معرفی وبلاگ
در تماشايي ترين اغراق خيال، تجسم آرامشي مبهم، مرا به مرور ياد تو وادار مي كند
صفحه ها
دسته
وبلاگ های تبیانی
دنياي ديگر من
رفقاي قديمي ثبت مطالب
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 188002
تعداد نوشته ها : 116
تعداد نظرات : 869
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 بُگذشت ز قلب من و بِگرفت زرم را

دل بر دگران داده و بِشكست پرم را

مي گفت كه كار من از آغاز غلط بود

بشكست دل خسته و چشمان ترم را

هيچ از غم عشق و دل و دلدار ندانست

از معجزه ي لحظه ي ديدار ندانست

يك شب ز هوايش گذرم بود ولي حيف

هيچ از شب و معشوقه ي بيدار ندانست

هر لحظه دل و ديده ي او در هوسي بود

هر شب ز پي همدمي و هم نفسي بود

روي و رخ خود، در حَرَم ماه بياراست

هر لحظه به تزوير، در آغوش كسي بود

عشقي به سرش بود ولي سردتر از مرگ

رَختي ز برش بود ولي چون تن بي برگ

اميال پليدش، ز تب عشق جدا بود

لبريزِ هوس بود ولي بي دل و بي رنگ

بي دلهره از روشنيِ شمع جدا شد

از حادثه ي عشقِ دلي زار رها شد

در خاطر سردش دل معشوق نگنجيد

در راهِ هوا و هوسي تلخ فدا شد

..............

يه كم قديميه طرز بيان شعر

آبان 85

... اسماعيل رضواني خو ... 

 


 

1391/12/20 13:10

شب هر لحظه تاريك و تاريك تر مي شود . ظلمت بر چهره ي شهر سايه افكنده و زمين در هياهوي سكوت محو شده است.در سرزميني كه فقط ماه روشنايي اش را به خاك هديه كرده است،و خيابانها در سكوت خود سرگرمند،چهره اي به سويم قدم بر ميدارد.
در صحنه ي نيمه تاريكي كه درجلوي روشني خيره كننده اي قرار دارد قدمهاي آرامش راه را به كندي مي نوردد.بي اختيار به تماشايش مي نشينم،از جزئيات چهره اش هيچ چيز بر من نمايان نيست.اما از لباسهايش كه افق را محو كرده است،مي توان حدس زد كه او دختريست كه به سوي مقصدي روانه شده است.
نگاهم را از پيكرش مي گيرم و در حالي كه پاي خم شده ام بر تنه ي درخت استوار شده،سرم را نيز به درخت تكيه مي دهم.
حضور سرما را در مغز استخوان هايم احساس مي كنم.اما لباسهايم رنگ و بوي تابستاني دارند.اين شب براي من به تلخي و آرامي در گذر است. دختري كه افق را پيموده است،هر لحظه به من نزديك و نزديك تر مي شود بدون اينكه حضور مرا در آن حوالي احساس كند.
در حالي كه ترس در حركاتش به وضوح نمايان بود،گامهاي لرزانش را تند تر بر ميدارد تا زودتر به مقصدش برسد.در اين سكوت وهم برانگيز،حتي صداي خش خش برگ خشكيده اي،مي توانست حضور خطر را در هر ذهني تداعي كند
نميدانم در سرش چه ميگذرد! در اين تاريكي به كجا مي رود! چه كسي چشم انتظار اوست! و ...
اما سرما سوالاتي كه از سر ناچاري در ذهنم نقش ميبندند را يكي پس از ديگري از خاطرم محو مي كند.و من بي هيچ منظوري دوباره نگاهش مي كنم.هنوز هم صورتش برايم مبهم است.باز هم روي بر ميگردانم و نفسم را در دستانم «ها» مي كنم.او هم اكنون در چند قدمي من است.و با ديدن چهره ي مردي كه تاريكي چهره اش را پوشانده،از ترس توان تصميم گيري را از دست مي دهد.چند گامي را به عقب بر مي دارد و در حالي كه لبخند تلخ من چشمانش را لبريز كرده بود،با گامهاي سريعش از من دور مي شود.و در حالي كه گه گاهي به پشت سرش نگاه مي كند،فقط به دور شدن از من مي انديشد.گويي مقصدش را از ياد برده است.
اما من ..... من به چيز ديگري مي انديشم.من به فردا مي انديشم...به خورشيد.....من به روشنيِ فردا مي انديشم. آنجا كه هيچ هراسي نيست، هيچ اضطرابي نيست و هيچ شبهه ي ترسناكي ...

