دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1565
تعداد نوشته ها : 2
تعداد نظرات : 1
Rss
طراح قالب
سفرنامه مکه دختر فرهاد میرزا 
(سال 1297 ـ 1298) 
به کوشش رسول جعفریان 
درآمد 
این اثر یکى از سفرنامه‏هاى مکه است که در دوره قاجارى نوشته شده. نویسنده آن دختر فرهاد میرزاست که خود صاحب سفرنامه‏اى است از حج و آن مکرر به چاپ رسیده است. عموى مؤلفِ این سفرنامه؛ حسام السلطنه هم سفرنامه‏اى نوشته که با نام «سفرنامه مکه» که به صورت کتابى مستقل آن را به چاپ رسانده‏ایم. گفتنى است، حسام السلطنه هم در همان سالى که مؤلف این اثر به حج رفته و سفرنامه نوشته، عازم شده و سفرنامه او هم مربوط به همین سالهاست. هر دو در سفرنامه خود از یکدیگر یاد کرده‏اند. حسام‏السلطنه در جایى از سفرنامه خود مى‏نویسد: 
«چون شنیدم صبیّه نوّاب مستطاب معتمدالدوله، که عیال وزیر لشکر است، و دختران مرحوم فخرالدوله از راه جبل آمده بودند، رقعه‏اى به آنها نوشته، فرستادم و احوالپرسى کردم.» 
و در جاى دیگر مى‏گوید: 
«عصرى به دیدن صبیه نواب مستطاب معتمد الدوله رفته مراجعت به منزل نمودم.» 
دختر فرهاد میرزا هم در باره حسام السلطنه مى‏نویسد: 
«سرکار نواب مستطاب، اشرف والا، حسام‏السلطنه به ملاحظه این که زیاد مخالفت حضرات نکرده باشد، شب را در منى توقف کرده، یک سر به عرفات رفتند.» 
و در مورد دیگر مى‏نویسد: 
«روز بیست و ششم ذى‏حجه را توقف کردیم. سرکار حضرت اشرف ارفع والا حسام‏السلطنه و بعضى از حجاج، همه در این صحرا معطل مانده، هوا هم به شدت قلب است.» 
و نیز مى‏نویسد: 
«سرکار حضرت والا، حسام‏السلطنه ـ دام اقباله العالى ـ هم اظهار کسالت و درد پا دارند. خداوند وجود مبارک ایشان [را] حفظ بفرماید.» 
زمانى که کاروان از مکه به مدینه مى‏رود، حسام السلطنه سفر را همراه کاروان شامى‏ها به سوى دمشق ادامه مى‏دهد اما دختر فرهاد میرزا عازم جده و سپس ایران مى‏شود. او از این که حسام‏السلطنه حاجیان ایرانى را در آن حال رها کرده و رفته است، دلگیر شده و مى‏نویسد: 
«سرکار والا حسام‏السلطنه اول صبح سوار شده حجاج را گذاشت، پشت سر حمل شامى را گرفته تشریف بردند! پیغام دادم که مال نداریم. جواب فرمود همه به روز شما گرفتار هستند، شما را به خدا مى‏سپارم و تشریف بردند.» 
درباره دختر فرهاد میرزا تنها این را مى‏دانیم که همسر وزیر لشکر بوده و در اواخر سفر که وزیر لشکر سخت بیمار شده، نگرانى شدیدى بر همسر او، که در راه بوده، عارض شده است. 
این سفرنامه هم مانند دیگر سفرنامه‏هاى دوره قاجار، به بیان منازل راه و مشکلات و گرفتاریهاى سفر پرداخته است. در آن دوره کمتر سفرى صورت مى‏گرفت که همراه با مصیبت و گرفتارى، بویژه حمله اعراب به کاروان حجاج، نباشد. مؤلف به تفصیل این دشواریها را گزارش کرده است. 
درباره دوره قاجار باید به این نکته توجه داشت که نوعا درباریان در آن دوره مى‏کوشیدند تا به نحوى خود را با ادب، فرهنگ و تاریخ آشنا کنند. این امر به طور محدود در میان زنان طبقه بالاى این خانواده هم مطرح بود. 
نوشته حاضر شاهدى است بر فرهیختگى برخى از زنان درباریان. به علاوه فرق این سفرنامه با سفرنامه‏هاى دیگرِ این دوره، یکى هم همین است که مسائل سفر از دید یک زن، گرچه از طبقه اشراف، منعکس شده است. پس از سفرنامه منظوم حج که در دوره صفوى توسط یک بانوى فرهیخته به دست ما رسیده و آن را چاپ کرده‏ایم، این دومین سفرنامه حج است که از یک زن در دوره قاجار به دست ما رسیده است. 
به دلیل کثرت مشغله و کمى فرصت، تحقیقى درباره شرح حال این زن و حتى نام او که در این متن نیامده، انجام نشد. مسلم این نقصى است که باید در جاى دیگر و فرصت بهتر جبران شود. 
این متن بر پایه یک نسخه که ما از آن مى‏شناختیم آماده شده است. نسخه مزبور به شماره 1225 (فهرست، ج2، ص 172) در کتابخانه شماره 2 مجلس شوراى اسلامى نگهدارى مى‏شود. 
رسول جعفریان 
آغاز سفر 
روزنامه سفر بیت اللّه‏الحرام است که به یارى حضرت قادر متعال، به شرط سلامتِ مزاج مى‏نویسم. 
روز سه شنبه، بیست و چهارم شهر رمضان المبارک 1297، چهار ساعت به غروب مانده، به طالع نیکو مطالع قوس از دارالخلافه حرکت کرده به «امامزاده حسن» وارد شدیم. مشایعت کنندگان، پس از ورود ما به شهر، مراجعت نموده کالسکه و مالها را به شهر برگردانیده، بعضى از همراهان در امامزاده حسن توقف کردند که بعد از حرکت نمودن ما به شهر، معاودت کنند. 
چون على الرسم در منزل اول قاطرچى لنگ مى‏کند، شب چهارشنبه در امامزاده حسن ماندیم. روز چهار شنبه، بیست و پنجم، سرکار نواب علیّه عالیه، حاجیه عمه خانم ـ دامت شوکتها ـ متعلقه مرحوم حاجى محمد باقرخان تشریف آورده، قریب دو ساعت نشسته مراجعت فرمودند. همشیره مکرمه حاجیه شاهزاده و بعضى از همراهان ایشان تا غروب مانده مراجعت به شهر نمودند. عجب حالتى دست مى‏دهد در وداع یاران! در حقیقت از در و دیوار ناله برمى‏خیزد. چو خوش گفته شاعر: «کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران». فرزندان میرزا محمدتقى و میرزا مصطفى و بعضى دیگر مانده‏اند که بعد از حرکت کردن ما معاودت به شهر نمایند. پنج ساعت از شب بیست و ششم گذشته، به حرم مشرف گشته بیرون آمدیم، بر تخت نشسته، جناب حاجى آخوند دعا خوانده، در پشت سر اذان گفته، روانه شدیم. از همراهان؛ دختر خاله، صبیّه مرحوم محمد رحیم‏خان قاجار، متعلقه مرحوم فتحعلى‏خان، و یک نفر کنیز سفید و یک نفر کنیز سیاه است. روز پنجشنبه بیست و ششم، وارد «رباط کریم» شدیم. در میان باغ، در کنار نهر آب، که درخت انگور و انگور بسیار خوب داشته، منزل نمودیم. از ضعیفه باغبان جویا شده که این باغ از کیست و سپرده کیست؟ گفت: تیول سرکار انیس‏الدوله و سپرده به محمد حسن‏خان، برادر مشارالیه است. لیله جمعه از رباط کریم حرکت کرده، یوم جمعه، بیست و هفتم، وارد «خان‏آباد» شدیم. در بین راه، ده خرابه بیطر(1) درآمده، جویا شده، گفتند خالصه است. عجب است که حکام توجه درستى در ملک خالصه ندارند! به اىّ تقدیر خان‏آباد، محال زرند است و آبش هم شور است. 
در کنار فالیزِ(2) خربزه، چادر را زده بودیم. ضعیفه فالیزچى، خربزه آورده بود. با وجودى که خوب نرسیده بود، به مجرد اشاره کردن چاقو، از بس لطیف بود، از هم متلاشى شد. در خان‏آباد، هم چاپارخانه دارد هم تلگراف‏خانه. از اینجا کاغذ نوشته به شهر فرستادم. تلگراف هم کرده شد. شنبه، بیست و هشتم، از منزل خان‏آباد حرکت نموده به «کوشک» که از دهات زرند است و مال محمد مرادخان زرندى است آمدیم. در اینجا هم در کنار نهر چادر زدیم. آب کوشک شیرین است. شب یک‏شنبه، بیست و نهم، از کوشک سوار شده، به منزل «چنبلان»(3) آمدیم. راه قدرى سخت بود، به جهت آن که پستى و بلند زیاد داشت. این ده مال احمدخان ولد رضاقلى خان است. بسیار ده بزرگ معتبرى است. قلعه‏اش دیوار بلند محکمى دارد که در هیچ‏جا دیده نشد. شب دوشنبه، سى شهر رمضان المبارک، سه ساعت از شب گذشته حرکت نموده، اول طلوع آفتاب وارد «نوبران» شدیم. اینجا هم ده بزرگ معتبرى است. جواب تلگراف از شهر رسید. خداوند تعالى طول عمر به حضرت اقدس شهریارى مرحمت فرماید. عجب آسودگى به جهت مخلوق حاصل شد که همه جا شخص از همدیگر با خبر است. هواى نوبران در این فصل که پانزدهم سنبله است، بسیار خوب است. گویا از هواى شمیران بهتر است. از قرارى که مذکور شده است، قدرى از نوبران ملکى سیف‏السلطنه جان محمدخان است و بعضى مال رعیت است. شب سه شنبه، غره شوال‏المکرم 1297، دو ساعت از شب گذشته، از نوبران سوار شدیم. راه زیاده از حد قلبى بود. قدرى که آمدیم پل خرابى بود. از تخت پیاده شده قاطر جلو تخت پیچید، ولى قاطر عقب تخت از نهر جستن کرد، جاى تحسین بود. خواست خداوندى بود و الاّ در آن نیمه شب، تخت مى‏شکست و قاطر خورد [خرد[ مى‏شد. هیچ چاره نبود مگر در صحرا ماندن. بعد از سوار شدن بر تخت، قدرى راه آمدیم. باد سردى برخاست، به شدتى سرد شد، مثل چله زمستان که همه همراهان هرچه بالاپوش داشتند پوشیدند، باز سرد بود. هرگاه در زمستان، در این راه، این باد حرکت کند، البته آدم را مى‏کشد. 
از نوبران الى «زرند»، هشت فرسنگ است. سه ساعت از شب گذشته سوار شده، چهار ساعت از دسته گذشته وارد زرند شدیم و زرند چندان جمعیتى ندارد، مال رعیّت است. تلگراف‏خانه در زرند هست. منزلى که افتاده بودیم بیدستان و چمن بود، خالى از صفا نبود. با وجودى که روز آفتاب بود، هیچ گرم نبود. 
شب چهارشنبه، دوم شهر شوال، چهار ساعت از شب گذشته سوار شدیم. چهار ساعت از روز گذشته وارد «بیوران»(4) شدیم. در باغى منزل نمودیم. چون باغ چپ(!) افتاده بود، بنه آنجا نیفتاد. بیوران ده بزرگ و پرجمعیتى است. 
سه از شب گذشته، به قاعده شهر، شیپور کشیدند. از باغ تا آنجایى که بنه ما افتاده بود، بسیار مسافت داشت. از دو طرف قلعه و عمارت بود. قدرى از بیوران مال متعلقه جناب استاد غلامرضاى معروف به شیشه‏گر است. باقى مال اعتمادالسلطنه و طایفه ایشان است. تلگرافى که از دارالخلافه شده بود، آدم میرزا محمد لشکرنویس از همدان آورد. از این بابت خوشوقت شدم.زاهادى است ما را دیدن نمود. خانم حاجیه همشیره حسام‏الملک با دخترش و بعضى دیگر آمدند. احوال عمه شاهزاده را پرسیدم، گفتند: در «شورین» است، چون مجال توقف نبود، فرصت نشد خدمت سرکار شاهزاده عمه شورینى والده حسام‏الملک رسیده و عمه ندیده را دیده باشم. شب جمعه، چهارم شهر شوال‏المکرم 1297، شش ساعت از شب گذشته، از همدان حرکت کرده، وقت نماز صبح غلامهایى که همراه بودند مرخص نموده، سه ساعت به غروب مانده وارد «اسدآباد» شدیم. پس از ورود، خان‏باباجان ولد صاحب اختیار که حاکم آنجا است، خبر شد. تعارفات به جا آورده در باغى منزل نمودیم. شب شنبه، پنجم شهر شوال، شش ساعت از شب گذشته، سوار شده، روانه «کنگاور» شدیم. روز پنج شنبه، پنج ساعت از روز گذشته وارد کنگاور شدیم. صارى اصلان گویا از شهر به پسرش که حاکم آنجا است، نوشته بود، کمال انسانیت و ادب بجا آورد. شب به جهت گردنه «صحنه» مانع از حرکت کردن شدند. صبح یکشنبه وقت طلوع آفتاب حرکت کرده، چهار ساعت به غروب مانده وارد صحنه شدیم. آدمهاى حشمت‏السلطنه آمده بودند که تعارفات بجا بیاوردند. چون خیال زیارت داشتم، تعارفات رسمیه را قبول نکرده، منزل در باغ نمودم. قافله زیادى در اینجا بودو همه جنس بار داشته، که به دارالخلافه حمل مى‏شد.نه براق است، چو مى‏گفتند؟ 
آبادى از قبیل باغ و درخت هیچ ندارد. تازه یک قطعه کوچکى را درخت تبریزى نشانیده‏اند. خداوند عمر کرامت فرماید، پنج سال دیگر چیزى خواهد شد. عجب است که حاکم این بلد هیچ به خیال آبادى باغ و باغچه که هم منفعت دارد و هم سایه‏اى است به جهت مسلمانان نیفتاده است. با وجود کثرت آب، از انداختن باغ مضایقه دارد. روزش چون سایه‏بان نبود، بسیار گرم بود. برخلاف منزل قبل که از کثرت برودت بالاپوش زیاد کرده بودیم. 
عجب رعیّتهاى فقیر کثیفى دارد. دیگها دیده مى‏شود که اگر ذکر بشود، کسى روغن آن طرف را نخواهد خورد. زن و بچه هر چه در بیستون دیده شد، همه مثل ترشح و مرکّب سیاه بودند. معلوم مى‏شود زیاد فقیر هستند. هرگاه پادشاه عادل یک دو سال به اینها تخفیف مرحمت فرماید و از حاکم، مملکت‏دارى بخواهد، بجاست. باید ساعتى هزار بار شکر خداوندى را بجا آورد که ما را از قبیل این مخلوق قرار نداده است! سه شنبه، هشتم شهر شوال‏المکرم، شش ساعت از شب گذشته، از بیستون سوار شده در سر «پل قراسو»، حشمت‏السلطنه جمعیت و آدم فرستاد، به اصرار وارد باغ مرحوم شاهزاده که در خارج شهر است شدیم. در اندرون نهایت مهمانى و مهماندارى بجا آوردند. روز سه شنبه، به قاعده مستمر، چاپار طهران مى‏رفت. نوشته‏جات نوشته، به پستخانه فرستادم.ماهى‏دشت» شدیم. یک فرسخ که از شهر مسافت پیدا گشته، قلاب تخت شکست. خوب بود که تخت‏کش تخت را گرفت تا غلامها ریخته نگاهداشتند. قدرى صدمه به بازوى چپ من وارد آمد، به قدرى که کبود شده ورم کرد، بحمداللّه‏ بخیر گذشت. لابدا سوار اسب شده، سه فرسنگ متجاوز در هواى گرم سواره آمدیم تا آن که به ماهى‏دشت رسیدیم. بسیار بد منزلى است و مخلوق آنجا هم بسیار کثیف مى‏باشند. محمدرضاخان لازمه ادب بجا آورد. شب جمعه، یازدهم شوال، بعد از صبح از منزل سوار شده، بعد از ظهر وارد «هارون‏آباد» شدیم. در آنجا هم لازمه خدمتگذارى را بجا آوردند. عمارت خوبى از دور پیدا بود. گفتند مال محمد حسین‏خان است. رضا قلیخان برادر زاده او مشارالیه را نزد اولیاى دولت قاهره مقصر قلمداد نموده، خانه‏اش خراب کرده است. جاى تعجب است، بدون اجازه اولیاى دولت قاهره خانه آباد را خراب کنند. هارون‏آباد هم خوب جایى نبوده است. به جهت صدمه دیروز کسالت هم عارض گشته. پنج ساعت از شب شنبه گذشته از هارون‏آباد حرکت نموده روانه «کِرِند» شدیم. قدرى راه آمده، غلام سرکار حشمت‏السلطنه تلگراف طهران را آورده شکر خداوندى به جهت خبر سلامتى بجا آورده، صبح وارد کرند شدیم. عجب جاى خوبى است، باغات خوب دارد. کمال انسانیت [را] سرهنگ پسر ملک نیازخان بجا آورد. عصرى دختر حسن خان دایى دیدن کرد. شب یکشنبه، سیزدهم شهر شوال‏المکرم، شش ساعت از شب گذشته از کرند سوار گشته، غلامهاى کرمانشاهى و محمدخان یوزباشى مرخص کرده، قدرى راه که آمدیم دره‏اى پیش آمده که به قدرت الهى درختهاى بلوط از لاى سنگها بیرون آمده. راه هم بسیار سرازیرى داشت. بحمداللّه‏ به سلامت وارد «پاطاق» شدیم. على‏مرادخان خودش در پل‏ذهاب است. برادرش کریمخان لازمه ادب بجا آورد. یک ساعت از شب گذشته چاپار طهران رسید. نوشته‏جات را رسانید. از دیدن نوشته‏جات تحمیدات بجا آوردم. است که ابدا نمى‏شود خورد. تا این منزل همه جا یخ همراه است. از آب گرم تاکنون نخورده‏ایم. تلگراف جناب وزیر لشکر با تلگراف حضرت والا که به گماشته خود فرموده بودند، هر دو رسید. از این بابت خوشوقت شدیم. شب سه شنبه پانزدهم شوال، به جهت ناامنى راه و سوار چلبى، بعد از نماز صبح سوار شدیم. على‏مرادخان سرتیپ با غلام سواره و سرباز پیاده همراه بودند تا به «قصر شیرین» رسیدیم. از قصر علامتى باقى است. عجب سنگها کار کرده‏اند. مثل این که قالب یک دسته است، همه به یک اندازه است. 
بعد از ظهر، وارد باغ فرمایشِ حضرت ظل‏اللّه‏[!] شدیم. در آن سال که حضرت اقدس شهریارى به عتبات مشرف مى‏شدند، فرمایش باغ پل ذهاب و باغ قصر را فرموده‏اند. باغ ذهاب درختهایش بهتر شده است. گویا باغبان بهتر توجه نموده.باغ قصر هم بد نبود. درخت لیمو و نارنج و خرما و میوه‏هاى دیگر همه جور داشت. تبریزیها خوب سبز شده بود و حال آن که درخت تبریزى در صفحات شمیران خوب مى‏شود. 
این باغ از همه قبیل میوه داشت، بجز نارنج و لیمو و خرما که وقت ثمر اینها نشده است. خداوند عمر کرامت کند، چند سال دیگر براى مترددین خوش خواهد گذشت، خداوند ان شاءاللّه‏ تعالى وجود مبارک حضرت ظل اللّه‏ را به سلامت بدارد و این امنیت را از ما اهل ایران نگیرد، بحق محمد و آله ـ صلى اللّه‏ علیه و آله ـ . جارى بود، ولى به شدت گرم بود. شب را در همانجا ماندیم. به جهت اغتشاش قافله حرکت نکرد. شب پنج شنبه، هفدهم، قبل از اذان حرکت کرده، تذکره را در همان منزل دادیم که وقت حرکت جلو را نگیرند. قبل از ظهر وارد «قزل‏رباط» شدیم. در صحرا چادر زدیم. به حدى گرم بود که نفس قطع مى‏شد. چون چهار طرف چادر به جهت حفاظ بسته بود ابدا نسیم نداشت، لیکن هندوانه خوبى داشت. با وجود گرمى هوا، خوب سرد بود که گوارا بود. اول شب آدم سرتیپ و مأمور آنجا آمد که قافله حرکت نکند. شب سر راه را سوار چلبى گرفته است. خداوند حفظ نماید، نمى‏دانم چه خواهد شد. 
