دسته
میانبر
...باهم باشیم
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 144403
تعداد نوشته ها : 358
تعداد نظرات : 94
PageRank
Rss
طراح قالب
محمدرضا عابدي

همسرم درگذشت

به دنبال برگشتم از جلسه استماع احکام، از حمزه بسیونى درخواست کردم که به دنبال همسرم بفرستد؛ چون مى خواهم با او دیدار کنم و چون نیامد درخواستم را تکرار کردم، لذا مرا به دفتر خواستند و از من درباره سبب اصرارم پرسیدند. گفتم: من محکوم به 25 سال زندان شده ام و من مى خواهم به او اطلاع بدهم که او را از ادامه روابط همسرى معاف مى دارم تا او در کارش آزاد باشد. حمزه با خشونت پاسخ داد: این کار را جمال عبدالناصر خواهد کرد. او اعدامت نکرد ولى به مرگ تدریجى تو را خواهد کشت!

گفتم: این خداوند است که فعّال ما یشاء است و عبدالناصر و شما و همه دنیا هم که جمع شوید نمى توانید برگى را از درخت جز به اذن الهى بیندازید.

گفت: ما به زودى برگه طلاق را برایت مى آوریم. خارج شدم درحالى که مى گفتم: شما حیوان وحشى هستید. به سلول برگشتم، و روزهاى سختى گذشت. یک روز داشتم نماز صبح مى خواندم و قرآن تلاوت مى کردم که خوابم گرفت. همانند کسى که خواب مى بیند عکس همسرم را در صفحه درگذشتگان دیدم و من داشتم خبر درگذشت او را مى خواندم. بیدار شدم درحالى که تکرار مى کردم: خدایا! از تو برگشت سرنوشت را درخواست نمى کنم، ولى خواهان لطف تو درباره او هستم.

دیدم حمیده نیز همین دعا را تکرار مى کند. نگران شد، ولى خوابى را که دیده بودم از او پنهان داشتم، و این خواب نیز تکرار شد. روز جمعه بود که روزنامه ها به دستمان رسید و من شروع به ورق زدن آنها کردم که دیدم خبر درگذشت همسرم درج شده است. گفتم: «اشهد ان لا اله الا اللَّه و ان محمداً عبده و رسوله. انا للَّه و انا الیه راجعون». ان شاءاللَّه در بهشت با شما اى حاج محمد!

بعد نتوانستم خودم را نگه دارم و زدم زیر گریه و بعد نیز بى هوش شدم. برایم پزشک آوردند. چند روزى گذشت و خانواده براى ملاقاتم آمدند و از طریق آنها فهمیدم که جمال عبدالناصر و سربازانش، آن مرد پاک و انسان فاضل، یعنى همسرم مرحوم حاج محمد سالم سالم را میان دو کار مخیّر گذاشته اند و راه سومى نداشته است: یا زینب غزالى را طلاق بدهد و یا خودش به زندان نظامى منتقل شود. او از آنها دو هفته مهلت خواسته تا فکر کند، اما آنها اصرار کرده اند که باید بلافاصله یکى از این دو راه را انتخاب کند. همراه آنان شخصى به نام «ابوالوفاد نقل» بوده است و حاج محمد را تهدید کرده که دستور عبدالناصر را اجرا کند. حتى ستم و پلیدى، افراد دستگاه امنیتى را به آن جا رساند که آنان همراه خودشان یک نفر را آورده بودند تا اجراى طلاق کند! همسرم درحالى نوشته آنان را امضا کرده که مى گفت: خدایا! شاهد باش که من همسرم زینب غزالى جبیلى را طلاق ندادم. کما این که به آنها گفته است: من خواهم مرد، بگذارید تا با کرامت و شرافتم بمیرم. من در حالى خواهم مرد که او در قید همسرى من است.

اینها زمانى اتفاق افتاد که شوهرم بیمار بود. او بعد از شنیدن احکام دادگاه، نیمى از بدنش فلج شده بود. از قبل نیز درنتیجه استیلاى عبدالناصر بر شرکت ها و اموال و زمین و خانه اش دچار خناق شده بود: «خدا ما را بس است و او خوب وکیلى است».

