسی می باشد که در بعضی از صفحات،سخن قبل از آن را جمله ای طنز‌گونه از سخنوران نامی دنیا یا ضرب‌المثل‌های آموزنده تشکیل داده است.

در هر حال حدف حقیر اهداء ران ملخی به پیشگاه سلیمانیان ادب و اخلاق بود،ایرادات و نارسایی‌های فراوان این اثر از دیدگاه ارباب فن پنهان نخواهد ماند،امید است به کرم وسخاوت خود غمض عین و در صورت لزوم حقیر را ارائه طریق فرمائید. 

                                                با احترام-محمدرضا‌فریدونفر
گل واژه‌های سخناز امروز بخش جدیدی رو میخوام به وبلاگ اظافه کنم به نام گل واژه‌های سخنمطالب موجود در این بخش جدید گرفته شده از کتاب "گلواژه‌های سخن"از"محمدرضا‌فریدونفر"چاپ دوم سال 1385" ناشر"پیام کلیدر"از مشهدهمانطور که از اسم این بخش که همان اسم این کتاب است برمیاید این کتاب دارای جملاتی است که باعث زیبایی تو گفتگو میشهواسه امروز که اولین پست این قسمته مقدمه نویسنده رو میزارم.فقط خواهشا منو از نظرات زیباتون محروم نکنین...!!!  

با تشکر "حسین"===‌     

دسته ها :
X