شب جمعه، هیجدهم شوال، وقت اذان صبح از منزل قزل رباط حرکت کرده روانه «شهروان» شدیم. چهار ساعت از دسته گذشته وارد «شهروان» شدیم. ...این دهات آباد است. دکان، بازار همه چیز دارد. در میان باغى، در زیر درخت نارنج کهنى منزل نمودیم که ابدا نارنج نداشت. عربِ خوش خدمتى مستأجر باغ بود. فارسى و ترکى را خوب مى‏دانست. سه ساعت از شب شنبه، نوزدهم شهر شوال گذشته، سوار شده روانه «یعقوبیه» شدیم. در بین راه به جهت پلهاى خراب زیاد معطلى کشیدیم. یک ضعیفه پا شکسته از پالکى افتاده تمام قافله بى‏مروّت همه رفتند. لابدا تخت را در صحراى مخوف گفتم نگاه داشتند، ضعیفه بیچاره را سوار نموده، دو ساعت از دسته گذشته وارد یعقوبیه شدیم. از جسر گذشته، به آن طرف در باغى منزل کردیم. از شدت گرما بسیار سخت گذشت. چون در این منزل کرایه‏کش زحمت کشیده بود گفتم انعامى به او دادند. 
کاظمین 
پنج ساعت از شب گذشته، حرکت نموده، روانه کاظمین ـ علیهماالسلام ـ شدیم. قبل از ظهر وارد «بغداد» شدیم. آدمهاى کارپرداز جلو آمده به سلامت از جسر گذشتیم، وارد کاظمین شدیم. هنگامه خدام بود که فریاد ایشان به جهت منزل کردن در خانه آنها به عرش مى‏رسید! آخرالأمر در خانه ملاعباس روضه‏خوان وارد گشته، غروب به جهت غسل زیارت به حمام رفته، شب را به جهت زیارت، به حرم مبارک مشرف شدیم. زیارت خوانده مراجعت کردیم. روز دوشنبه، طرف عصرى کارپرداز دیدن کرده، نوشته حمله‏دار را دیده، مهر کرده، قدرى توقف نموده، مراجعت نمود. تلگراف هم از طهران رسیده، بدین سبب بسیار خوشوقت گشته. لیل چهارشنبه، بیست و سوم به جهت بعضى کارها در اینجا توقف نمودیم. صبح چهارشنبه، بیست و سوم شهر شوال، به حرم مشرف گشته، از چنگ گداها خلاص گشته سوار شدیم. در بین راه [هوا] بسیار گرم بود. وارد شدیم، چادر را نزدیک شط زده بودند. خالى از صفا نبود. متصل بود به کمى قفّه‏اى(5) که از روى آب مى‏گذشت. شب پنج شنبه، بیست و چهارم، یک ساعت از شب گذشته، قافله‏اى پیدا شدند. معلوم گشته که تجار یزدى مى‏باشند و مال‏التجاره هم قند است. در شب مزبور چون منزل فردا دور بود، دو ساعت از شب گذشته، سوار شدیم. دو ساعت از روز بالا آمده، گنبد مبارک طفلان حضرت مسلم ـ ع ـ پیدا گشته، چون راه چب[؟] است و قدرى اندیش‏ناک است، از تخت پیاده شده سوار اسب شده رفتم به زیارت آن دو بزرگوار. بعد از ساعتى، چند عربى پیدا شده، مدعى بر این بود که ما در اینجا متولّى مى‏باشیم. زیارت نموده مراجعت کردم، وارد «مصیّب» شدیم. قبل از ظهر از جسْر گذشتیم. چون سواره بودم، وسط جسر یک عرب خدا خیر نداده بى‏جهت سرى از جسر بیرون آورد که اسب رم کرد. حضرت متعال تفضل فرمود که پیاده همراه بود، اسب را گرفت و الا در آب افتاده بود. قضاى بزرگى بحمداللّه‏ رفع گشت. نایبى که از دولت در مصیّب است، باغى را به جهت ما خالى کرده بود که مال درویش است و قبر خود درویش هم در میان باغ است. دو باب اطاق، امسال اقبال الدوله آنجا ساخته است. در آن اطاقها منزل کرده، نایب مصیب لازمه انسانیت را بجا آورده، بعد از ساعتى عیالش را فرستاد، آمد، قدرى نشسته مراجعت کرد. نصف از شب گذشته حرکت کرده، سه ساعت از روز گذشته وارد کربلاى معلى شدیم. خانه مرحوم ضیاءالسلطنه را خالى کرده بودند، منزل کردیم. بعد از ورود نایب، شیرینى فرستاده بود. خاله قزى عیال شیخ‏الرئیس که شاهزاده ابوالحسن میرزا باشد، تشریف آورد. غسل جمعه و زیارت را بجا آورده، به حرم مبارک مشرف شده، آستان مبارک حضرت خامس آل‏عبا سیدالشهداء علیه و على آبائه آلاف التحیة و الثناء را بوسیده تحمیدات حضرت بارى را بجا آورده که سعادت مرحمت فرمود، درک فیض عظیمى از برایم حاصل گشته. پس از اذن مرخصى روانه بقعه مبارکه حضرت قمر بنى‏هاشم ابوالفضل العباس ـ ع ـ شدیم. هوا به شدتى گرم کرد که حدى ندارد. در روضه آن بزرگوار هم مشرّف گشته به منزل مراجعت کردیم. خاله شاهزاده مهد علیا خانم دیدن آمده بودند. شب سه شنبه، بیست و ششم، در کربلامانده‏صبح به حرم مشرف گشته. بعد از ظهرازکربلاسوارگشته‏روانه‏سراى‏شور شدیم. نشد به حرم مشرف شویم. شب غسل زیارت کرده به اتفاق خاله حاجیه شاهزاده رفتیم تا در صحن مبارک رسیدیم که زیارتنامه خوانها بهم ریخته، لابدى مراجعت کرده، در پشت‏بام روبروى گنبد مبارک زیارت خواندیم. صبح بعد از اذان برخاسته روانه حرم شدیم. نماز جماعت مى‏خواندند. مردم مشغول نماز بودند، فرصت یافته به آن آستان ملایک پاسبان مشرف گشته، تحمیدات الهى را بجاى آوردم، مترنم به این ابیات گشتم: «این منم یا به خواب مى‏بینم» 
خداوند متعال به عصمت صدیقه طاهره نصیب همه دوستان این بزرگوار بفرماید که این صحن و سراى مبارک را زیارت کرده به این آستان مشرف شوند. الحق خوب گفته:ن نموده، ناهار خورده، چهار ساعت به غروب مانده سوار شده به مسجد کوفه رفتیم. شاهزاده عمه مرصع خانم هم همراه بود. متولى مسجد کوفه چه بسیار خوب زیارت مى‏خواند. در دوازده مقام نماز کرده، دعا خوانده و دعا گفته، حضرت مسلم (ع) را زیارت کردیم. بعد در اطاقهایى رفته فاتحه خوانده مراجعت کردیم. چون وقت تنگ بود به «مسجد سهله» ممکن نشد برویم، چون مذکور نموده بودند که دروازه را خواهند بست. به هر جهت شب به حرم مشرف گشته، حاجى ابراهیم خان را دیدم در ایوانى نشسته که تاریک بود. پس زیارت در زیر ناودان طلا رفته زیارت خواندیم و نماز زیارت خوانده مراجعت به منزل نمودیم. 
به سوى کربلاى معلى 
صبح سه شنبه بیست و نهم شهر شوال 1297 به حرم مشرف گشته، مراجعت نموده، ناهار خورده، مجددا به زیارت رفته به حرم مشرف شده، مراجعت نموده سوار شدیم و روانه کربلاى معلى شدیم. از جمعیت خدمه و گدایان چه بگویم که از حد تحریر بیرون است. تا وادى‏السلام از دست جمعیت خلاصى نداشتم. از شدت ازدحام خلق روى تخت را نینداخته بودند. بیرون که آمدند ملتفت شدند و در صحراى وادى السلام مدتى معطل گشته، طلب مقبره حاجیه باجى کرده، پیدا نشد. فاتحه خوانده سوار گشته، وقت غروب کنار نهرى که مرحوم محمد اسماعیل‏خان وکیل‏الملک از آب فرات جدا نموده و به نجف اشرف برده، نماز ظهر و عصر را گزارده سوار شدیم. دو ساعت از شب گذشته، در یک فرسخى کاروانسرا هوا طوفانى گشته در این صحراى مخوف ـ نعوذا باللّه‏ ـ طورى گشته که چشم چشم را نمى‏دید. اگر لطف الهى و توجه مولاى مؤمنان نبود، جان به سلامت در نبرده بودیم. با هزار مشقت به کاروانسرا رسیدیم، در حالتى که به تحریر خارج است. قهوه‏چى و یک نفر کجاوه‏کش از ما مفقود گشته، شمع هم در نزد قهوه‏چى بود. با هزار زحمت از باد و طوفان پناه به دیوارى برده و خود را به خداى مهربان سپردیم. قهوه‏چى پیدا نشد. لابدا دو نفر عسکر که همراه سوار بودند انعام مخصوص دادند، در آن بیابان فرستاده فریاد مى‏کردند و قهوه‏چى را به اسم صدا مى‏کردند. نزدیک صبح بود که آنها را پیدا نموده آوردند. احدى گمان حیات آنها را نداشت. خداوند نخواست که مقتول عربهاى دزد بشوند. شب را هر طور بود به روز آورده، طلوع آفتاب سوار گشته به راه افتادیم. چهار ساعت به غروب مانده، روز چهارشنبه، سلخ شهر شوال المکرم، وارد کربلا شدیم. در دم خیمه‏گاه پیاده شده وضو ساخته، در آنجایى که شبیه حجله حضرت قاسم ـ علیه‏السلام ـ ساخته‏اند، نماز ظهر و عصر گزارده در نزد خیمه‏هاى حضرت چاهى که حضرت‏ـ علیه‏السلام ـ ، نیزه مبارک را فرو کرده آب بیرون آمده و صحابه غسل کرده به جهاد رفته‏اند. عربى بار کرده که برود از چاه آب بیاورد. همین که رفت از چاه پایین برود، دختر خاله گفت: مبادا در چاه بیفتى، از وسط چاه، شخص عرب در مقام حضرت گفت: عجب! یعنى من در چاه مى‏افتم؛ تا از زبانش این مطلب جارى گشته، بى اختیار در چاه افتاد، به طورى که خالى از خنده نبود. پس از این که از چاه بیرون آمده، به زبان فارسى و عربى گفت، تا تو گفتى در چاه نیفتى، افتادم و الاّ نمى‏افتادم. بعد داخل خیمه‏گاه گشته، زیارت نموده، مراجعت به خانه کردیم. روز پنج شنبه، غره ذى قعده، صبحى به حرم مشرف گشته، در سر مقبره مرحوم شاهزاده یک سوره الرحمن خوانده و فاتحه خوانده برخاسته، به مقبره جان بى‏بى، والده نواب علیّه سرکار شاهزاده خانم رفته، قرآن را تا باز کردم، همان سوره الرحمن آمد، خوانده یک سوره عمَّ هم به جهت مرحوم عمادالدوله و سوره یُسبِّح للّه‏ به جهت مرحوم صارم الدوله خوانده برخاستم. در بى‏اعتبارى دنیا از آن حالت به این حالت افتادن، قدرى افسوس خورده و گریه کرده از خداوند طلب مغفرت نموده، به حرم مطهر حضرت عباس ـ ع ـ مشرف گشته. چون حرم مبارک دور است، هوا هم گرم بود، داخل حرم شده، همین قدر که بوسیدم دیگر حالت زیارت خواندن باقى نبود. در مسجد زنانه توقف نموده، دختر خاله عیال «شیخ الرئیس» که سه سال بود به جهت تحصیل در سامره بود و حال به عزم زیارت کعبه معظمه آمده است به کربلا، در حرم پیدا شد. قدرى صحبت نموده از گرما آسوده گشته به حرم مشرف شدیم، زیارت نموده به منزل مراجعت کردیم. دیدم عمه شاهزاده آقاسید سعید و تاج الملوک و خانم و عروس عمه آقا سید سعید دیدن ما آمده، در منزل نشسته بودند. ساعتى با هم صحبت داشته، برخاستند. قدرى کارهاى آدمهایى که روانه طهران بودند، درست نموده، حساب آنها را پرداخته، نزدیک به غروب حمام رفته، به خدا پناه از این حمام که حمام معتبر کربلا است، خداوند اجر اخروى مرحمت فرماید. 
دو ساعت از شب جمعه دوم گذشته، به حرم مطهر منور حضرت خامس آل‏عبا مشرف گشته، با وجودى که خلوت شده بود، به قدرى جمعیت بود که راه نبود و دست به ضریح مبارک نمى‏رسید. زیارت و نماز زیارت خوانده، دعاى کمیل را چون شب جمعه بود در همانجا خوانده معاودت به منزل کرده، صبح جمعه دویم بعضى ناتمامى کارها را صورت داده، همه اهل حاج بیرون رفته بودند. قریب ظهر وضو ساخته به حرم مشرف گشته آستان مبارک را بوسیده، نماز بجا آورده، بعد به حرم مبارک حضرت عباس مشرف شده، زیارت خوانده، آستانه را بوسیده، مرخصى حاصل نموده، با هزار مشقف از دست گدا و خادمها که به تحریر در نمى‏آید بیرون آمده و از ازدحام خلق به سلامت در رفته سوار شده روانه بیرون شدیم. در صحرا، جایى که چادرهاى اهل حاج را زده بودند، چادر زده بودند. داخل چادر شده با حالت خستگى، چاپار در شرف حرکت بود. مشغول تحریر شدم. 
آغاز سفر حج 
شب‏شنبه،سوم‏شهرذى‏قعدة‏الحرام، الى ساعت هفت نشسته تحریر مى‏کردم و مشغول خداحافظى در باطن بودم؛ 
یا رب امان ده تا باز بینم روى عزیزان چشم محبان 
پس‏ازنوشتن‏کاغدها پاکت را به قاصد داده، قدرى خوابیده که صداى دمام بلند شد. 
در حقیقت امروز روح از بدن خارج مى‏شود. برخاسته، وضو ساخته، فریضه صبح بجا آورده، گفتند: بسم‏اللّه‏، سوار شوید. از کربلا یک دو نفر به مشایعت آمده بودند. حرکت امروز اثرش بیشتر از حرکت روز طهران بود. بسم اللّه‏ گفته، همه را به خداى واحد سپرده از سنگر! امیر آخور سوار شدیم. دو ساعت به غروب مانده پیاده شده، هواى گرم و حرکت غیر قاعده. خداوند خودش تفضل بفرماید که این سفر دور را به خوشى و سلامتى قطع نماییم. 
روز شنبه، سوم شهر ذى‏قعدة‏الحرام منزل در «خان شور» بود. شب را مانده، وقت سحر دمّام زده، بعد از نماز روز یکشنبه چهارم سوار گشته راه افتادیم. در بین راه قلعه بود و چشمه آبى معروف به «عین سعید». همانجا امیرحاج که عبدالرحمان باشد، بیرق کوبیده به جهت آب گیرى، از قرار مذکور الى روز دیگر آب یافت نخواهد شد. در چادرها منزل کرده، همه راه از صدمه حرکت راه و گرماى روز به خدا پناه مى‏برم که ناخوش نشوم تا تقدیر چه باشد. شب دوشنبه، پنجم ذى‏قعدة الحرام، نیمه شب سوار شده، دو ساعت به غروب مانده پیاده شدیم. در صحرایى که بجز خاک چیزى دیده نمى شد. تا وقت سحر در این صحرا مانده، دو ساعت به صبح مانده حرکت نموده، روز سه شنبه ششم شهر ذى‏قعده نزدیک به غروب به منزل رسیده، شب را اندکى توقف کرده، دو ساعت به اذان مانده حرکت نموده، از کمى آب و گرمى هوا چه شرح دهم! خداوند هیچ مسلمانى را در این صحراى بى‏آب و علف اجلش را نرساند. روز چهارشنبه به جایى رسیدند که چند چاهى داشت، لکن آبش شور بود. در اینجا نیز مذکور گشته که تا سه منزل دیگر آب یافت نخواهد شد، ظرفها را آب گیرى کرده، روز پنج شنبه و جمعه و شب شنبه آب نبود. و به جهت این که جمّالها نرسیده بودند، همان اول شب دمام زده حرکت نمودند. بعضى پیاده‏ها ملاحظه مى‏شد که نزدیک به قبض روح بودند. در همان منزل هم یک نفر از اهل شمیران ناخوش بود، وفات نموده با هزار معرکه یک مشک آب پیدا کرده، مبلغ یک تومان و دو هزار به بیع در آورده، غسلش داده بدبخت را در همان صحرا به یک طورى به منزله دفن رسانیده، بعد سوار شده یک دو ساعتى راه رفته بودند که جمال هر حمله‏دارى آب رسانیده. در این شب یک هنگامه براى آب بود که تحریر راست نخواهد آمد. بحمداللّه‏ تعالى آب رسید و مردم جانى گرفته؛ تعجب است از این شترها که نه آب و نه علف دارند، روز هم این همه راه مى‏روند. سه ساعت به غروب مانده، سر چاه آبى رسیدند که به حساب خودشان آب شیرین بود. اصل صحرا در زیر خاک هم سنگ است که میخ آهنى هم خواسته‏اند به جهت چادر در زیر زمین بکوبند میخ شکست. لابدى بندهاى چادر را به سنگ بسته بودند. هرچه خاک پس مى‏کردى سنگ بود. در این صحرا به قول خودشان یک صد و هشتاد چاه است و از کارهاى دیو است. از قرار قاعده هم باید همین قسم باشد، به جهت آن که از قوه بشر نیست که بتواند سنگ را حفر کند. از قرارى مذکور شد همه جا سنگ است. خلاصه آبگیرى کرده‏اند، آب اینجا شیرین بوده، لیکن رنگ آب به مثل زعفران شده بود از کثرت داخل شدن کثافت شتران. دو ساعت از شب گذشته چاوش آواز کرده که دو منزل دیگر آب یافت نخواهد شد. وقت سحرى سوار گشته تخمینا روز چهارده ساعت یا پانزده ساعت راه مى‏روند. 
