معرفی وبلاگ
صفحه ها
دسته
پایگاه های مهم
سخن روز
دوستان وبلاگی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 244632
تعداد نوشته ها : 151
تعداد نظرات : 62
Rss
طراح قالب
GraphistThem272

جلسه اول علت تغییر مقتضیات زمانها
علت تغییر مقتضیات زمانها
 انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض والجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا( 1 ) .
این آیه شریفه قرآن که تلاوت شد از آیات بسیار پرمعنی قرآن کریم است‏ . اینکه عرض می‏کنم پرمعنی است ، با اینکه همه آیات قرآن پرمعنی می‏باشد ، از این نظر است که بعضی از آیات قرآن به شکلی مطلب را عرضه می‏دارد که مردم را وادار به تفکر و تعمق می‏کند .
قرآن کریم زیاد به تفکر دعوت می‏کند یا به طور مستقیم و یا غیر مستقیم‏ . دعوتهای مستقیم قرآن کریم به تفکر همان آیاتی است که رسما موضوع تفکر را عنوان کرده است ، بی فکری را مذمت و ملامت کرده است : ان شر الدواب عند الله الصم البکم الذین لا یعقلون( 2 ) بدترین جنبندگان در نظر خدا کدامند ؟ آیا آنهائی هستند که ما آنها را نجس العین می‏خوانیم ؟ یا بدترین حیوانات آنهائی هستند که‏ ضرب المثل کودنی هستند ؟ نه ، بدترین جنبندگان در نظر خدا و با مقیاس‏ حقیقت عبارت است از انسانهائی که گوش دارند و کرند ، زبان دارند و گنگ و لالند ، قوه عقل و تمیز به آنها داده شده است ولی آن را به کار نمی‏اندازند و فکر نمی‏کنند . نظیر این آیه که دعوت به تعقل شده است درقرآن زیاد است . یک سلسله آیات داریم که غیرمستقیم مردم را به تعقل دعوت کرده است . آنها هم چند دسته‏اند و نمی‏خواهیم همه آنها را عرض کنیم چون از مطلبی که‏ در نظر گرفته‏ام دور می‏مانیم . یک دسته از این آیات آیاتی است که مطلبی‏ را با شکل و صورتی طرح می‏کند که عقل را بر می‏انگیزد به تفکر کردن و تأمل‏ کردن . این خود یک روش خاصی است که برای تحریک عقول به کار برده شده‏ است . از جمله همین آیه است . در این آیه که در موضوع انسان است ، به‏ شکلی مطلب بیان شده که انسان وقتی این آیه را تلاوت می‏کند فورا چند علامت سؤال در جلو خودش می‏بیند . « انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا ». ما امانت را بر آسمانها و زمین عرضه کردیم . این امانت‏ چیست ؟ کدام امانت است ؟ چگونه عرضه کردیم ؟ بر کی عرضه کردیم ؟ بر آسمانها و بر زمین و کوهها . چگونه امانتی را می‏شود بر آسمان و زمین و کوه عرضه کرد ؟ امانت را ما عرضه داشتیم بر آسمانها ، بر زمین و بر کوهها اما آنها از اینکه این امانت را بپذیرند امتناع کردند . کلمه‏ « ابین یحملنها »آمده است ، یعنی امتناع کردند از اینکه این امانت را به دوش بگیرند . معلوم می‏شود نوع امانت نوعی است که این موجودات که‏ این امانت بر آنها عرضه شده است باید تحمل بکنند ، به دوش بگیرند ، نه‏ صرف اینکه بپذیرند . شما در امانتهای معمول می‏گوئید که فلانی فلان امانت‏ را پذیرفت ، نمی‏گوئید به دوش گرفت . اما اینجا قرآن کریم می‏فرماید اینها امتناع کردند از اینکه این امانت را به دوش بگیرند . این " امانت به دوش گرفتن " موضوعی در ادبیات عربی و فارسی شده است . حافظ می‏گوید : آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام من دیوانه زدند « و حملها الانسان »اما انسان این امانت را به دوش گرفت . فورا این‏ سؤال پیش می‏آید که ما همه انسانها را می‏بینیم ولی روی دوش آنها چیزی‏ نمی‏بینیم . کدام بار است که بر دوش انسانها گذاشته شده است ؟ پس‏ معلوم می‏شود این شکل دیگری است ، یک امانت جسمانی نبوده است که خدا یک جسمی را عرضه بدارد به زمین ، بگوید نه ، به کوهها ، بگوید نه ، به‏ آسمانها ، بگوید نه ، ولی به انسان بگوید تو ، انسان بگوید بلی من حاضرم.
