دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 457
تعداد نوشته ها : 1
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
                                 سه حقیقت میکائیل گفت: خداوند مرا تنبیه کرد. چون امر او را اطاعت نکردم. من فرشته ای بودم در آسمان. روزی خداوند مرا به زمین فرستاد تا جان زنی را بگیرم.(حضرت میکائیل مسئول قسمت کردن روزی انسانها بر روی زمین هستند،اما چون به دستور خدا بود جان زن را گرفتند). وقتی به زمین رسیدم،دیدم زنی بیمار و تنها در تخت افتاده و تازه دو دختر دو قلو زاییده است. دو قلو ها خیلی ضعیف و نحیف بودند و کنار مادرشان آهسته آهسته دست و پا میزدند. وقتی زن مرا دید، فهمید که خداوند مرا فرستاده تا جانش را بگیرم.با ناراحتی زیاد گریه کرد و گفت: ای فرشته ی خداوند. شوهرم تازه مرده. من هم نه خواهری،نه عمه ای نه کس و کاری دارم تا از بچه ها مواظبت کند. جان مرا نگیر،بگذار قبل از مردنم به آنها شیر بدهم و آنها را کمی بزرگ کنم. بچه ها بدون پدر و مادر نمی توانند زندگی کنند. من به حرفهای او گوش دادم و سخت به حالش دلسوزی کردم. بعد بچه ها را در آغوشش گذاشتم و به آسمانها پرواز کردم و گفتم خداوندا،من نتوانستم جان مادر را بگیرم.شوهرش در حادثه ای از دنیا رفته،و چون تازه دو قلو زاییده بود،التماس کرد که جانش را نگیرم.خداوند فرمود: زود برو و جان مادر را بگیر و در ضمن این سه حقیقت را هم بیاموز: اول،ببین در قلب آدمیزاد چه چیز وجود دارد؟ دوم،چه چیز است که آدمیزاد اجازه ندارد بداند و سوم زندگی آدمیزاد به چه چیزی بستگی دارد؟ وقتی این سه حقیقت را آموختی به آسمانها بر خواهی گشت.و سرانجام روزی رسید که میکائیل به جواب سوالها رسید و فهمید که:اول: مهمترین چیزی که در قلب انسانها وجود دارد،محبت است.دوم: آدم ها صلاحیت ندارند که از سرانجام خود خبر داشته باشند.سوم: زندگی انسانها به لطف خداوند بستگی دارد.(چون میکائیل فکر می کرد با گرفتن جان مادر،بچه هایش خواهند مرد. اما خداوند محبت بچه ها را در دل زن همسایه انداخت و او سرپرستی بچه ها را بر عهده گرفت). 
دسته ها :
سه شنبه پنجم 9 1387
X