بسوى جَبَل 
روز دوم ذى‏قعدة‏الحرام، از کربلا بیرون آمده، روز جمعه شانزدهم هم وارد جبل شدیم. در این چند روز به جز خاک زمین و آسمان چیز دیگر دیده نشد. یک روز قبل از ورود جبل قلعه بود. قدرى زرات(6) کِشته بودند. به جهت نان نمودن. یک دو ساعت در آنجا توقف کرده، یک فنجان چاى خورده، مجددا آبگیر کردند، سوار شدیم. یک ساعت به غروب مانده پیاده شدیم. چون این منازل اسم معینى نداشت، تحریر نشد. جمعه شانزدهم، پنج ساعت به غروب مانده وارد جبل شدیم. شب شنبه هفدهم توقف نموده روز شنبه هفدهم، «امیر محمدخان» که پادشاه جبل است، در میان حاج آمد، دیدن کرد. بسیار با اوضاع است. اسبش را یراق طلاى... زده بود. قباى زرى گجرات هم پوشیده بود. تمام غلامهاى او از همه قسم آراسته با تفنگهاى بست نقره آمدند در چادر بیرون نشستند. تعارفات به عمل آمده، خودش میان چادر نشسته بود. تمام عمله‏جات او بیرون نشسته بودند. مثل رسم اهل عجم که باید خادم در نزد مخدوم ننشیند، از این قبیل رسومات در میان نیست. پنج عراده توپ دارد. شبى چند شتر در کارخانه‏اش به جهت عمله‏جات او طبخ مى‏کنند. شب یکشنبه، هیجدهم و شب دوشنبه نوزدهم، دو ساعت از آفتاب گذشته، سوار شدیم، الى یک ساعت به غروب مانده راه آمدیم. از کربلا الى جبل ابدا کوهى به نظر نیامد، بجز زمین و خاکهاى نرم چیزى دیده نشد. سه منزل از این منازل همه شن‏زار است و همه شن قرمز است که معروف به خاک زرگرى است که طلا و نقره را پاک مى‏کنند. جبل همه کوه بود. دور صحرا را همچو تصور مى‏شد که دیوار مدور کشیده‏اند. در بعضى جاها به قدر صد ذرع فاصله کوه به همدیگر نزدیک بود. مجددا که از آنجا مى‏گذشتم همچو به نظر مى‏آمد که دور صحرا را دیوار از کوه کشیده‏اند. شب سه شنبه بیستم، چهار ساعت به غروب مانده، به دهى رسیدیم که او را «عربان مسته جده» مى نامند. در پشت دیوار باغ منزل کردیم. باز چاوش آواز کریهش را در آورد که آب زیاد بردارید که چند روز دیگر آب یافت نخواهد شد. شب چهارشنبه، بیست و یکم از مسته جده شش ساعت از شب گذشته سوار شدیم. چهار ساعت به غروب مانده در صحرایى افتادیم که او را غرالیه! مى‏گفتند. در دو فرسخى، آبادى به نظر مى‏آمد. اینجا خاک امیرمحمد است. دو روز دیگر از خاک امیر محمد بیرون مى‏روند و به خاک حربى(7) مى‏افتند. شب پنج شنبه، بیست و دوم ذى‏قعدة‏الحرام، بعد از طلوع ماه، سوار شده، راه افتادیم. خداوند مهربان به فضل خودش شامل احوال ما شود که به سلامتى این راه را قطع نماییم و ان شاءاللّه‏ به مقصد برسیم. از شب پنج شنبه، بیست و دوم الى شب یکشنبه بیست و پنجم، در منازل آب نبود. روز یکشنبه در بین راه چاه آبى بود. آبگیرى کردند از آبى که هم تلخ بود و هم شور؛ بعد هم در منازل تا روز سه شنبه، بیست و هفتم. د راین روز بین راه، چاه آبى دیده شد. و در این صحرا درخت خار مغیلان زیاد بود. همچو تصور مى‏شد که این درختها را دستى کِشته‏اند. همه به ترتیب و به ردیف روییده شده بود. بعضى سبزهاى دیگر هم بود که مى‏گفتند خرزهره است. هرگاه یک باران بخورد، جمیع سبز خواهد شد. یک نفر حاجى گرگانى که زن او همکجاوه آدم ما بود، روز یکشنبه از قافله مانده، شب که منزل آمدند معلوم شد که در صحرا مانده است. آدمى به جستجوى او فرستاده، صبح سه شنبه او را آوردند. بعد از آمدن معلوم شد که دو نفر عرب سواره و یک نفر پیاده به او گفتند: حاجى چرا عقب مانده‏اى؟ این بدبخت اجل برگشته حالى کرده بود که شتر راه نمى‏رود. در جواب گفتند: هرگاه پول بدهى ما بار تو را حمل خواهیم کرد. هر طور بوده مشارالیه را پیاده کرده بار او را بر شتر خودشان بار کرده، به قدرى آهسته حرکت نموده که از نظر حاج ناپدید گشته، او را پیاده نموده، به قدر شصت تومان وجه نقد همراه داشته، از او گرفته، در حضور او به سه قسمت نموده، آخر الامر در خیال قتل او افتادند. حاج مزبور در مقام عجز برآمده از قتل او گذشته، قدرى از واحد یموت(8) او را کوبیده، زیر جامه او را بیرون آورده، گفتند از این راه به هر جا که مى‏خواهى برو. حاجى بیچاره آن شب در آن صحرا گریان و نالان بسر برده، روزش هم تا طرف ظهر به همین درد گرفتار بوده که آدمهایى که به جستجوى او رفته بودند، به او رسیده، آن بیچاره را سوار کرده با حالت فلاکت او را به حاج رسانیدند. روز سه شنبه، بیست و هفتم، در سر چاه رسیده، مجددا آبگیرى کرده، سوار شدیم. از قرارى که مذکور مى‏شود، ان‏شاءاللّه‏ به یارى ائمه اطهار ـ علیهم‏السلام ـ ، دو روز دیگر به احرامگاه خواهیم رسید. روز چهارشنبه، بیست وهشتم شهر ذى‏قعدة‏الحرام، بعد از فریضه صبح حرکت نموده، یک ساعت به غروب مانده به منزل رسیدیم. آب اینجا گرچه شیرین است، ولى خوب آبى نیست. روز پنج شنبه بیست و نهم، پس از نماز صبح حرکت نموده، در صحرایى که خار مغیلان زیاد داشت و به قدرت کامله الهى مثل این که باغبان به ترتیب نشانیده باشد، به نظر مى‏آمد. بعضى از صحرا مثل باغچه به نظر مى‏آمد. راه مى‏رفتم. شب جمعه غرة ذى‏حجه مذکور ساخته‏اند که فردا به «وادى عقیق» خواهیم رسید. شب شنبه دویم شهر ذى‏حجة‏الحرام 1297 نصف شب محرم شدیم. هواى شب هم خوب بود. عمله‏جاتى که همراه بودند، همه را داماد جناب حاجى آخوند، آداب احرام را به ایشان آموخته در وادى عقیق محرم شدند. سه روز محرم بودیم. 
روز یکشنبه، سوم شهر ذى‏حجه به «وادى لیمو» رسیدیم. همان باغات آنجا نمایان است. خانه مسکونى اهل آنجا پیدا نبود. به جهت این که راه امروز همه دره بود، قدرى لیمو و نارنج گرفته، لیموى ترش آنجا همان لیمویى است که در شیراز آب مى‏گیرند. عرب بادیه‏نشین چه مى‏داند لیموى آبى چه چیز است. 
مکه معظمه 
دوشنبه، چهارم، را یک فرسنگ از وادى پایین‏تر افتادیم. روز دوشنبه مزبور، چهار ساعت به غروب مانده، بحمداللّه‏ وارد مکه معظمه شدیم. در دو فرسخى چاهى بود مشهور به «چاه حضرت امام حسن ـ علیه‏السلام ـ ». از قرار مذکور در نیم فرسخى هم کوه نور است. شب پنجم ذى‏حجه، فرستاد از چاه زمزم یک مشک آب آورده، غسل طواف نموده به حرم مشرف شدم. بعد از طواف، سعى صفا و مروه را بجا آورده، وقتى که به منزل مراجعت کردم، مناجات مى‏کردند.از شدت خستگى و گرما شام نخوردم. یک شبانه روز مثل آدم مدهوش افتاده بودم. به هر جان کندن که بود، شب را به حرم مشرف شدم. عیال حاجى ایشیک آقاسى‏باشى حضرت والا که از شیراز آمده بود پیدا شد. مذکور نمود که امروز آمده‏ام. عصرى هم عیال عبدالحسین‏خان سرتیپ همشیره نواب حضرات شیرازیها آمدند. خانه‏اى که به جهت ما کرایه کرده بودند جاى نشیمن نوکر نداشت، دیدن کرده، تغییر جا داده، آمدیم خانه دیگر که مال شریف قدیم بود که اسمش «شریف مهدى» بود. پناه مى‏برم به خدا از این بالاخانه که پنجاه و شش پله مى‏خورد و نفس آدم قطع مى‏شود. «میرزا یوسف مستوفى تبریز» که آشتیانى است، او هم در همین خانه نشسته بود. به هر زحمت بود، روز دو مرتبه صبح و شام به حرم مشرف مى‏شدیم. هر سه(9) دفعه، سه طواف، دو طواف بجا مى‏آوردیم.(10) 
به سوى عرفات 
شب جمعه هشتم در میان حضرات اهل تسنن شهرت یافته که امشب عرفه است. همه بحمداللّه‏ کوچیده رفتند به منا. شب جمعه حرم محترم خلوت، امشب فرصتى غنیمت کرده الى نزدیک صبح بحمداللّه‏ تعالى مشغول طواف بودیم و به کام دل حجر را مى‏بوسیدیم. پنج مرتبه طواف کردم که هر طوافى هفت شوط است که هفت مرتبه باشد. بحمداللّه‏ خداوند این نعمت را نصیب کرده، صبح جمعه هشتم مجددا غسل کرده، به حرم مشرف گشته، در زیر میزاب رحمت محرم شده رفتیم به عرفات. سرکار نواب مستطاب اشرف والا «حسام‏السلطنه» به ملاحظه این که زیاد مخالفت حضرات نکرده باشد، شب را در منا توقف کرده، یک سر به عرفات رفتند. یک عمل مستحب که توقف در منا است به جهت خاطر حضرات از حجاج فوت شد. ظهر وقوف عرفات بجا آورده تا غروب مشغول دعا بودیم. شب را سوار شده به مشعر آمدیم. سنگ جمع نموده، اهل تسنن به منا رفته بودند. صبح بعد از طلوع آفتاب به صحراى منا آمده رفتیم رمى جمره را بجا آورده، بعد قربانى کردند. ممکن نشد که به جهت طواف به مکه مشرف بشویم.رفته نماز نموده آمدیم رمى جمره را بجا آورده مراجعت به شهر کردیم. شب را با وجود هزار جور خستگى به بیت‏اللّه‏ رفته و طواف کرده از خداوند مسألت نموده که حاجت مشروعه دنیا و آخرت همه را ان‏شاءاللّه‏ بر آورده نماید. هواى منا بد بود. اکثرى از اهل حاج ناخوش شد. شب سیزدهم به تب و استخوان درد مبتلا شدم. هشت روز تب داشتم. با حالت خراب که ابدا حرکت نکردم. بحمداللّه‏ تعالى خداوند رحم فرمود. صحت حاصل گشته هر طور بود به حرم شب مشرف شدم. شنبه بیست و دوم اندکى بهتر شده، به زیارت حضرت ابوطالب و حضرت خدیجه کبرى و عبدالمطلب و عبدمناف و حضرت آمنه مادر حضرت رسول ـ صلى اللّه‏ علیه و آله ـ مشرف شده، شب را هم به هر قسم بود، به حرم مشرف گشته دو بار بیشتر نتوانستم طواف کنم. روز بیست و پنجم ذى‏حجه، عصرى به حرم مشرف شده، سوار شدیم، آمدیم به جایى که عمره مى‏برند و معروف به «شیخ محمود» است، به خیال این که صبح سوار مى‏شویم. بعد معلوم گشته که این عرب حربى شتر ندارد.جارى داشت. از قرار مذکور آب چشمه چنان گرم بود مثل این که گرم کرده باشند. سه ساعت به غروب مانده از روز پنج شنبه بیست وهشتم شهر مذکور سوار شده در این شب دراز قوس تا طلوع صبح راه رفتیم. نه شام ممکن شد خورده شود نه آرام داشتیم. نماز فجر را خوانده سوار شدیم. تا سه از دسته گذشته به منزل رسیدیم. هیجده ساعت این شترهاى مردنى راه مى‏رفتند. در ساعت نُه از این ساعات رسیدیم به منزل «بئر طفله»، یک چند خانه بود. هندوانه هم یافت مى‏شد. لیکن چندان خوب نبود. روز جمعه بیست و نهم ذى‏حجه، سوار شده، راه افتاده، وقت مغرب براى نماز پیاده شده نماز خواندیم. پناه به خدا از جمّالها. یک دسته غلام سیاه زبان نفهم مصیبتى به سر حجاج مى‏آوردند، نمى‏گذارند شتر قدم از قدم بردارد، همه را داد مى‏زنند: شوى شوى. چهار ساعت از دسته گذشته پیاده شدیم. وقت نماز صبح باران هم گرفت. با وجودى که چند روز از قوس مى‏گذرد از گرمى نمى‏شود ازخالق پوشید. در کجاوه هم عرق مى‏کنیم. نعوذا باللّه‏ از تابستان به مردم چه مى‏گذرد! روز شنبه غره شهر محرم الحرام 1298 در «بئر هندى» منزل کردیم. چند چاه آب بود و چند خانه از نى. شنبه غره محرم الحرام وقت غروب سوار شده، یک ساعت از شب گذشته، حجاج را نگاه داشته که راه گل است نمى‏شود رفت. شتران را قطار کردند، به هزار زحمت امشب تا نماز صبح راه آمدیم. بعد نماز خوانده سوار شدیم. تا چهار ساعت به غروب به منزل «رابغ» که کنار دریا است رسیدیم. بیست ساعت تمام در کجاوه بودیم، گرسنه، بى‏قوت و غذا. منزل رابغ نخلستان کثیرى دارد، قلعه دارد، عسکر منزل دارند و بیرقى زده بودند و چند عراده توپ هم در این قلعه بود. لیمو و نارنج هم دارد و دیگر از صدمه راه براى حجاج حالى باقى نمانده است. سرکار حضرت والا «حسام‏السلطنه» ـ دام اقباله العالى ـ هم اظهار کسالت و درد پا دارند. خداوند وجود مبارک ایشان حفظ بفرماید. شب یکشنبه دوم محرم سه ساعت به دسته مانده، از منزل رابغ سوار شده، فریضه صبح را در بین راه خوانده، سوار شدیم. عصرى براى نماز ظهر و عصر پیاده شده، دوباره سوار شدیم الى ساعت هفت از شب گذشته، متصل در راه بودیم تا آن که به منزل «بئر عثمان» رسیدیم. چند چاه آبى در این منزل بود. هیچ کس خاطر ندارد کسى بیست و یک ساعت سوار باشد. از بى‏شترى و حرکت آهسته شتر، به حدى بر حجاج بد مى‏گذرد که از قوه تحریر و تقریر خارج است. همه خسته و مانده و بى‏شام جمیع مدهوش افتاده، خاصه پیاده‏ها. صبح از طلوع آفتاب باز بناى حرکت بود. خدمت سرکار اشرف والا حسام‏السلطنه فرستادم که مردم از دست در رفتند. جواب فرمودند چاره نیست، آن قدر زحمت کشیده‏ام که خود را به حاج شامى رسانده‏ام و هیچ خاصیت بودن حاج شامى معلوم نشد. باىّ تقدیر رسیدن این قافله و بار کردن شامى یکى بود. به هر زحمتى که بود باز سوار شده و این سوارى روز سه شنبه چهارم شهر محرم‏الحرام است. امروز همه راه دره بود و از دو طرف درختهاى خار مغیلان در دامنه بود. وقت نماز عصر، پیاده شده، بعد از اداى واجب سوار شدیم. سه ساعت از شب گذشته، شب چهارشنبه، پنجم، وارد شدیم. حاجىِ شامى افتاده بود. شترها همه در بین راه وامانده به یک فلاکتى که نمى‏شود تقریر کرد. آن نیمه شب شامى طبخ کرده وقت اذان صبح حرکت نموده، تمام حاج به زمین مانده. این منزل را که معروف به ابوزجاح(11) است و به قولى «بئر قچى» و «شیخ على» نیز گویند و مى‏گویند اهل این ده همه «شیعه» هستند، نخلستان زیادى دارد و دو سه قنات آب جارى هم دارد. سرکار والا حسام‏السلطنه اول صبح سوار شده حجاج را گذاشت، پشت سر حمل شامى را گرفته تشریف بردند! پیغام دادم که مال نداریم. جواب فرمود همه به روز شما گرفتار هستند، شما را به خدا مى‏سپارم و تشریف بردند. الى چهار ساعت از دسته گذشته، به همین قسم گرفتار این جمّالهاى پدر سوخته بودند این حجاج بیچاره، لابدى کم‏کم شترهاى وامانده آوردند، سوار شده. از منزل امروز که بئر قچى است حرکت کرده، همه جا در میان دره مى‏رفتیم. دو سه جا آبادى بود، نخلستان زیادى در دامنه کوه بود و آب جارى خوبى داشت. بسیار خوب و با صفا بود. پنج شنبه، ششم، چهار ساعت از شب گذشته، وارد منزل بئر قچى شده، یعنى آب از زمین بئر قچى بیرون مى‏آید. ساعت هشت غذایى خورده خوابیدیم. وقت طلوع صبح حاج شامى حرکت کرده، سرکار والا حسام السلطنه ـ دام اقباله العالى ـ با حاج شامى حرکت کرده، امیر زاده ابوالنصر میرزا(12) با بار بنه در اینجا مانده. دو ساعت از روز گذشته یک نفر از اهل حاج رفته بود در باغ به جهت خبر آوردن که او را لخت کرده‏اند. چند نفر تفنگچى به جهت این که مشارالیه را از چنگ درد نجات بدهند، از عقب او رفته معلوم شده، هرگاه اینها نرفته بودند، مشارالیه را مقتول مى‏ساختند. تصور نمایید که تا چه مقام دشمنى با «شیعه» دارند که به پاى قتل بیچاره‏ها هم ایستاده‏اند! چهار ساعت از روز پنج شنبه گذشته، از منزل بئر قچى سوار شده روانه راه شدیم. با امروز سه منزل دیگر به مدینه منوره داریم. این منزل «بین‏الحرمین» است. خداوند رحمن به سلامتى و خوبى قسمت نماید که به آستان مبارک مشرف گشته و آن آستان را زیارت نمایم. چهار ساعت از شب جمعه هفتم محرم گذشته، به منزل خیام رسیدیم. اسم این منزل از قرار تقریر عکّام است که چندین مرتبه آمده‏اند. هرگاه غلط و نامربوط نوشته شده باشد تقصیر راوى است. 
صبح جمعه هفتم محرم 1298 بعد از طلوع آفتاب حرکت کرده، یک ساعت و نیم به غروب مانده، براى نماز ظهر و عصر پیاده شده، صحرا اگر چه همه جا خار است، لیکن آن قدر صحراى با روح با شکوهى است که حد وصف ندارد. بعضى درختهاى بزرگ بى‏خار هم بود. جویا شده که اینها چه درختى است. گفتند: درختى است که از او صمغ بیرون مى‏آید و آن را روغن بلسان درست مى‏کنند. اصل درخت بعضى بسیار بزرگ بود و برگهاى ریز سبزى داشت، مثل برگ اوشن. نیم ساعت دیگر که قدرى مسافت پیدا گشته، چاهى بود و دور درخت نخل هم در صحرا بود. از قرار مذکور چهار ساعت از شب گذشته به منزل مى‏رسیم. به هر جهت این قدر این شترهاى لاغر ضعیف و این سگهاى سیاه جمّال آهسته آمدند که بعد از اذان صبح به حاج شامى رسیدیم که در شرف حرکت بودند. بیست ساعت درست در کجاوه و شکدفها مردم بیچاره مقیم بودند. خداوند بر پیاده‏هاى بیچاره رحم کند که قریب به هلاکت شده‏اند. تا چادر سر پا کنند، نماز صبح قضا شد. خدا انصافى به قونسول بدهد که حجاج را گرفتار این سیاه‏هاى زبان نفهم و این شترهاى مردنى مى‏کنند. 
