معرفی وبلاگ
دسته
لینکدونی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 2169495
تعداد نوشته ها : 11235
تعداد نظرات : 345
Rss
طراح قالب
مهدي يوسفي
اگر چه همه منابع اطلاعاتی ما در این موضوع اتفاق نظر داشتند، اما سیا قادر نبود که اطلاعات بیشتری را در مورد این ماجراهای گروگان گیری جدید مورد حمایت ایران کسب کند .بهترین اطلاعات ما از عکسهای ماهواره ای سیاه و سفیدی به دست می آمد که از بعلبک گرفته می شد و هر چند وقت یکبار برای ما ارسال می گردید . آنان نماهای مناسبی را از اردوگاه شیخ عبدالله برای ما می فرستادند. شما قادر بودید که خودروها و کامیونهای پارک شده را ببینید. سایه های افراد در حال تردد مشخص بود . و حتی آرایش های نظامی آنان قابل مشاهده بود. اما باز هم به نظر می رسید که همه این اطلاعات بی ارزش است. چر ا که بدون توجه به اطلاعات روزنامه های محلی ، شما حتی نمی توانستید دریابید که پاسداران این منطقه را تصرف کرده اند . *(1)
نه در گذشته و نه در شرایط کنونی و حتی در آینده، چنین عکسهایی قادر نیستند که به شما بگویند در داخل این ساختمانها و یا مغز افراد آنجا چه می گذرد. لذا ما نیاز به منابعی انسانی داشتیم و دیگر نمی توانستیم از فراسوی دیوارها به اظهار نظر بپردازیم. من باید به لبنان و دره بقاع می رفتم، چر ا که مسابقه من آغاز شده بود .

هنگامیکه که ضربه ای به در اتاق جان زدم ، او وحشت زده شد. پس از گفتگوهای ما پیرامون دفتر ابونضال روابط ما از بد هم ، بدتر شده بود. ما به ندرت با هم صحبت می کردیم و آن هم در مواقعی بود که من باید با او مشورت می نمودم .
من پرسیدم : نظر شما پیرامون سفر من به بقاع چیست ؟
جان که خود را با تمیز کردن کفشهایم مشغول کرده بود، سرانجام چنین گفت : این منطقه در قلمروی مسئولیت ما نیست . شما این نکته را می دانید. بیروت نیز این اقدام را نمی پسندد .
البته من و جان می دانستیم که دفتر سیا در بیروت هیچ قلمرو فعالیت مشخص ومعین شده ای ندارد. آنها هنوز هم نتوانسته بودند آثار بمب گذاری های گذشته را بازسازی کنند. افسران دفاتر نیز هم چند ماه یکبار جا بجا می شدند و به ندرت در مکانی دو یا سه ساختمان آنطر ف تر از سفارت ما زندگی می کردند و هیچکس نیز به دنبال ردیابی اقدامات موردنظرمن نبود
اما اندک اندک با تفکر بیشتر پیرامون این موضوع، او نظر مساعدتری نسبت به طرح من یافت. اگر من هنگام فعالیت در لبنان دستگیر شده و یا به دام می افتادم، اخراج می شدم و این مساله ای بود که به او هم مربوط بود. به هر حال ، اقدامات من در منطقه بقاع نمی توانست تاثیری بر روابط ایالات متحده و لبنان بگذارد .
