معرفی وبلاگ
دسته
لینکدونی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 2152615
تعداد نوشته ها : 11235
تعداد نظرات : 345
Rss
طراح قالب
مهدي يوسفي

با پیروزی چشمگیر انقلاب در ایران، مخالفت با اقامت شاه در درون کشور مغرب افزایش یافت. ظهور ناگهانی آیت‌الله پیروزمند در صحنه نه تنها غرب را شگفت‌انگیز کرد بلکه در میان مسلمانان جهان نیز یک موج گسترده و آنی از غرور به فرهنگ و قدرت سیاسی مذهبشان برانگیخت. مراکشیهایی که با رژیم سلطنت یا با فاصله گرفتنهای حسن از بینادگرایی اسلامی یا سازمان آزادی‌بخش فلسطین مخالف بودند، به اعتراض پرداختند.
در شهر مراکش، دفاتر پست و کارمندان جز ادارات که بسیاری از آنان عضو جنبش جوانان اسلامی بودند کارهایشان را تعطیل کردند. اعلامیه‌های دیواری با این کلمات زیرکانه حسن را محکوم می‌کرد: "سگ از گربه پذیرایی می‌کند. " (منظور از سگ حسن و تلفظ شاه در زبان فرانسه بسیار شبیه گربه است.) یک شعار دیگر می‌گفت: "سلطان ما سگ شاه ایران است. "
اینها برای حسن ناراحت‌کننده بود. مراکش دولت جدید بازرگان را به رسمیت شناخته بود و حسن هیچ نفعی در ادامه مهمان‌نوازی از برادر سرنگون شده‌اش نداشت. او با هوش‌تر از این بود که تشخیص ندهد پناه دادن به شاه خطر بنیادگرایی اسلامی را که در کشورش در حال پیشرفت بود افزایش خواهد داد. او در سالهای اخیر با ساکت کردن بنیادگرایان، ضمن اینکه مخالفان چپگرا را با خود همراه ساخته بود، توانسته بود موقعیت خودش را تحکیم کند و مایل نبود اقامت طولانی شاه این ترتیبات را برهم زند.
ضمناً خطر اعزام جوخه‌های آدمکشی به مغرب وجود داشت. مقامات ایرانی به اظهار مطالبی از این قبیل پرداخته بودند: "شاه و خانواده‌اش را مانند آیشمن شکار خواهند کرد. "‌شایعات دیگری درباره اینکه یک گروه تروریست درصدد ربودن اعضای خانواده حسن و گروگان گرفتن آنان در ازای بازگشت شاه برای محاکمه در ایران می‌باشند، رواج داشت.
در اواسط فوریه که شاه بیش از یک ماه بود در مراکش به سر می‌برد، در میان دیپلوماتهای مقیم آن کشور بشدت شایع شد که رفتار حسن با او سرد شده است. مقامات آن کشور گفت‌وگو از "مردی که برای شام آمده بود " (و پس از صرف شام نمی‌رفت) می‌کردند و این مطلب را روشن ساخته بودند که شاه باید پیش از کنفرانس سران اسلامی که قرار بود در آوریل در مغرب تشکیل شود، از آنجا برود.
شاه نمی‌توانست باور کند که حسن او را اخراج خواهد کرد. خود او هیچ‌گاه چنین عملی با پادشاهی که در گرفتاری دست‌وپا می‌زد، نمی‌کرد. وقتی جعفر بهبهانیان که هنوز در مراکش به‌سر می‌برد و مشغول نامه‌نگاری به بانکهایی بود که شاه در آنها حساب داشت به شاه گفت که حسن مایل است او هرچه زودتر از کشورش خارج شود، شاه باور نکرد.
شاه روزهایش را به شنیدن رادیو و گردش در باغ و صحبت با امیراصلان افشان یا فرهاد سپهبدی سفیر ایران یا مطالعه در کتابخانه می‌گذارند. برای او هنوز امکان نداشت بفهمد که در کشورش چه حوادثی روی داده است و چرا.
در طول ماه فوریه، کاخ سفید یکی از مأموران سیا را دو بار نزد شاه فرستاد. این شخص را نه بخاطر شناختی که از ایران داشت بلکه بواسطه اینکه نوعی جاذبه از او تراوش می‌کرد انتخاب کرده بودند. آمریکاییان به فرهاد سپهبدی اظهار نمودند که ملاقات این مأمور با شاه باید بکلی سری بماند. بنابراین سفیر در دفترچه یادداشتی به جای نام او، واضح‌ترین علامت مشخصه جسمانی او را یادداشت کرد: سبیلو.
شاه به "سبیلو " ‌اظهار داشت که از براه انداختن یک حمام خون اجتناب کرده و امیدوار است این کار او به این معنی باشد که روزی سلطنت بتواند در زندگی ایرانیان نقشی ایفا کند. او گفت که اکنون دیگر با رهبران نظامی ایران در تماس نیست؛ در واقع بیشتر آنان یا اعدام یا بازداشت شده و یا در مخفیگاهها بسر می‌بردند.
"سبیلو " از مشاهده شکل ظاهری و رفتار شاه یکه خورد. رهبر سرد و متکبر و مغرور ناپدید شده و به جای او "یک مرد خرد و درمانده " باقی مانده بود. شاه دچار تکان روحی شده بود و هیچ نقشه‌ای برای آینده نداشت. او هیچ اشاره‌ای به اینکه ممکن است دعوت آمریکا را مورد استفاده قرار دهد ننمود.
آشفتگی فکری شاه در مصاحبه با روزنامه‌نگاری که از دیرباز می‌شناخت بخوبی نمایان است. این شخص خانم کلرد هالینگ ورث خبرنگار دیلی تلگراف لندن بود. (روزنامه مزبور همیشه از او طرفداری کرده بود) شاه به شرطی حاضر شد با خبرنگار دیلی تلگراف مصاحبه کند که گفته‌هایش از قول "منابع درباری " نقل شود.
در این مصاحبه شاه حزب کمونیست توده را مسئول سقوطش دانست و به باد سرزنش گرفت و گفت کمونیستها بمراتب از ملایان قوی‌تراند. او عقید داشت "صدها زن چادری " که در خیابانهای تهران به نفع جمهوری اسلامی تظاهرات می‌کردند، در واقع مبارزان کمونیست هستند که تغییر لباس داده‌اند!
شاه به هالینگ ورث اعتراف کرد که احتمالاً از ملتش دور شده بوده و در باریانش همیشه انتقادات مخالفان را به او گزارش نمی‌داده‌اند. او گفت هرچند در اوایل امیدوار بود اقامتش در خارج کوتاه باشد ولی اکنون می‌داند که در تبعید خواهد مرد. اما از آنچه در کشورش می‌گذشت وحشت‌زده شده است. او بر این باور بود که رهبران رژیم جدید "مارکسیست، تروریست، دیوانه و آدم‌کش هستند! "
شاه نمی‌توانست درک کند که چگونه غرب توانسته اجازه بدهد که چنین وقایعی روی بدهد. می‌گفت اکنون یک سد بزرگ و حیاتی در مقابل توسعه‌طلبی روسها از دست رفته است. این امر "بمراتب بدتر از دست دادن اروپای شرقی در یالتا است. " ایالات متحد بیش از هر کشوری مستوجب ملامت است. وقتی خانم هالینگ ورث شاه را ترک کرد این احساس را داشت که او بزودی عازم آمریکا خوهد شد.
شاه با باربارا والترز خبرنگار "ای بی‌ سی " نیز مصاحبه کرد. والترز از جمله روزنامه‌نگاران غربی بود که شاه با آنان روابط حسنه داشت و هر بار که به تهران می‌آمد می‌توانست انتظار یک مصاحبه اختصای با شاه و توجه خاص سفرای ایران در کشورهای خارجی را داشته باشد. شاه همیشه برای روزنامه‌نگاران برجسته آمریکایی و اروپایی بیش از روزنامه‌نگاران ایرانی اهمیت قائل بود. این خاصیت در او و انورسادات مشترک بود. در عین حال بیشتر اوقات از مطالبی که روزنامه‌‌های غربی درباره‌اش می‌نوشتند خشمگین می‌شد.
پرویز راجی سفیر او در لندن دستورهایی از "اعلیحضرت " دریافت کرد که برای ساکت‌ کردن مجله فکاهی انگلیس پرایوت‌ای که شاه را "شیت‌آف ایران " می‌نامید یک کاری بکند. راجی نسبت به اعتراض به صورتی که شاه می‌خواست بی‌رغبت بود.
شاه به والترز گفت که هیچ قصدی به استعفا از سلطنت ندارد. "چرا استعفا بدهم؟ من کشورم را برای کمک به آرام شدن اوضاع ترک کردم. این کار ظاهراً نتیجه معکوس داشته است... اگر من فقط سه سال دیگر فرصت داشتم تمام برنامه‌هایم به سرانجام می‌رسید و مردم می‌دیدند چه کارهایی برایشان کره‌ام. "
نظر به اینکه شاه بر این باور بود که مظهر ایران است، شگفت‌آور نبود که تقریباً هر چیزی را به عنوان خیانت به شخص خودش تلقی می‌کرد. بدین‌سان، بتدریج که سفیرانی که حتی تا روزهای اخیر به او ابراز وفاداری می‌کردند در سراسر جهان "همبستگی " خود را با آیت‌الله خمینی اعلام می‌داشتند، او اظهار گیجی و حیرت می‌کرد و می‌پرسید: "چرا این شخص از من روگردان شده است؟ من که با او خوب رفتار کرده بودم. "
یکی از سفیرانی که از او روگردان نشد، فرهاد سپهبدی سفیر ایران در مغرب بود. نظر به اینکه همچنان به شاه خدمت می‌کرد تلگرامی از وزارت امور خارجه در تهران دریافت کرد که به او دستور می‌داد بساطش را جمع کند و فوراً به ایران بازگردد. سپهبدی جواب داد که نمی‌تواند فوراً بیاید. ابراهیم یزدی وزیر امور خارجه به تلگرام مزبور پاسخ داد: "آقای فرهاد سپهبدی، من نمی‌توانم به اظهارات شما گوش بدهم. اگر فوراً مراجعت نکنید اقدامات بسیار شدیدی علیه شما به عمل خواهد آمد. " در آن روزها این یک تهدید واقعی بود، ولی سپهبدی خطر را پذیرفت. (بعدها اشرف پهلوی شغلی در نیویورک به او ارجاع کرد.)
افراد دیگری نیز در میان همراهان شاه بودند که می‌باست درباره اینکه راه برای تأمین آینده نامعلومشان بهتر است تصمیم بگیرند.