منزل امروز که شنبه هشتم شهر محرم است، مى‏گویند «بئر ماشى» است و از قرار مذکور شش فرسنگ به مدینه رسول ـ ص ـ مانده است. خداوند متعال ان شاءاللّه‏ تعالى توفیق مرحمت بفرماید که فردا شب که شب قتل است در مدینه باشیم. چهار ساعت از شب یکشنبه نهم محرم الحرام 1298 گذشته، از بئر ماشى گذشته سوار شده راه افتاده، امشب که شب تاسوعا است، وقت فریضه صبح مسجد شجره رسیدیم. در مسجد شجره فریضه صبح را گزارده سوار شدیم. قدرى که راه رفتیم مستقبلین آمده اسب سوارى آورده عسکر همه صف نظام بسته، موزیکان مى‏زدند. عربها به قول خودشان، هویسه مى‏کردند، کیل مى‏کشیدند. با وجودى که امشب شب عاشورا است، هیچ شایسته این ساز نبود، جاى آن داشت که سرکار نواب مستطاب اشرف والا حسام‏السلطنه ـ مد ظله العالى ـ بفرمایند که این حرکات [را [که شایسته این شب نبود، ترک کنند.باشکوه است که هوش از سر آدم بیرون مى‏برد. الآن که آخر قوس است، همه چیز بهم مى‏رسد. از قبیل باقلاى تازه و بادنجان و سبزیهاى خوب که مثل زمرد سبز است. پس از ورود در منزل ناهار خورده، غسل کرده، به حرم مبارک مشرف شدیم. آستان مبارک را بوسیده، زیارت خوانده، به حرم بقیع مشرف شده زیارت نموده مراجعت کردیم. اول شب از باب‏الرحمه به حرم مبارک مشرف شدیم. بعد از خواندن زیارت تا چهار ساعت از شب گذشته در حرم مبارک بودیم. تمام گلدسته‏ها را چراغان کرده بودند. از کوچه بسیار با شکوه به نظر مى آمد. آن گلدسته‏هایى که چراغان کرده بودند، سه طبقه است، هشت مناره دارد که هر طبقه البته به قدر دویست چراغ مى‏سوزد. در حرم مبارک هم چراغ زیاد بود. از خانه‏ها هم آواز کیل کشیدن که عربها دارند و آواز ساز بلند بود. در حرم مبارک بعداز نماز عشا روبروى مسجد زنانه مقابل منزل خواجه‏هاى حرم، جمعى نشسته ذکر مى‏گفتند. یک دسته هم روبروى حرم مبارک مشغول ذکر بودند و به لحن خوش لااله الااللّه‏ مى‏گفتند. در حقیقت خالى از تماشا نیست. به قدرى این اسم مبارک را ادا مى‏کنند که از نفس مى‏افتند و غش کرده به زمین مى‏افتند و از عرقهاى آنها، حضرات هم‏جنسها به جهت تبرک بر سر و صورت خود مى‏مالند. محمل حضرت رسول ـ ص ـ و محمل دیگر در حرم مبارک مقابل ضریح مبارک بود. صبح دوشنبه که روز قتل است، بعد از مشرف شدن به حرم مبارک و خواندن زیارت و زیارت عاشورا، سوار گارى شده به [مرقد] حمزه مشرف شدیم. آن جایى که جاى دندان مبارک است، زیارت کردیم، از آنجا رفتم بالا سایر شهدا را زیارت کرده تا نزدیک کوه که مسجد کوچکى است و محرابى هم دارد. داخل شده، دو رکعت نماز خواندیم. در این کوه درختى از لاى سنگها در آمده است. گفتند اینجا بر حضرت ختمى مرتبت نازل گشته است. قدرى بالا رفتیم تا آن که به شکاف کوه رسیدیم. آنجا هم زیارت نموده مراجعت کردیم. شب سه شنبه، یازدهم شهر محرم‏الحرام 1298 از در باب الرحمه به حرم مبارک مشرف شده زیارت حضرت نبوى ـ ص ـ و صدیقه طاهره ـ سلام‏اللّه‏ علیها ـ را خوانده نزد ستون توبه آمده نماز خوانده دعاى ستون را هم خوانده مراجعت کردم. صبح سه شنبه، یازدهم از باب جبرائیل به حرم مشرف شدیم. بعد از زیارت به «بیت‏الاحزان» آمده، روضه خواندیم. پس از استماع ذکر مصیبت در «مقبره مرحوم شیخ احمد احسائى» که پشت بقعه مبارک چهار امام است، فاتحه خوانده، بعضى جاى دیگر هم فاتحه خوانده، زیارت حضرت فاطمه بنت اسد را در دو جا بجاآوردم، اول در بقعه‏اى که پشت بقیع است و شیخ ابوسعید هم در آنجا مدفون است، زیارت نموده، ثانیا در حرم مبارک حضرت امام حسن ـ ع ـ زیارت حضرت فاطمه بنت اسد ـ علیهاالسلام ـ را بجا آورده مراجعت به خانه کرده، پس از صرف ناهار به زیارت حضرت عبداللّه‏ ـ ع ـ پدر حضرت رسول ـ ص ـ مشرف شدم. زیارت نموده مراجعت کردم. شب چهارشنبه، دوازدهم شهر محرم، بعد از نماز عشا، حضرات به حرم مبارک مشرف شده، بعد از زیارت حضرت خاتم انبیا ـ ص ـ و صدیقه طاهره ـ علیهاالسلام ـ به خانه مراجعت کردیم. صبح چهارشنبه از باب جبرائیل به حرم مبارک مشرف شده، از آنجا به بقیع رفته زیارت ائمه بقیع را نموده مراجعت به منزل کردم. شب پنج شنبه را بعد از نماز به حرم مشرف شده، زیارت کرده، مراجعت به منزل کردم. صبح پنج شنبه، سیزدهم محرم از باب جبرائیل به حرم مبارک مشرف گشته، پس از زیارت، به بقیع رفته ائمه بقیع ـ ع ـ را زیارت کرده، وقت مراجعت در میان کوچه، حجاج را دیدم که تازه وارد مى‏شدند، به خانه آمده شب جمعه چهاردهم، بعد از نماز از در باب السلام به حرم مشرف گشته زیارت حضرت ختمى‏مآب ـ صلى اللّه‏ علیه وآله ـ وحضرت‏صدیقه‏طاهره ـ علیهاالسلام ـ را بجا آورده نماز نزدیک ستون ابولبابه کرده، دعا خوانده مراجعت کردیم. صبح جمعه حاجى شاهزاده خاله که همراه حجاج جَبَل آمده بود، دیدن آمده، عصرى به زیارت ائمه بقیع ـ علیهم‏السلام ـ رفته سرکار حضرت والا حسام‏السلطنه ـ مد ظله العالى ـ در بقیع بودند. از آنجا به زیارت حضرت رسول ـ صلى اللّه‏ علیه وآله ـ مشرف گشته یک ساعت از شب شنبه گذشته، همراه حجاج شامى از راه شام تشریف فرماى گشته، بنا به خواهش آقا حسن وکیل‏الدوله که آمده بود در منزل عمله‏جات و به جهت من پیغام فرستاده بود که شما خدمت حضرت والا عرض کنید که مرا مرخص بفرماید که در خدمت شما باشم، عریضه خدمت ایشان عرض کرده، جواب فرمودند که وکیل‏الدوله مرا تنها نخواهد گذاشت. همه این حجاج از مکه معظمه پس از توکل به خدا و به امیدوارى حضرت والا آمده بودند. همه را گذاشته و تشریف بردند و همه را مأیوس از خود کردند. هیچ شایسته نبود که در غیاب ایشان مردم بدحرفى بکنند. صبح شنبه پانزدهم، به قاعده مستمر، به زیارت حضرت رسول ـ صلى اللّه‏ علیه وآله ـ و صدیقه طاهره ـ علیهاالسلام ـ مشرف شده، پس از زیارت مراجعت به منزل کرده، شب یک شنبه و شب دوشنبه و شب سه شنبه هیجدهم را هم هر روز و هر شب بحمداللّه‏ تعالى به حرم مبارک مشرف گشته محمل حضرت پیغمبر ـ صلى اللّه‏ علیه وآله ـ و محمل عایشه را که بردند، شب را بر حسب قاعده سابق نمى‏گذارند حجاج عجم تا ساعت چهار در حرم نزدیک ضریح مبارک بروند. خیلى عجب است که این اشخاص از هیچ نجاست احتیاط ندارند، بزهاى ایشان در کوچه‏ها ویلو مى‏باشند و شب را هم به خانه صاحب مى‏رود بدون این که کسى سرقت کرده باشد.هیجدهم که اول چله بزرگ زمستان است در بیرون شهر مدینه توقف شده است. در حقیقت هوا مثل هواى بهار است و بسیار با روح است. صحرا و کوه مدینه مثل بهشت است. خداوند ان‏شاءاللّه‏ بحق همین بزرگواران که در این زمین مدفون شده‏اند، روزى و قسمت بفرماید که یکبار دیگر به عتبه‏بوسى این بزرگواران مشرف شویم. همه سختیهاى راه و جمالهاى سیاه به واسطه یک مرتبه عتبه‏بوسى بر طرف شده. صبح چهارشنبه از بیرون دروازه سوار گشته، هوا قدرى بهم خورد. قدرى گذشت، بناى بارندگى شد. حضرات شریف که اهل حاج، شتر از آنها کرایه کرده‏اند بخاطر ایشان رسید که از سرکار حسام‏السلطنه چیزى بند نشدیم و نصف کرایه را نداده‏اند و فسخ کرده از راه شام تشریف برده، حال جلو این شاهزاده را مى‏گیریم، در باران نگاه مى‏داریم، یک صد تومانى بیرون مى‏آوریم. آمدند جلو را گرفته گفتند: چرا جلو را مى‏گیرید؟ در جواب گفتند خاوه مى‏خواهند. آدمهاى ما گفتند که ما تمام کرایه را پرداخته، خلعت هم داده‏ایم. کرایه‏کشها جواب گفتند که پول به محمد کائنى(13) داده‏اید به ما که نداده‏اید. دیدم اوضاع بدى است، به آدمهاى خود گفتم برگردید به مدینه پیش والى مدینه و در حکومت حرف را تمام کنید، گور پدر این هم کرده، همراه حجاج جبل مى‏روم. این وجه را به والى مدینه مى‏دهم که از شریف بگیرد. همین که دیدند این زمین زمینى نیست که بشود از این قبیل نقشها به آب ریخت به التماس پیش آمده، حضرات حجاج شیرازیها و «نصیرالملک» و سایرین تمام رفتند، همین شترهاى شریف که کرایه به ما داده بودند، ماند. بعد از راه افتادن باران شدت کرده، همین که آمدیم برویم، رودخانه‏اى در پیش بود که شتر نمى‏توانست بگذرد. راه را چپ کرده. یک نفر هم همراه است که «کامل افندى» است، خودش مى‏گوید که نوکر ایران نیستم، قونسول از من خواهش نموده که همراه حجاج باشم. مرد زرنگ زبان‏فهمى است. قدرى از راه را چپ کرده، باز به رودخانه که از سیل جارى شده، گیر افتاد. لابدى به رودخانه زده، شتر را آب مى‏پیچاند. به هزار زحمت از آب گذشته، تا یکساعت و نیم به غروب مانده، رعد و برق بود و هوا هم مه گرفته بود، بعد آفتاب شد. نماز ظهر و عصر کرده سوار شدیم. بحمداللّه‏ تعالى در این صحرا و کوه با جمعیت قلیل که همان خودمان و عمله‏جات خودمان بود، به سلامتى منزل رسیدیم. وقتى که به منزل «قبة الرود» رسیدیم، هشت ساعت از شب گذشته بود. پس از ورود و زدن چادر، عیال عبدالحسین‏خان سرتیپ به معذرت آمد که ما نمى‏دانستیم. جواب گفتم که بحمداللّه‏ تعالى به خیر گذشته، لیکن هر گاه من مى‏دانستم مثل شخص نصیرالملک به این شدت بى‏کفایتى خواهد کرد، عسکر را بگذارد برود و یک قافله را بى آن که چهار تفنگچى همراه داشته باشند، حرکت بدهد مرورى داده مى‏شد، خبر آمده ان شاءاللّه‏ تعالى مآل را بخیر بگرداند. پنج ساعت از روز پنج شنبه بیستم محرم‏الحرام گذشته از منزل قبة‏الرود حرکت کرده، اگر چه هوا ابر است، لیکن بارندگى ندارد و بعضى جاها زمین مثل زمرد سبز است. نه ساعت از شب جمعه، بیست و یکم گذشته، به منزل «بیرایه» رسیدیم. جزئى آبادى داشته و چاه آبى و گوسفند و بزى هم مشاهده مى‏شد. شانزده ساعت، شش فرسنگ راه آمدیم، از بس که این شترهاى حربى بد است و راه نمى‏رود. روز جمعه، بیست و یکم، شش ساعت از دسته گذشته سوار شدیم. منزل امروز تمام دره و کوه است. بعضى جاها قسمى است که کجاوه‏ها و شکدف به کوه مى‏خورد. شتر هم راه نمى‏رود. تصور نمایید قطار مورچه است که راه مى‏رود. زکام سخت شدیدى عارض شده و سینه هم درد دارد. به یک حالت خرابى در کجاوه افتاده‏ام که از وصف بیرون است. بار زیادى از ینبع به مدینه مى‏رفت و بعضى حجاج دریایى هم که از عدم مال، در مکه معظمه مانده بودند، امروز از راه ینبع مى‏آمدند که به مدینه مشرف بشوند. از مکه به جده رفتند و از راه ینبع مى‏آمدند. 
شب شنبه، بیست و دوم شش ساعت از شب گذشته به منزل «بئر خلع» وارد گشته؛ روز شنبه، پنج ساعت به غروب مانده، از منزل بئر خلع حرکت کرده، شب هنوز به منزل نرسیده که از چهار طرف صداى دزدا دزد درگرفت. بعد معلوم گشته که در بین راه، خورجین پسر حاج عبدالهادى استرابادى که در بغداد تجارت دارد، از زیر پایش بریده با بقچه رختش را بردند. سنگها براى کاسه مشعل مى‏پراندند که مشعل جلو خاموش بشود، بیایند میان حجاج. این حرکات بسیار شبیه است به مثال حسین کُرد که در کتابها نقل مى‏کنند. امشب بحمداللّه‏ تعالى زود به منزل رسیدیم. اسم این منزل «رب‏الحسان» است. آبادى آنجا منحصر است به چند چاه آب و چند باب خانه و یک دو باب دکان، تا این که حجاج بیچاره رفتند جزئى استراحت نمایند که آواز حرامى حرامى بلند شد. حسن‏خان نامى از اهل شیراز لنگه بارش را بردند، شیرازى‏گرى به خرج داده در نیمه شب سر دزد دوید که واحد یموت را به مغزش کوبیده با سر شکسته برگشت. از قرارى که معلوم گشته، جوالى که قدرى در او برنج و آرد بوده با بقچه رختش را بردند. چیزى که برایش باقى مانده بود سر شکسته. چون شب زود به منزل رسیده بودیم، یک ساعت از طلوع آفتاب گذشته، از منزل «بئر الشیخ» حرکت کرده به راه افتادیم. صحراى امروز همه جلگه است و صحرایى بى‏آب و علف است. این دو منزل که بئرالحسان و بئرالشیخ باشد، آب خوبى ندارد، هم بد مزه است، هم شور مزه، مثل این است که زرنیخ داشته باشد. راهى که به مکه مشرف مى‏شوند، تمام منازل آب داشت و آب خوبى هم بود. هیچ معنا نداشت که شخص عاقلى راه آبدار خوب را از دست داده و عسکر را بگذارد و عقلش را به دست جمال بدهد. عرض این است که بر گذشته افسوس خوردن ثمرى ندارد. امیدوار به درگاه حضرت متعال چنان است که این چند روز هم به سلامت بگذرد. 
چهار ساعت از شب دوشنبه، بیست و چهارم محرم گذشته، به منزل «مستوره» رسیدیم. یک دسته قافله هندى، در دو سه ساعت قبل از حجاج عجم جدا گشته تا این که وارد شدیم. فریاد از طرف هندیها بلند شد. معلوم شد معلوم گشته که جعبه‏اى که در او نوشته و سند و هفتصد ریال فرانسه بوده برده‏اند. امشب هوا سرد است به قدرى که آدم میل به پوشش و آتش مى‏کند. بعضى اشخاص از قبیل شریف و برادرش و کامل افندى و یک دو نفر دیگر از وقتى که سر کار حسام‏السلطنه تشریف برده‏اند، در چادر نوکرها هستند. شب را تا صبح مشغول خوردن چاى و کشیدن قلیان مى‏باشند. آدمها هم کشیک مى‏باشند. صبح قرار گذاشتند که دو ساعت به غروب مانده حرکت کنند که نماز صبح را منزل برسند به ملاحظه این که اگر شب از روى بار چیزى عیب کند، جمال از عهده برخواهد آمد و حال آن که از روى بار جوال پسر حاجى عبدالهادى را بردند، کسى چیزى نداد. آب منزل مستوره علاوه بر شورى تلخ است که شام شب تلخ شده است، لابدى گفتم ناهار را بخورند. نماز ظهر و عصر را کرده، سوار شوند. چهار ساعت به غروب مانده، روز دوشنبه، بیست و چهارم محرم الحرام، از منزل مستوره سوار گشته روانه منزل رابغ شدیم. امروز هم صحرا جلگه است و همه حرکت از مدینه الى حال، رو به قبله است. روزها با وجودى که هوا ابر است، چند روزى است که از جدى مى‏گذرد. روى کجاوه پایین است. با یک دانه پیراهن، عرق متصل جارى است. وقت نماز مغرب حجاج پایین آمده نماز خوانده، سوار گشته هشت ساعت از شب سه شنبه، بیست و پنجم، به نخلستان رابغ رسیدیم. به جهت آبى که در جلو بود، حجاج معطل شدند. جمالهاى سیاه زبان نفهم، شترهاى ما را باز کرده، به قدر دو ساعت و نیم در صحرا گرداندند. هر طرف رفتند، راه را پیدا نکردند. با هزار زحمت از آب گذشته، تا راه را پیدا کردند تا چادر زدند، نماز صبح شد. نماز کرده، چاى خورده، روز سه شنبه، بیست و پنجم شهر محرم، در منزل رابغ ماندیم. شب چهارشنبه، بیست و ششم را هم مانده، وقت طلوع آفتاب، روز چهارشنبه، بیست و ششم، از منزل مزبور سوار شدیم. دو ساعت به غروب مانده به جهت اداى فریضه پیاده گشته، بعد از اداى نماز پیاده شدیم. دو ساعت از شب گذشته، جمالها جلو گرفته که مى‏خواهیم بار بیندازیم. خواستند مانع شوند. بازى درآوردند که راه گم شده است. خلاصه هیچ کس که به قدر ذره‏اى عقل و شعور داشته باشد، خودش [را] به دست این جمالهاى سیاه دیوانه نخواهد داد. در راه جبل به هیچ وجه این حرکات بى معنا نیست که مردم کتابچه در مذمت راه جبل مى‏نویسند و مخلوق را مى‏ترسانند. در بین راه خورجین به زیر پاى خودش که در شکدف نشسته بود بریدند. بیچاره دیده بود شکدف کج مى‏شود، خیال کرده بود این که جمال مى‏خواهد درست کند. وقتى خبر گشته که لنگه جوال را برده بودند. خیلى عجب است که دولت تمکین دارد که این همه خوارى بر سر حجاج بیاورند. هرگاه بخواهند اظهار مطلب هم بکنند، داورى در میان نیست. در حقیقت گروهى از حجاج در دست این غلامهاى سیاه اسیر و گرفتار مى‏باشند. هرگاه در راه جبل حجاج صدمه داشته باشند، اقلا آدمى هم هست که بشود سؤال و جوابى کرد. بأىّ تقدیر بعد از گذشتن ده ساعت از لیل پنج شنبه، بیست و هفتم، وارد منزل «قطیمه» گشته، روز را توقف کرده، سه ساعت به غروب مانده، از روز پنج شنبه، بیست و هفتم، از منزل حرکت کرده ساعت شش از شب، جمالهاى از خدا بى‏خبر حجاج را در بین راه نگاه داشته که راه را گم کرده‏ایم. قدرى بازى درآورده راه افتاده، باز قدرى که رفتند اجماعى کرده، هاى و هوى درگرفت. یکى گفت: دریاست، دیگرى صدا برآورد باتلاق است پس از مدتى معطلى حاصل گشته، معلوم شد قدرى آب باران است. یک مشعل‏کش، مشعل را نرسانده بود. خورجین از زیر پاى فروش(14) خودمان پاره شد، اسباب خورجین را برده بودند. یک فرسخ به منزل خیط مانده بود که حجاج را نگاه داشته که راه گم شده، باید در همین‏جا توقف کرد. همه اهل حاج جمع گشته، خواستند این چهار نفر غلام سیاه را از این خیال منصرف کنند، ممکن نشد. لابدى فرود آمدند. آب هم به قدرى که وضوى نماز صبح بسازند، یافت نمى‏شد. به هزار زحمت صورت نمازى به جاى آورده، بعد رفتند در یک فرسخى، یک آب گل‏آلود بسیار کثیفى که همه جور جانورى در میان او بود آوردند. عجب مصیبتى به سر حجاج مى‏آورند. در حقیقت از حیّز تحریر خارج است. 
روز جمعه، بیست و هشتم، در صحراى بدون اسم بسر برده، چهار ساعت به غروب مانده از روز مزبور حرکت کرده راه افتادیم، تا امشب چه شود. حجاج فلک زده را به جده برسانند یا آن که در صحرا بازى دیگر جور کنند. یک ساعت از غروب گذشته، به جهت نماز مغرب پیاده گشتیم. بعد از اداى فریضه سوار گشته، ساعت شش صداى فریادى برآمد که شتر را با صندوق برده‏اند. تعاقب کرده، فرصت بردن نکرده شتر را در بیابان گذاشته گریخته‏اند و صندوق، مال حاجى میرزا محمد داماد حاج محمد صادق اصفهانى که تاجر معروفى است بود. شب الى صبح مثل حرکت کردن مورچه این شترها حرکت کردند. به جهت نماز صبح پیاده شدیم، در صحرایى که بسیار با صفا بود، از همه قسم گل و گیاه داشت و از قبیل خطمى فرنگى و گل زرد زیاد داشت. همه صحرا پس از طلوع کردن آفتاب مثل زمرد سبز بود. با وجودى که زمین همه شن است، به قدرت کامله الهى از آمدن دو باران این همه نباتات روییده شده است. از قرار مذکور چهار سال است که در این مملکت باران نیامده بحمداللّه‏ امسال قدم حجاج خوب بوده که بارانهاى نافع مرحمت شده. چهار فرسنگ به شهر مانده، قونسول استقبال کرد. اصرار زیادى نموده که به قونسولخانه بروم. چون عیال نداشت از این جهت نرفتم. کمال ادب بجا آورد.للّهمّ اجْعَلْ عَواقِبَ أُمورنا خیرا بحقِّ محمدٍ وآله. 