کارش زیاد طول نکشید، و او - خدا رحمتش کند -، بعد از امضاى طلاق درگذشت و از خانواده شنیدم و خواهرم گفت: وقتى قضیه را شنیده عصبانى شده و عکس حاجى را که در تالار بوده برداشته است.

از دست خواهرم خشمگین شدم و درخواست کردم عکس سرجایش برگردد. همسرم در واقع، پیش از آن که شوهرم باشد برادر ایمانى ام بود و خانه ام تا من زنده هستم به عنوان خانه او باقى خواهد ماند. بیش از آن که جریان ازدواج، میان ما را جمع کند، عقیده بود که به ما الفت داد و ازدواج، امرى ناپایدار از امور زندگى است، ولى اخوت ایمانى همواره ماندگار است و از بین نمى رود و دنیا و متعلقاتش قابل قیاس با آن نیست.

همچنین از طریق خانواده فهمیدم که آنان از لحظه اول درگذشت همسرم، حاضر شده اند و در تشییع جنازه و عزادارى شرکت جسته اند و به وظیفه خودشان عمل کرده اند و از این بابت کمى احساس راحتى کردم.

هنگامى که با خودم خلوت کردم، یاد خوابى افتادم که خداوند با آن بر من منّت نهاد، زیرا قبلاً حضرت رسول(ص) را در خواب دیدم و تاریخ این خواب را در میان سطرهاى قرآنى که قرائت مى کردم یادداشت کردم. به تاریخ آن مراجعه کردم؛ دیدم مطابق تاریخ جریان طلاق است!

بله، خواب دیدم پیامبر اکرم(ص) با لباس هایى سفید راه مى رود و پشت سرش، بدون فاصله، حسن هضیبى است که لباس هایى سفید دارد و روى سر او یک عرقچین است. من ایستاده ام و همراهم یکى از همسران پیامبر(ص) است و همراه او جمعى از زنان هستند. به ذهنم آمد که اینها خدمه و کنیزکان اویند. او مرا با جملاتى سفارش مى کرد. وقتى پیامبر(ص) به مقابل ما رسید، همسرش را صدا زد و به او فرمود: صبرکن! صبرکن! صبرکن! او نیز هر بار دست مرا مى فشرد و توصیه به صبر مى نمود.

از خواب برخاستم و آن را براى حمیده تعریف کردم و از خداوند رضا و تحمل را جویا شدم و یقین کردم که امتحانى جدید در راه او براى من در پیش است؛ لذا شروع کردم به تضرع در پیشگاه الهى که یارى و صبر و نیز ثباتى را از جانب خودش به من ارزانى دارد که او پاسخ گوى دعاهاست.

همسایه هایى تازه به ما ملحق شدند

در شبى از شب هاى سرد زمستان، ناله و سر و صدایى را از سلول مقابل شنیدیم. در سلول ما باز شد و پرستار صلاح وارد گشت و از ما دواى ضدّ تهوع را که صبح براى ما آورده بود خواست. دوا را به او دادیم. روز بعد، از ناحیه او فهمیدیم که زندانى سلول مقابل، نخست وزیر یمن، همراه بیست نفر دیگر از افراد حکومت یمن است، و شیخ «ایریانى» نیز در سلول مجاور است. با این خبر، نگران و شگفت زده نشدیم چون چیز دهشت آورى نبود و همان طور که گفته شده «هر کس زنده در رجب باشد بیننده عجب باشد!»