جان نیز در نهایت با سفر کوتاه مدت من موافقت کرد، اما فقط به شهر کوچک شطوراه که در بزرگراه بیروت و دمشق قرار داشت. اگر چه شطوراه 40 کیلومتر از بعلبک فاصله دارد، اما من می توانستم حداقل اندکی از حقایق را بدست آورم و چه کسی می داند شاید من فردی خوش شانس بودم که می توانستم به موفقیت های بیشتری دست یابم . وجود یک مرکز تجاری در این شهر ، باعث شده بود که سالها جنگ داخلی ،تاثیری بر آن نگذارد. بازرگانان سوری در آنجا به خرید می پرداختند. ماموران سازمان ملل هم همین طور. سازمانهای عام المنفعه و کمک رسانی و اغلب دیپلماتهای مقیم بیروت و دمشق نیز همین طور .تقریباً در این شهر هر چیزی از عطریات آمریکایی تا شکلاتهای سوئیسی قابل خریداری بود. در اینجا نیز سیگارهای کوبایی همانند غرفه های بدون مالیات فرودگاه هیتروی لندن ، به خریداران عرضه می شد . در بانکهای شطوراه، امکان تبدیل همه ارزها حتی با نرخهایی بهتر از زوریخ وجود داشت . به علاوه امکان خرید اسلحه هایی از قبیل هفت تیر تا خمپاره انداز و یا هر کالای قاچاق دیگری نیز مهیا بود. در صورت تمایل شما می توانستید حتی یک کیلو هرویین و یا کوکایین خالص نیز خریداری کنید. فقط کافی بود که این موضوع را با سرایدار هتل در میان می گذاشتید اما صرف نظر از فروشگاههای این منطقه، اینجا تفاوتی با بقیه سرزمین بقاع نداشت. روزی که من به آنجا رسیدم، با انبوهی از افراد یک کمپ آموزشهای نظامی جبهه خلق آزادی فلسطین (PFLP )روبرو شدم که در حاشیه شهر مستقر شده بودند. روز گذشته یک اسکادران از هواپیماهای اف 16 اسرائیلی، بر فراز این شهر ، پرواز کرده بودند. من تردید داشتم که آیا حمله ای صورت خواهد گرفت و یا خیر .از غزالی که صاحب بزرگترین سوپر مارکت شهر است این سوال را پرسیدم که آیا امکان یک حمله شما را نگران نمی کند ؟
او با بی اعتنایی چنین گفت: ما به کسب و کار خود مشغولیم و چه کاری می توانیم انجام دهیم ؟
پاسخ غزالی احساس مردم عادی را نشان می داد. چرا که با وجود انبوهی از نیروهای خارجی فعال در بقاع نظیر حزب الله لبنان ، ارتش سرخ ژاپن، بایدر مینهوف، سندرو لومینوس، جبهه خلق آزادی فلسطین(PFLP ) ،گروه ابونضال، ASALA و چند گروه انتحاری و یا تروریستی دیگر ، آنان چنین احساسی داشتند .از زمانی که نیروی هوایی اسرائیل نقض حریم هوایی لبنان را آغاز کرد، مردم با مشکلات مالی زیادی بویژه برای مسائل ایمنی خود روبرو گردیدند. کارکنان غزالی یک کلت نیمه اتوماتیک 9 میلی متری را به شانه هایشان بسته بودند. ودر دفتر کار وی که با شیشه های ضد گلوله محافظت می گردید، یک تفنگ کلاشینکف و چند مجله به چشم می خورد. در اولین سفرم به شطوراه من به پیاده روی در سطح شهر پرداختم و با رانندگی به سوی کوههای اطراف شهر ، در رستورانی که منظره ای زیبا به سوی بقاع داشت توقف کردم،هر چند شهر در هاله ای از مه قرار داشت. زمانی که گارسن سینی پیش غذا را روی میز من گذاشت، ناگهان رستوران تکان شدیدی خورد، پنجره ها به لرزه در آمد و ظروف سفالی روی طاقچه به زمین افتادند. گارسن نگاهی به بیرون انداخت. گویی هیچ چیزی نشنیده است. من به چشمان نگریستم. وی گفت : "نیوجر سی شما ".
ناو آمریکایی یو اس اس نیوجرسی که پس از بکارگیری در جنگ جهانی دوم بازسازی شده بود ، در سواحل لبنان لنگر انداخته بود و هر از چند گاهی گلوله هایی را به اندازه یک خودروی فولکس واگن به سوی کوههای اطراف بیروت شلیک می نمود .واشنگتن معتقد بود همانطور که این ناو در جنگ جهانی دوم ژاپنی ها را ترساند، می تواند همین کار را با لبنانیهایی که از پذیرش معاهده 17 می با اسرائیل سرپیچی می نمودند ، انجام دهد .