صبح یکشنبه، غره شهر صفر، حاجى عبداللّه‏ دیرباج کشتى را آورده سؤال کرده‏اند، گفت این واپورها خوب نیست، به جهت این خوب نیست که حجاج باید چند روزى در اینجا توقف کنند تا آن که کشتى خوب برسد. عصرها با دوربینى تماشاى دریا مى‏کنم. تقدیرات الهى است، من کجا جده کجا، تماشاى دریا کجا! در حقیقت انسان از عاقبت امورش بى‏خبر است که چو مى‏شود. امروز که روز سه شنبه است، هنوز اثرى از کشتى نشده است. همان هفت واپور است که سابق در دریا ایستاده بوده. خانه‏هاى جده هم مثل خانه‏هاى مکه معظمه است. این منزلى که حالیه سکنى داریم، از زمین الى بالاى بام هشتاد پله مى‏خورد و این اتاق که نشسته‏ایم شصت و چهار پله مى‏خورد. دو روز است متصل باد مى‏آید. مادامى که باد است، هوا سرد است که آدم میل به پوشیدن کلیجه(15) مى‏کند. همین که هوا از باد مى‏ایستد، گرم مى‏شود. از روزى که وارد خاک عربستان شده‏ایم، که اوایل میزان بود، تاکنون که قریب به نصف شدن چله بزرگ زمستان است، همین حالت در همه وقت و همه جا دیده شده است. تا هوا نسیم دارد، قدرى خوب است، گرم نیست؛ هر وقت از نسیم افتاد، مثل جهنم است. حال با وجودى که متصل دو روز است نسیم مى‏آید، آبها در کوزه به شدت گرم است. خداوند ان شاءاللّه‏ سبب سازد که واپور به زودى برسد. هرگاه آدم مآل کار را بداند، به قدرى که در جده معطل شده‏ایم، در مدینه منوره توقف مى‏کردیم که در حقیقت بهشت است و روح آدم تازه مى‏شود. سر و جانم به فدایت یا رسول‏اللّه‏ ـ ص ـ ! خداوند را به حق همان بزرگوار قسم مى‏دهم که یک بار دیگر قسمت نماید به آن آستان مبارک مشرف شوم. 
وقت حرکت از مکه معظمه به مدینه طیبه، از راه «فرع» رفتیم. و اسم منازل از قرارى است که مذکور مى‏شود. وادى فاطمه، عسفان، قطیمه، رابغ، بئر رضوان، ابوعاع، ریان، قصیر، بئر ماشى، مدینه طیبه. مراجعت از «راه سلطانى» بود، بدلخواه جمالهاى پدر سوخته و شریف غیر انسان. برترى که راه سلطانى داشت این بود که پست و بلندى است و الا از حیث آب و صفا راه «فرع» هیچ نسبتى به این راه نداشت. منازل مراجعت از مدینه الى جده از راه سلطانى: قبة‏الرود، عار، بئر حسانى، بئرالشیخ، مستوره، رابغ، قطیمه، خیط، جده. 
شهر «جده» شهر بزرگى است؛ از مدینه طیّبه بزرگتر است. هفت عراده توپ رو به دریا کنار دریا گذارده‏اند. در مدینه طیبه همه چیز از مأکولات بود، لیکن در اینجا بعضى چیزها از قبیل سبزى‏آلات و نارنج نیست. پرتقال و لیمو جزئى در بازار هست. خیار سبز هم دانه دانه بهم مى‏رسد. اگرچه از افسوس خوردن ثمرى حاصل نیست، لیکن توقف اینجا، هرگاه در مدینه حاصل مى‏شد، خوب نعمتى بود. چقدر بد مى‏گذرد که در یک منزلى مکه معظمه توقف داشته باشیم و ممکن نباشد مشرَّف شویم. امشب شب جمعه ششم شهر صفر است، عید مولود حضرت ظل‏اللّهى است. پارسال در چنین شبى کجا بودیم امسال در کجا هستیم! بحمداللّه‏ سلامتى هست و به زیارت بیت اللّه‏ مشرف گشته‏ام و خدمت حضرت ختمى مرتبت ـ ص ـ و ائمه هدى ـ علیهم‏السلام ـ مشرف گشته‏ایم. جهت دلتنگى این است که در یک منزلى مکه معظمه توقف داریم و سعادت یارى نداد که دو دفعه مشرف شویم. همراهان همتى ندارند و الا ممکن است که مشرف شویم. در هر صورت، حالیه در بالاخانه جده گرفتارم. فردا که ششم شهر صفر است همه آشنایان و احباء در دارالخلافه در یک جا جمع هستند.د. عذر خواستم، لکن از قرار مذکور مثل دارالخلافه، آتش‏بازى و مهمانى فراهم آورده؛ از نصیرالملک و عبدالحسین خان سرتیپ و بعضى دیگر که حاضر بوده‏اند، وعده خواسته، از قرار تقریر، نصیرالملک، چون به جهت کرایه مال با قونسول میانه نداشت، در مهمانى حاضر نشده، لکن سایرین همه حضور به هم رسانده، با کمال وجد و سرور، شب را به سرآورده، امید که خداوند وجود مبارک اعلى‏حضرت اقدس شهریارى را در ظل حمایت خود محفوظ بدارد و طول عمر به ایشان کرامت فرماید که ابدالدهر در کل ممالک محروسه این جشن را داشته باشند. 
همه روزه منتظر واپور هستیم. واپور حاجى موسى را به جهت آن که حجاج وازده بودند شکست خورده، اوّل نفرى سى‏ریال و چهل ریال گفتگو مى‏کردند، حال به پانزده ریال و دوازده ریال رسیده. چون توقف حجاج در جده به طول انجامیده، ملاحظه سیزده صفر نکرده در روز پنج شنبه دوازده شهر صفر هشتصد و سى نفر از اهل حاج همراه واپور حاجى موسى حرکت کرده‏اند. خداوند ـ ان شاءاللّه‏ ـ حافظ همه باشد. ما که حال در جده مقیم مى‏باشیم، تا چه تقدیر شده باشد و از خدمت ام‏البشر که مرخصى حاصل شود. از پریشانى خیال تاکنون که دوازده شهر صفر است، خدمت جده مشرف نشده بودم. حال تحقیق نموده، مذکور شد که به منزل نزدیک است، لابدى پیاده راهى شدیم. در میان کوچه که مى‏گذشتیم، جلوخوان و دالان بسیار عالى به نظر آمد که صندلیها و نیمکت بسیار در آن گذارده بود و یک نفر خواجه درب در ایستاده بود. پیش رفته تماشا نموده خواستیم بگذریم. خواجه به زبان عربى حالى کرد که کسى در اینجاست. هرگاه بخواهید، بالاخانه را تماشا کنید، ممکن است. عیال عبدالحسین خانِ سرتیپ، که همشیره سهام‏الدوله است، همراه بوده رفتیم بالاخانه. اصل بالاخانه تو در تو بود. نیمکتها گذاشته بودند. خانم خانه که صاحب خانه باشد، مهمانى رفته بود. دو نفر دختر کوچک و چند نفر کنیز حبشى بسیار خوش‏سیما در آنجا بودند. خواجه به زبان عربى گفت: همه جا را خوب تماشا کنید. بسیار خوب عمارتى بود. حمام قشنگ از مرمر داشت. به قاعده خودمان قبه هم ساخته بودند. شیشه نصب کرده بود. یک شیر آب سرد از بیرون و یک شیر آب گرم هم از بیرون. تون حمام هم بسیار به قاعده بود. جویا شدم از خواجه: أیْنَ مَوْلاک؟ جواب داد: فی السّوق. یعنى در بازار است. از آنجا بیرون آمدم تا جده مسافت زیادى بود. هوا هم گرم. هر چه بود رسیدیم. قبر امّ‏البشر؛ حضرت حوا ـ علیهاالسلام ـ به ترکیب یک ناودان از دو طرف را بالا آورده‏اند. پایین پا یک پنجره آهن است، بوسیده و فاتحه خوانده، استدعاى مرخصى کردم. میان در و میان بقعه هشت است. تفصیل آن از قرارى است که حضرت والا معتمدالدوله ـ روحى فداه ـ در کتاب «روزنامه سفر مکه معظمه»(16) مرقوم فرموده‏اند. و این بقعه محل ناف مبارک است. دو بقعه هم در میان همان شبیه قبر حضرت حوا است که دیوار کشیده و ساخته‏اند. از قرارى که حضرت والا در کتاب روزنامه متعرض شده‏اند، یکى قبر عثمان پاشا، و دیگرى از خویشان عثمان پاشا است. عجب حرکت قبیح غیر قاعده کرده‏اند که در روبروى جسد حضرت، مرده دفن کرده‏اند. پس از زیارت مرخصى حاصل کرده، مراجعت کردیم. 
به محض ورود به منزل خبر دادند که واپور آمده است و ان شاءاللّه‏ به بوشهر خواهد رفت. امروز دو واپور رفته و دو واپور آمده است. حال که یوم جمعه است و سیزدهم صفر است، چهارده روز است که در جده توقف داریم. بجز غم و غصه کارى نداریم. چند شبانه روز است به شدتى هوا گرم است که با وجود یک پیراهن در بالاخانه بلند که شصت هفتاد پله مى‏خورد، عرق متصل جارى است. جاى شکر بحمداللّه‏ باقى است که قبل از ورود به جده، باران خوب نافع آمده است و الا از بى‏آبى که به قول خودشان چهار سال باران نیامده بود، چه مى‏شد و به چه قسم ممکن بود که این قدر توقف کرد! امروز حاجیان عقب مانده که روز حرکت ما از مدینه، روز ورود آنها بود، بعضى از راه «ینبع» و بعضى از «رابغ» فرارا آمده‏اند. هزار ریال به جهت خاوه(17) به حمله‏دار داده‏اند. حمله‏دار پولها را برداشته فرار نموده. در رابغ جلو حاج را گرفته، مطالبه خاوه کرده‏اند. این حجاج بیچاره که پول به حمله‏دار داده بودند، جمیع را نگاه داشته‏اند، بعضى فرار کرده‏اند. از قرار تقریر، حجاجى که از راه ینبع آمده‏اند شریف را در ینبع دیده‏اند. کانه بازیهایى که روز حرکت از مدینه به سر ما مى‏خواستند در بیاورند به سر حجاج بیچاره در آورده‏اند. ان‏شاءاللّه‏ بلا به سر شریف اینها بخورد، یقین است که رسول ـ صلى اللّه‏ علیه وآله ـ از این اولادها بیزار است. خیلى عجیب است از این طایفه که لااله‏الااللّه‏ مى‏گویند و از نجاست به هیچ وجه احتیاط ندارند، در همان جایى که بول مى‏کنند، فورا وضو بجا مى‏آورند و با پاى برهنه در همان مکان راه مى‏روند. چیزهاى غریب از آنها مشاهده مى‏شود. مُبال(18) را به قسمى ساخته‏اند که حکما ترشح به آدم بخورد. با وجودى که به این شدتها بى احتیاطى دارند، با این پاهاى کثیف در حرم رسول اللّه‏ ـ صلى اللّه‏ علیه و آله ـ داخل مى‏شوند و عجمِ بیچاره را از حرم مى‏رانند. امروز که یکشنبه پانزده شهر صفر است، هنوز معلوم نشده است که کى از جده حرکت خواهیم کرد. با هزار زحمت، نصیرالملک یک جهازى دیده است، به تحریر قونسول مردم را منع مى‏کنند و جار مى‏زنند که دو روز دیگر، جهازى بهتر خواهد آمد و نفرى دوازده ریال هم خواهد گرفت. مردم احمق دیگر تصور این را ندارند که به قدر سه ریال به جهت توقف خرج دارند. همان ملاحظه ارزانى را دارند. حاجى‏نبى نامى که از اهل شیراز است، و از قرار مذکور حاکم مشهد مرغاب است، بعد از این حجاج به مدینه طیّبه مشرف شده، روز پنج شنبه دوازده وارد جده شده است به قدر سیصد نفر حاجى که عقب مانده و پول خاوه را شریف خواسته بود طورى نموده از رابغ آمده است. همه حجاج از این سیصد نفر به جهت ضمانت مشارالیه مطیع او شده‏اند. به تحریک قونسول او هم نمى‏گذارد که این حجاج حرکت کنند. به ملاحظه این که بعد کشتى ارزانتر خواهد آمد. و هر روزه جارچى جار مى‏زند که حجاج حرکت نکنند یوم آتى کشتى ارزان خواهد گیر آمد و نفرى دوازده ریال بدهید. نصیرالملک هم صاحب این جهاز که الآن جهاز انگلیس است، دیده است که به بوشهر برود. معلوم است کسر شأن اوست که حاجى نبى‏خان حرفش بهتر از او باشد، به همین قسم مانده است. لابدى آدمى نزد حاجى نبى‏خان فرستادم که این چه شیطنت است که پیش گرفته‏اى؟ جواب گفته که شرط مى‏کنم که این جاهز که بعد برود، زودتر از این جهاز به منزل برسد، اگر سرکار مى‏فرمایید من هم با این جهاز مى‏آیم اما قریب هفتصد تومان ضرر من است که در بین راه به حجاج داده‏ام و بارهاى من هم در مکه مانده است. در این صورت چو تکلیف است که من بکنم؟ حال که به این قسم سرگردان مانده‏ایم، خداوند خودش فرجى برساند. تاکنون به هیچ وجه اسباب حرکت کردن واپور فراهم نیامده. از جانب نصیرالملک هم حرکتى نمى‏شود. بدیهى است در ملک خود هر کسى مى‏تواند کارى به قدر قوه صورت بدهد. لیکن هرگاه در خارج کارى پیش برود خوب است. مجددا لابدى آدمى فرستاده‏ام حاجى نبى‏خان را حاضر کرده، گفتم: تو وعده دادى که روز دوشنبه که امروز است، جهاز خواهد آمد. حال همینجا در منزل عمله‏جات توقف داشته باشید هر وقت جهاز آمده به خانه‏ات برگرد. همین که ساعتى حاجى نبى‏خان را نگاه داشتند، در میان مردم شهرتى پیدا شده که حاجى نبى‏خان را گرفتند. بعد از ساعتى واپور آمد. حاجى مزبور و عمله‏جات به اتفاق رفتند واپور تازه را دیدند. بسیار بدجهازى بود. کُتریهاى(19) زبرى داشت. حاجى نبى‏خان خجل گشته فورا پول بداد به آدمها که اگر من بروم چتى[!] بگیرم کسى به من نمى‏دهد، شما بفرستید بگیرند. فرستادند گرفتند. باز طرف عصرى، جارچى به فریاد آمده که بیایید در جهاز عدن. وکیل جهاز دید که مردم آنجا نمى‏روند، لابدى واپور روانه کرد. با وجود این که واپور رفت، باز کار لنگ است. امروز و فردا مى‏کنند. آدمى نزد نصیرالملک فرستادم، این چه اوضاعى است؟ گفتى حاجى نبى خان شیطنت مى‏کند، فرستادم او را آوردند. این جهاز هم که رفت، یک نفر هم پیش قونسول فرستادم که صریح بگو من نوکر دولت ایران نیستم تا آن که من تکلیف خودم را دانسته باشم. بیست روز است که در جده معطل هستم. عوض این که خودت واپور خوب معین نمایى، کارشکنى مى‏کنى. هرگاه به جهت کرایه با نصیرالملک گفت و شنید دارید، به سایرین چه دخلى دارد. فورا خودش آمد به عذر خواهى. عصر هم نصیرالملک و عبدالحسین خان سرتیپ و فضل‏علیخان و جمعى از تجار و حجاج آمدند در چادر بیرون. 
دو سه ساعت نشسته قرار دادند فردا که چهارشنبه است، اسباب بکشند. پس فردا به سلامتى ان شاءاللّه‏ در واپور برویم. اگر این پیغامهاى سخت نبود، الى آخر ماه صفر در جده مانده بودیم.ال شخص انگریزى است. صبح پنج شنبه نوزدهم صفر که وارد جهاز شدیم. کطریهاى موافق قاعده؛ اصل میزخانه که ناهارخورى کاپیتان است، با کطریهاى دور که خانه نصیرالملک با سه صبیه‏اش و زن عبدالحسین خان سرتیپ و همشیره نواب عروس شاهزاده حاجى دلشاد خانم که عیال محمد حسن خان پسر امین نیکى! باشد با دختر حاجى محمد صادق تاجر اصفهانى در این کطریها نشسته‏اند. چهارده نفر مرد در روى عرشه نشسته‏اند. احدى دم در کطرى نمى‏آید. مُبال(20) هم به قاعده در دالان کطرى است. نوکر در دمِ در خبر مى‏کند، ناهار و شام و چاى را مى‏دهند اندرون. همه چیز در کمال قاعده است. شب جمعه واپور حرکت نکرده، صبح جمعه را هم ماند که عصرى حرکت کند. عصر هم قونسول آمد رفت عرشه، سلام رساند. طبیب آمد حجاج را دید، شب شد. کاپیتان گفت شب است دیگر حرکت موقوف است. دریا در انقلاب است و کوه هم در مقابل است. شب جمعه بیستم که شب اربعین است، روضه خوان آمد، ذکر مصیبتى کرده، شب شنبه بیست و یکم هم در دریا نشسته حرکت نکردیم. صبح شنبه به یارى ائمه اطهار ـ علیهم‏السلام ـ حرکت کرده، تا بناى حرکت را گذاشت، احوالها منقلب گشته به یک قسمى افتاده بودم، مثل آدم مدهوش بودم. تا غروب دو بار تهوع کرده، چشم باز کرده، شب یکشنبه را هم بى‏قوت و غذا افتاده بودم. تمام زنهاى کطرى از خانم و کنیز تمام افتاده به حالت خراب. روز یکشنبه بدتر از روز اول شدیم. عیال حاجى اسداللّه‏ بیک! ایشیک آقاسى باشى حضرت اشرف ارفع والا معتمدالدوله ـ روحى فداه ـ با وجودى که حالت خودش خراب بود، به هر قسم بود از منزل خودش آمده مشغول پرستارى شد. آدمهاى خودم همه افتاده‏اند. تا غروب بى قوت افتاده که یک فنجان چاى هم ممکن نشد بخورم. آمدند که مرا حرکت بدهند از روى نیمکت روى تخت ضعف کردم. هواى کطرى حبس و جمعیت زنها که به همه حالت تهوع دست داده، مشرف به موت بودیم. خداوند پدر و مادر عیال ایشیک آقاسى را رحمت کند. رفت در منزل خود، حاجى عبداللّه‏ را خواست که فکر منزل دیگر که در عرشه است بکند. کاپیتان را حالى کردند. چون آدم درستى بود همین قدر فهمید که کى مى‏خواهد بیاید، فورا اتاقش را خالى کرده. کوچ ایشیک آقاسى‏باشى مرا به کول گرفته تا به منزل رسانید. ابدا شعور این را نداشتم که بفهمم، همین که در کطرى در میان نیمکت افتاده‏ام قدرى باد خوردم، حال آمده فهمیدم که تغییر منزل کرده‏اند. شب را بى‏حال افتاده بودم. 
شب دوشنبه و روز دوشنبه باد سخت مى‏آمد که آب دریا کوه کوه بلند مى‏شد. شب سه شنبه تا صبح خواب نکردم به همان حالت که افتاده بودیم، افتادیم. کاپیتان هم در بالاى آن عرشه باز جاى دیگرى داشت. هر ربع ساعت شروع به آواز مى‏کرد، تا صبح بیدار بود . کشتى به شدت تلاطم داشت و صداى غریب از او ظاهر مى‏شد. در همین شب سه جهاز دیگر هم گذشت. هنوز به باب اسکندر نرسیدیم. 
روز سه شنبه بیست و چهار شهر صفر هوا ابر است و باد هم به شدت مى‏آید. لیکن آن تلاطم و انقلاب روز پیش را ندارد. خداوند خودش رحم کند که به سلامت به منزل برسیم، حالیةً که باد معرکه مى‏کند. از قرارى که مى‏گویند، عصرى از باب اسکندر خواهیم گذشت. اهل این کطرىِ پایین تمام مدهوش افتاده‏اند و حالتى ندارند. پنج ساعت و نیم به غروب مانده از باب اسکندر گذشتیم. در میان دریا کوهى است و قلعه بزرگى ساخته‏اند. با دوربین خوب قلعه و جاى عسکر نمایان بود. موافق قاعده از بالاى قلعه تا کنار آب جاده بود. بیرق بزرگى زده بودند که شب در بالاى آن چراغ روشن کنند که وقتى کشتى در شب عبور مى‏کند بفهمند که به کوه نخورد. از روى آب درست به نظر نمى‏آید که وسعتش چه قدر است. بحمداللّه‏ از باب اسکندر به سلامت گذشتیم، لیکن باد به شدت مى‏آید. 