اولاً هواپیمای ثانوی که بار و بنه را حمل می‌کرد به ایران بازگشت. امیراصلان افشار رئیس کل تشریفات شدیداً موافق بود که شاه هواپیمای اختصاصی خودش را نگه‌دارد یا بفروشد. می‌گوید به شاه گفته بود: "این هواپیما باید بیست میلیون دلار ارزش داشته باشد. " به گفته افشار شاه نپذیرفت و جواب داد: "مگر دیوانه شده‌اید؟ این هواپیما به نیروی هوائی تعلق دارد. باید آن را به ایران پس بفرستیم. "
در اواسط فوریه سرهنگ معزی خلبان هواپیمای مزبور و خدمه آن برای گفت‌وگو با شاه و ملکه به کاخ آمدند. شاه گفته بود: "ما نمی‌دانیم چه وقت به ایران بازخواهیم گشت و شما احتیاج به دیدار خانواده‌هایتان دارید. ما می‌‌توانیم در صورت لزوم از دوستانمان هواپیمایی بگیریم. " حضار به گریه افتادند. شاه امیراصلان افشار را مأمور کرد که بگردد و در میان ایرانیان مقیم مراکش پول ایرانی پیدا کند و به کسانی که به کشورشان برمی‌گشتند بدهد. سرانجام آنها با مبلغی بیش از معادل پنجاه هزار دلار به ایران بازگشتند. در فرودگاه تهران در حالی که قرآن در دست داشتند از هواپیما خارج شدند. سرهنگ معزی اعلام داشت چقدر از اینکه به تهران بازگشته خوشحال است و چقدر از اینکه خلبان شاه بوده نفرت داشته است.
بقیه در باریان شاه نیز متفرق شدند، اما نه به مقصد ایران بلکه به سوی غرب. هر کدام بهانه‌ای داشتند - پدری که در حال احتضار بود، عمل جراحی فوری، کودکان بیمار، گرفتاریهای مالی - هرچیزی که بیشتر قابل قبول و مناسب بود. بهبهانیان، مردی که پولها را در دست داشت، وحشت‌زده به مخفیگاهش گریخت. دولت جدید ایران اعلام داشته بود که او کلید میلیونها و حتی میلیاردها دلاری است که شاه از ایران غارت کرده و بنابراین یکی از کسانی است که بشدت تحت تقیب قرار دارد. بهبهانیان از ترس مأموران رژیم جدید پنهان شد و طی چند سال بعدی بطور ناشناس در خانه‌های متعدد دوستانش بخصوص در سویس بسر برد. او از مسافرت پرهیز می‌کرد و چنانچه ناچار می‌شد هواپیمای دربست گرایه می‌کرد زیرا می‌ترسید اگر از هواپیماهای مسافربری عادی استفاده کند نامش در کامپیوتر ثبت شود و مأموران هواپیمایی ایران ردپای او را پیدا کنند. شایعه دیگری نیز او را دنبال می‌کرد دایر بر اینکه او میلیونها دلار از شاه دزدیده بوده است. این شایعه را اطرافیان شاه پراکنده بودند. بهبهانیان این شایعه را جداً تکذیب می‌کند.
کامبیز آتابای میرشکار نیز شاه را ترک کرد ولی بعداً دوباره به او پیوست، امیراصلان افشار رئیس کل تشریفات در اروپا گوشه عزلت گزید. اردشیر زاهدی نیز موقتاً به سویس رفت. زاهدی تنها مقام بلندپایه‌ای بود که در دوران تبعید شاه همیشه با او در تماس نزدیک بود.
چند هفته پس از ورود به مراکش، تنها مشتی از پیشخدمتها و گاردهای محافظ و خانم دکتر پیرنیا پزشک اطفال با شاه و ملکه مانده بودند. باید این مطلب را ذکر کرد که شاه از پراکندگی اطرافیانش ناراضی نبود. زیرا او نیز نظیر بسیاری از اشخاص ثروتمند، همیشه درباره پول نگران بود. او قبلاً هیچ نظارتی بر امور مالی خودش نداشت و اکنون کثرت تقاضاهای پول او را ناراحت و نگران می‌ساخت. به اشخاصی که برای درخواست کمک مالی به مراکش می‌آمدند و در ازای خدمات گذشته خود پول مطالبه می‌کردند جواب می‌داد: "ما فعلاً در تبعید بسر می‌بریم و پول نداریم. " این موضوع با واقعیت تطبیق نمی‌کرد ولی یقیناً او دیگر به اندازه زمان قدرتش پول در اختیار نداشت.
در 22 فوریه شاه پیامی برای ریچارد پارکر سفیر آمریکا در مراکش فرستاد و گفت اکنون مایل است به ایالات متحد برود. او سرانجام تشخیص داده بود که به هیچ‌وجه شانسی برای بازگشت به کشورش ندارد.
وصول این پیام توفانی از نگرانی در واشینگتن ایجاد کرد. هنوز بیش از یک هفته از حمله به سفارت نگذشته بود و هنوز هزاران آمریکایی در ایران بودند. آنان از سوی "کمیته‌های انقلاب " که بمنظور اجرای دگرگونیهای ریشه‌دار در سراسر کشور ایجاد شده بودند در معرض تهدید قرار داشتند. در 23 فوریه یکی از کمیسیونهای شورای امنیت ملی به ریاست زبیگنیو برژژینسکی در کاخ سفید تشکیل شد و تصمیم گرفت به شاه گفت شود که در عین حال که دعوت از او همچنان به قوت خود باقی است، ولی با توجه به اوضاع پیچیده ایران برای ایالات متحد بسیار زشت خواهد بود اگر او هم‌اکنون وارد خاک آن کشور شود.
در میان مقامات بلندپایه آمریکایی، زبیگنیو برژژینسکی کمتر از همه از این تصمیم راضی بود. به گفته دستیارش ناخدا گاری‌سیک، او این تصمیم را "چندش‌آور " می‌یافت. او قبول داشت که ورود شاه به آمریکا لازم است مدتی به تأخیر بیفتد ولی معتقد بود دولت آمریکا مکلف به پناه دادن او می‌باشد. در 26 فوریه اردشیر زاهدی سؤال کرد که آیا شاه می‌تواند طی چند روز آینده به آمریکا برود.
برژژینسکی پاسخ داد دعوت به قوت خود باقی است ولی در حال حاضر عملی شدن آن اشکال دارد. یک نفر باید هرچه زودتر برود و این موضوع را به شاه حالی کند. فردای آن روز برژژینسکی به کارتر پیشنهاد کرد تصمیم ندادن اجازه ورود به شاه تجدیدنظر شود. کارتر با خشم پاسخ منفی داد. او نمی‌خواست در حالیکه آمریکاییان در ایران ربوده و کشته می‌شوند شاه در ایالات متحد به بازی تنیس اشتغال داشته باشد.
این مطلب را باید گفت که روابط جیمی‌کارتر و احساسات او نسبت به شاه دو پهلو بود. شاه همیشه جمهوریخواهان را به دموکراتها ترجیح می‌داد و برنامه‌ حقوق بشر کارتر را از بعضی جهاد علیه خودش می‌پنداشت. ما در دو فرصت که آندو با یکدیگر ملاقات کرده بودند، رئیس جمهوری دلایلی به شاه ارائه داده بود که برایش ارزش قائل است. این ملاقاتها که نمونه‌ای از سردرگمی روابط بین‌المللی است، به توجیه نگرانی شاه کمک می کرد.
شاه در نوامبر 1977 یعنی در اواخر نخستین سال ریاست جمهوری کارتر به واشینگتن دعوت شد. او از انتخاب کارتر دچار نگرانی شده بود و دستگاه حکومت جدید این احساس را در او بوجود آورده بود که گرچه ایالات متحد هنوز او را یک متحد مهم تلقی می‌کند، ولی روزهای فروش نامحدود اسلحه و نادیده گرفتن شکنجه‌های ساواک در آمریکا سپری شده است. در واقع حتی قبل از آنکه کارتر در کاخ سفید مستقر شود، شاه ساواک را تا اندازه‌ای معتدل ساخته و تعدادی از زندانیان سیاسی را آزاد کرده اجازه داده بود که انتقادهای بیشتری از حکومت برگزیده او به عمل آید.
با این همه، وقتی شاه وارد واشینگتن شد اطلاع یافت که صدها دانشجوی ایرانی برای تظاهرات علیه او گرد آمده‌اند. بسیاری از آنان برای اینکه از جانب ساواک شناخته نشوند ماسک به صورتهایشان زده بودند. در همین حال تظاهرکنندگان طرفدار شاه نیز که بسیاری از آنان از جانب سفارت ایران جمع‌آوری شده بودند، در خیابانهای اطراف بودند. بمحض اینکه شاه به کاخ سفید رسید تا مورد استقبال رسمی پرزیدنت کارتر قرار بگیرد، این دو گروه از پس نرده‌های پلیس یکدیگر را به فحش و ناسزا بستند و سپس با چوب و چماق به جان یکدیگر افتادند. پلیس واشینگتن گاز اشک‌آور به سوی آنان پرتاب کرد و وزش باد گاز را به سوی کاخ سفید برد. در برابر حضار، شاه شاهان و رئیس جمهوری آمریکا سرفه می‌کردند و اشک می‌ریختند و می‌کوشیدند از یکدیگر ستایش کنند و همسرانشان نیز در کنارشان ایستاده بودند.
در داخل کاخ سفید، رفتار شاه با متانت بود. او هیچ اشاره‌ای به تظاهرات و گاز اشک‌آور نکرد، هرچند بسیاری از ایرانیان از جمله پاره‌ای از حامیان شاه بر این باور بودند که این صحنه‌سازی را دولت آمریکا عمدآً بمنظور توهین به او ترتیب داده است. به جای این کار، شاه با کارتر و مشاورانش گفت‌وگویی طولانی درباره اوضاع بین‌المللی کرد. او بدون یادداشت صحبت می‌کرد و توانایی‌اش در ارتباط دادن تحولات اقتصادی در یک بخش از جهان به رقابتهای سیاسی در بخشی دیگر، کارتر و دستیارانش را بشدت تحت تأثیر قرار داد. در برابر آنان رهبری قرار داشت که جنگ قدرتها را در جهان معاصر درک می‌کرد و از کلی‌گوییهای دوپهلو که نقص بسیاری از سران جهان سوم می‌باشد، پرهیز می‌نمود.
