دسته
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 8698
تعداد نوشته ها : 26
تعداد نظرات : 12
Rss
طراح قالب
اتل‌ متل‌ توتوله چشم‌ تو چشم‌ گلوله اگر پاهات‌ نلرزيد نترسيدي‌ قبولهديدم‌ كه‌ يك‌ بسيجي نلرزيد اصلاً پاهاش جلو گلوله‌ وايستاد زُل‌ زده‌ بود تو چشاشگلوله‌ هم‌ اومد و از دو چشم‌ مردونه گذشت‌ و يك‌ بوسه‌ زد بوسه‌اي‌ عاشقونه عاشقي‌ يعني‌ اينكه چشمهايي‌ كه‌ تا ديروز هزار تا مشتري‌ داشت چندش‌ مياره‌ امروز اما غمي‌ نداره چون‌ عاشق‌ خداشه بجاي‌ مردم‌ خدا مشتري‌ چشماشهيه‌ شب‌ كنار سنگر زير سقف‌ آسمون مياي‌ پيش‌ رفيقت تو اون‌ گلوله‌ بارون با اينكه‌ زخمي‌ شده برات‌ خالي‌ مي‌بنده ميگه‌ من‌ كه‌ چيزيم‌ نيست درد ميكشه‌ مي‌خندهچفيه‌ رو ور ميداري زخم‌ اونو مي‌بندي با چشماي‌ پر از اشك تو هم‌ به‌ اون‌ مي‌خندي انگاري‌ كه‌ ميدوني ديگه‌ داره‌ مي‌پّره دلت‌ ميگه‌ كه‌ گلچين داره‌ اونو مي‌بره زُل‌ ميزني‌ تو چشماش با سوز و آه‌ و با شرم بهش‌ ميگي‌ داداش‌ جون فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم ميزني‌ زير گريه اونم‌ تو آغوشته تو حلقه‌ دستاته سرش‌ روي‌ دوشتهچون‌ اجل‌ معلق يه‌ دفعه‌ يك‌ خمپاره هزار تا بذر تركش توي‌ تنش‌ ميكاره يهو جلو چشماتو شره‌ خون‌ مي‌ گيره برادر صيغه‌ايت توبغلت‌ ميميره هيچ‌ مي‌دوني‌ چه‌ جوري يواش‌ يواش‌ و كم‌كم راوي‌ يك‌ خبرشي يك‌ خبر پراز غم هيچ‌ مي‌دوني‌ چه‌ جوري يواش‌ يواش‌ و كم‌كم راوي‌ يك‌ خبرشي يك‌ خبر پراز غمبه‌ همسر رفقيت كه‌ صاحب‌ پسر شد بري‌ بگي‌ كه‌ بچه يتيم‌ و بي‌پدر شد اول‌ ميگي‌ نترسين پاهاش‌ گلوله‌ خورده افتاده‌ بيمارستان زخمي‌ شده‌، نمرده زُل‌ ميزنه‌ تو چشمات قلبتو مي‌سوزونه يتيمي‌ بچه‌ شو از تو چشات‌ ميخونهدرست‌ سال‌ شصت‌ و دو لحظة‌ تحويل‌ سال رفته‌ بوديم‌ تو سنگر رفته‌ بوديم‌ عشق‌ و حال تو اون‌ شلوغ‌ پلوغي همه‌ چشارو بستم دستهاتوي‌ دست‌ هم دورسفره‌ نشستيم مقلب‌ القوب‌ رو با همديگر مي‌خونديم زوركي‌ نقل‌ ونبات تو كام‌ هم‌ چپونديم همديگر و بوسيديم قربون‌ هم‌ ميرفتيم بعدش‌ برا همديگر جشن‌ پتو گرفتيم علي‌ بود و عقيلي من‌ بودم‌ و مرتضي سيد بود و اباالفضل اميرحسين‌ و رضا حالا ازاون‌ بچه‌ ها فقط‌ مرتضي‌ مونده همونكه‌ گازخردل صورتشو سوزونده آهاي‌ آهاي‌ بچه‌ ها مگه‌ قرار نذاشتيم هميشه‌ با هم‌ باشيم نداشتيما، نداشتيمبياين‌ برا مرتضي كه‌ شيميايي‌ شده جشن‌ پتو بگيريم خيلي‌ هوايي‌ شدهمي‌سوزه‌ و مي‌خنده خيلي‌ خيلي‌ آرومه به‌ من‌ ميگه‌ داداش‌ جون كار منم تمومهمرتضي‌ منم‌ ببر يا نرو، پيشم‌ بمون ميزنه‌ تو صورتش داد ميزنم‌ مامان‌ جون مامان‌ مياد ودست بابا جون‌ و ميگيره بابام‌ با اين‌ خاطرات روزي‌ يه‌ بار ميميره فقط‌ خاطره‌ نيست‌ كه قلب‌ اونو سوزونده مصلحت‌ بعضي‌ها پشت‌ اونو شكونده برا بعضي‌ آدما بنده‌هاي‌ آب‌ و نون قبول‌ كنين‌ به‌ خدا بابام‌ شده‌ نردبونهمونايی كه راه دزدی رو خوب می دونن ما خون داديم و اون ها عين زالو می مونندشمنای انقلاب ترسوهای بی پدر آهای غنيمت خورا بپا بابا ، يواش ترای كه به اين انقلاب چسبيدی عين كنه خط و نشون می كشی النگوهات نشكنهفكرنكنی علی رو ماها تنها می ذاريم مااهل كوفه نيستيم دخلتونو مياريم...