شب چهارشنبه بیست و پنجم شهر صفرالمظفر که شب چهارشنبه آخر صفر است، به شدت باد مى‏آید و آب دریا متلاطم است. سه ساعت از شب گذشته گفتند جهازى از دور مى‏آید. چراغش کم‏کم نزدیک شد. بهر قسمى بود بلند شده از پشت آینه تماشا مى‏کردم. آمد آمد، چنان نزدیک شد به‏قدر بیست ذرع، مثل یک شهر بزرگ چراغانى؛ البته هزار چراغ روشن بود. گویا نمى‏دانست که این واپور هم در دریا است که به این شدت نزدیک آمده بود. اهل این کشتى دستپاچه شده؛ کاپیتان شاقوت زد، بالا مى‏دوید، پایین مى‏آمد که به یک مرتبه یا اللّه‏ یا اللّه‏ اهل کشتى بلند گشته مرگ را معاینه به چشم خود دیدند. همین که صدا بلند شد، چرخ این کشتى را عقب چرخ دادند. آن کشتى هم به همان قسم که پیش آمده بود، همان قسم عقب رفت. ربع ساعت نکشیده از نظر ناپدید شد. روح از بدن همه، از نفهمیدگى اهل این کشتى و اضطراب مردم بى‏معنى بیرون رفت. عجب مردمان بى‏شعورى دارد ایران، بقدر ذره‏اى ادراک ندارند، بخصوص مردمان فارس که مستعد یک آواز هستند که هنگامه بر سر پا کنند. بعد از گذشتن کشتى شب را الى صبح از کثرت باد و حرکت کشتى خواب نکردیم. بشدت هرچه تمام‏تر باد مى‏آمد. صبح چهارشنبه بیست و پنج صفر به اصطلاح چهارشنبه سورى است. باد قدرى آرام است. جناب سلالة السلطان آقا میرزا عبدالوهاب که پیشنماز اصفهان است در کشتى است. سید خوبى است. دعاى چهارشنبه سورى و غرق نشدن در دریا را فرستاده خواندیم. خداوند ان شاء اللّه‏ تعالى به حرمت همه اولیاى حق که به سلامت همگى را به منزل برساند، توکلت على اللّه‏.رفع کسالت بشود، متصل در حرکت و راه رفتن مى‏باشد. در این کطرى که منزل داریم، چرخ سکان کشتى پشت او است. شب و روز چشم اینها به قطب است و چرخ را حرکت مى‏دهد از روى قطب و دقیقه نمى‏تواند مژه بهم بزند. بزرگ است خداوندى که این همه هوش داده است بنده را که چنین اسبابى در دریاى عظیم فراهم مى‏آورد. روز جمعه بیست و هفتم شهر صفر وعده داده که از مسقط بگذرد. به نظر نمى‏آید. به جهت این که واپور کثیرى در این چند روز گذشته، و ما مانده‏ایم. جهت را از دیلماج کشتى سؤال مى‏کنم، مى‏گوید: اینها جهاز به تابوت حاجى بار نمى‏کنند، به جهت این که حاجى‏ها کثیف هستند و کشتى را ضایع مى‏کنند. بعد از بیرون رفتن حجاج مشغول شست و شوى کشتى هستند. خداوندِ مسبب الاسباب، خودش بخوبى همگى را به ساحل نجات برساند. شب هم آخر ماه و تاریک شب است. شعر خواجه علیه الرحمه مناسب حال اهل کشتى است.تى نشسته‏اند که حاجى ابوالقاسم و یا فلان آقاى دیگر مى‏خواهد مداخل کند. عصر جمعه شده، مسقط پیدا نشده. شب شنبه، بیست و هشتم، که شب قتل است، باد باز شدت کرد. از سر شب تا صبح از واهمه، خواب به چشم نمى‏آید.ه و جزیره بن خلقان نمایان است. از قرارى که مذکور شده است، اهل انگلیس از خاک این کوه مس مى‏گیرند. کوه دیگر هم که قدرى مسافت با این کوه داشت، میان دریا نمایان بود. جزیره کورمور مى‏گفتند. اگر نامربوط نوشته شده باشد، گوینده غلط ذکر کرده است. امروز دوشنبه است. مى‏گویند که فردا طرف عصرى به مسقط مى‏رسیم. آن هم خداوند بهتر مى‏داند. حال که سر در کف دست گرفته نشسته‏ایم شب را تا به نصف شب، همه‏اش مشغول روضه‏خوانى و سینه‏زنى هستند. چهار ساعت به غروب مانده، شخص... ناخوش بود، به رحمت ایزدى پیوست. از کطرى پیدا بود که پس از غسل و کفن و نماز او را به دریا انداختند. از جهت آب هم به مردم سخت است. از کثرت طمع، جمعیت را زیاد کرده آب کفایت نمى‏دهد. از دو ساعت به غروب مانده هوا قدرى آرام گرفته. آب دریا موج نمى‏زند، کشتى به آرامى در حرکت است. اول مغرب بناى آمدن باد شده است. «شب آبستن است تا چه زاید سحر». تا صبح چه شود و خواست خداوند چه باشد. روز یکشنبه بیست و نهم شهر صفر المظفر، پنج ساعت و نیم به غروب مانده، کوه بزرگى نمایان گشته، گفتند کوه موسیره است، یک فرسنگ از جهاز دور است. آن طرف خشکى است، عجب وجدى براى مردم دست داده از دیدن کوه، حظى دارند که کوه پیداست. خوب است هر روز اسباب هراج مى‏کنند و خودشان را مشغول دارند. جماعت شیرازى هرگز وجود خودشان را کسل نگاه نمى‏دارند. شب دوشنبه سلخ شهر صفر، یک نفر شیرازى مرحوم گشته، همان شبانه، هاى و هوى درگرفت و او را به دریا انداختند. باد هم مى‏آید. صداهاى عجیب و غریب هم از چرخ‏ها بلند مى‏شود. شب هم بلند است. هشت ساعت از شب گذشته، گفتند به کوه رأس الحد مى‏رسیم. پنج ساعت از دسته گذشته، روز دوشنبه سلخ، به کوه شور رسیدیم. چهار و نیم به غروب مانده کوه مسقط نمایان گشته، دو کشتى بادى کوچک هم از بغل مى‏گذشت. کوه نزدیک بود، لیکن عمق دریا زیاد است که اگر از نزدیک و کناره کوه هم بگذرد، ضررى نمى رساند. از قرارى که مذکور شده است، عمق دریا سیصد نعل است. با وجود این که کاپیتان، از قبله به جهت زیادى آب و تلاطم دریا نگذشت، بسیار آدم معقولى است، چون مى داند در این کطرى نشسته‏ام، شب با سکان‏چى به طور نجوى حرف مى‏زند که مبادا بیدار بشوم. هرچه حرکات خلاف و بى‏ادبان است از اهل مملکت خودمان است. شب سه شنبه که غره ربیع الاول است، بحمداللّه‏ تعالى از برکت ائمه اطهار ـ علیهم‏السلام ـ دریا آرام است. 
بندر عباس 
دو ساعت از روز سه شنبه غره ربیع‏الاول 1298 گذشته. بندرعباس که یکى از بندرات فارس است، نمایان شد و به قدر دویست نفر حاجى که بعضى از اهل کرمان و بعضى از اهل محالات فارس مى‏باشند، اسبابهاى خودشان را جمع کرده بردند. یک هنگامه و قال و قیلى در جهاز افتاد، مثل این که تکیه دولت به هم مى‏خورد، بلکه هزار مرتبه بالاتر. سه شنبه چهار ساعت به غروب مانده بندرعباس نمایان شد. لنگر انداختند و حاجى‏ها رفتند. بعضى از حجاج هم به جهت خرید رفتند. میل نصیرالملک این بود که شب را بماند. کاپیتان راضى نشده، عبدالرسول‏خان آدم نصیرالملک که در بندرعباس است آمده بود پیش مشارالیه. حاجى ابوالقاسم بوشهرى در بکاره نشست رفت به بندر عباس. پس از رفتن مشارالیه، معلوم شد که مشارالیه به خیال این که به واسطه زیادتى که به حجاج کرده، مبادا در بوشهر به صدا بیایند، پیغام داده که من چندى در اینجا توقف مى‏کنم. در باطن خیالش این بود که چندى که گذشت، حجاج متفرق خواهند شد و کسى متعرض من نخواهد گشت. تصور حجاج بیچاره کنند که در چند جا این بیچاره‏ها را مى‏چاپند. نزدیک به غروب کاپیتان، شاقوتِ راه افتادن جهاز را زد. اشخاصى که باید دوباره از بندر مراجعت کنند، به جهت خرید رفته بودند نیامده بودند، با وجودى که کاپیتان جار زده بود من غروب مى‏روم، کسى به جهت خرید نرود. چون حرف به گوش اهل فارس فرو نمى‏رود و گوش به این مطلب ندادند. وقت مغرب، جهاز حرکت کرد. از قرارى که مذکور شده، چند نفرى ماندند. بعضى به دستپاچگى خود را بالا انداختند. دو نفر هم با هم دعوا کردند. یکى خودش را به کشتى آویخته بود به دریا بیندازد؛ آدمهاى ما دیدند، هاى و هوى کرده بالا کشیدند. بحمداللّه‏ تعالى الآن را هوا آرام است. نصیرالملک هم کارهایش قدرى ناتمامى داشت. پیغام کرد جهاز را نگاه دارند. کاپیتان صریح جواب داد از تو معتبرتر هم در این جهاز هست، چرا هرگز به من امر و نهى نمى‏کند. روزى هزار روپیه خرج من است بالاخره. این جهاز که لنگر انداخته بود با دوربین در کطرى پیدا بود. بسیار قشنگ بود. گفتند جهاز یکنلى(21) است، یکى از بوشهر آمده و به بمبئى مى‏رود؛ دیگرى هم از بمبئى آمده به بوشهر مى‏رود. رفت در بندر لنگه کارش صورت بدهد. از آنجا به بوشهر برود. جهازى که به بوشهر مى‏رفت، خیلى نزدیک بود و بسیار هم قشنگ بود. گفتند این جهاز از آن بزرگتر است، خداوند تبارک و تعالى چنان هوش به اینها مرحمت فرموده که دریا را مثل راه خشک تصور مى‏کنند. همه قسم تصرفات به عمل مى‏آورند. چنان چه این همه اسباب در دریا فراهم کرده‏اند. سکانچى مثل دهنه اسب سر جهاز را این طرف و آن طرف مى‏گرداند، مثل جلوى اسب را کسى بگرداند. بلکه این در نزد ایشان اسهل‏تر(22) است، به جهت این که هر گاه اسب سرکشى را کسى بخواهد جلوى او را برگرداند، مشکل است و لیکن سکانچى با کمال سهولت سر جهاز را بر مى‏گرداند. دو ساعت از شب چهارشنبه دویم ربیع الاول گذشته، بناى آمدن باد است. خداوند ـ ان شاءاللّه‏ ـ این دو روز هم بر ما ترحم خواهد فرمود. عجب طایفه‏اى هستند این اعراب که از یهودى بدتر هستند. اهل کشتى همه فرنگى و خارج مذهب مى‏باشند. از اول شب تا نصف شب همه مشغول سینه‏زنى و روضه خوانى مى‏باشند، هیچ نمى‏گویند چه مى‏کنید، اما مدینه طیّبه در شب قتل در همه خانه‏ها آواز دف و دایره و هلهله بلند بود.(23) کسى از ترس جرئت نکرد که اسم امام حسین ـ ع ـ در میان بیاورد. لعنت خداى بر این طایفه که از کافر حربى بدترند. داخل کشتى شده، چند روز دیدم مؤذن اسم مبارک حضرت امیرالمؤمنین ـ ع ـ را ذکر نمى‏کند. پیغام کردم که حالا چرا اسم مبارک حضرت مولاى متقیان را ذکر نمى‏کند. معلوم شده بود که فراموش کرده! حال همه روزه در اذان ذکر اسم مبارک مى‏شود. سر و جانم به فداى اسم مبارکت یا امیرالمؤمنین. وقت سحرى بحمداللّه‏ تعالى باد آرام گرفت و آب دریا در نهایت آرامى است. 
روز چهارشنبه دوم ربیع‏الاول ، آب دریا بسیار روشن است. مثل آینه صاف است. بر عکس دریاى پیش که سیاه بود. شب پنج شنبه، سیم ربیع‏المولود، حجاجى که به بوشهر پیاده مى‏شوند، عالَمى دارند. آنهایى که خیال رفتن عتبات دارند، وجد دیگرى دارند. خداوند مسبب الاسباب احدى را از درگاه خود مأیوس نگرداند. روز پنج شنبه، شش ساعت از دسته گذشته، به سلامت در لنگرگاه بوشهر لنگر انداخته که حجاجى که پیاده مى‏شوند، پیاده شوند. اگر چه هوا ابر است، لیکن از برکت ائمه اطهار باد و باران نیست. حاجى محمد باقرخان، حاکم بوشهر تا از دور علامت دولت علیّه ایران را دید، سواره بکاره دودى گشته، آمد. لنگرگاه بوشهر، مثل لنگرگاه جده نیست، آنجا هم نزدیک است هم آب کمتر دارد. دو ساعت به غروب مانده به توفیق الهى، از واپور پیاده شده، به بکاره دودى سوار شدیم. در حقیقت، این بکاره بسیار آراسته و قشنگ است. کطرى بسیار خوب دارد که شش در به بزرگى درهاى کالسکه بزرگ از شیشه دارد و از هر طرفى باز بوده، اتاق فرش کرده، دور تا دور نیمکت گذارده، دستک انداخته بسیار قشنگ. اینجا که نشستم ملاحظه جهاز بزرگ را مى کردم. عجب جهازى بود. اهل بوشهر مى‏گفتند تا حال جهاز به این بزرگى به این لنگرگاه نیامده، بیست پله مى خورد که از جهاز بالا بروى و پایین بیایى و تمام مس بود و آهن. از زیر که نگاه مى‏کردى، چیز غریبى در دریا ایستاده بود. بکاره دودى خیلى امتیاز داشت. یک ساعت و نیم به غروب مانده از بکاره بیرون آمده، داخل چهار برج که عمارت حکومتى است شدیم. حاجى محمدباقرخان، کمال انسانیت را بجا آورد. بحمداللّه‏ تعالى از خبر سلامتى حضرت اشرف والا ـ روحى فداه ـ و سرکار نواب علیّه عالیه ـ دامت شوکتهاـ چشم و دلم روشن شده و تلگراف سلامتى رسید. شب جمعه را به انتظار تلگراف طهران روز کردم. روز جمعه هم تا غروب جواب نیامد. حالت خرابى داشتم که به شرح نمى‏توان درآورد. بحمداللّه‏ تعالى وقت مغرب جواب تلگراف طهران رسید. شکر الهى را بجا آوردم. غروب حمام رفته شب در عمارت بالاخانه رو به دریا منزل کردم. روز شنبه، پنجم ربیع‏الاول هم بحمداللّه‏ تلگراف از شیراز رسید. توقف در جده بیست روز کشید. نمى‏دانم توقف در بوشهر تا کى تقدیر شده باشد. بحمداللّه‏ تعالى همه روز از شیراز و طهران تلگراف مى‏رسد. چون امیرآخور حضرت والا از شیراز باید بیاید، تا امروز که سه شنبه است نیامده. خیال کردم که تخت و مال از همینجا گرفته، سوار شویم. چون به جهت طهران تلگراف کرده بودم، جواب نرسید، از این جهت موقوف کردم. امشب به قاعده معمول شب عید است و نهم ربیع‏المولود. تنها در بالا خانه رو به دریا نشسته‏ام. صبح چهارشنبه، تلگراف میرآخور از یک منزلى رسید که عصر وارد مى‏شویم. عصرى وارد شد. روز پنج شنبه و جمعه به جهت خستگى مالها که از گردنه و کتلها آمده بودند، ماندیم. 
به سوى شیراز 
صبح شنبه، دوازدهم ربیع‏الاول، هوا ابر بود، هر چه گفتند امروز بمانیم، قبول نکرده، بارها را بار کردند. همین که کجاوه‏ها و تخت را بار کردند، باران شدیدى باریدن گرفت که از ناودانها آب جارى گشته چون ممکن نبود که سوار شویم، لابدى موقوف کردیم. قرار شد، عصرى حرکت کرده، در یک فرسخى منزل نماییم. سه ساعت به غروب مانده، با آن که باران مى‏آید، سوار شدیم. پس از سوار شدن، شدت کرده همه جا باران آمد تا این که به منزل رسیدیم. شب را مهتاب شد و بسیار هواى خوبى بود. چند عمارت دیگر هم در نزدیکى بود که مال تجار فرنگى بود. شب را در عمارت ملک مانده، صبح یکشنبه، سیزدهم حرکت کرده، یک فرسخ که مسافت شد، راه سخت و باطلاق شده، یک مرتبه قاطر تخت کش در باطلاق فرو رفت، آدمها و شاطران ریخته تخت را باز کردند. با هزار زحمت، قاطران را از گل بیرون کشیدند تا گوش قاطر گِلى بود. مى‏گفتند اگر تخت بسته نبود قاطر فرو رفته بود. دو ساعت به غروب مانده با هزار زحمتِ باطلاق، به کاروانسراى احمدى پیاده شدیم. در بالاخانه کاروانسرا منزل کردیم. شب هم شب چهاردهم! مهتاب شبى است. صبح دوشنبه چهاردهم از کاروانسراى احمدى سوار شده در صحرایى که بسیار با صفا است و از همه قسم گل و لاله روییده و زمین مثل زمرد سبز است، عبور مى‏نماییم. راه گل است اما نه به شدت دیروز. بهار اینجاها همین فصل است. در حقیقت بسیار خوب صحرایى است، لیکن از براى اشخاصى خوب است که سواره باشد و تفرج کند نه کسى که در تخت نشسته است. وقت ناهار پیاده شده، ناهار خوردیم. تمام صحرا پر بود از همه رنگ گل و گیاه. سه ساعت به غروب مانده وارد کاروانسراى «برازجان» شدیم. در برازجان تلگرافخانه نیست. محمدخان حاکم برازجان، نبود، رفته بود به دهات دیگر. کاروانسرا را مشیرالملک ساخته است. بد کاروانسرایى نیست. بهتر از کاروانسراى احمدى است. گویا مستحفظ درستى نداشته باشد. اتاقها به واسطه بارندگى همین دو سه روز زیاد چکه کرده است. الحق باران خوبى متصلا در این چند روز آمده است که زمین را به این قسم سبز و خرم کرده است. بار زیادى به بوشهر مى‏رفت. اکثرى تنباکو و پنبه بوده است. صبح سه شنبه از کاروانسراى برازجان حرکت نموده صحرا مثل زمرد سبز است. از طرف دست راست هم کوه و دره نزدیک بود. تمام کوه سبز بود. در این صحرا گل شقایق هم باز شده بود . راه هم باطلاق نبود. درخت کنار هم در راه بود. به جهت ناهار پیاده شده، چادر آفتاب کرده جاى بسیار خوبى زده بودند که تمام گل بود. از قرارى که مى‏گویند دو ماه دیگر در همینجا به شدتى گرم خواهد شد که هر گاه خاک زمین به پاى آدم برخورد، مى‏سوزاند. بحمداللّه‏ امسال بارندگى به قاعده شده است. ان شاءاللّه‏ سلامتى و وسعت به همه کرامت بفرماید. 