آن شب کارتر در ضیافت شام کاخ سفید نطق گرم و گیرایی درباره اهمیت مناسبات ایران و ایالات متحد ایراد کرد. در حالیکه شاه مشغول گوش دادن بود، چشمانش از اشک پر شد. فردای آن روز هنگام صرف ناهار، شاه روز قبل را "روزی که هم صبح و هم شب اشک به دیدگان آورد " نامید.
همانطور که گاری‌سیک یادداشت کرده است، آن شب یکی دیگر از جنبه‌های شخصیت شاه جلوه کرد. کارتر شب‌نشینی با موسیقی جاز و شرکت هنرمندانی چون ساراوان و دیزی گیلسپی ترتیب داده بود. در پایان نمایش جیمی و روزالین کارتر برای تبریک به هنرمندان بر روی صحنه رفتند. شاه شق و رق سر جایش نشسته بود. همسرش در گوشش زمزمه کرد که با او به روی صحنه برود. اما او نپذیرفت. سرانجام فرح بزور او را برای دست دادن با هنرمندان به صحنه کشید. شاه آشکارا ناراحت بود.
کارتر و شاه برای دومین بار چند هفته بعد با یکدیگر دیدار کردند. این‌بار شب سال نو مسیحی و در تهران بود. کارتر به یک سفر دور دنیای تب‌آلود دست زده بود و تهران استراحتگاهی مناسب میان ورشو و دهلی نو بشمار می‌رفت.
شاه پیشنهاد کرد که این دیدار فرصت خوبی برای مذاکره میان کارتر و ملک‌حسین خواهد بود که هر دو مایل به تشویق مذاکرات صلح بین مصر و اسرائیل بودند. کاخ سفید این پیشنهاد را پذیرفت. اما نمی‌شد ملک‌حسین را به ضیافت شام دعوت کرد زیرا در این صورت تشریفات ایجاب می‌کرد که او بالادست کارتر بنشیند. بنابراین قرار شد ملک‌حسین به تهران بیاید و بعد از شام با کارتر گفت‌وگو کند.
سفره شام طبق معمول پهلویها بسیار رنگین بود. به استثنای آقا و خانم کارتر بقیه مهمانان قوم و خویشهای شاه بودند. برادران ناتنی، خواهران، خواهران ناتنی، پسر عموها، پسر خاله‌ها، جای سایروس ونس وزیر خارجه آمریکا و خلعت‌بری وزیر امور خارجه ایران و سایر مقامات بلندپایه در پایین میز قرار گرفته بود. این موضوع گفت‌وگوهایی در میان آمریکاییان برانگیخت.
غذا طبعاً عالی بود. کباب، کبک پلو، سالاد میوه، شامپانی، دیم پرینیون و شرابهای عالی ... و دست آخر بستنی مشتعل که به افتخار ورود آن چراغها را خاموش کردند.
شاه نطق مؤدبانه‌ای ایراد کرد. اما اوج این ضیافت سخنرانی کارتر بود. رئیس جمهوری با قدرت بیانی که از نگرانی او درباره مراعات حقوق بشر در ایران ناشی می‌شد، چند بیت شعر از سعدی شاعر محبوب ایران را خواند:
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چون عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی‌غمی نشاید که نامت نهند آدمی
این اشاره موجب تشویق بسیاری از مخالفان ایرانی شاه گردید که آن را پشتیبانی رئیس جمهور از مبارزه خودشان علیه شاه تفسیر کردند. ولی کارتر با ستایش از شخص شاه از این مسیر خارج شد. او اظهار داشت از روزالین پرسیده که مایل است شب سال نو را با چه کسانی بگذارند و او پاسخ داده است: "بیش از هرکس با شاه و شهبانو فرح. " و افزود: "بنابراین ما سفر خود را طوری ترتیب دادیم که امشب را با شما باشیم. " او درباره کتاب مصوری به نام پل فیروزه که شهبانو به او داده بود صحبت کرد. این کتاب یکی از دهها نشریات تبلیغاتی پرهزینه‌‌ای بود که به سفارش وزارت دربار تهیه و چاپ شده بود. بعضی از این کتابها پر زرق و برق بود، پاره‌‌ای تبلیغات پوچ بود؛ و برخی مانند این یکیی زیبا ولی بالاتر از هر چیز لبریز از نوعی عرفانی کاذب بود. هدف کتابهای مزبور القای این اندیشه بود که ایران سرزمینی است جادویی و افسانه‌ای که در آن عدالت حکمفرمایی می‌کند و به دست پادشاهی به سوی پیشرفت رانده می‌شود که همه چیز را می‌داند و از همه چیز آگاه است.
کارتر گفت: "یک شب من شروع به ورق زدن صفحات این کتاب کردم و همسرم روزالین و سپس دخترم امی را صدا زدم که آمدند. روزالین در کنارم وامی در روی زانوهایم نشست و ساعتها داستان زیبایی را که در این کتاب درباره ایران و مردم آن نوشته شده مطالعات کردیم... "
در این هنگام کارتر، جمله‌ای را ادا کرد که می‌بایست همیشه در خاطرش بماند، زیرا تنها چند هفته پس از آن بود که آشوبها و ناآرامیها در سراسر کشور آغاز گردید و در عرض دوازده‌ ماه به سقوط شاه انجامید. او گفت: "ایران مرهون شایستگی شاه در رهبری امور کشور است. زیرا او توانسته است ایران را به صورت جزیره ثبات در یکی از پرآشوب‌ترین نقاط دنیا درآورد. این تجلیلی است که از شما اعلیحضرت و رهبری شما و احترام و ستایش و عشقی که ملتتان به شما دارد... نظریات ما در مسائل مربوط به امنیت نظامی متقابل، با هیچ کشوری به اندازه ایران نزدیک نیست و من نسبت به هیچ رهبری مانند شاه این همه احساس حق‌شناسی عمیق و دوستی صمیمانه ندارم. "
عده‌ای از مقامات آمریکایی که در این ضیافت شرکت داشتند از شنیدن این سخنان مبهوت شدند. اشرف پهلوی بعدها نوشت: "وقتی کارتر نطق می‌کرد من به چهره رنگ‌ پریده او می‌نگریستم. لبخندی او را مصنوعی و چشمانش را یخ کرده یافتم. امیدوارم بودم بتوانم به او اعتماد داشته باشم. " (در جریان سال بعد به این نتیجه رسید که نمی‌‌تواند.) شاه طبعاً خوشحال شد و حضار را به کف‌ زدن شدید تشویق کرد و خودش لبخندی تابناک به کارتر زد. هیچ‌گاه یکی از رؤسای جمهوری آمریکا حتی بزرگترین دوستش ریچارد نیکسون با چنین عبارات اغراق‌آمیزی او را ستایش نکرده بود.
پس از صرف شام، شاه و کارتر به کتابخانه رفتند تا درباره اوضاع خاورمیانه با ملک‌حسین به گفت‌وگو پردازند که در همان لحظه وارد کاخ شده و مورد استقبال ولیعهد و اردشیر زاهدی قرار گرفته بود. سپس شاه از آقا و خانم کارتر دعوت کرد که در مراسم تحویل سال نو در تالار کاخ شرکت نمایند و ملکه ولیعهد را به کتابخانه فرستاد تا در آنجا جشن کوچکتری ترتیب بدهد.
یکبار دیگر پیشخدمتها با لباس مخصوص و بطریهای شامپانی دم‌پرینیون ظاهر شدند. در همان حال ولیعهد نوجوان در بالکن نقش متصدی پخش موزیک گراموفون را ایفا می‌کرد. شاه خانم کارتر را دعوت به رقص کرد و کارتر با شهبانو رقصید، در حالیکه اشرف و ملک‌حسین که قد هر کدامشان بیش از یک متر و نیم نیست مثل دو عروسک کوکی به این سو و آن سو جست‌وخیز می‌کردند و از روی شانه‌های کوچک "پارتنر " خود به سقف خیره شده بودند. بقیه حضار با شور و حرارت بیشتری به رقص و پایکوبی می‌پرداختند.
گاهی اوقات ولیعهد به جای آهنگهای سنگین و موقر، موزیک راک اند رول می‌گذاشت. شاه با اشاره به او حالی می‌کرد که این آهنگها را متوقف سازد و بالاخره ولیعهد و خواهر جوانترش اجازه یافتند دو نفری یک رقص "دیسکو "ی شاد اجرا کنند، در حالیکه همه از پایین آنان را نظاره می‌کردند و دست آخر برایشان کف زدند.
صبح فردای آن، کارتر به هند پرواز کرد و یک شاه مغرور را پشت سر خود باقی گذاشت. گروهی از بازرگانان آمریکایی و خانواده‌هایشان به فرودگاه دعوت شده بودند تا دست رئیس جمهوری را بفشارند. پس از آنکه هواپیمای اختصاصی ریاست جمهوری پرواز کرد، سالیوان سفیر آمریکا از شاه تقاضا کرد که با بازرگانان مزبور دیدار کند. شاه که در ابتدا عصبی بود وقتی به پایان صف رسید آشکارا خوشحال می‌نمود و رو به سالیوان کرد و در حالیکه چهره‌اش برافروخته بود و غبار مختصری در چشمانش دیده می‌شد گفت: "شما آمریکاییها واقعاً مردم خوبی هستید. "
آنگاه شاه که از پشتیبانی کارتر تشجیع شده بود دستور انتشار مقاله توهین‌آمیزی نسبت به آیت‌الله خمینی را صادر کرد که موجب نخستین آشوبها علیه خود او گردید و یک سال بعد منجر به سقوطش شد. 25 در اوائل 1979 شاه پس از آنچه به عنوان کوتاهی آمریکاییها در پشتیبانی از خودش تلقی می‌کرد، و در حالی که در جستجوی پناهگاهی بعد از مراکش بود، به خوب بودن آمریکاییها، اطمینان کمتری داشت.
6 مارس دیوید آرون عضو شورای امنیت ملی به کارتر هشدار داد که اگر به شاه اجازه ورود به آمریکا بدهد آمریکاییهای مقیم ایران ممکن است گروگان گرفته شوند. کارتر به وزارت خارجه دستور داد در جستجوی پناهنگاه دیگری برای شاه برآیند.