پس از شلیک گلوله ، من تصمیم گرفتم که به گفتگو با افراد محلی بپردازم. من به سوی روستای باریلیاس در چند مایلی اشتوره رفتم. به دو پلیس محلی گفتم که یک آمریکایی ام و برای بازدید از منطقه بقاع و ویرانه های بازمانده از دوره روم باستان به اینجا آمده ام . اما آنان گویی با ساکنان یک سفینه فضایی روبرو شده بودند. آنها مرا به سوی مصنع آخرین شهر پیش از مرز سوریه راهنمایی کردند ، جایی که یک گروه نظامی در آنجا پایگاهی احداث نموده بود .
بر روی یکی از ساختمان های مرکزی شهر، آثار چند حمله صورت گرفته در سال 1982 میلادی به چشم می خورد . در چند نقطه از سقف قرمز رنگ آن، آثار انفجار به چشم می خورد و همه
پنجره ها شکسته بود. خودروهای سوخته هنوز هم در پارکینگ این ساختمان به چشم می خورد. گروهبان علی در مقابل این ساختمان ایستاده بود و سیگاری روشن را در دست داشت. او هم یک تفنگ کلاشینکف بر شانه انداخته بود و بصورتی دوستانه به من می نگریست .من به سوی علی حرکت کردم و به گونه ای معصومانه از وی در مورد انجار ،روستایی نزدیک که در آن یک مرکز تجاری قدیمی رومی ها قرار دارد ، پرسیدم. از سوی دیگر، آنجا یکی از معدود نقاطی بود که از سوی تروریستها مخالف ایالات متحده اشغال نگردیده بود. آسالا یک گروه تروریستی ارمنی بود که ژولای 1983 میلادی ،به باجه فروش هواپیمایی ترکیش ایر در فرودگاه اورلی پاریس در حمله کرده بود . آنان هیچ ارتباطی با آمریکایها نداشتند. البته تعدادی از رهبران این گروه شهروندان آمریکایی بودند.اما اینجا خاورمیانه است و به بعلبک به عنوان موضوع مورد علاقه من، باید به صورتی مناسب ، نزدیک گردید .
علی مرا به دفترش برد و استکانی چای مملو از شکر را مقابل من گذاشت. او می خواست که در مورد ایالات متحده صحبت کند .چندین نفر از پسر عموهای او در میشیگان و نیوجرسی زندگی می کردند و علی هم علاقه داشت که در صورت امکان به آنجا برود. البته وی معتقد بود که توانایی دریافت ویزای آمریکا را ندارد .من اجازه دادم که علی هر آنچه را که می خواهد بگوید .سر انجام وقت خداحافظی رسید و به او قول دادم که بار دیگر نیز که به اینجا آمدم با او دیدار خواهم کرد .
پس از بازگشت، من مقدمات دریافت ویزای آمریکا را برای علی فراهم کردم. چند بروشور توریستی نیز تهیه نمودم. البته من به او قولی در مورد دریافت ویزا نداده بودم ،اما بار دیگر که او را دیدم ، بیش از یک ساعت با هم گفتگو کرده و در مورد ایالات متحده و خاورمیانه به صحبت پرداختیم. من و علی هیچ چیزی در مورد بعلبک و ایران نگفتیم. در هنگام خروج، علی کاغذی به من داد که بر روی آن، نام و نام خانوادگی و شماره تلفن خانه اش به چشم می خورد .در آنجا بود که من فهمیدم علی با "حسین موسوی " در ارتباط است که به عنوان عامل پاسداران ایرانی، اردوگاه شیخ عبدالله را تصرف نموده است . *(2)
از آن زمان به بعد، ما هر چند هفته یکبار همدیگر را می دیدیم. او دوست داشت که هم صحبتی آمریکایی داشته باشد و بصورت جدی ، علاقمند به سفر به ایالات متحده برای دیدار با پسر عموهایش بود . او به دنبال راهی بود که از کمکهای من بهره ببرد . من هم آنچه را که می توانستم برای او انجام دادم .