پس از صرف ناهار سوار شده، به قدر یک فرسنگ که آمدیم، به «دالکى» رسیدیدم، از محل دشستان است. کاروانسرا داشت، گویا جاى خوبى نبود، در صحرا چادر زدند. بحمداللّه‏ تعالى بعد از شش ماه در صحرایى چادر زدیم که آب جارى دارد. در بین راه هم تفنگچى گذاشته‏اند، به جهت حفظ قافله. این راه همیشه مخوف بود. لیکن بحمداللّه‏ تعالى، اکنون در کمال امنیت است که قافله در صحرا مى‏افتد و خوفى هم ندارد. ان شاءاللّه‏ تعالى خداوند این امنیّت را از مردم نگیرد. شب در چادر بودیم. صبح چهارشنبه شانزدهم ربیع‏الاول، از دالکى سوار شده، روانه شدیم. قریب یک فرسنگ که گذشتیم به اوّل کتل مى‏بود رسیدیم. از تخت پایین آمده سوار اسب شدم. قدرى که راه آمدیم تخت هم از کتل در نمى‏شد. لابدى تخت را باز کرده به دوش کشیدند، بسیار گردنه سختى بود. خداوند حافظ است که از این کوهها آدم به سلامت مى‏گذرد. در کوه در کنار رودخانه به جهت صرف ناهار پیاده شدیم. عجب جاى باشکوهى است. کوه مثل زمرد سبز است و از همه قسم گل و لاله روییده است. هرگز کوه شمیرانات با وجودى که ییلاق است در بهار سبز نیست و اینجا با وجودى که سنگستان است، از یک رو باران این قسم سبز و خرّم مى‏شود. بعد از ناهار سوار شده دو دفعه به گردنه افتادیم. حاجى محمد صادق اصفهانى، به قول خودش راه را ساخته است. اما قسمى ساخته است که چاروادار و بار از آنجا عبور نمى‏کند. با سنگهاى قلبه ساخته است که سر بالا و سرازیر شدن سخت است. از قرارى که مى‏گفتند عوض دعاى خیر ناسزا در حق او مى‏گفتند. و از راه دیگر عبور مى‏کنند. از اوّل این راه پیاده شده به هزار معرکه تا بالاى گردنه پیاده آمدیم، کجاوه هم گیر کرده بود. لابد، بار کردند، بسیار زحمت داشت، سه ساعت به غروب مانده به منزل کنار ... رسیدیم. چون هوا ابر بود به ملاحظه باران آدم‏ها در چادر منزل کردند. ما در میان مسجد شب منزل کردیم، کاروانسرا دارد لکن خراب است. نصف شب باران باریدن گرفت، نوکرهاى بیچاره را خوب درست کرد. صبح پنج شنبه 17 [ربیع [باز هوا ابر است، به ملاحظه کتل کجى که مى‏گویند از راه دیروز سخت‏تر است، مبادا باران بگیرد، ماندیم، شاید هوا باز شد و حرکت کنیم، هرچه انتظار باز شدن هوا را کشیدیم، به هیچ وجه اثر باز شدن ندارد. لابد سوار شدیم. محض سوار شدن باران گرفت تا آن که پاى کتل کجى رسیدیم، از تخت بیرون آمده سوار شدیم. قدرى آمدیم به پاى گردنه رسیدیم، عجب گردنه سختى است. سر بالایى بسیار شد و همه سنگ، دیشب باران آمده حال هم مشغول باریدن است. زمین هم گل است. «توکلت على اللّه‏» گفته، جلودار هم نمى‏تواند جلودارى کند. پیاده‏ها پاها را برهنه کرده‏اند یک طورى که نوشتنى نیست، تا آن که کسى خودش معاینه نبیند، نمى‏داند چه هست. بحمد اللّه‏ تعالى هر طور بود گذشتیم، هرگاه گل نبود پیاده مى‏شدیم، چون گل بود پا لیز مى‏خورد، نمى‏شد چادر را جمع کرد. لابدى سواره از گردنه بالا آمدیم. اندکى رفت که راه بهتر بشود که باران شدت کرد. چتر بالاى سر گرفتیم، مثل ناودان از چتر سرازیر بود. به همین حالت به سلامت بحمداللّه‏ تعالى به «کمارج» رسیدیم. آتش درست کرده، چادر و چاقشور(24) را خشک کرده، تخت هم در پایین گردنه مانده بود. از اینجا پیاده رفته است به دوش گرفته وقت مغرب رسیدند. باز هم هوا ابر است. باران هم آهسته مى‏آید. با وجود شدت باران و مه هوا و کوه، صحرا صفایى داشت مثل بهشت. روح آدم تازه مى‏شد؛ زمستان این صفحات همین بارندگى است. از گردنه‏ها خلاص شدیم. حال سقف اتاق چکه مى‏کند خداوند خودش حافظ است. ان شاءاللّه‏ حفظ خواهد فرمود و به سلامت به منزل خواهد رسانید. در پاى گردنه جایى به جهت قراول که کشیک قافله را مى‏کشید ساخته‏اند. بحمداللّه‏ تعالى از اقبال بلند پادشاه و عدالت حضرت والا «معتمدالدوله» راه به طورى امن است که قافله بار خودش را در صحرا مى‏اندازد و خودش مى‏رود میان کاروانسرا. در حقیقت همان رعیتها دزد بوده‏اند که حال قوّه حرکت ندارند. صبح آفتاب بوده از کمارج سوار شده پاى کتل سنگى پیاده شدیم. از گردنه گذشتیم، براى ناهار پیاده شده، صحراى اینجا تمام بابونه است و بابونه کازرونى که معروف است مال همین صحرا است. در بین راه شاطرى از شیراز آمده پاکت سرکار علیّه عالیه ـ دامت شوکتهاـ را آورده، در میان پاکت ایشان پاکت طهران هم بوده، تحمیدات خداوندى را به جا آورده که چنین روزى مجددا نعمت فرموده. یک ساعت به غروب مانده وارد «کازرون» شدیم. شب شنبه، نوزده شهر ربیع‏الاول در کازرون ماندیم. صبح شنبه از کازرون حرکت کرده؛ این صحراها مثل صحراها و کوههاى روز پیش سبز و باصفاست، ولى به آن خوبى نیست. قدرى که آمدیم به اول کتل دختر رسیدیم. از اول «کتل دختر» تا به آخر کتل تخمینا نیم فرسخ بود. همه را پیاده آمدیم تا پایان کتل که آفتاب گردان(25) ناهار خورى را زده بودند، ناهار خوردیم، سوار شدیم. تمام صحراها درخت بلوط است، زمینها هم سبز است، مثل باغات فصل پاییز شمیران و از دو طرف کوه است و بالاى کوه همین درخت بلوط بوده لیکن سبز نبوده. از میان زمین سبز که عبور مى‏کردیم، مثل این که خیابان بسته باشند. قریب دو فرسنگ آمدیم رسیدیم به «کتل پیرزن». از تخت پیاده شده سوار شدم، تخت را پیاده‏ها بر دوش گرفته مى‏آوردند. هوا هم ابر است، لکن بحمداللّه‏ باران نمى‏آید. بر پدر کتل دختر و پیرزن هر دو لعنت. عجب راه قلبى است. بیچاره آن قافله که متصل از این راه به بوشهر مى‏رود و مراجعت مى‏کند. نیم ساعت از شب یکشنبه، بیستم شهر ربیع الاول سال 1298 گذشته، به سراى میان کتل رسیدیم. اینجا سرد است و کوهها هم پر از برف است. روز یکشنبه از کاروانسرا حرکت کرده، این کاروانسرا را مرحوم حاج قوام الملک ساخته، میان کتل پیرزن است. تخت را پیاده‏ها به دوش گرفته و ما همه راه را سواره بودیم. از سربالایى خلاص شده به سرازیرى افتادیم. آب هم جارى است. لابدى پیاده شدیم و از سرازیرى گذشتیم. بعد سوار شده مجددا به گردنه افتادیم. پناه مى‏بریم به خدا از این گردنه. پس از تمام شدن گردنه دوباره سوار تخت شدم. 
در «دشت ارچن» براى نماز پیاده شدیم. جایى بود که مى‏گفتند که «قدمگاه حضرت سلیمان» است. بحمداللّه‏ تعالى بعد از شش ماه امروز چشم ما به برف افتاده است و بحمداللّه‏ تعالى تا اینجا از برکت ائمه اطهار ـ علیهم‏السلام ـ به سلامت مى‏باشیم. هزار مرتبه شکر مى‏کنم خداوند را. دشت ارچن همیشه محل شیر بوده است. حالا بحمداللّه‏ تعالى از کثرت امنیت شیر هم فرار کرده است، به قول به رعایا. بارى ناهار خورده سوار شدیم. از تخت بیرون نیامدیم اما همه کتل به زحمت آمدیم. از کاروانسراى میان کتل هم سوار شده به زحمت آمدیم. شب دوشنبه بیست و یکم شهر ربیع‏الاول 1298 وارد «خان زنیان» شدیم. از شهر دو سه نفر آمده بودند. نواب علیّه عالیه ـ دامت شوکتها ـ اظهار مرحمتى فرموده، بار خانه مرکبات و شیرینى التفات فرمود. شب خان زنیان بسیار سرد بود که صبح آب یخ کرده بود. روز دوشنبه از اینجا حرکت کردیم براى ناهار بالاى «چناررادار» پیاده شدیم. بعد از ناهار سوار شده، دم کاروانسراى چناررادار شاهزاده‏هاى شیراز و آدم و جمعیت با کالسکه آمده بود. با سرکار بدرالدوله و شمع ایران خانم و شاه‏سلطان خانم در یک کالسکه بودیم. با جمعیت استقبالچیها وارد «باغ عفیف‏آباد» شدیم. نزدیک غروب نواب علیّه عالیه، سرکار شاهزاده‏خانم ـ دامت شوکتها ـ تشریف آوردند. شب هم بارانى بود. صبح سه شنبه، بیست و دوم، به سلامت وارد شیراز شدیم. باران هم به شدت جارى بود، به مردم از جهت بارندگى بد گذشت و در «ارک کریمخانى» وارد شدیم. سرکار علیّه، جمعیت اهل فارس و شاهزادگان را مهمان کرده بودند. همه را دیدیم. بعد حضرت اشرف والا تشریف آوردند. بحمداللّه‏ تعالى خداوند متعال در این سال از مرحمت کامله خود، به دو زیارت بزرگ، این بنده شرمنده را مستفیض فرمود. پس از زیارت بیت اللّه‏ الحرام و حضرت ختمى مآب ـ صلى‏اللّه‏ علیه وآله ـ به زیارت حضرت اشرف والا ـ روحى فداه ـ و زیارت حضرت علیه عالیه ـ دامت شوکتهاـ مشرف شدم. الحمد ثم الحمد. پس از ورود، طرف عصرى حمام رفته خلعت مرحمتى را پوشیدم. روز سه شنبه بیست و دوم و چهارشنبه مهمانى بوده و آمد و رفت هم زیاد بود. چاپار هم به طهران مى‏رفت. روز جمعه، بیست و پنجم رفتم به «حافظیه». پناه مى‏برم به خدا از رفتن به حافظیه. چه حالت از برایم دست داد! حیاط خارجى به جهت خانم شاهزاده جوان ناکام ساخته‏اند. یک دست عمارت است. حوض آب و باغچه با صفاى خوبى داشت. آبى را هم وقف کرده‏اند به جهت مخارج آنجا. شب مراجعت کردیم. زمان توقف در شیراز از روز ورود تا زمان حرکت دو ماه و یازده روز طول کشید. در این مدت بسیار سخت گذشت، خاصه چند روز بعد از عید نوروز که خبر ناخوش جناب وزیر لشکر رسید. در ماه جمادى الاولى هر چه بگویم بد گذشت. 
بحمداللّه‏ خداوند تفضل فرموده در روز شنبه غره جمادى الثانیه، جواب تلگراف میرزا سید رضى حکیم‏باشى رسید که بحمداللّه‏ تعالى تب قطع شده است. قدرى آسودگى حاصل شده است. در این مدت یکماه و چندى، نه شب خواب و نه روز آرام داشتم. مملکت فارس شهر زندانى بوده از براى من که به وصف بیرون است. چگونه شکر این نعمت عظیم را مى‏توان بجا آورد که بحمداللّه‏ با دل خوش حرکت کردیم. 
روز سه شنبه چهارم شهر جمادى الثانیه 1298 در کمال سلامت و عافیت از شیراز حرکت کردیم. در بین راه بر پرخارپشت آن کوه که معروف است به کوه بمود از قرارى که مى‏گویند شکارگاه خوبى است، به جهت ناهار پیاده شده بعد از ناهار سوار شده قریب غروب وارد «زرقون» شدیم. بعضى بارهاى عقب مانده بود. یک روز توقف کرده، روز پنج شنبه، ششم، از زرقون سوار شده راه قدرى خوب نبود که کالسکه به سختى مى‏گذشت. دو فرسخ از زرقون گذشته به پل خان رسیدیم. از پل گذشته، جهت ناهار پیاده شدیم. پس از صرف ناهار سوار شدیم. چهار ساعت به غروب مانده وارد «تخت جمشید» در پایین تخت کنار نهر آب افتاده بودند. از تخت جمشید تا شیراز ده فرسخ است. 
صبح جمعه، هفتم، سوار شده رفتم بالاى تخت به تماشاى آثارهاى قدیم که باقى مانده است. از ستونهایى که در زیر تخت بوده است، على الحساب باقى است. قادر است خداوندى که به انسان این همه هوش داده است. در حقیقت از جمله چیزهایى که دیدنى است یکى این آثار تخت جمشید است که تاکنون باقى مانده است و این صورتهایى که به سنگها نقش کرده‏اند باقى است، از جمله جایى است که او را آئینه‏خانه مى‏گویند. سنگها را چنان صیقل داده‏اند مثل آینه، بعد از دو هزار سال برق مى‏زند. در میان درگاه، خدا عالم است که در بوده یا نبوده، حالا مثل در است. از دو طرف صورتى نقش کرده‏اند، به قاعده باید صورت جمشید باشد. دو نفر پشت سرش ایستاده، یکى چتر دستش است که بالاى سرش گرفته است و یکى دیگر هم چیز دیگرى در دست گرفته، معلوم نشد چه چیز است. نقشهاى غریب به سنگها است. بالاى کوه که آتشکده است، در هفده سال قبل که آمدیم، همان بالاى کوه، صورتها نمایان بود. امسال خاکِ کوه را، حضرت اشرف والا ـ روحى فداه ـ داده است برداشته‏اند و خیمه در زیر پیدا شده است و صورتها که در اطراف است نمایان شده است. بیشتر از صورتهایى که به سنگها نقش است، همه را تراشیده‏اند. کسى نمى‏داند کار کیست اما صورت این آتشکده که در زیر خاک بوده و در دو سال قبل خاکش را برداشته‏اند، خوب پیداست. علامتهاى غریب دارد. از نقش و نگار در و دیوارهاى شکسته آثارى پدید است. سنادید عجم را حیف از این بناى قریب که در مملکت ایران بوده است و خراب شده است. پس از تماشا از همانجا سوار شده، راه افتادیم. در بین راه براى ناهار پیاده شده، بعد از ناهار سوار شده، چهار ساعت به غروب مانده، روز جمعه، هفتم جمادى الثانیه، وارد «سیوند» شدیم. هواى این منزل بهتر از آن دو منزل است. زمینها سبز است، پر از شقایق. بسیار با صفا است. از تخت جمشید تا سیوند پنج فرسخ است. صبح شنبه، هشتم جمادى الثانیه، از سیوند سوار شده روانه منزل «کمین» شدیم. جمیع راه از کوه و صحرا پر از درخت چاتلان قوش بود که بعضى‏ها بنه مى‏گویند. بسیار چیده، شب پلو پختند و ترشى انداختیم. چهار ساعت به غروب مانده، به منزل رسیدیم، با وجودى که در ناهارگاه به قدر دو ساعت نشسته بودیم. از سیوند تا کمین پنج فرسنگ است. هواى سیوند از کمین سردتر است. همه جا منزل دارد و کنار جوى آب است. صبح یکشنبه، نهم جمادى الثانیه، از منزل کمین سوار شده، راه امروز با صفاتر از روزهاى پیش بوده. اغلب جاهاى صحرا پر از گل شقایق و گلهاى دیگر بود. جایى که به جهت ناهار پیاد شدیم، مجموع صحرا، گل الوان و زیبقهاى قشنگ بود. صحرا پر از مشک تراشه و مرزه کوهى بود. بعد از صرف ناهار سوار شده راه افتادیم. به جهت رودخانه‏اى که جلوى راه بود، راه را چپ کرده، به قاعده باید در «مشهد مرغاب» بیفتند. به جهت همین مطلب، در قادرآباد منزل کردند که پهلوى مشهد مرغاب است. در سر راه مشهد مرغاب، جایى است که «مشهد مادر سلیمان» مى‏نامند. بعضى مى‏گویند که مرقد «کیخسرو» است و بعضى مى‏گویند مرقد مادر جمشید است. چون بعضى جمشید را سلیمان مى‏دانند، دور نیست که مشهد مادر سلیمان همان مشهد مادر جمشید باشد و از جمشید است که بناهاى عظیم باقى است. 
از اول منزل تا آخر منزل امروز، چهار فرسنگ بود. از کمین تا این منزل نزدیک‏تر از سیوند تا کمین است. بحمداللّه‏ تعالى هوا خوب است، گرما چندان صدمه نمى‏زند. خداوند ان شاءاللّه‏ تعالى همه منازل را به خوشى بگذراند که به سلامتى همه اهل وطن را ملاقات کرده باشم. 
صبح دوشنبه، دهم، از منزل «قادرآباد» حرکت کرده روانه شدیم. منزل امروز سه فرسخ و نیم بود. صحرا مجموع از گل و گیاه معطر بود. ناهار را در منزلى که «عباس‏آباد» مى‏گویند صرف نموده، روز چندان گرم نبود، لکن شب سرد بود. صبح سه شنبه، یازدهم، هم از منزل عباس‏آباد سوار شده، روانه شدیم. منزل امروز هفت فرسنگ بود. در بین راه در باغى به جهت صرف ناهار پیاده شدیم. هوا هم خوب بود. این منازل سرحد است. یک ساعت به غروب مانده وارد منزل «مشکین» شدیم. صحرا بسیار سبز و خرم است. شب هوا سرد بود. 
صبح چهارشنبه، دوازده جمادى الثانیه، از منزل مشکین سوار شده، راه افتادیم. راه امروز همه دره و کنار کوه بود. اغلب کوهها پر از برف است، لیکن بسیار با صفا و خوش هوا بود. از همه طرف آبها جارى بود. یک طرف برف بود. طرف دیگرپر از گل و لاله‏هاى الوان بود. از لاله قرمزش گفتم قدرى چیدند. میان دره نزدیک برف، به جهت ناهار پیاده شدیم. بسیار ییلاق خوبى است. سه ساعت به غروب مانده، به منزل رسیدیم. این منزل را سرچشمه و میان کل‏کتل (گل) مى‏گویند. کوهها پر از برف است. روبروى چادر، چشمه آب صافى بود. شب به شاطرها گفتند، رفتند در کوهها کون کوه(26) را آتش زدند، خالى از صفا نبود. 
اقلید 
صبح پنج شنبه سیزده جمادى الثانیه، از منزل سوار شده، راه امروز هم از کنار کوه بود، اما برف نزدیک نبود و آن صفاى روز پیش را نداشت. از بالاى کوه، صحراى اقلید مثل زمرد سبز نمایان بود. قبل از ظهر وارد اقلید شدیم. در میان باغ چادر زده، منزل کردیم. بلبل زیاد داشت و بسیار خوب مى‏خواندند. هواى اقلید هم بسیار خوش هوا است. چون چند منزل آمده بودیم، روز جمعه، چهاردهم اطراق کردند به جهت نعل بندى مالها. اقلید بسیار ده آبادى است. دوازده محله دارد. هشت حمام دارد، همه چیز به قاعده دارد. قصبه خوبى است. روز شنبه، پانزدهم، حرکت کرده، روانه آباده شدیم. قبل از ظهر وارد آباده شدیم. از اقلید ت
ا آباده پنج فرسنگ است. هواى آباده به خوبى اقلید نیست. آبادى اقلید بیشتر از آباده است. امروز در بین راه متصل باد سخت مى‏آمد. صبح یکشنبه، شانزدهم جمادى الثانیه روانه «شولکستان» شدیم. منزل شولکستان بسیار بد منزلى است. در هیجده سال قبل که از این راه به شیراز مى‏رفتیم، به همین حالت بود. در این مدت، هیچ آبادتر نشده است. آبش هم خوب نیست. صبح دوشنبه، هفدهم شهر مزبور، از منزل شولکستان حرکت کرده، چون منزل نه فرسخ است و دور است، پیاده و سواره از همه جهت صدمه مى‏خوردند. در بین راه در کنار نهر آب منزل کردند. آبادى قدرى دور بود. معروف به چشمه‏ریزه و کوه بلوان است. آذوقه از قبیل کاه و جوى مال، از منزل پیش برداشته‏اند. ماشاءاللّه‏ جمعیت اردو بسیار زیاد است. تقریبا سیصد زن متجاوز در اردو است. اشخاصى که از راه اصفهان مى‏خواستند بروند، از شولکستان مرخص شده رفتند. صبح سه شنبه، هیجدهم، از منزل حرکت کرده روانه شدیم. هواى امروز گرم است. قبل از ظهر به منزل «رُمشن» رسیدیم. این ده از محال اصفهان است و از دهات مرحوم امین الدوله قدیم است که وقف حضرت امیرالمؤمنین ـ ع ـ کرده. ده آباد معتبرى است. 