اردشیر زاهدی نیز به جستجو اشتغال داشت. در میان مقصدهای احتمالی یکی هم سویس بود که شاه مدت زیادی را برای تعطیلات و بازی اسکی در آنجا گذارنده و پول زیادی خرج کرده بود. او در سن موریتس ویلای مشهوری به نام سوورتا داشت که در زمان شکوفایی بازار نفت در سالهای 74-1973 وزیران دارایی اطراف و اکناف جهان برای دستبوسی و ادای احترام به او به آنجا می‌آمدند. همچنین خانه‌ای در کنار دریاچه ژنو داشت اما سویسیها مثل هر ملت تاجرمسلک اکنون ترسیده بودند که روابطشان با ایران که از چنان اهمیت حیاتی در خاورمیانه برخوردار است به خطر بیفتد. آنان قصد نداشتند آینده تجارت خود را در این بازار عظیم نابود کنند و مهم‌تر از همه آنکه نمی‌خواستند تأمین نفت برای کشورشان را بخاطر وفاداری بیجا نسبت به یک دوست سرنگون شده به مخاطره افکنند. وقتی اردشیر زاهدی در این خصوص سؤال کرد، بطور غیرمستقیم برایش روشن ساختند که شاید عاقلانه‌تر باشد که ارسال تقاضای رسمی را به تعویض افکند. مقامات سویسی با لحنی پوزش‌طلبانه زمزمه کردند که در صورت ورود شاه مسائل امنیتی بسیار عظمی مطرح خواهد شد.
سپس متوجه انگلستان شدند، کشوری که با آن روابطی عاطفی داشتند. بهبهانیان بانکدار شاه که معتقد بود انگلیسیها در هر واقعه‌ای در ایران دست دارند هنوز به شاه اصرار می‌ورزید به لندن برود و از توهینهایی که در سالهای اخیر به انگلیسیها کرده است پوزش بخواهد. شاه به این کار چندان راغب نبود، هرچند در جنوب انگلستان صاحب ملک بزرگی بود. با این همه به مراکش خبر رسید که مارگارت تا چه رهبر حزب محافظه‌کار بطور غیررسمی قول داده است که چنانچه در انتخابات عمومی که قرار بود بزودی در انگلستان انجام بگیرد پیروز شود، از متحد و دوست قدیمی بریتانیا استقبال خواهد کرد.
ولی این مربوط به آینده بود. در حال حاضر شاید فرانسه بهتر بود. شاه در فرانسه خانه‌ای نداشت ولی اشرف و بسیاری از اعضای خانواده‌اش داشتند. روابط عاطفی و فرهنگی بین ایران و فرانسه همیشه قوی بوده است. بسیاری از ایرانیان فرانسه را بی‌طرف‌تر و بی‌نظرتر از انگلستان می‌پندارند.
فرانسه دین زیادی هم به شاه داشت. سالها پیش که والری ژیسکار دستن وزیر دارای فرانسه بود، او نیز از جمله کسانی بود که در ویلاسوور تا در سن‌ موریتس به دیدار شاه شتافته بود و چنین می‌‌نمود که او می‌کوشد توهینی را که پرزیدنت پمپیدو با شرکت نکردن در جشن تخت جمشید به شاه کرده بود جبران سازد و همچنین برای فرانسه تقاضای کمک مالی کند. بعدها اردشیر زاهدی تعریف کرد: «ژیسکار دست به سینه ایستاده بود و با فروتنی لبخند می‌زد تا مورد توجه شاه قرار بگیرد.» شایعاتی رواج داشت که شاه ژیسکار را مدتی در اتاق انتظار معطل نگاه داشته تا ورق‌بازی با دوستانش را تمام کند، ولی زاهدی می‌گوید: «شاه همیشه مؤدب‌تر از آن بود که چنین کاری بکند.»
در سالهای بعد فرانسه واقعاً از شکوفایی بازار نفت و سیل پولی که به ایران سرازیر بکرده بود، برخودار شد. ولی در اواخر 1978 فرانسویان تشخیص دادند که هرچه زودتر شاه ایران را ترک کند بهتر خواهد بود. در نخستین هفته 1979 پرزیدنت ژیسکار دستن در کنفرانس سران کشورهای صنعتی که با شرکت جیمی‌کارتر و هلموت اشمیت صدر اعظم آلمان و جیمز کالاهان نخست‌وزیر بریتانیا در گوادلوپ، یکی از جزایر هند غربی متعلق به فرانسه تشکیل شد، عقاید خود را تشریح کرد.
هنگامی که شاه و ملکه به مراکش رسیدند، هر دو براین باور بودند که ژیسکار در گوادلوپ شخصاً به آنان خیانت کرده است. این موضوعی بود که بیشتر اوقات درباره آن صحبت می‌کردند. یکبار ژیسکار به شاه در مراکش تلفن زد. شاه در باغ بود. امیر اصلان افشار از رئیس جمهوری فرانسوی تقاضا کرد که بعداً تلفن کند. موقع صرف ناهار شاه گفت: «من چیزی ندارم به او بگویم. ما اینقدر به فرانسه خوبی کردیم، این همه کار برایشان کردیم. حال نظرشان را تغییر داده‌اند. من چه می‌توانم بگویم؟»
افشار پیشنهاد کرد: «اعلیحضرتا، گذشت زمان قضاوت خواهد کرد، ولی شما می‌توانید به او بگویید اگر سعی می‌کنی روی دو چهارپایه بنشینی، قطعاً وسط آندو به زمین خواهی خورد.»
اکنون که اوائل مارس 1979 بود، فرانسویان از این موضوع نگران بودند که اقامت طولانی شاه در مراکش وضع متحدشان ملک‌حسن را بمخاطره بیفکند. کنت دو مرانش رئیس سرویس مخفی فرانسه که درست پیش از آنکه شاه تهران را ترک کند با او ملاقات کرده بود از پاریس به مراکش پرواز کرد تا نگرانی خود را به هر دو پادشاه ابراز نماید.
به گفته مرانش او از دیرباز با شاه روابطی بسیار عالی و دوستانه داشت. می‌گوید: «او از من خواسته بود که سالی چند بار با او ملاقات کنم. من می‌کوشیدم به او نظر مشورتی بدهم، به او بگویم مسائل جهانی را چگونه می‌بینم.» بعلاوه، مرانش بعدها گفت که شاه به او گفته بود: «من روی شما حساب می‌کنم که مطالب ناخوشایندی را که دیگران به من نمی‌گویند، شما بگویید.»
آنچه مربوط به مرانش می‌شد این بود که سازمانهای اطلاعاتی غرب جلو گسترش کمونیسم را بگیرند. او در اتاق کارش در پاریس نقشه‌ای داشت که تجاوز تدریجی کمونیستها را با رنگ سرخ نشان می‌داد. مرانش شاه را فرمانروایی خودکامه می‌دانست نه دیکتاتور. دیکتاتورها بمجرد آغاز ناآرامی، با قدرت هرچه تمامتر آن را خرد و نابود می‌سازند اما شاه چنین کاری نکرده بود. او شاید، مخالفان سیاسی خود را سرکوب کرده بود ولی مرانش استدلال می‌کرد که طبق معیارهای شرقی ساواک چندان بیرحم هم نبود.
مرانش عقاید محکم و مشخصی درباره علل سقوط شاه داشت و پرزیدنت کارتر را سرزنش می‌کرد. بعدها مرانش ادعا کرد به شاه گفته بوده که مواظب روحانیون و تجار بازار باشد، ولی بیش از همه مواظب جیمی‌کارتر باشد. می‌نویسد: «به او گفتم این مصیبت ملی و بین‌المللی که جیمی‌کارتر نام دارد تصمیم گرفته او را از جایش بردارد.» مرانش معتقد است کارتر بکلی درباره خاورمیانه بی‌اطلاع بوده است. می‌نویسد: «در فکر کوتاه این شخص پیشاهنگ مسلک با چهره عروسکی که فقط می‌دانست ایران در کجای دنیا قرار دارد، شاه دیکتاتوری بود که مردم را به زندان می‌افکند و بنابراین می‌بایست هرچه زودتر با یک دموکراسی به سبک آمریکا عوض شود.»
اکنون در مارس 1979 در مراکش، مرانش ابتدا با حسن ملاقات کرد که او را از هنگامی که شاهزاده‌ای بیست‌وپنج ساله بود می‌شناخت. او بعدها پادشاه را «یکی از برجسته‌ترین دولتمردانی که من افتخار آشنایی داشته‌ام، با حافظه‌ای شگرف و چشم سومی که به او حساسیت زیاد و قابلیت درک فوق‌العاده می‌دهد.» توصیف کرد. مرانش معتقد بود «حیف که مراکش نفت ندارد وگرنه حسن یکی از سیاستمداران نادر دوران ما می‌شد.»
مرانش بمحض ملاقات با حسن به او اطلاع داد که ادامه حضور شاه ممکن است مسائل وخیمی برای او به بار آورد. بعدها ادعا کرد که ملک پاسخ داده بود که شاه مهمان اوست و کاری از دستش ساخته نیست. مرانش می‌گوید ناچار شدم حسن را قانع سازم که وظایف دیگری از قبیل حفظ تنگه جبل‌الطارق «که برای اردوی آزادی جنبه حیاتی دارد» باید بر مهمان‌‌نوازی او اولویت داشته باشد. وقتی دریافت که حسن حاضر نیست خودش عذر شاه را بخواهد، داوطلب شد این کار را انجام بدهد. ملک موافقت کرد. (روایتهای دیگری که احتمالاً مرانش کمتر از آنچه ادعا می‌کند در کسب موافقت حسن اشکال داشته است.)
هنگامی که شاه و ملکه مرانش را به حضور پذیرفتند، وی به آنان گفت که رژیم جدید ایران آدم‌ربایانی برای دزدیدن خانواده حسن اعزام داشته تا آنها را با شاه مبادله کند و گفت خطر وحشتناک است. به قول مرانش وقتی شاه تشخیص داد که خانواده میزبانش در معرض چنی خطری قرار دارند موافقت کرد که ظرف سه هفته از آن کشور برود.
مرانش با همه ستایشی که نسبت به شاه و تحقیری که نسبت به پرزیدنت کارتر داشت، فرانسه را به عنوان مقصد بعدی پیشنهاد نکرد. پرزیدنت ژیسکار دستن نیز چنین نکرد.
اکنون دیگر در دستگاه دولتی آمریکا به جز برژژینسکی کسی باقی نمانده بود که مایل به رفتن شاه به آمریکا باشد. قبلاً سایروس ونس موافق اعطای اجازه ورود به شاه بود و حتی در ماه ژانویه از هنری کیسینجر خواسته بود اقامتگاهی برایش بیابد. اکنون وزارت خارجه استدلال می‌کرد که هم منافع آمریکا در حفظ مناسبات حسنه با ایران و هم امنیت آمریکاییان مقیم آن کشور ایجاب می‌کند که شاه به آمریکا نرود.