بعد می‏فرماید : انه کان ظلوما جهولا انسان که تنها موجودی بود که‏ حاضر شد این امانت را به دوش بگیرد ظلوم است . " ظلوم " از ماده ظلم‏ است . ظلم یعنی ستمگری . ظلوم مبالغه در ظالم بودن است . این موجودی که‏ این امانت را به دوش گرفت بسیار ستمگر است . جهل به معنی نادانی ، وجهولا مبالغه در نادانی است : و بسیار نادان هم هست . این باز یک سلسله‏ سؤالهای دیگر به وجود می‏آورد : آیا خدا که این امانت را عرضه داشت ، عرضه داشت که بپذیرند و به دوش بگیرند یا عرضه داشت که به دوش نگیرند ؟ مسلم عرضه داشت که به دوش بگیرند . حالا که هیچ مخلوقی به‏ خود اجازه نداده است و جرأت نکرده است که این امانت را به دوش بگیرد و تنها در میان صف مخلوقات ، انسان قدم جلو گذاشته و گفته من حاضرم ، حالا که قبول کرده چرا این موجود را قرآن ظلوم و جهول خوانده است ؟ این قسمت آخر یعنی موضوع ظلوم و جهول بودن ، بعد از موضوع امانت ، از مشکل‏ترین موضوعاتی بوده است که همیشه علمای اسلامی ، مفسرین ، عرفا ، روی‏ این موضوع فکر می‏کردند که معنی ظلوم و جهول بودن چیست ؟ اینکه عرض کردم این آیه یک آیه پرمعنی می‏باشد مقصودم همین بود که‏ عرض کردم . یعنی این آیه کریمه با زبانی مطلبی را بیان کرده است که خود به خود سؤالات زیادی را ایجاد می‏کند و عقل بشر را وادار به فکر و اندیشه‏ می‏کند . البته از نظر تمام مفسرین و از نظر اخبار شیعه و سنی هیچ جای تردید نیست که این امانت از نوع امور جسمانی و مادی نبوده است بلکه یک امر معنوی است . یعنی در میان مخلوقات یک امری است که خدا اسم آن را امانت گذاشته است . حالا چرا اسم آن را امانت گذاشته است بماند ، بلکه‏ توفیقی پیدا شد و عرض کردیم . یک موضوعی بوده که خدا نام آن را امانت‏ گذاشته است و در عالم تکوین بر تمام مخلوقات عرضه کرده ولی آنها نتوانستند به دوش بگیرند یعنی استعداد آن را نداشتند . معنای عرضه کردن چیست ؟ معنای عرضه کردن اینست که هر کمالی و هر فیضی‏ از ناحیه خدا بر تمام مخلوقات عرضه می‏شود ، فقط آنکه استعداد دارد می‏پذیرد و آنکه استعداد ندارد نمی‏پذیرد . می‏توانید مثال بزنید به پیغمبری ، به امانت ، به علم و به هر چه که‏ بخواهید . آیا این موهبت که نامش رسالت است از طرف خداوند به بعضی‏ از انسانها عرضه می‏شود و از بعضی دیگر مضایقه می‏شود ؟ یعنی پیغمبری را به‏ پیغمبر عرضه کردند پذیرفت ، به من عرضه نکردند ، اگر به من هم عرضه‏ می‏کردند می‏پذیرفتم ؟ یا نه ، آن حقیقتی که نامش وحی است ، رسالت است‏ ، نبوت است ، یک حقیقتی است که از ناحیه خداوند هیچگونه مضایقه‏ای [ در عرضه آن ] نیست ، آن حقیقت بر همه مخلوقات عرضه می‏شود ، به سنگ هم‏ اگر بتواند بپذیرد می‏دهند ولی سنگ نمی‏تواند بپذیرد ، حیوان نمی‏تواند بپذیرد ، انسانها هم نمی‏توانند بپذیرند مگر افراد بخصوصی . آن امانت هم که خدا می‏فرماید عرضه داشتیم ، بر تمام مخلوقات عرضه‏ کردند و هیچکدام از مخلوقات نتوانستند آن را بپذیرند مگر انسان . پس تا اینجا می‏فهمیم که در انسان یک استعدادی وجود دارد که در موجودات دیگر آن استعداد وجود ندارد . انسان چون استعداد آن را داشت به‏ او داده شد . حالا آن امانت چیست ؟ ما از خود همین کلمه یحملنها می‏توانیم‏ بفهمیم چیست . معلوم می‏شود یک امری است که به دوش گرفتنی است . البته جسمانی و مادی نیست ولی تحمل کردنی است . وقتی به اخبار و روایات مراجعه می‏کنیم می‏بینیم آن چیزی که تفسیر می‏کرده‏اند با همین معنی‏ جور در می‏آید . آن امانت چیست ؟ گفتند تکلیف و وظیفه و قانون . یعنی اینکه زندگی انسان زندگی‏ای‏ باشد که او باید در پرتو تکلیف و وظیفه آن را صورت بدهد یعنی برای او وظیفه معین بکنند و او هم بار تکلیف ، بار قانون ، بار مسؤولیت را به دوش بگیرد ، و این همان چیزی است که در غیر انسان وجود ندارد یعنی غیر انسان ، همه مخلوقات و موجودات وظایفی را که انجام می‏دهند بدون تحمل‏ مسؤولیت است ، روی اجبار و الزام است . تنها انسان است که می‏شود برای‏ او قانون طرح کرد و او را مختار و آزاد گذاشت و به او گفت اگر راه‏سعادت را می‏خواهی طی کنی باید از اینجا بروی و اگر راه بدبختی را می‏خواهی بروی از این طرف ، و در هر حال اختیار با خودت است ، حالا این‏ تو هستی و این راه . این موضوع نامش تکلیف است . مطلبی که تا اینجا عرض کردم یک مطلب مقدماتی بود ، بعد راجع به آن‏ باز هم توضیح خواهم داد .
باید اول عرض بکنم که در این شبها راجع به چه موضوعی می‏خواهم صحبت‏ بکنم . حقیقتش اینست که خودم مردد بودم ، و طبع من هم همیشه اینجور است که می‏خواهم موضوعی را عنوان بکنم که مورد احتیاج است و شبهای‏ متوالی در اطراف همان موضوع صحبت بکنم تا آن را حلاجی کرده و حل بکنم ، و از طرف دیگر فکر من همیشه اینست که مسائلی را عنوان بکنم که کمتر درباره آنها فکر و بحث می‏شود .
در میان موضوعاتی که به نظر رسید ، یک موضوع بیشتر جلب توجه کرد که‏ درباره آن بحث بکنم و البته اگر ببینم مستمعیناین موضوع را نمی‏پسندند و موضوعات دیگری را پیشنهاد می‏کنند ، چون شب‏ اول است مانعی ندارد از فردا شب موضوع را عوض کرده و موضوع دیگری را مطرح می‏کنیم . آن موضوعی که به نظر بنده رسیده مسئله " مقتضیات زمان " است که مسئله مهمی است و البته بیشتر طبقه تحصیل کرده و دنیا دیده‏ درباره این مطلب سؤال می‏کنند . من خودم از اینکه بیشتر با این طبقات‏ تماس دارم و برخوردهای زیادتری دارم احساس می‏کنم که این یک عقده روحی‏ عجیبی است که آیا انسان می‏تواند مسلمان باشد و در عین حال خودش را با مقتضیات زمان تطبیق دهد یا نه ؟ گاهی می‏پرسند اساسا با توجه به اینکه‏مقتضیات زمان تغییر می‏کند چگونه می‏شود انسان دیندار بماند ، چون لازمه‏ دینداری اینست که انسان خودش را در مقابل مقتضیات زمان نگاه دارد و مقتضیات زمان تغییر می‏کند و چاره‏ای نیست . گاهی از کیفیتش سؤال می‏کنند که چه جور بایستی انسان خودش را تطبیق بدهد . یک عده می‏گویند انطباق‏