صبح چهارشنبه، از منزل رمشن حرکت نموده روانه شدیم. راه امروز همه کویر بوده برخلاف روزهاى قبل که تمام پر از گلهاى الوان بود. در بین راه، دو آب انبار ساخته‏اند که در حقیقت هر کس این بناى خیر را گذاشته، ثواب عظیمى کرده است که در صحراى کویر آب انبار ساخته است، به جهت مترددین سخت نباشد در هواى گرم. کنار آب‏انبار به جهت ناهار پیاده شده، بعد از ناهار سوار شدیم. امروز به جهت برخاستن نسیم، هوا قدرى خوب است. در بین راه، دو جا آبادى بوده، مى‏گفتند آب این دهات از زمین مى‏جوشد و جارى است. بجز اهل همان دهات، هر کس بخورد ناخوش مى‏شود. چهار ساعت به غروب مانده وارد «حسن‏آباد» شدیم. آب این ده شور است. جوى اینجا وقت درو کردنش شده است. در منزل رمشن، آلوچه‏ها خوب درشت شده بود، لیکن اینجا آلوچه ندارد. زمین هم خاکى است که جانورهاى زیاد دارد. به هر طورى که بود شب را روز کردیم. 
ورزنه اصفهان 
صبح پنج شنبه، بیستم جمادى الثانیه، که روز تولد سیدة‏النساء ـ علیهاالسلام ـ است، از منزل حسن آباد سوار شدیم. راه امروز هم، همه کویر(27) است. در بین راه، یکجا آبادى بود. درخت پسته زیادى داشت. شش ساعت از دسته گذشته، از پل «زاینده رود» اصفهان گذشتیم. سیفى کارى اینجاها دو ماه دیگر به دست خواهد آمد. اغلب جایها خراب بود، جاى دیگر را ساخته بودند. گفتند آنجا را آب مى‏گرفته است. از اینجا تا شهر اصفهان، مى‏گویند پانزده فرسنگ است. جایى که چادر زده‏اند، صحراى خشک بى‏آبى است. رودخانه دور افتاده است. این ده را «ورزنه» مى‏نامند و در اینجا به جهت شورى زمین، کبوتر خانه‏هاى متعددى ساخته‏اند به جهت جمع کردن کوت از براى حاصل . روز اینجا بسیار گرم بوده، لیکن شب به جهت آمدن باد، هواى جوهرى پیدا کرده. مى‏خواستند یک شب دیگر در این راه توقف کنند، چون آب دور بود و زمین هم سبزى نداشت، موقوف کرده، صبح جمعه، بیست و یکم، حرکت نموده، روانه شدیم. زمین و صحراى ورزنه به انتها رسیده، نزدیک است که از کویرى خارج شود. بعضى جاها گیاه قلیلى نمایان است. در بین راه آب‏انبارى ساخته‏اند. پهلوى آب‏انبار به جهت ناهار پیاده شدیم. آب‏انبار خوب آب سردى داشت. 
چهار ساعت به غروب مانده وارد منزل «امامزاده قاسم» شدیم. در میان باغ چادر زده بودند. خالى از صفا نبود. جوى آب خوبى از کنار چادر مى‏گذشت. در این چند روز هیچ آب صاف دیده نشده، به جهت این که اردو کنار نهر مى‏افتاد که [جز] امروز که نهر آب از دست اردو محفوظ است.(28) در بین راه امروز چند جا آبادى بود. 
کوهپایه 
صبح شنبه، بیست و دوم جمادى الثانیه، از منزل امامزاده قاسم سوار شده، روانه شدیم. منزل امروز در بین راه دهات متعدد بود. دو سه ده کنار راه بود. بعضى در دامنه بود. صحراى بسیار خوب و هواى خوب داشت. هوا ابر بود. به جهت ناهار پهلوى باغى در سر قنات پیاده شدیم. آب شیرین گوارایى داشت. آب دیروز صاف بود لیکن قدرى شورمزه بود. وقت خوردن ناهار رعد برخاست و تگرگ شدیدى آمد. بعد هوا بارانى شده، عجب هوایى شده، مثل بهشت. اغلب دهات متصل به یکدیگر بود. باغاتش بیشتر از خانه رعیتى بود. اکثر جاها خراب بود. این دهات کوهپایه اصفهان است. چهار ساعت به غروب مانده وارد منزل «نى» شدیم. چون مالها بعضى وامانده شدند. 
روز یکشنبه، بیست و سیم، توقف کردیم در منزل «نى». عباى کوهپایه اصفهان که معروف است از اینجاست. کوه برف دارد و هوا هم سرد است. اینجا ییلاق است. 
اردستان 
صبح دوشنبه، بیست و چهارم، از منزل نى حرکت کرده روانه شدیم. امروز هم دهات و باغات زیادى در طرف یمین و یسار راه در بین راه بود. هوا هم گرم بود. پنج ساعت به غروب مانده وارد «اردستان» شدیم. این فقره که مى‏گویند «اردستان باج به شغال مى‏دهند» حقیقت دارد. از قرارى که تحقیق کرده، معلوم شده، اگر کسى یک تیر تفنگ براى شغال بیندازد همه آن باغ را شغال ویران مى‏کند. اردستان از دهات قدیمه است. آبادى فراوان دارد، قصبه خوبى است. الآن سپرده به میرزاى فرهنگ است. از دهات معتبر اصفهان است. قناتى دارد. مى‏گویند قریب دوازده سنگ آب دارد و معروف است به قنات «اروند شاه». امروز با وجودى که به قدر دو سنگ آب از کنار چادرها مى‏گذشت، از بس هوا گرم بود، از شدت گرما دارد سبز نشد.(29) ساعتى استراحت کرده، حال که اول جوزا است، به این شدت گرم است، یکماه دیگر چه خواهد شد؟ خوب است که جزئى نسیمى دارد. 
صبح سه شنبه، بیست و پنجم شهر جمادى الثانیه سال 1298، از اردستان حرکت کرده، راه امروز آبادى و دهات نزدیک جاده(30) نبود. از دور، از طرف یمین راه، در دامنه پیدا بود. با وجود بودن دهات، صحرا خشک و کویر است و به شدت هم گرم است. کنار جوى آبى به جهت ناهار پیاده شده، آب این جوى شور بود. بعد از صرف ناهار سوار شده، روانه شدیم، پنج ساعت به غروب مانده وارد منزل «مغا» شدیم. هوا ابرى بود و به شدت هم گرم بود. شب اندکى هوا خوب شد که با یک کتان خوابیدیم. 
نطنز 
صبح چهارشنبه، بیست و ششم جمادى الثانیه، از منزل مغا سوار شدیم. به قدر دو فرسنگ که رفتیم، از خاک اصفهان بیرون رفته، وارد خاک «نطنز» شدیم. راه امروز هم کویر است. در بین راه آبادى به نظر نیامده که یک دو جا، از دور به نظر مى‏آمد. داخل خاک نطنز که شدیم، اول یک دهى بود که معروف به «بادآباد» است. مخروبه‏اش زیادتر از آبادى بود. دهات نظنز، به تیول حضرت اشرف ارفع والا «حسام‏السلطنه» ـ مدظله العالى ـ است. هوا به شدت گرم بود. اول غروب باد برخاست. خاک غریبى شد. زیاد بد گذشت. رفته رفته هوا چندان بد نشد. یک چند قطره باران هم آمد. 
صبح پنج شنبه، بیست و هفتم، جمادى الثانیه، از منزل «مهدى‏آباد» سوار شده، روانه شدیم. امروز هم کویر است. یک دو جایى آبادى بود. در بین راه آب انبارى هم به جهت مترددین ساخته بودند. قبل از ظهر وارد منزل «دیزآباد» شدیم. هوا هم گرم است. ساعتى گذشت، گرد و خاک شد تا غروب متصل باد مى‏آمد. وقت غروب اندکى آرام گرفت.ته، وارد «فین کاشان» شدیم. چهار از دسته گذشته وارد شهر کاشان شده بودیم. شش ساعت از دسته گذشته به فین رسیدیم. دو ساعت درست به جهت بدى کوچه‏ها معطل شدیم. اما فین اصل حوضخانه بزرگ که مرتبه‏هاى بالا را تخته‏بندى کرده‏اند، از بناهاى «شاه صفى» است. بسیار خوب هم هست. کوره آب از کف حوضخانه مى‏جوشد. هزاره‏ها سنگ مرمر است. سقف چهار طرف به باغ نگاه مى‏کند. بالاى حوضخانه را تخته‏بندى سه مرتبه کرده‏اند. آن بالا جاى با صفاى بسیار خوبى است. در طرف دیگر باغ هم باز حوضخانه دیگرى است که مرحوم خاقان خلد آشیان ساخته است و تصویرهاى شاهزادگان و خود خاقان جنت مکان را در آنجا نقش کرده‏اند. جلو تالار دیگر حوضى ساخته‏اند که معروف به «چل‏چشمه» است. کف حوض کاشى است. چشمه چشمه آب مى‏جوشد. در جبین باغ هم خلوتها است. همه صفاى فین به آن آب است. آنچه معروف است مى‏گویند این آب، آب حیات دارد. این آب به این زیادى که تخمینا از دو سنگ آب بیشتر است، از زیر کوه بیرون مى‏آید، نه قنات است و نه رودخانه، زحمتى هم ندارد. مى‏گویند، هیچ زیاد و کم نمى‏شود. به جهت بعضى امراض، مردم داخل این آب مى‏شوند و مى‏گویند مفید است. روز شنبه، بیست و نهم، در فین توقف کردیم. یکشنبه، سلخ هم حرکت نکردیم. روز دوشنبه، غره رجب المرجب 1298 از فین حرکت کرده روانه شدیم. راه فین قدرى سنگلاخ است که به سختى کالسکه مى‏گذرد. دهات از دور و نزدیک در اطراف هست. «نصرآباد» کاشان که خربزه معروف کاشان مال نصرآباد است، در سر راه است. از کنار جاده که عبور مى‏شود، کاروانسرا همانجا است. ده بزرگى است. سه فرسخ از شهر کاشان دور است. در بین راه در جاى دیگرى به جهت ناهار پایین آمدیم که تنباکوکارى کرده بودند. بعد از صرف ناهار سوار شدیم. حضرت اشرف ارفع والا به جهت فاتحه «فیض» به کاشان تشریف برده بودند. قدرى طول کشید. وقتى به منزل «سن سن» رسیدیم، سه ساعت به غروب مانده بود. هوا گرم بود ولى شب چندان عیب نداشت. 
صبح سه شنبه، دویم رجب المرجب سال 1298 از منزل سن سن سوار شده روانه شدیم. راه امروز همه کویر بود. یک دو جا آبادى مختصرى بود. به قدر دو فرسخ بیشتر، تمام راه دره ماهور بود که هیچ جلگه نبود. به جهت ناهار جایى است که حوض آبى شبیه استخر ساخته‏اند و چند درخت دورش بود، پیاده شدیم. زوار قم هم از قم مراجعت کرده بود، همان کنار افتاده بودند. ناهار خورده سوار شدیم. از سن سن تا «لنگرود» مى‏گویند هشت فرسنگ است. اما هشت فرسنگ به نظر نمى‏آید. در کنار چادر جوى آبى بود. باغات زیاد به نظر مى‏آمد. از لنگرود تا قم دو فرسنگ است. قدرى از «پاسنگان» بالاتر است. از کاشان تا قم شانزده فرسنگ است.خانم متعلقه نواب امیر اسماعیل میرزا با یک دو نفر دیگر تشریف آوردند آنجا قدرى نشسته؛ درحقیقت نعمت غیر مترقبه بود. بعد از ساعتى برخاسته، سر مقبره مرحومه عموقرنى! متعلقه سرکار اشرف والا احتشام السلطنه، صبیه حضرت اشرف ارفع والا حسام السلطنه رفتم. آنجا هم قدرى نشسته افسوس بى‏وفایى دنیا را خورده طلب مغفرت کرده، برخاسته سر مقبره مرحوم مستوفى الممالک پدر جناب جلالتمآب آقاى مستوفى الممالک ـ مدظله العالى ـ رفته، فاتحه خوانده و طلب مغفرت کرده، مراجعت کرده، شب برخلاف منزل سابق هوا سرد بود. صبح پنج شنبه، چهارم شهر رجب المرجب، مجددا به حرم مشرف شده، سر مقبره مرحوم قوام الدوله رفته، مراجعت کردم. عصر هم به حرم مشرف گشته، تلگراف احوال پرسى به طهران کرده بودم، جواب رسیده معلوم شد که دوباره به جناب وزیر لشکر کسالت پیدا شده است. پناه به خدا، بجز ملتجى شدن به ائمه اطهار ـ ع ـ راه نجاتى ندارم. نمى‏دانم چو گذشت. طرف عصرى بحمداللّه‏ تلگراف رسید که قدرى بهترم. خداوند ـ ان‏شاءاللّه‏ ـ خودش از این گرداب غم به زودى نجات بدهد. مأیوس و ناامید ـ ان‏شاءاللّه‏ ـ از در خانه‏اش مرا بر نگرداند. خیال داشتند روز یکشنبه از قم حرکت بفرمایند. چون خبر ناخوش جناب وزیر لشکر دوباره رسید، صبح شنبه ششم رجب المرجب، به حرم مشرف گشته، مرخصى حاصل کرده از قم بیرون آمدیم. قبل از ناهار به «پل دلاک» رسیده منزل «آب شور» میان چادر معلوم است چو خواهد شد با حال پریشان. خداوند خودش این پریشانى را بخوبى به اصلاح بیاورد. 
صبح یکشنبه، هفتم، از پل حرکت کرده روانه «حوض سلطان» شدیم. خداوند ـ ان شاءاللّه‏ ـ تعالى مآل را به خیر گرداند و فرج بعد از شدتى برساند، بحق محمد و آله. پنج ساعت از دسته گذشته وارد حوض سلطان شدیم. تا عصر هوا نسیمى داشت. پنج ساعت از شب گذشته، به شدت باد خاست که چادرها همه کنده شد. به هر قسم بود شب را صبح کرده، صبح دوشنبه از حوض سلطان حرکت کرده در بین راه نواب امیرزاده سلطان حسین میرزا به استقبال آمده بود. احوال‏پرسى کرده ایستادند تا حضرت اشرف ارفع افخم والا از عقب رسیدند. قبل از ظهر وارد منزل «کنار کوه» شدیم. چه حالى بعد از ده ماه سفر در خود ملاحظه مى‏کنم. خداوند ـ ان شاءاللّه‏ ـ به خیر بگرداند و این حالت پریشان را بحقّ محمد و آله ـ صلى اللّه‏ علیه و آله و سلم ـ به خیر و خوبى مبدل بگرداند. 
از قضایاى اتفاقیه در این راه اسبابهاى ما هیچ عیب نکرده بود. مکرر در این منزل که بار ما همه بقچه و اسباب بود، در رودخانه کنار کوه در آب افتاد و همه اسباب ضایع شد. با این حالتِ خراب که دارم اطلاع داده که چنین حادثه واقع شد. گفتم تقدیر همچو شده بود حکایتى ندارد. 
خلاصه شب سه شنبه نهم رجب در کنار کوه بودیم و باد شدیدى هم مى‏آمد. صبح سه شنبه از کنار کوه حرکت کرده در «کهریزک» نور چشمان به استقبال آمدند، پناه مى‏برم به خدا، به چه حالتى وارد شهر مى‏شدم، نمى‏فهمیدم که در زمین یا در هوا! دیگر وارد شهر شدن را زبانم یاراى تقریر ندارد و قلم از تحریر عاجز است که بگویم، به چه قسم وارد حیاط شدم. خداوند را به چه زبان تشکر کنم که به این قسم وارد شدم. کاش در صحراى بى‏آب و علف و دریاهاى پر خطر بودم و به این حالت داخل خانه نمى‏شدم. چه حالتى، من به مردن راضیم، پیشم نمى‏آید «اجل بخت ببین کز اجل هم ناز مى‏باید کشید» مردن حق است، آدم یکبار مى‏میرد، من ساعتى هزار بار مى‏میرم. تمت النسخه الشریفه فى شهر ربیع‏الثانى 1299 حسب‏الفرمان لازم‏الاذعان حضرت علیّه عالیه ـ دامت شوکتها ـ شاهزاده خانم صبیه رشیده حضرت اشرف ارفع امجد افخم والا معتمدالدوله ـ روحنا فداه ـ متعلقه جناب جلالتمآب اجلّ اکرم نصیرالدوله ـ مد ظله العالى ـ سمت تحریر پذیرفت. 
چون این نسخه شریفه از تقریرات حضرت علیّه عالیه ـ دامت شوکتها ـ است و از دستخط نقل گشته، انصاف این است که مخلع به خلعت مرحمتى گشته بین‏الاقران مفتخر گردد. یا على مددى. 
پى نوشتها: 
1 ـ در اصل بدون نقطه 
2 ـ فالیز = پالیز= جالیز، کشتزار خربزه و هندوانه را گویند 
3 ـ در حاشیه: چمران 
4 ـ از بخشهاى وابسته به ساوه 
5 ـ نوعى قایق و زروق. 
6 ـ شاید: ذرت 
7 ـ مقصود آل‏حرب است. 
8 ـ چوبدستى که سر آن با آهن یا قیر درگرفته باشد. معناى لغوى آن هم روشن است یعنى یکى بزنند مى‏میرد! 
9 ـ کذا 
10 ـ در اصل: هر سه دفعه، سه طواف دو طواف بجا مى‏آوردیم! 
11 ـ کذا 
12 ـ پسر حسام السلطنه 
13 ـ شاید: کاتبى؟ 
14 ـ ظاهرا 
15 ـ نوعى جامه که کوتاهتر از قباست و از پنبه بافته شده و بیشتر اختصاص به زنها دارد. در باره آن نک : دهخدا، ذیل مورد 
16 ـ مقصود کتاب هدایة السبیل فرهاد میرزاست. 
17 ـ نوعى مالیات 
18 ـ آبریزگاه. 
19 ـ گویا به معناى اتاقها یا سالنهاى داخل کشتى که مسافران در آن مى‏نشینند. مؤلف بعد از این کطریها ضبط کرده است. 
20 ـ آبریزگاه 
21 ـ کذا 
22 ـ «سهل‏تر» صحیح است. 
23 ـ مقصود شب عاشورا است که رسم بسیارى از سنیان برپایى جشن است، همان رسم ناپسندى که امویان برقرار کردند و اکنون ـ و با تأسف ـ اهل سنت آن را منسوب به احادیثى کرده به صورت یک سنت نگاه داشته‏اند. 
24 ـ چاقچور، نوعى جوراب که از نک انگشتان تا کمر را مى‏پوشاند. 
25 ـ سایبان 
26 ـ در اصل چنین است. 
27 ـ در اصل : کبیر 
28 ـ چنین در اصل 
29 ـ چنین در اصل. 
30 ـ در اصل: جَعْده، که همان جاده با تلفظ محلى است 

دسته ها :
شنبه بیست و نهم 4 1387
اقلید 
اقلید با وسعت 7054 کیلومتر مربع، در طول جغرافیایی 52 درجه و 42 دقیقه و عرض 30 درجه و 55 دقیقه قرار دارد این شهرستان 7/5 درصد از مساحت کل استان را به خود اختصاص داده و از شمال به شهرستان آباده، از جنوب به شهرستان های مرودشت، سپیدان و یاسوج ، از غرب به استان اصفهان و کهکیلویه و بویر احمد و از شرق به شهرستان خرم بید محدود است. 
بر اساس آخرین تقسیمات کشوری، این شهرستان دارای دو نقطه ی شهری به نام های اقلید و سده و دو بخش مرکزی و سده است این شهرستان با 396 آبادی، جمعیتی معادل 85255 نفر دارد. در "فارسنامه ی ناصری" آمده است: اقلیدی در زبان عربی به معنای کلید است، از آن رو که کلید گشودن مملکت فارس است. در این کتاب قدمت اقلید را به دوره ساسانیان و سنگ نبشته ی موجود در تل قلات مشتمل بر 21 سطر پهلوی را مؤید این امر دانسته اند. 
برخی مراکز دیدنی: کتیبه و غار تنگ براق، قدمگاه سده، چشمه شیرین، پارک جنگلی، چشمه رسول الله، چشمه بهرام گور، امامزاده سید محمد(ع) در 85 کیلومتری اقلید ، مسجد جامع اقلید، قلعه آسپاس، چشمه دزدان، تپه مهرعلی، تپه فیلی، تل حاجی نوروز، تل پهلوانی، تپه باقرآباد، قصر بهرام (قصر کافوری)، تل باستانی چغاشک، قصر گل اندام در کنار ده شادکام، تل باستانی باباهادی، تل شاه نشین، تل خنجشت، تل لاله گون، تپه کوشک زر و...


دسته ها :
شنبه بیست و نهم 4 1387
X