در اواسط مارس ونس کاری کرد که بعدها آن را «یکی از نفرت‌انگیزترین توصیه‌هایی که در دوران خدمت خود به رئیس جمهوری کردم» نامید. این کار این بود که رسماً به شاه گفته شود که دیگر مقتضی نیست به ایالات متحد بیاید.
پرزیدنت کارتر نیز همینطور فکر می‌کرد. در خاطراتش می‌نویسد که در 15 مارس اطلاع یافت که ملک‌حسن به واشینگتن فشار می‌آورد که به شاه اجازه ورود بدهند و می‌افزاید: «به این نتیجه رسیدم که بهتر است شاه در جایی دیگر اقامت کند و از ونس خواستم که بگردد و جایی برای اقامت او بیابد.» در واقع در این مرحله وزارت خارجه می‌دانست که تقریباً هیچ کشوری که حاضر به پذیرفتن شاه باشد وجود ندارد.
مسئله آنی و نارحت‌کننده این بود که چه کسی این مطلب را به شاه بگوید؟ سایروس ونس به دو تن از شرکای آمریکایی شاه متوسل شد: دیوید راکفلر رئیس بانک چیس مانهاتان، و باز هم هنری کیسینجر.
(می‌گفتند نلسون برادر ارشد دیوید راکفلر که اخیراً درگذشت، دوست شاه است.) آیا یکی از آندو حاضر است به مراکش برود و به شاه بگوید که دولت ایالات متحد ترجیح می‌دهد فعلاً او به آمریکا نرود؟
هیچ‌کدام این مأموریت‌ دشوار را نپذیرفتند و در حقیقت هر کدام با خشم آن را رد کردند، بخصوص کیسینجر که عقیده داشت اجازه ندادن به یک دوست و متحد قدیمی مثل شاه برای ورود به آمریکا ظالمانه است.
سرانجام بجز آلکساندر دو مرانش چند نفر دیگر به شاه گفتند که باید برود. «سبیلو» مأمور اطلاعاتی که قبلا در ماه فوریه با او دیدار کرده بود بازگشت و در کاخ رباط با شاه ملاقات کرد و کلیه خطراتی را که رفتن به آمریکا برای او در بر دارد - طرح دعوا در دادگاهها برای پس گرفتن پولهایش، استیضاح کنگره، تظاهرات - برایش شرح داد. شاه این اظهارات را با آرامش ظاهری همیشگی‌اش شنید.
بمنظور اطمینان ازاینکه شاه موضوع را فهمیده است، سایروس ونس ریچارد پارکر سفیر آمریکا را نیز به دیدار او فرستاد. پارکر دیپلومات حرفه‌‌ای وزارت خارجه، بلندقد است، با سری طاس و قیافه موقر دانشگاهی. او معتقد بود که به شاه باید اجازه ورود به آمریکا داده شود و بنابراین از این مأموریت خوشوقت نشد.
شاه در کتابخانه کاخ دارالسلام او رابه حضور پذیرفت. کت اسپرت پوشیده بود و سرحال می‌نمود. پارکر را دعوت به نشستن کرد. سفیر سخنان خود را با این کلمات شروع کرد: «اعلیحضرتا، شما همیشه در آمریکا مهمانی عزیز هستید ولی در حال حاضر رفتن شما به آن کشور بسیار نابجا خواهد بود. ممکن است مسائل قانونی در انتظارتان باشد، و نیز مسائل امنیتی.»
بعدها پارکر نقل کرد: «شاه این خبر را با آرامش و متانت شنید. هیچ شکایتی از اینکه به دوستی‌اش خیانت شده نکرد. فقط سرش را تکان داد و چند تفسیر بی‌ضرر کرد.»
پارکر ادامه داد: «من اجازه دارم به اعلیحضرت بگویم که هم پاراگوئه و هم افریقای جنوبی از پذیرفتن شما خوشحال خواهند شد.» در این مرحله وزارت خارجه آمریکا توانسته بود تنها دو کشور را در روی زمین بیابد که آماده پذیرفتن شاه بودند.
شاه پاسخ داد که خاطرات غم‌انگیزی از آفریقای جنوبی دارد زیرا پدرش در آنجا مرده است. و نیز مایل نیست به پاراگوئه برود. و افزود: «من مکزیک را ترجیح می‌دهم.» چون در آنجا به مادر بیمارش که در خانه خواهرش شمس در بورلی هیلز می‌زیست نزدیکتر بود. شاید او می‌توانست در مکزیک به دیدارش بیاید. پارکر گفت که وزارت خارجه از دولت مکزیک این تقاضا را کرده ولی هنوز پاسخی دریافت ننموده است.
دیگر چیزی برای گفتن وجود نداشت و بنابراین شاه به صحبت‌ درباره ایران پرداخت. او نمی‌دانست چگونه «این اشخاص خواهند توانست کشور را اداره کنند.» آنان نخواهند توانست ارتش را کنترل کنند تا چه رسد به عشایر گوناگون. هیچ‌کس مثل او به مسائل ارتش آشنا نیست. اکنون ایران دچار تجزیه خواهد شد.
پارکر می‌گوید: «وقتی اجازه مرخصی گرفتم، احساس شرم می‌کردم. بر این عقیده بودم که کشور متبوعم با شا بدرفتار می‌کند.»
فرستاده دیگر یک آمریکایی بود که برای ملک‌حسن تبلیغ می‌کرد. او دان ئگر نام داشت و مردی بود بشاش و شیطان، با ریش باریک که در دوره ریاست جمهوری لیندون جانسون سمت معاونت وزارت حمل و نقل را عهده‌دار بود. از سال 1977 ئگر و شریکش چارلز گودل سناتور سابق نیویورک، نمایندگی مغرب را در واشینگتن برعهده داشتند. در اوائل مارس 1979 آندو به رباط احضار شدند. ئگر بعدها نقل کرد: «ما را بی‌درنگ بحضور ملک‌حسن بردند. معلوم بود او مسئله‌ای دارد. شاه مردی بود که به ضیافت شام آمده بود و نمی‌رفت...
کنفرانس سران عرب بزودی تشکیل می‌شد و او چگونه می‌توانست به برادر مسلمانش بگوید که گورش را گم کند؟ او قادر به چنین کاری نبود و دنبال کسی می‌گشت که این کار را برایش انجام بدهد.»
ئگر دریافت که دستگاه حکومتی کارتر دیگر حاضر به پذیرفتن شاه نیست. می‌گوید: «ما دل و جرأت این کار را نداشتیم.» لذا به اتفاق شریکش گودل چند بار با شاه ملاقات کرد تا درباره مقصدهای احتمالی دیگر گفت‌وگو کنند. او از مشاهده سگهای شاه تکان خورد، بخصوص بنو سگ دانمارکی که حیوان عظم‌الجثه‌ای بود و عادت داشت پوزه‌اش را به شلوار مردم بمالد. یکبار ئگر با خودش اندیشید که پهلویها ثروت خود را صرف این چیزها می‌کنند.
بدترین ملاقاتی که این دو نفر با شاه داشتند آخرین ملاقات بود. هیچ کشوری در معرض دید نبود، دست کم هیچ کشوری که شاه موافق به رفتن به آن باشد. هیچ کشوری در اروپا حاضر به پذیرفتن او نبود. حتی ملک حسین پادشاه اردن که شاه دائماً از او پشتیبانی می‌کرد. ملک خالد پادشاه عربستان سعودی نیز پاسخ منفی داده بود. کاسه صبر مالک حسن داشت لبریز می‌شد. او به ئگر گفت باید به شاه اطلاع بدهد که ضیافت شام به پایان رسیده است. هواپیمای اختصاصی‌اش در اختیار اوست و باید هرچه زودتر از آن استفاده کند.
بدین سان در روز شنبه 24 مارس، دان‌ئگر و چارلی گودل یکبار دیگر به کتابخانه کاخ دارالسلام رفتند تا استفاده از هواپیمای اختصاصی حسن را به شاه پیشنهاد کنند. گودل سناتور سابق کوشید شاه را از افسردگی خارج سازد. اظهار داشت او نیز در انتخابات شکست خورده، و وقتی اهالی نیویورک به او رأی ندادند احساس ناراحتی شدید کرده بود و بنابراین می‌تواند احساسات فعلی شاه را درک کند. شاه سرش را تکان داد. ئگر معتقد بود اینگونه سخنان مفید است ولی بزحمت می‌تواند قرص تلخ‌مزه‌ای را که می‌خواهند شاه را وادار به فرو دادن آن بکنند شیرین سازد.
سرانجام خودش دست به کار شد و قرص را بدون هیچ‌گونه شیرینی عرضه کرد و گفت: «اعلیحضرتا، هواپیما برای روز جمعه آماده پرواز شده است. بنابراین به ما بگویید کجا می‌خواهید بروید. ما در اختیارتان هستیم.»
شاه با سرسختی پاسخ داد: «اطمینان دارم اگر از برادر مسلمانم ده روز مهلت بیشتر بخواهم موافقت خواهد کرد.»
ئگر بآرامی و با لحن رسمی گفت: «اعلیحضرتا، من فقط اجازه دارم بگویم که هواپیما برای روز جمعه آماده شده است.»
شاه از جا برخاست و بدون ادای کلمه‌ای اتاق را ترک کرد.
صبح روز 30 مارس، شاه و ملکه و همراهان با اتومبیل به فرودگاه رباط رفتند تا سوار هواپیمای 747 اختصاصی ملک‌حسن بشوند. قبلاً جامه‌دانهایشان بار هواپیما شده بود: مجموعاً 368 عدد.
تا چند ساعت پیش آنها هنوز نمی‌دانستند به کجا بروند. آفریقای جنوبی محتمل‌ترین محل بنظر می‌رسید. حسن شاه را از مخالفت با رفتن به این کشور منصرف ساخته و گفته بود اگر تنها جایی است که او را می‌پذیرد، پس باید به همانجا برود. وزارت خارجه آمریکا هنوز موفق نشده بود جای دیگری برای او بیابد. اما در این میان اشرف پهلوی از دیوید راکفلر خواسته بود توجه بیشتری به وضع نامساعد شاه بنماید و او مرتب مشغول بحث با هنری کیسنجر بود.