و سرانجام در ژانویه، گفتگوهای ما به نتایج قابل توجهی رسید. علی در آن روز یک استکان چای در برابر من گذاشت و من به او گفتم که برای بازدید از ویرانه های معروف دوره روم قصد بازدید از بلعبک را دارم، جایی که به مقبره خورشید معروف است . البته من در واقع می خواستم ضمن صحبت با وی در خارج از دفترش، قصد واقعی ام را به او بگویم . از او پرسیدم که آیا چنین کاری ، ایمن است و یا خیر ؟
علی مرا به اتاق دیگری برد و چنین گفت: مستر باب ، شما نمی توانید به آنجا بروید .
_ چرا نه ؟
_ این روزها ، خرابه های روم را فراموش کنید .
_ چرا علی ؟
مشخص بود که او به راحتی نمی توانست منظورش را ادا کند .
_ آنها می خواهند آمریکایی های لبنان بویژه یک مقام دولتی را،به گروگان بگیرند . مشخص بود که دیگر نمی توان پافشاری بیشتری بر روی این موضوع نمود و زبان بدن او هم همه چیز را به من می گفت .


************

جان گفت : همه این حرفها ، مزخرف است .
- جان، او یک عضو خاندان موسوی است. او از بعلبک است. او ممکن است اطلاعاتی برای ما بیاورد. مانباید این اطلاعات را از دست بدهیم. ما باید این موضوع را در یک گزارش اطلاعاتی بنویسیم .
- نگاه کن. او یک فرد عضو سازمان نیست. تو حتی تاریخ تولد او را نمی دانی. تو نمی توانی از من انتظار داشته باشی که این فرد را به عنوان یک منبع اطلاعاتی به بالا معرفی کنم . برگرد و زندگینامه او را بگیر و گزارش خود را که از نوشتن آن نفرت داری ، برای من بیاور .
دیگر چیزی نمی توانستم بگویم. علی مایل نبود که به عنوان یک عامل شناخته گردد. ممکن بود که او هر از چند گاهی اطلاعاتی به من بدهد، اما او کاملاً به موسوی ها وفادار بود. البته این امر به معنای اشتباه بودن اطلاعات علی نبود. من هشدارهای علی را به دوستی در سفارت دادم تا به مقامات وزارت خارجه آمریکا بدهد. و بدین ترتیب اولین گامها در جهت لیست بلند بالای همکاران سیا پدیدار شد .


********

در ساعت 38/10 صبح 16 مارس 1984 میلادی من در خانه در حال نوشیدن سومین فنجان و خواندن روزنامه هرالدتریبون یک هفته پیش بودم. بی سیم دو طرفه ام ، بوق زد . جان بود : هر چه سریعتر به دفتر بیا . او همواره بانگرانی صبحت می کرد . اما این بار انگار شرایط متفاوت بود .
وقتی به دفتر رسیدم ، او صورتی بیمار گونه و مریض داشت . او چنین گفت : "باکلی "، دزدیده شده است . آن روز صبح "بیل باکلی " ، رئیس دفتر سیا در بیروت ،در راه رفتن به دفترش ، در بیرون از آپارتمان مسکونی خود ربوده و پس از انتقال به یک خودرو ، به جایی نامعلوم برده شده بود .
هیچکس نتوانسته بود پلاک خودروی گروگانگیران و یا قیافه آنان را شناسایی کند. سازمان جهاد اسلامی IJO یکی از گروههایی که مسئولیت انفجار سفارت مارا بر عهده گرفته بود ، طی بیانیه ای اعلام کرد که باکلی در دستان ماست، اما ما همچنان هیچ چیزی در مورد هویت آنان نمی دانستیم. .
