معرفی وبلاگ
در تماشايي ترين اغراق خيال، تجسم آرامشي مبهم، مرا به مرور ياد تو وادار مي كند
صفحه ها
دسته
وبلاگ های تبیانی
دنياي ديگر من
رفقاي قديمي ثبت مطالب
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 155836
تعداد نوشته ها : 114
تعداد نظرات : 867
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

پيرا خيلي باهوشن!
وقتي ساكتن، وقتي حرف مي زنن!
در هر دو حالتش خيلي باهوشن!
خودشون از همون اول هم مي دونن كه
نصف حرف هاشون به هدر مي ره،
اما اهميتي نمي دنُ يه ريز ادامه مي دن...
مي بافَن، با صداي كلفتُ مكثاي عجيبُ غريبشون!
سر درد رُ مي چسبونن به رشدِ سريع درختاي بيد!
از سفتي قندها حرف مي زننُ
اون وقت يه اسمِ بخت برگشته گير ميارنُ
چاشني آخي خدا رحمتش كنه بهش مي بندن!
تو اوجِ صحبت دستشون كه دراز بشه، يعني آب مي خوان!
پير، پيره!
حالا توفيرش چيه كه آدم باشه،
يا درخت، يا حتا يه لنگه كفش؟
داستان از اين قراره كه توي بيابوناي اون طرفِ خونه ي ما
يك لنگه كفشِ كهنه سراغ دارم كه مچاله وُ دربُ داغون،
تكُ تنها يه گوشه افتاده!
خيلي باهوشه!
وقتي حرف مي زنه يا وقتي ساكته!
تو هر دو حالتش خيلي باهوشه!
ديگه حتي بوم چرم هم نمي ده!
از رنگِ بندش هم خبري نيست!
ميخاي دورُ برش مثلِ اُستخوون زدن بيرون!
پُل مي شه برا مورچه ها تا از روش دونه ببرن!
سنگر دعواهاي سوسمارِ دندان شمار مي شه!
گاهي وقتا عقربِ مادر بچه هاشُ مي بره تو يه غارِ چرميِ قديمي
كه همين لنگه كفشِ داستان خودمونه!
كفش پيري كه جفتشُ گم كرده باشه حق داره كه ديوونه بشه!
يكي يه روزي نوشت:
باوفاترين جفت هاي عالم، كفش ها هستن!
كتاب رياضيمُ مي ذارم يه گوشه وُ
يه خُرده به حرفاش گوش مي دم!

تو عروسيُ خداداد ما بهترين كفشاي ايل بوديم!
برقمون چشما رُ مي زد!
ـ حالا چه اهميتي داره كه بدونيم
يا ندونيم خداداد كيه يا كي بوده؟! ـ
چقدر راه رفته باشم؟
راهاي جورواجور، راهاي خوب،راهاي بد... بله!
يه بار محكم پرت شدم تو صورتِ سكينه!
ـ حالا چه اهميتي داره كه بدونيم
يا ندونيم سكينه كيه؟ ـ
يه بار هم منُ به امانت بردن!
آخ كه پاهاي خپل امانت دار چه قدر خون به جيگرم كردن!
همه ش از نَوت حرف مي زدُ قاليُ بندُ رنگُ مرغ!
يه بار يه بچه كفش منُ پوشيد!
هر سه قدمي دو قدمش مي افتاد!
بعد سرفه مي كرد چپون خنده ش گرفته بود!
بله! ما هم براي خودمون حرف داريم!
اين كه مي گن پاتُ تو كفشِ بزرگ ترا نكنين،
اين كه لنگه گيوه در بيابون نعمته،
اينا همه ش حكمت داره!
چه قدر تو عزاها لگد شدم ميونِ هم نوعاي جورواجور خودم!
يادمه...
يه جفت كفشِ خارجي يادمه
كه از آغاجاري اومده بودنُ حرف هاي ما رُ مي فهميدن!
به همه مي گفتن:
هلو! تاپاله!
يه جفت گيوه كه ده بار خودشونُ وصله پينه كرده بودن،
با صداي خيلي بلند بهشون
ـ به همون خارجيا كه از آغاجاري اومده بودن ـ گفتن:
كفشي كه بوي تپاله نده كفش ني، دست كِشه!
و ما همه زديم زيرِ خنده وُ تا دلت بخواد سرفه كرديم!
هيچ كافري جوون مرگ نشه!
يه صبح ديدم... اِه! جُفتم نيس!
چند ساعت بعد معلوم شد كه
جفتمُ سگ دزديده!
اون وقت بدبختي هام شروع شد!
تنهائيهام...
اين ور، اون ور، تو آفتاب، زيرِ بارون...
به سرعت از ريخت مي افتادم!
اولين بارون كارمُ ساخت!
ديگه از ياد رفتم!
گفتن هركي از ياد برده مُرده!
ديگه فرقي نداره كه جاش كجا باشه!
يه مدتي باهام درِ لونه ي مرغا رُ مي بستن!
بعد تقدير انداختم تو كوچه!
تا يه شب يه شغالِ كور منُ آوردُ انداخت اين جا!
هي بوم كردُ گازم گرفتُ زيرُ روم كرد...
اما من ديگه چرمي نبودم كه چاره سازِ دردِ اون باشم!
يه چيزي شدم شبيهِ هميني كه مي بيني!
به دماغه ام تلنگر بزني مي بيني خاكِ خاكم!
مثل همه ي چيزا كه آخر خاك مي شن!
هي مي گفتُ گفت...
من كتاب رياضيمُ برداشتمُ به دمپائيياي لاستيكيم نگاه كردم،
ديدم گريه مي كنن!
دويدم طرفِ خونه!
بابا بزرگم داشت پيازا رُ آب مي داد!
تا منُ ديد تو چشماش خوندم كه مي خواد يه چيزي بگه...!


دسته ها : حسين پناهي
1387/8/26 15:54
X