بی‌اغراق می‌توان گفت که چند لحظه پیش از آنکه شاه به افریقای جنوبی فرستاده شود، گروه راکفلر - کیسینجر توانست دست کم یک پناهگاه موقت برایش تهیه کند: باهاما. باهاما چندان رضایت‌بخش نبود و ترتیبات سخت و پیچید‌ه‌ای داشت. ملکه می‌گوید: «حتی در ساعت یک یا دو بعداز نیمه شب روز قبل از عزیمت، هنوز مطمئن نبودیم به آنجا خواهیم رفت. اما در آخرین لحظه دولت باهاما موافقت کرد.» (شایعاتی رواج داشت که پول هنگفتی دست به دست شده است.) و در این هنگام بود که یک نقشه جدید پرواز برای هواپیمای 747 حسن تنظیم شد.
هواپیما اقیانوس اطلس را که به رنگ شرابی تیره بود با چند مسافر پیمود. بجز شاه و ملکه، سرهنگ جهان‌بینی محافظ اصلی شاه، چند نگهبان دیگر، پورشجاع پیشخدمت مخصوص، دکتر لوسی پیرنیا پزشک خانوادگی و سگها سوار هواپیما بودند. این گروه که از سوی یک پادشاه حیله‌گر اخراج شده بود، اکنون یکبار دیگر به سوی غرب می‌رفت و این دومین بخش از سفر آنان در جهانی بود که مرتب علیه آنان تغییر جهت می‌داد و جابجا می‌شد. بعدها ملکه اظهار نمود: «وقتی به روابطی می‌اندیشیدیم که با اغلب کشورها داشتیم و حالا ناگهان آنها حاضر نبودند حتی با ما صحبت کنند، مکاتبه کنند، از ما برای اقامت در کشورشان دعوت کنند... دچار تأثر شدید می‌شدیم. این از تجربیات تخلخ و غم‌انگیز انسانی است که باید مزه آن را چشید.»

*فصل هشتم؛نیزه دار

روی زمین اسفالت شده فرودگاه ناسو مردی جوان و لاغر و خوش‌لباس ایستاده بود. صورتی باریک داشت که بینی درشتی بر آن مسلط بود و موهایی که با دقت منظم و آرایش شده بود. وقتی با شاه و ملکه روبرو شد، با ادب کرنش کرد. بسیار شبیه درباریانی بود که زوج سلطنتی را در تهران دوره کرده بودند. نام این شخص رابرت آرمائو بود و از این تاریخ به بعد از نزدیک و حتی بطور خودمانی درگیر تحولات درام تبعید شاه شد. او از بعضی جهات بخوبی مجهز بود، زیرا از مدتها پیش بخشی از یک امپراتوری دیگر بشمار می‌رفت: «امپراتوری راکفلرها».
شاه چند سال پیش از سقوطش به یکی از زندگینامه‌نویسان خود گفته بود که او نیز مانند پدرش هیچ دوست صمیمی ندارد. در ایران او چند همنشین داشت که گاهی برای ورق‌بازی یا عیش و عشرت به ویلاهای مجلل آنان در شمال شهر می‌رفت. مشاورانی هم داشت - که البته معدودی از آنها جرأت اظهارنظر داشتند - و نیز انبوهی از درباریان. اما اعتقادی که به وقار و عظمت مقام سلطنت داشت مانع از این می‌شد که دوستان ایرانی داشته باشد.
در خارج از ایران پادشاهان دیگری بودند - از قبیل ملک‌حسین، ملک‌حسن، کنستانتین پادشاه سابق یونان - که وی گاهی با آنها معاشرت می‌کرد و عادت داشت برای تمدد اعصاب و خوشگذرانی آنها را به کرانه‌های دریای خزر یا خلیج فارس دعوت کند.
در میان اشخاص بی‌تاج و تخت، نلسون راکفلر یکی از کسانی بود که شاه از مصاحبت او بسیار خشنود می‌شد. این مسئله قابل درک بود، زیرا نلسون راکفلر بیش از هرکس شبیه به یک شاه بود. یکی از زندگینامه‌هایش او را «امپراتور راکفلر» نامیده بود. او نیز دربار خودش را داشت که در شهر نیویورک و آلبانی آمریکا و اتحادیه‌‌های کارگری گستره بود.
راکفلر نیز مانند شاه افکار دور و دراز در سر داشت. هر دو آنها بی‌اندازه در مورد کشورهایشان و خودشان بلندپروزا بودند. هر دو زنهایشان را طلاق داده و مجدداً‌ ازدواج کرده بودند و به زنان جوان و زیبا علاقه داشتند. هیچ یک دوستان صمیمی نداشتند ولی هر دو هنری کیسینجر را می‌ستودند.
شاه و راکفلر هر دو گاهگاه کتابهایی در تعریف و تمجید از خودشان انتشار می‌دادند که در ظاهر به قلم خودشان بود ولی در باطن یک یا چند نویسنده مزودر برایشان می‌نوشتند. هر دو بنیادهای عظیم خانوادگی داشتند، هرچند بنیاد پهلوی بیش از بنیاد راکفلر انتقادهای تند و تیز برمی‌انگیخت. هر دو علائق خانوادگی محکم داشتند. وقتی نلسون راکفلر فرماندار ایالت نیویورک بود و ساختمان خالی مرکز تجارت جهانی را به اجاره چهل ساله برادرش دیوید داد، همه بویی از افراط در قوم و خویش‌ بازی بردند. نظیر همین‌گونه کارها بود که خانواده پهلوی را منفور ساخته بود، چون دامنه آن بسیار وسیع‌تر و ارقام آن شگفت‌انگیزتر بود.
تفاوت عمده میان این دو نفر در شخصیت آنها بود. راکفلر مردی بود اجتماعی که تظاهر به صممیت می‌کرد. به هرکس می‌رسید سلام می‌داد و تبسم می‌کرد. ولی شاه کناره‌گیر و کمرو بود. ضمناً راکفلر نوعی شوخ‌طبعی داشت که شاه بکلی فاقد آن بود. وقتی به عنوان معاون رئیس جمهوری همراه با همسرش هپی در 1975 از شاه دیدن کرد، اظهار تمایل کردند که از بازار اصفهان بازدید کنند. مأموران امنیتی بازار را به استثنای دکانداران تخلیه کردند - که خود به خود حرکتی مورد پسند مردم نبود. با این همه آقا و خانم راکفلر خوشحال بودند و از دکانی به دکان دیگر می‌رفتند و انبوه کالاهای محلی را زیرورو می‌کردند و گاهی هم چیزی می‌خریدند. ناگهان ریچارد هلمز سفیر آمریکا متوجه شد که یکی از مأموران امنیتی زیر سنگینی وزنه یک سندان آهنین دارد تلوتلو می‌خورد. در پاسخ سؤال هلمز او نفس‌زنان توضیح داد که معاون ریاست جمهوری آن را خریده است. هلمز از راکفلر پرسید مرد حسابی این سندان به چه دردت می‌خورد؟ او پاسخ داد: «در نیویورک خواهم گفت که ماکس ارنست آن را تراشیده و سی‌وپنج هزار دلار از فروش آن کاسبی خواهم کرد!»
آخرین دیدار نلسون از تهران در مه 1978 بود. پیش از آن چند دوره آشوب و تظاهرات علیه شاه روی داده بود. چند هفته قبل نیز کودتایی به اشاره شورویها در افغانستان روی داده و حکومت را به دست کمونیستها سپرده بود. شاه بدون رودربایستی از راکفلر پرسید: «آیا این وقایع بدان معنی نیست که آمریکاییها و روسها دنیا را بین خودشان تقسیم کرده‌اند؟» این یک ترس واقعی از سوی شاه بود که اغتشاشات در ایران یک توطئه بین‌المللی بیرحمانه برضد اوست.
بتدریج که وضع شاه در طول نیمه دوم 1978 بدتر شد، راکفلر در تماس تلفنی با او باقی ماند و پیشنهادهایی برای کمک به او عرضه کرد. رابرت آرمائو را نیز به ایران فرستاد.
شاه در گذشته به رؤسای جمهوری و وزیران خارجه و مشاوران امنیت ملی آمریکا و مأموران سیای مقیم ایران متکی بود. اکنون اتکای او بر یک متصدی روابط عمومی جوان و پشتکاردار بود که شغل خود را به عنوان دست‌پروده راکفلر آغاز کرده بود.
پس از آنکه رابرت آرمائو به عنوان سخنگو و مدافع شاه بر صحنه ظاهر شد، برای روزنامه‌های بین‌المللی بسیار آسان بود که او را بازیگر شریر و پست نمایش قلمداد کنند. این کار بخصوص وقتی وسوسه‌انگیز شد که سرگردانی شاه برای ایالات متحد بحران و خفت و خواری ایجاد کرد. البته بسیاری از این انتقادات بیجا بود.
آرمائو که در 1979 فقط سی‌سال از عمرش می‌گذشت، شخصی بسیار شیک‌پوش بود. با ظرافت لباس می‌پوشید و با عضویت در باشگاه ورزشی نیویورک تناسب اندام خود را حفظ می‌کرد. مردی که این اثر را در بینندگان باقی می‌گذاشت که دائماً در دنیای قدرت و زوق و برق در حال ترقی است،‌دنیایی که سرپیشخدمتهای رستورانها کرنش می‌کنند و رانندگان با عینک سیاه درهای اتومبیلهای بزرگ و مجلل را برای اربابانشان می‌گشایند. شرح حالی از او در روزنامه نیویورک تایمز با این جمله آغاز می‌شد: «بی‌چون و چرا برایتان روشن بود که او در نوجوانی نسبت به بزرگسالان مؤدب بوده است.»
دیگران آرمائو را «مردی اسرارآمیز» با «معمائی» توصیف می‌کردند. او معمولاً پاسخ می‌داد که منظور از این حرفها را نمی‌فهمد. ولی حتی همکاران سابقش در تشکیلات راکفلر از اینکه مردی به این جوانی می‌تواند با این سبک لردمنشانه زندگی کند ابراز شگفتی می‌کردند. وقتی نلسون معاون رئیس جمهوری بود و دارودسته راکفلر به نیویورک پرواز کردند، نلسون در اتومبیل بزرگ و مجللش قرار گرفت و آرمائو نیز که در سنین بیست سالگی بود سوار اتومبیل بزرگ خودش شد، در حالیکه دیگران سوار اتومبیلهای دولتی شدند.
در 1979 شایعاتی رواج داشت که آرمائو برای سازمان سیاکار می‌کند، اما خودش این حرفها را تکذیب می‌کرد. روزنامه‌ها متوجه شدند که شماره تلفن مؤسسه روابط عمومی او موسوم به «آرمائو و شریک» که در ساختمان راکفلرسنتر قرار داشت در دفتر تلفن وجود ندارد. او در این مورد چنین توضیح داد: «درآمد من از معاملات سرکوچه تأمین نمی‌شود. هیچ‌کس دنبال شماره تلفن مؤسسه‌ای از نوع من در دفتر تلفن نمی‌گردد.» گفت دوست دارد در پشت صحنه کار کند و همیشه در سایه باشد و عقیده داشت که «گمنامی نعمتی است.»