البته "با کلی " اولین آمریکای ای نبود که به دنبال اشغال لبنان توسط اسرائیل در سال 1982 میلادی به گروگان گرفته شده بود . علاوه بر دیوید داگ، فرانک رگییر یک استاد آمریکایی رشته مهندسی برق در دانشگاه آمریکایی بیروت نیز در فوریه 1984 میلادی ربوده شده بودند. رئیس دفتر شبکه سی ان ان، جری لوین نیز یک ماه بعد ربوده گردید. همه این افراد ، غیر نظامی بودند، اما در این مورد ، ما فردی را با کوهی از اسرار از دست داده بودیم .
-جان ، من به بقاع بر می گردم و با علی دیدار می کنم. ما نمی توانیم همین طور دست روی دست بگذاریم . من با چشمانم دیده ام که سوریه چگونه اوضاع بقاع را کنترل می کند.
-آنان اجازه نمی دهند که در آن منطقه، یک خارجی کاری انجام دهد . باکلی و سایر افراد در بیروت ربوده شدند که سوریه هیچ نیرویی در آنجا ندارد.
-جان به من اجازه بده ............ .
جان که فکر می کرد من عقلم را از دست داده ام گفت : فراموش کن ، اگر واشنگتن این موضوع را بفهمد و یا اگر من چنین تقاضایی کنم ، مرا دست و پا بسته به خانه می فرستند .
من روی برگرداندم و به بیرون رفتم . هیچ دلیلی نداشت که جان را در جریان هشدارهای علی بگذارم و در عین حال جان درست می گفت. رهبران سیا ، هرگز اجازه چنین کاری را نمی دادند. اینکار به معنای پایان دادن به همه عملیاتهای ما در لبنان بود .
در هفت ماه بعد ، هیچ نشانه ای از باکلی بدست نخواهد آمد. ما علاوه بر اینکه نمی دانستیم چه کسانی او را به گروگان گرفته اند ، نمی دانستیم که حتی او درلبنان است و یاخیر. سیا با همه دولتها و منابع غیر دولتی مرتبط ارتباط برقرار نمود، ولی به هیچ نتیجه ای دست پیدا نکرد . اما من مطمئن بودم که در بعلبک می توان به شواهد خوبی دست یافت و در عین حال اطمینان داشتم که توانایی آنرا دارم که بدون هیچ گونه آسیبی در آنجا رفت و آمد کنم .
اولین کار من برقراری ارتباط با [... ] مشاور[... ] و [... ] بود.چراکه بخشی از اقوام وی در بقاع و در کنار شیعیان زندگی می کردند. من مطمئن بودم که در سایه حمایت[... ] حتی پاسداران نیز قادر به دستگیری من نخواهند بود. هنگامیکه من برنامه ام را برای او گفتم [... ] با یکی از اقوامش که جزء فرماندهان ارتش لبنان بود تماس گرفت و قرار شد که ما با وی در شطوراه دیدار کنیم و با خودروی وی به بعلبک برویم .من باید یاد آوری کنم که وی اطلاع دقیقی از هویت و دلیل دیدارم از بعلبک نداشت .

*بخش های داخل کروشه در متن اصلی کتاب حذف شده اند.

*(1)-(2):ادعاهای مطرح شده از سوی نویسنده این کتاب درباره فعالیت های ایران در لبنان بارها رسما از سوی مراجع ایرانی تکذیب شده است و اساسا تاکنون هیچ مدرک مستدلی پیرامون این ادعاها ارائه نشده و به همین دلیل فاقد هرگونه ارزش تاریخی بوده و از آن ها تنها برای فضاسازی علیه ایران استفاده می شود.

دسته ها : سیاست
پنج شنبه 1387/12/1 1:22
X