آیا عبدالناصر، یمن را با کارهایش آزاد کرده چنان که بوق هاى تبلیغاتى اش مى گویند؟

آیا شنیده اید انگلیس موقعى که مصر را مستعمره کرد، ده ها نفر از افراد حکومت را به زندان هاى لندن برده باشد؟ آیا کشتیهاى ناپلئون بناپارت پس از حمله به مصر، رجال آن را به زندان هاى پاریس برد؟

لازم است عبدالناصر محاکمه شود

آیا این حق را دارم که بپرسم چرا عبدالناصر به دلیل جرایمش محاکمه نشد تا مصر بتواند با تاریخ مواجه شود و سربلند بایستد؟

اگر مصر از جرایمى که در زمان عبدالناصر روى داد تبرئه نگردد، قضیه واقعاً مهم است، و تا آمدن آن روز، مصر همچنان در مقابل جرایم ناصر مسؤول است، به جز جماعت اسلامى، جماعت اخوان المسلمین که از این کارها بیزارى جست و در رد و تقبیح جرایم او صدایش را بلند کرد. ناصر، در روزهاى اول حرکت، جمعیت اخوان را گول زد، اخوان او را تأیید کرد و وقتى اخوان المسلمین فهمید که او کیست و براى چه کسى مزدورى مى کند با عزمى دینى تصمیم گرفت در مقابل او بایستد. سال 1954 (1333ش) سال کارزار شرف میان حق و باطل بود و سپس سال 1965 (1344) کارزار مجد و عظمت بود.

آرى، کارزار 65، کارزار مجد و شرف براى رستاخیز اسلام بود که سربلند و پرتوان باشد، چرا که طاغوت خیال مى کرد حرکت «اخوان» دیگر فقط قصه اى تاریخى شده که نقل مى شود و کارى است که به فراموشى سپرده شده است و تنها داستان هایى است که سر زبان ها مى چرخد و چند نفرى مانده اند که پشت میله هاى زندانند.

کارزار 1965 (1344ش) حمله شیران و نهضت جوانانى بود از نسلى که در ایام کودتاى عبدالناصر زاده شده بودند و ناصر همه تبلیغات مسموم و ابزارهاى حکومتى که در اختیار داشت بر سر آنان ریخته بود. بله، این نسل، همان نسلى بود که او را درک کردیم و حرکتمان را براى دعوت و مبارزه با آن بنا نهادیم و صفوفمان را با آن، دوباره سازمان بخشیدیم. لذا دیوانگى عبدالناصر درگرفت؛ چرا که تنها یک زن و مرد، این نسل را از او گرفته بود، چنان که این مطلب را درمیان اطرافیانش فریاد مى کرد؛ آن زن من بودم و آن مرد عبدالفتاح عبده اسماعیل بود. بله آن جوانان افتخارآفرین را از نسلى که عبدالناصر تربیت کرده بود گرفتیم و براى اسلام ساختیم. و این مبارزه اى بود که ارزشمندترین افراد جنبش را طى آن فدا کردیم، یعنى کسانى چون سیدقطب، آن پیشواى فقیه و عبدالفتاح اسماعیل مردى در یک امت و امتى در یک مرد و محمدهواش، آن انسان سرآمد در دعوت اسلامى و فقه آن.

روزهاى زندان نظامى پایان یافت درحالى که اخوان المسلمین همانند کوهى سربرافراشته در شرافت و مردانگى و مجد ماندند و اما عبدالناصر، ننگ و بدنامى اش روزى ثبت شد که ماشین ها و نیروهایش در پنجم ژوئن (1967) ما را از زندان نظامى به زندان غیر نظامى منتقل کردند تا جا براى همپالکى هاى خویش که زندان ها را پر کرده بودند باز شود و به این وسیله ننگ و عارش را پنهان سازد و مزدورى خویش را با زندان کردن اینان مخفى گرداند، تا بتواند مأموریتش را تکمیل کند تا آن جا که نقشه اربابانش کامل گردد. بله، پنجم ژوئن با همه خوارى و ننگش آمد، بدنامى و ننگى که تاج سر عبدالناصر در روز حساب خواهد بود. بله، روز پنجم ژوئن با همه بدنامى و ننگش که فرعون قرن بیستم را در غل و زنجیر خواهد کرد، آمد. همان فرعونى که «در شهرها طغیان کرد و فساد زیاد نمود». این روز، عار و ننگش را بر سر ناصر، در روزى که براى محاسبه برمى خیزد، خواهد گذارد.

زینب الغزالى الجبیلى


دسته ها : انقلاب اسلامی
جمعه 4 11 1387
X