 

 

 

... اسماعيل رضواني خو ...

بهار 1385 

زمزمه كن شعر مرا، عشق ِ من از كوچه گذشت

ثانيه ها خسته شدند، ساعت ِ ديوار شكست

موج به پايان رسيد، ساحلم از ياد برفت

باد به اين بيشه وزيد، پيكرم از جاي گسست

چشم و لبم خسته ولي، در هوس بوسه نبود

صحنه ي تاريكِ دلم، همدم ِ محبوسه نبود

راه ببستم ز بَرَش، دست نبردم ز تنش

بغض گلو بود ولي، چشمه ي ملموس نبود

ناي نفس خسته ز غم، فرصت فريادم نيست

ثانيه ها پر پر و من، خاطره ام يادم نيست

باز من و شب پره ها، همدم و هميار شديم

سال به پايان رسيد، صحبت ميلادم نيست

 

 ... اسماعيل رضواني خو ... 

اول دو بيت از پاييز

... 

خدايا فصل پاييز است و قلب من

نمي خواهد بماند در حصار تن

بيا يك بار ديگر مهرباني كن

دلم را پر بده از پشت اين روزن

 **********************

 

تهمت


خانم شما اين دور و بر يه قلب سنگي نديدي؟

اصلا شما در مورد اين قلب سنگي شنيدي؟

من شنيدم كه جنسش از خاراي سخت و نشكنه

ارزش قلباي ديگه براي اون يه ارزنه

ميگن هزارتا عاشقو كه خيلي ديوونه ش بودن

خيلي براش مي مردن و اسير زندونش بودن

به راحتي فريب داده، رفته و تنهاشون گذاشت

توي دلاي پاكشون، بذر غم و كينه رو كاشت

ميگن كه اون شبا تا صبح نقشه ي شيطاني كشيد

واسه شكستن دلا، به اوج بي رحمي رسيد

ميگن تموم آدما، از دست اين دل شاكيَن

حتي اونا كه عاشق خدا و  عشق پاكيَن

اما مگه ميشه كسي كه عاشق خدا باشه

اسير قلب سنگي و سخت و بي اعتنا بشه!؟

من شنيدم كه آدما به خون اون تشنه شدن

براي پاره كردنش، حتي گُلا دشنه شدن

خانم، شما تو چشم من اشكاي رنگي مي بيني؟

تو لرزش صداي من حرف دو رنگي مي بيني؟

اين آدما دروغ ميگن، حرفاي اونا تهمته

خراب كردن عاشقا، براي اونا فرصته

كي ميگه اون دل سنگيه؟ كي ميگه اون نمي شكنه؟

اون قلب تنها و ظريف، تو سينه ي گرم منه

 

... اسماعيل رضواني خو ... 

در ساحلي، مي نوازد خنياگري

آواز شكسته ي باران را

موج ها ،

نا موزون مي رقصند

باد مي وزد

گيسواني تاب مي خورند در باد

در ساحل !

خنياگري غرق مي شود در ميان قطرات باران

موج ها

موزون مي رقصند

 

... اسماعيل رضواني خو ...  

و استوار زمزمه مي كند نامت را ،

لب هاي چروكيده اش !

چشمانش خيره مي ماند

به ساعتي كه هيچ گاه ،

به بيداري نينديشيده است

منتظر !

آشفته !

ساكت !

فقط اشاره اي مانده

با دلي لبريز از غصه

و بغضي كه هيچ گاه نمي شكند

هاج و واج

فقط نامت را زمزمه مي كند

اما استوار

..................

... اسماعيل رضواني خو ... 