پیدا کردن ، ضد دین و مذهب است ، یک عده هم این موضوع را بهانه قرار داده و علیه دین تبلیغ می‏کنند ، می‏گویند به همین دلیل انسان نباید پایبند به دین باشد چون دین مانع تجدد و مانع نوخواهی و پیشروی است و انسان اگر بخواهد در این دنیا ترقی داشته باشد باید طرفدار تجدد و نوخواهی و دشمن‏ کهنه باشد پس به همین دلیل انسان نباید دیندار باشد . ممکن است بعضی به اهمیت این موضوع پی نبرند اما بدانند اگر این مسأله‏ برای خودشان مطرح نیست برای بچه‏هایشان مطرح است و اگر برای فرزندانشان‏ هم امروز مطرح نیست دو روز دیگر مطرح خواهد شد . پس خوب است که ما این مسأله را بشکافیم و ببینیم‏ نظر اسلام راجع به " مقتضیات زمان " چیست و اصلا منطق چه اقتضا می‏کند که وقتی فردا با افرادی مواجه شدیم که می‏گویند باید با زمان پیشروی کرد و دائما به روحانیون می‏گویند خودتان را با زمان تطبیق بدهید آیا پیشنهادشان‏ صحیح است یا نه ؟ این موضوع به نظر من ارجح آمد که چند شبی روی آن بحث بکنیم . البته‏ موضوعات زیادی در ضمن این موضوع پیش می‏آید که باید بحث کنیم . مثلا یک‏ بحثی است راجع به " اخلاق " . یک عده می‏گویند اخلاق نسبی است ، و این‏ موضوع " نسبیت اخلاق " در نوشته‏ها بسیار به چشم می‏خورد . می‏گویند اخلاق‏ خوب و بد به طور مطلق نداریم . یعنی اینکه اخلاق خوب همیشه خوب است و اخلاق بد همیشه بد است ، اینطور نیست ، بعضی از اخلاقیات برای مردم‏ معینی و در زمان معینی خوب است و برای دیگران بد . اخلاق یک امر نسبی‏ است ، اخلاقی وجود ندارد که برای همه مردم و در همه زمانها خوب باشد . یک مسأله دیگر که باز به همین مناسبت باید روی آن بحث کرد بحثی است‏ راجع به زیربنای تاریخ ، و مارکسیست و غیر مارکسیست در این زمینه‏ نظریاتی دارند و ما ناچاریم در ضمن مباحث خود از آن بحث کنیم . برای اینکه مفهوم این آیه روشن بشود یک مطلب را در نظر بگیرید : انسان زندگی اجتماعی دارد یعنی باید با اجتماع زندگانی بکند و الا منقرض‏ می‏شود . ولی انسان ، تنها موجودینیست که باید زندگی اجتماعی داشته باشد . در میان حیوانات هم بسیاری‏ وجود دارند که زندگی اجتماعی دارند . مقصود این نیست که آنها فقط با هم‏ هستند چون صرف باهم بودن زندگی اجتماعی نیست . مثلا آهوها با هم به طور دسته و گله زندگی می‏کنند ، باهم چرا می‏کنند ، با هم حرکت می‏کنند ، ولی‏ زندگی اجتماعی ندارند ، زیرا در میان آنها تقسیم کار و تقسیم مسؤولیت و تشکیلات وجود ندارد . زندگی اجتماعی یعنی زندگی‏ای که در آن تقسیم کار و تقسیم مسئولیت و نظم و تشکیلات وجود داشته باشد . بعضی از حیوانات‏ واقعا زندگی اجتماعی و تشکیلاتی دارند ، در زندگی آنها تقسیم کار هم وجود دارد ، همینجور که افراد بشر کارها را تقسیم کرده‏اند و تولید و توزیع‏ دارند یعنی مایحتاج خودشان را تولید می‏کنند و بعد روی حساب معینی تقسیم‏ می‏کنند ، آنها هم تولید و توزیع دارند ، تولیدهای فنی می‏کنند .