خانواده آرمائو از پرتغال به آمریکا مهاجرت کرده بود. پدرش مدیر بهداشت اتحادیه کارگران بنادر و پزشک خصوصی تدی‌گلیسون رئیس اتحادیه مزبور بود. بنابراین آرمائو در محیطی بزرگ شده بود که بسیاری از رؤسای طراز اول اتحادیه‌های کارگری را از نزدیک می‌شناخت. همین امتیاز موجب گردید که به تشکیلات راکفلرها راه یابد.
آرمائو در حالی که هنوز نوجوانی بیش نبود به عنوان کارآموز به کار در اداره کار راکفلر فرماندار نیویورک پرداخت. لیاقت او در کنار آمدن با رهبران اتحادیه‌ها ظاهراً موجب گردید که مورد توجه قرار بگیرد و به محفل خانوادگی راکفلرها نزدیک شود. سپس به بخش روابط عمومی منتقل شد و مشاغل متعددی را برعهده گرفت، از جمله کار کردن برای پتیتر برنان که در اوائل دومین دوره ریاست جمهوری نیکسون وزیر کار بود. اما همیشه نزد نلسون باز می‌گشت. بعدها آرمائو اظهار نمود: «او به من الهام، می‌بخشید. من از نلسون راکفلر احساس مسئولیت شدید نسبت به دیگران را آموختم. او مرد بزرگی بود.»
اما ضمناً تماسهایی هم با پاره‌ای از اعضای مهم حزب دموکرات داشت. در 1978 کوخ شهردار نیویورک او را به سمت مأمور استقبال رسمی شهر نیویورک منصوب کرد. مردی که با حقوق سالی یک دلار در باند فرودگاه یا در کنار خروجی فرودگاه‌ کندی می‌ایستاد، کرنش می‌کرد، لبخند می‌زد، به شخصیتهای مهمی که وارد شهر می‌شدند این احساس را می‌بخشید که واقعاً اشخاص مهمی هستند. کوخ عقیده داشت آرمائو برای این شاغل آفریده شده است. می‌گفت: «او می‌توانست کنت یا بارون باشد.» ولی پس از آنکه آرمائو برای شاه شروع به کار کرد، او شغل مأمور استقبال را حذف کرد و حتی نگران شد که مبادا احساس تعارض منافع ایجاد شود. چون گذشته از هر چیز ممکن بود مأمور استقبال روزی مجبور شود از آیت‌الله خمینی در نیویورک استقبال کند.
بنابراین آرمائو از طریق نلسون راکفلر به استخدام شاه درآمد. خودش تعریف می‌کند که در اوت 1978 به ملاقات نلسون رفت و او مشغول مکالمه تلفنی بود. می‌گوید: «او با سبک غیرقابل تقلیدش گوشی تلفن را با دست پوشاند و چشمکی زد و گفت: «این شاه است.»
بدین ترتیب من بخشی از این مکالمه تلفنی را شنیدم. پس از آنکه راکفلر گوشی را سرجایش گذاشت اظهار نمود که شاه به او گفته که همه اشخاصی که به او نزدیک بوده‌اند او را ترک نموده‌اند. او بکلی تنهاست و حالش خوب نیست. در این هنگام راکفلر افزود: «مشاهده تنهایی شاه بسیار غم‌انگیز است.»
پس از آنکه اشرف به دستور برادرش روانه تبعید شد، از راکفلرها پرسید آیا می‌توانند برای مقابله با تبلیغات شدیدی که علیه شاه می‌شود کاری بکنند؟ آرمائو با اردشیر زاهدی و اشرف در نیویورک ملاقات کرد. زاهدی با او بسردی رفتار کرد ولی اشرف او را جدی گرفت.
در اواخر 1978 که سقوط شاه قریب‌الوقوع بنظر می‌رسید، راکفلر از آرمائو خواست نامه‌ای جهت شاه ببرد و ببیند آیا می‌تواند کمکی به او در مبارزه تبلیغاتی در ایران بکند. تصور اینکه یک متصدی روابط عمومی جوان جمهوریخواه اهل نیویورک قادر باشد تخت و تاج شاه را نجات بدهد، خود گویای اعتماد به نفس صنعت روابط عمومی و راکفلرهاست. اردشیر زاهدی می‌گوید او مانع شد که آرمائو در تهران شاه را ببیند.
هنگامی که شاه در مراکش بسر می‌برد، نلسون راکفلر درگذشت. کارمندانش ابتدا این دوستان را انتشار دادند که او در حالی که مشغول نوشتن آخرین کتابش بود پشت میز کارش جان سپرد. جیمز رستون در مقاله‌ای نوشت که نحوه مرگ او شایسته خدمات بزرگ او بوده است. اما بزودی معلوم شد که او در آغوش معشوقه‌ جوانش مرده است. پس از این واقعه، برادرش دیوید مسئولیت خانواده راکفلر نسبت به شاه را برعهده گرفت.
اکنون که دولت ایالات متحد می‌کوشید بمنظور حفظ ارتباطاتش با رژیم جدید و در حال تغییر ایران با شاه و سرنوشت او فاصله بگیرد، راکفلر و بانک چیس مانهاتان شروع به دادن خدماتی به شاه کردند که در گذشته سامان سیا و «ام آی‌ 6» می‌دادند. بدین سان شاه در سراسر دوران تبعید خود به نحوی با تشکیلات راکفلرها مربوط شد که قلوب طرفداران فرضیه توطئه را لبریز از شادی می‌ساخت.
آرمائو به تقاضای اشرف با باهاما پرواز کرد تا در ترتیبات ورود شاه کمک کند. در عرض چند ماه بعدی او و کارمندانش به تدریج سررشته امور شاه و خانواده‌اش را در دست گرفتند. این کار خوشایند همه دوستان و اقوام شاه نبود. بسیاری از آنان از جمله اردشیر زاهدی احساس می‌کردند که شاه باید ایرانیان را بعنوان سخنگو و مشاور خود برگزیند یا دست‌کم آمریکاییانی را که وزن و اعتباری داشته باشند - مثلاً یک یا دو سفیر بازنشسته. زاهدی بعدها آرمائو را «چشم و گوش اشرف» در دربار کوچک تبعیدی شاه نامید. اما آرمائو برعکس خودش را یکی از معدود کسانی در جهان می‌دانست که بی‌هیچ چشمداشتی حاضر به کمک به شاه شده بودند (البته شرکت او از خانواده پهلوی پاداش گرفت).
آرمائو معتقد بود که دستگاه حکومتی کارتر به شاه خیانت کرده است. او «سلطنت‌طلب‌تر از خود شاه شده بود.» در رفتار با مقامات آمریکایی علناً دشمنی نشان می‌داد. این طرز رفتار نقش مهمی در تحولات بعدی اوضاع داشت. بعدها پرزیدنت کارتر گفت: «آرمائو شخصی مزاحم بود... که اظهارات زیانباری به رسانه‌های خبری کرد و گمان می‌کنم موجبات غم و اندوه زیاد شاه را فراهم ساخت.»
بعدها پس از مرگ شاه،‌آرمائو به یکی از مصاحبه‌گران اظهار داشت: «من دو سال فقط برای شاه زندگی کردم. سراسر کره زمین را زیرپا گذاشتم تا برایش خانه‌ای بیابم. با هواپیمای کنکورد برای صرف شام به پاریس می‌رفتم و صبح روز بعد برمی‌گشتم و بلافاصله سوار هواپیمای دیگری به مقصد محلی که شاه در آنجا بود می‌شدم. صبحها که از خواب برمی‌خاست و شبها که به بستر می‌رفت با او بودم.»
آرمائو واقعاً با جدیت و عزم راسخ برای شاه کار می‌کرد. ولی نقش سایه جدانشدنی شاه را مرد جوان موبوری به نام مارک مرس برعهده داشت. مرس قبلاً با آرمائو در تشکیلات راکفلرها خدمت کرده و چندبار مورد مشورت وزارت دفاع قرار گرفته بود. اکنون آرمائو از او دعوت کرده بود که نایب رئیس مؤسسه«آرمائو و شریک» بشود و به باهاما بیاید. ابتدا منظورش یک اقامت چند روزه بود ولی وقتی آرمائو ناچار شد مرتباً به نیویورک و نقاط دیگر پرواز کند، در جستجوی پناهگاه احتمالی دیگری برآید، ترتیب مدرسه فرزندان شاه را بدهد، مرس در تمام مدت تبعید در جوار شاه باقی ماند و با شاه و فرح و همراهان ایرانی آنان که روز بروز تعدادشان رو به تحلیل می‌رفت روابط نزدیک برقرار کرد.
در «باشگاه 21» نیویورک که پاتوق آرمائو است و دوست دارد مهمانانش را به صرف ناهار دعوت کند، پیشخدمتها احترام زیادی به مرس می‌گذارند. او ضمن گفت‌وگو با یکی از پیشخدمتها یک قوطی سیگار ظریف طلا روی میز نهاد که علامت شیر و خورشید و تاج پهلوی را داشت. دست راست آرمائو گفت: «این قوطی سیگار را شاه به من بخشیده است.»
هنگامی که بوئینگ 747 سلطان‌حسن در فرودگاه ناسو بر زمین نشست، خدمه زمینی فرودگاه در نزدیک شدن به هواپیما بی‌میلی نشان دادند، گویی از وجود بمب تراسیده‌اند. در حالیکه رابرت آرمائو با شاه و ملکه سورا هلیکوپتر به مقصد خانه جدیدی که برایشان تعیین شده بود گردید، مارک مرس باکت و شلوار سرمه‌ای زیر جثه عظیم هواپیما باقی ماند، در شگفت از اینکه جامه‌دانها را چگونه تخلیه کند.
سرانجام موفق شد با پرداخت پول به باربران آنها را راضی کند که جامه‌دانها را به یک کامیون کفی روباز منتقل سازند و از وسط هر ناسو آنها را به جزیره بهشت حمل کنند.
کشور باهاما از هفتصد جزیره کوچک و بزرگ تشیکل شده است، ولی دولت باهاما اصرار ورزیده بود که در میان این همه جزایر فقط یک‌جا برای اقامت شاه وجود دارد: خانه شخصی جیمز کراسبی رئیس شرکت استراحتگاههای بین‌المللی در جزیره بهشت.