تقديم به (R.A) 

................. 

از دورها ...

آواز قلبي خسته مي آيد ...

بي مكث و پي در پي،

كسي،

ياد مرا در ذهن خود، آهسته مي خواند

و من در خواب سنگين غرورم

پلك ها را سخت تر در هم گره كردم

و صدها بار مي ديدم

ولي چشمان خود را بسته تر كردم

كسي با بغض سنگيني

پر از فرياد قلبم بود.

و من ...

بي اعتنا، دل را پياپي بسته تر كردم

كمي نزديك تر آمد

نگاهش خيس باران شد

و دستش را به سويم پيش تر مي راند.

نفس در قلب من محبوس و ...

دست بسته ام را بسته تر كردم

...

كنون دستان من باز است و قلبم باز و چشمم هم ...

ولي دستان او كو؟

قلب او كو؟

چشم او كو؟

 

 

 

.......................

... اسماعيل رضواني خو ...

 

گل كن، شكوفا شو، بخند و...

باز عاشق باش

و با قلبي چنين شيدا

سرود زندگي در گوش موج ساده اي

كز خلوت درياي تنهايي

به ساحل هاي متروكي پناه آورده

نجوا كن

شكوفا شو

بخند و باز هم ...

در گوش موجي ساده نجوا كن

كه دنيايي كه ما با عشق مي سازيم

هر از گاهي به ظاهر عشق مي بيند

ولي هرگز

شكوه و حس عشقي ساده را

در خود نمي بيند

گُلي از كاغذ و عشقي طلايي،

قلبي از خارا و شمعي تا ابد روشن

كه يك پروانه را هرگز

در افكارش نمي بيند

فقط نامي بنام "عشق" مي ماند

و ديگر هيچ

اما باز هم ...

گل كن، شكوفا شو، بخند و ...

..........

... اسماعيل رضواني خو ...

شمعي كه مي سوزد از ميان جمع

گلهاي شمعداني،

پيوسته در انحصار شب

لبخند مي زند پروانه اي سبز،

به شيشه هاي اشك آلود پنجره

خاطراتي كه گذشت

قاصدك ها مژده اي آورده اند

هاج و واج،

زنبورهاي باغ

از لبخند گلي سياه

و چشم هاي ماه، 

در تماشاي نيايش دختري بي روسري

 فردا خورشيد نخواهد تابيد !!!

 ................

... اسماعيل رضواني خو ...

1390/12/21 23:44

درود.

چند سال پيش بود خيلي غرق شعرهاي شاعران قديم شده بودم.كلا نمي تونستم شعر امروزي بگم.اينم يادگاري از همون دوران هستش كه البته واسه امروزي ها شايد چندان به دل نشينه

شايد

 ...