در چند سال پیش کتابی منتشر شد که بسیار کتاب خوبی بود و من در نوشته‏هایم به آن کتاب استناد کرده‏ام به نام " و راز آفرینش انسان " که نویسنده آن یک پروفسور آمریکائی است و به فارسی ترجمه شده . در آن‏ کتاب نوشته است : " بسیاری از حشرات کوچک هستند مانند بعضی از مورچگان که اینها کشت و دامداری دارند . بعضی از حشرات ، حشرات دیگر را که مایعی نظیر شیر در پستان دارند اهلی می‏کنند و در مقابل از شیر آنها استفاده می‏کنند و شیرها را در میان خودشان تقسیم می‏کنند " . همینطور که‏ در میان افراد بشر تشکیلات هست آنها هم تشکیلات دارند ، فرمانده دارند ، فرمانبر دارند ، سرباز دارند . کتابهائی که راجع به این نوع حشرات نوشته شده قابل ملاحظه است . پس تنها موجودی که‏ زندگی اجتماعی دارد انسان نیست ، خیلی از حیوانات هم هستند . ولی یک تفاوت کلی وجود دارد . مطالعات علمی دانشمندان نشان می‏دهد موجوداتی که مانند انسان زندگی اجتماعی دارند از وقتی که پا به دنیا گذاشته‏اند همین تشکیلات را داشته‏اند و تا امروز هم عوض نشده است یعنی‏ برعکس تاریخ تمدن بشر که ادوار زیادی دارد مثلا می‏گوئیم انسان عهد جنگل ، انسان عهد حجر ، انسان عهد آهن ، عهد بخار و بعد هم عهد اتم ، حیوانات‏ اینجور نیستند ، هر نوع از انواع حیوانات یک نوع زندگی دارد ، زندگی‏ یک نوع متطور و متکامل نمی‏شود مگر آنکه خود نوع عوض شود و نوع دیگری‏ جای آن را بگیرد و به عبارت دیگر حیوان در زندگی خود ابتکار و خلاقیت‏ ندارد ، نمی‏تواند وضع و طرز زندگی خود را عوض کند و شکل دیگر و تازه‏تر به آن بدهد ، برخلاف انسان که دارای چنین قدرت خلاقه و ابتکاری هست . برای حیوان تجدد و نوخواهی وجود ندارد ولی برای انسان وجود دارد . حال‏ چرا ؟ دلیلش « انا عرضنا الامانه علی السموات ». . . است . دلیلش‏ اینست که انسان فرزند بالغ و رشید خلقت است ، انسان فرزندی است که‏ خلقت ، حمایت و سرپرستی مستقیم خود را از روی او برداشته و او را از نعمت آزادی و اختیار و ابتکار و استعداد مسؤولیت برخوردار کرده است ،
پیمودن راه تکامل را برعهده خودش گذاشته است . انسان به حکم : « و خلق‏ الانسان ضعیفا »از لحاظ " فعلیت " از همه حیوانات ناتوان‏تر پا به‏ هستی می‏گذارد ، و از لحاظ استعداد و راهی که می‏تواند با قدم آزاد خود طی کند از همه کاملتر و مجهزتر به دنیا می‏آید . به انسان قوه انتخاب و کشف و ابتکار و خلاقیت داده شده است . انسان قادر است شکل تولید و توزیع‏ مایحتاج خود را عوض کند ، ابزارها و وسایل نوتر و بهتر از پیش اختراع‏ نماید ، سیستم زندگی خود را عوض کند ، در روابط اجتماعی خود و در طرز تربیت و اخلاق خود تجدید نظر نماید ، محیط را و زمین را و زمان را به نفع‏ خود تغییر دهد ، شرایط و اوضاع و احوال اجتماع خود را عوض نماید . اینست که مقتضیات زمان برای انسان وضع متغیری دارد و برای حیوان وضع‏ ثابتی دارد . از همین جا این مسأله پیش می‏آید که اسلام به عنوان یک دین و یک آئین‏ و به عنوان یک قانون زندگی با مقتضیات متغیر زمان چه می‏کند ؟ آیا نظر اسلام اینست که باید با مقتضیات زمان نبرد کرد و در حقیقت جلو قدرت‏ خلاقه و نیروی ابتکار بشر را گرفت و نگذاشت محیط و زمین و زمان را عوض‏ کند ؟ یا برعکس نظر اسلام اینست که باید تسلیم زمان و مقتضیات زمان شد ؟ و یا نظر سومی در کار است و لااقل توضیح و تفصیلی در میان است ؟ به هر حال مسأله اسلام و مقتضیات زمان از اینجا آغاز می‏شود که در جلسات آینده‏ درباره آنها باید بحث کنیم .

پاورقی :
1 - سوره احزاب ، آیه . 72
2 - سوره انفال ، آیه . 22


دوشنبه بیست و یکم 5 1387
X