دسته ها :
شنبه اول 7 1385
پیکان بودن همیشه مصیبت است.آدم گاری بشود اما پیکان نشود نه اینکه ناشکر باشیم ها ! نه ولی خوب آخر این چه سرنوشتی بود که نصیب ما شد. اجداد ما را از انگلستان آوردند اینجا آواره کردند بعد هم نسل در نسل بدبخت تر شدیم.حالا همه مصیبت ها یه طرف هرجا که هم می رویم فکر می کنند تاکسی هستیم، خدا شاهد است سر یک چهارراه نمی توانیم دو دقیقه نگه داریم. پنجاه نفر حمله ور می شوند طرفمان. یادم می آید چند سال پیش که صفر کیلومتر بودم یک جوانی مرا خرید از بس مسافرا جلویش را گرفتند و فکر کردند راننده تاکسی است عاقبت صبرش لبریز شد و تصمیم گرفت تغییراتی در من بدهد که از حالت تاکسی خارج شوم.برای این کار همه پس اندازش را بیرون کشید و شروع کرد به اسپرت کردن رینگ و لاستیک، نصب چنجر، هیدرولیک فرمان، دزدگیر تصویری، آنتن برقی و...خلاصه کاری کرد که از بنز هم شیک تر به نظر می رسیدم.فردای آنروز با خیال راحت و خوشحال از اینکه دیگر کسی به چشم تاکسی به او نگاه نمی کند راهی سرکارشد. هنوز از خیابان اول رد نشده بود که پیرزنی در حالیکه دست خودرا به علامت ایست تکان می داد گفت: 100 تومن مستقیم
دسته ها :
دوشنبه دوم 5 1385
همه ماشینها به ما به چشم یه مایه دار بی درد نگاه می کنند.چند روز پیش توی پارکینگ شنیدم که یک رنو به ماشین کناری من گفت: مواظب باش موقع رفتن به این بچه مایه دار نمالی ! خوب این حرفها باعث ناراحتی می شود آخر بقیه ماشینها که نمی دانند اینجا قیمت ما را بیخود بالا برده اند برادران من در دبی تاکسی هستند پسرخاله ام در آمریکا زیر پای یک کارمند جزء می باشد، آنوقت اینجا آقازاده ها سوار ما می شوند. واقعا این درد را چگونه می توان تحمل کرد
دسته ها :
دوشنبه دوم 5 1385
در نظربازی ما بیخبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانندعاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه میگردانند عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانندوصل خورشید به شبپره اعمی نرسد که در آن آینه صاحب نظران حیرانندلاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ عشقبازان چنین مستحق هجرانندمگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانندگر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانندزاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانندگر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
دسته ها :
دوشنبه دوم 5 1385
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که بازبینیم دیدار آشنا راده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارادر حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل هات الصبوح هبوا یا ایها السکاراای صاحب کرامت شکرانه سلامت روزی تفقدی کن درویش بینوا راآسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارادر کوی نیک نامی ما را گذر ندادند گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا راآن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند اشهی لنا و احلی من قبله العذاراهنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کند گدا راسرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خاراآیینه سکندر جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک داراخوبان پارسی گو بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا راحافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
دسته ها :
دوشنبه دوم 5 1385
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا رابده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا رافغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما راز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا رامن از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا رااگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا رانصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانا راحدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما راغزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را
دسته ها :
دوشنبه دوم 5 1385
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل​ها به بوی نافه​ای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل​ها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می​دارد که بربندید محمل​ها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوی که سالک بی​خبر نبود ز راه و رسم منزل​ها د شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل​ها همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل​ها حضوری گر همی​خواهی از او غایب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
دسته ها :
يکشنبه اول 5 1385
دو نفر در طول مهماني كنار هم نشسته بودند و در طول دو ساعت يك كلمه هم با هم حرف زدند. پس از دو ساعت يكي از آنها به ديگري گفت: پيشنهاد مي‏كنم حالا در مورد موضوع ديگري سكوت كنيم!
دسته ها :
جمعه سیم 4 1385
به غضنفر گفتند: ۱۷ شهريور چه روزيه؟ کمی فکر کرد و گفت: فکر می کنم ۱۵ خرداد باشه!
دسته ها :
جمعه سیم 4 1385
غضنفر دو تا بلوك سيماني رو گذاشته بوده رو دوشش،‌ داشته مي‌برده بالاي ساختمون. صاحب‌كارش بهش ميگه: تو كه فرقون داري،‌ چرا اينا رو ميگذاري رو كولت؟! غضنفر ميگه: ‌اون دفعه با فرقون بردم، اون چرخش پشتم رو اذيت مي‌كرد!
دسته ها :
جمعه سیم 4 1385
X