گذر كردم شب تاري، ز راه خاكي و سردي

به لطف نور مه در شب، رُخت را ديده ام شايد

از آن وقتي كه در آن ره، نگاهم مات رويت شد

من از رفتن به راه ديگري ترسيده ام شايد

چه روياهاي زيبايي، تو را در قلب من جا كرد

در آن افكار طوفاني، به خود خنديده ام شايد

رُخت دنيايي از غم را، به قلب سرد من بنشاند

نگاهم را به دنيايي دگر بخشيده ام شايد

نگاهت سيب سرخي را نشانم داد و بي پروا

ز برق چشم تو آن سيب را دزديده ام شايد

گناه خويش را دانم، وز آن مسرور و شادانم

شدم مجرم و جرم خويش را فهميده ام شايد

ز چشمانت نه تنها سيب را دزديده ام، بلكه

شكوه عشق را از چشم تو پرسيده ام شايد

خجل از عشق والايت و عشق ساده و سردم

دلم را از هواي عشق خود، پوشيده ام شايد

اگر چه عشق ناچيزم، به يك چشمك نمي ارزد

براي عشق ورزيدن به تو، كوشيده ام شايد

نواي عشق، قلبم را تهي از غصه و غم كرد

دلِ بي عشق را من، مرگِ جان ناميده ام شايد

نخواهم زندگي را گر كه عشق از سر فرو افتد

من عشق و زندگي را بارها، سنجيده ام شايد

شبي كز چشم تو افتادم و از قلب من رفتي

ز درد بي كسي تا صبح دم، ناليده ام شايد

به پشتم خنجري بنشست و من از درد مي نالم

نيازردي مرا اما، به خون غلتيده ام شايد

دل و قلب مرا آن دم، ز عشق خود جدا كردي

فريبي مي دهم دل را، كه من خوابيده ام شايد

نخواهي رفت از يادم، اگر چه مملو از مرگم

من از دنياي بي سامان تو، رنجيده ام شايد

هنوز مستم ز آن شامي، كه با تو راه پيمودم

من از جام لبانت، باده اي نوشيده ام شايد

دگر آزادم از دنيا، نمي دانم چه كس هستم

به لطف عالم مستي، به شب رقصيده ام شايد

من از خورشيد تابنده، نبردم بهره اي اما

در اوج ظلمت دنيا، به دل تابيده ام شايد

توانم را گرفت آن تابش و جانم ز پيكر رفت

من آزادم از اين دنيا، دگر آسوده ام شايد


... اسماعيل رضواني خو ...

آغاز باران ،

شبهه ي چركين خاك را ،

از چشمان ابري ام مي زدايد

نم نم

ببار اي باران

براي روزهايي كه در فراقش ،

تو را زمزمه مي كردم

زمزمه كن

كه من ،

روزي از عشق لبريز بودم

آري از عشق

از عشق كسي كه هيچ گاه عاشق نبود

حتي ريشه هاي بيد كمي آنسو تر مي دانند

من روزي عاشق بودم

هيچ نگفتند

زيرا عشق ،

كلمه اي بيش نيست

ببار اي باران

ببار تا فراموش كنم

افسانه ي عشق را

افسانه ي روزهايي را كه بيهوده گذشت

حال ديگر جز تو ،

هيچ چيز آرامم نمي كند

ببار

ببار اي باران

نم نم ببار

 

... اسماعيل رضواني خو ...

نقش مي بندد رد پاي طلائي پاييز

بر پيكر چروكيده ي زمين

به خاك نگاه كن !

به اين سرزمين بنگر !

آيا احساس مي كني زيبايي به جاي مانده

از بند بند انگشتان پاييز را !؟

آيا درك مي كني عظمت وجود پاييز را

در ميان نقاب هاي بهار !؟

در ذهنم به تو مي انديشم

تو كه وجودم را از زيبايي لبريز كرده اي

فصلِ من

فصل زيباي من ،

پاييز

 

... اسماعيل رضواني خو ...

... و در آن شب بود كه رازها را
به سايه ي سياه خفاشها سپردم.
و در انتهاي يك كابوس،
روياي آمدن خورشيد را،
در گوش آفتاب گردانها زمزمه كردم.
و در آن شب بود كه به همه ي نبودنها
به همه ي تنهايي ها
به همه ي دردهاي
پاسخ گفتم:آري
زنده خواهم ماند

... اسماعيل رضواني خو ...

سپيده كه سر بزند،
ميعادگاه سنجاقكهاي خفته بر بالين شب،
از زمزمه ي شبنم هاي خيس،
عطراگين مي شود
...
چشم كه باز كني،
كلاغ ها...
راه خود را گم مي كنند در  
پيچ،پيچ نگاه مترسك ها
آنگاه كه نگاه تو
خيره مي شود بر ساقه ي شكسته ي شلتوكها..!
رد پاي كلاغ جا مي ماند
بر پيكر كرتها
و انتهاي برگ،
آغاز زمزمه ي داسهاست.
و نگاه تو،
معلق مي ماند.
بر آنچه ديگر نيست.
...


... اسماعيل رضواني خو ...

 قصه ي تكراري
.....
نيلوفران آبي ،
در مردابهاي كهن طعمه ي حريق مي شوند
و رخساره ي سپيدشان ،
جان به عكس هاي سوخته مي دهد
امشب هم
 خبري از باران نيست


... اسماعيل رضواني خو ...

X