کراسبی چهره عجیبی بود که اکنون در اثر اتساع ریوی تقریباً زمینگیر شده بود. علاقه او در سراسر عمر به هواپیما و قمار و گوشه‌‌گیری و هوش زیاد در معاملات، او را در وضعی قرار داده بود که با هوارد? سیوز مشهور مقایسه‌اش می‌کردند. کراسبی و خانواده‌اش 60 درصد سهام استراحتگاهها را که شامل کازینوهای متعدد بود مالک بودند. او جزیره بهشت را در 1966 خریده بود که بوسیله یک پل به ناسو متصل می‌شود. در آن زمان جزیره مزبور یک پلاژ ساده بیش نبود، ولی در اواخر سالهای 70 شرکت کراسبی یک کازینو و یک هتل چند میلیون دلاری در آنجا احداث کرده و مالک چندصد هکتار ساختمانهای کنار دریا شده بود. در 1978 که شرکت استراحتگاهها نخستین کازینوی خود را در اتلانتیک سیتی در ایالت نیوجرزی آمریکا افتتاح کرد مقامات رسمی این اتهام را وارد کردند که یکی از کارمندان شرکت رؤسای گمرک باهاما را با هواپیما به لاس‌وگاس برده و زنان روسپی را در اختیارشان نهاده است. شرکت جواب داد که کارمند مزبور این کار را به ابتکار خودش انجام داده است و اقدام او را تقبیح کرد. همچنین مقامات نیوجرزی شرکت استراحتگاهها را متهم کردند که به مقامات باهامائی رشوه پرداخته‌اند و بنابر این نباید در نیوجرزی اجازه کار دائمی به آن داده شود. اما شرکت در محاکمه برنده شد.
باهاما از دیرباز بوی آلودگی و فساد می‌داده است. نظر به اینکه فاصله زیادی با فلوریدا ندارد همیشه سازمانهای تبهکاری را از آمریکا به خود جلب کرده است. در دوران منع مسکرات در آمریکا، فروشندگان مشروب قاچاق در آنجا مستقر شده بودند. پس از آنکه فیدل کاسترو کوبا را گرفت، سازمانهای تبهکاری که قمارخانه‌های هاوانا را در دست داشتند به ناسو و سایر جزایر باهاما نقل‌مکان کردند. پس از آنکه مجمع‌الجزایر مزبور در 1973 استقلال خود را از انگلستان بدست آورد تبدیل به مرکز عمده تجارت مواد مخدر گردید.
- چون در نیمه راه کلمبیا با فلوریدا قرار دارد و بنابراین مکان ایدئال برای قاچاق کوکائین و مری‌جوانا به بزرگترین بازار جهانی است. در سواحل خلوت و فرودگاههای دور افتاده آن کشتیها و هواپیماهای باری بزرگ، محموله‌های خود را به کشتیهای کوچکتر یا به افراد منتقل می‌سازند تا به ایالات متحد برسانند.
در سالیان اخیر یک صنعت خدماتی کامل پیرامون تجارت مواد مخدر در باهاما تأسیس شده است. کارمندان جز رشوه‌های سخاوتمندانه دریافت می‌کنند، وکلای دادگستری و بانکداران مؤدب و شیک‌پوش نمایندگی قاچاقچیان و پولهای «تطیهر شده» را برعهده دارند، مقامات بلندپایه دولت و سیاستمداران سودهای کلان به جیب می‌زنند. در مرکز این گنداب، سرلیندن پیندلینگ قرار دارد که از 1967 نخست‌وزیر باهاما است و زحمات زیادی در کسب استقلال کشور در 1973 کشیده است.
پیندلینگ از بسیاری جهات مردی تو دل برو و متواضع بنظر می‌رسد که از تجملات رهبری پرهیز می‌کند و باهاما را به صورت یک دموکراسی حفظ کرده است. (او در 1987 بار دیگر به نخست‌وزیری انتخاب گردید.) اما همیشه نیازمند پول است. در سالهای 70 از حمایت مالی رابرت و سکو سرمایه‌دار فراری استفاده کرد و به او اجازه داد در باهاما اقامت گزیند. بعدها متهم شد که از شرکت استراحتگاههای بین‌المللی رشوه گرفته است.
ویلای کراسبی کوچک و رو به ساحل دریا بود. فقط شاه و ملکه و یک پیشخدمت می‌توانستند در آن اقامت کنند. بقیه همراهان وسایل راحتی بیشتری در یکی دیگر از جزایر باهاما پیدا کردند. ولی شاه و همسرش اجازه نداشتند از جزیره بهشت خارج شوند. سرهنگ جهان‌بینی محافظ شاه می‌گوید آنان کوشیدند با نماینده کراسبی مذاکره کنند ولی به ما پاسخ دادند که «این مسئله قابل مذاکره نیست. شما فقط باید در همین‌جا بسر ببرید.» اطلاع یافتیم آنها همه چیز را با وزیران دولت تقسیم می‌کنند. مسائل مافیایی و منافع کازینویی زیادی در میان بود. 22 در نتیجه روزنامه نیویورک تایمز گزارش داد که هم دیوید راکفلر و هم عده‌ای از کارمندان وزارت خارجه آمریکا که به امور شاه می‌پردازند معتقدند که نخست‌وزیر از اقامت‌شاه در باهاما سواستفاده می‌کند. خود پیندلینگ این موضوع را انکار کرد. ولی در این میان طی ده هفته اقامت شاه در باهاما مبالغ زیادی پول به جیب یک نفر رفت. این مبلغ به 2ر1 میلیون دلار بالغ می‌شد و شاه از پرداخت آن به هیچ‌وجه خوشوقت نبود.
چند تن از همراهان شاه اتاقهایی در باشگاه اقیانوس،‌نزدیک به اقامتگاه شاه، به بهای شبی 250 دلار یافتند. نظر به اینکه فصل عید پاک بود، اتاقها پر بود و مجبور شدند عذر بیست تنی از مسافران را بخواهند یا ذخیره‌های جای آنها را تغییر بدهند. این کار مورد پسند مردم نبود. مدیر باشگاه اقیانوس که فقط یک اخطار چند ساعته در مورد ورود شاه دریافت کرده بود، گفت: «نوع مهمانانی که ما داریم سزاوار جابه‌جا شدن نیستند. نمی‌توانید آنها را با یک شام مجانی راضی کنید.»
بدترین مسئله، امنیت بود. در تهران محاکمات سریع و اعدامهای امرای ارتش و مأموران ساواک ادامه داشت. آیت‌الله خمینی بازگشت شاه را برای حضور در دادگاه خواسته بود. یاسر عرفات پیروزمندانه از تهران دیدار کرده بود و رژیم جدید روابط نزدیک شاه با اسرائیل را محکوم ساخته و عرفات محل سابق نمایندگی اسرائیل را اشغال کرده بود. (اگرچه اطلاعات جاسوسی اسرائیلیها درباره ایران بهتر از کشورهای دیگر بود، ولی حتی اسرائیلیها نیز از سرعت روند انقلاب ایران غافلگیر شدند. نمایندگی اسرائیل از ویلیام سالیوان سفیر آمریکا برای تخیله اعضایش تقاضای کمک کرد. سالیوان تشخیص داد که اینها بیش از آمریکاییان مقیم تهران در معرض خطر قرار دارند و لذا این عده سی و دو نفری را در یکی از پروازهایی که برای تخلیه اتباع آمریکا ترتیب داده بود جا داد و فراری ساخت.)
عرفات اعلام کرده بود که گروهی از سازمان آزادی‌بخش فلسطین را برای ربودن یا کشتن شاه اعزام خواهد داشت. رئیس شهربانی باهاما در این باره چنین تفسیر کرد: «ما می‌دانیم که عرفات بیکار نخواهد ماند.» لذا مقامات باهاما تعدادی از پلیس اضافی گماشتند. آرمائوسی محافظ از یک مؤسسه خصوصی آمریکایی استخدام کرد و آنها یک سیستم امنیتی پیچیده پیرامون ویلای کراسبی تعبیه کردند. هر کسی می‌بایست باکارت پلاستیکی روی سینه‌اش شناسایی شود. یک رشته وسیال الکترونیکی کار گذاشته بودند که از ورود هر مزاحمی در شب جلوگیری می‌‌کرد. مجله پاری‌ماچ طی گزارشی این محل را به فیلمهای جیمز باند یا تأسیسات کیپ‌کندی تشبیه کرد.
بیشترین فشارها بر سرهنگ جهان‌بینی وارد می‌شد زیرا احساس می‌کرد که مآلا او مسئول حفظ جان شاه و ملکه می‌باشد. او هنوز شش هفت تن از افرادش را همراه داشت. ولی بیشتر آنان مأمور حفظ جان فرزندان شاه شده بودند که برای دیدار پدر و مادرشان از آمریکا به جزیره بهشت پرواز کرده بودند. هنگامی که آنان به مدرسه‌هایشان در ایالات متحد برگشتند، محافظان مزبور نیز با آنان رفتند. بعدها جهان‌بینی تعریف کرد: «این سخت‌ترین روزهای عمرم بود. خیلی وحشتناک بود.» او به هیچ وجه بخاطر وجود محافظان مزدور دل‌آسوده نبود. امکان نداشت بتوان جهانگردان را در پلاژ دور نگاه داشت، وانگهی مثل این بود که شاه از دیدن آنها خوشحال می‌شد. بسیاری از آنان آمریکاییان پولدار بودند که به شاه می‌گفتند او مردی فوق‌العاده است. برای نخستین بار شاه عادت کرد با مردم عادی گفت‌وگو کند.
ولی شاه در حالی این کار را می‌کرد که زیر نظر دقیق جهان‌بینی و افرادش قرار داشت که با حالت عصبی در امتداد ساحل قدم می‌زدند و مسلسل‌ دستیهای خود را در کیف دستی حمل می‌کردند. از سوی دریا این منظره‌ای ناجور و اندکی شبیه به جعبه‌های ویولون بود که در زمان منع مسکرات در خیابان‌های شیکاگو حمل می‌شد.
در این مرحله چنین می‌نمود که ملکه بیش از همه رنج می‌برد. او پشت سرهم سیگار می‌کشید و ترسیده و درمانده بود. روزنامه‌نگاران را از او و شاه دور نگاه می‌داشتند - عکسی با یک عدسی قوی از دور از او گرفته شده است که او را مانند یک بچه‌‌آهوی تعقیب شده و عاجز نشان می‌دهد - اما در همین هنگام با یکی از خبرنگاران پاری ماچ که از سالها پیش می‌شناخت و در همه جا در تبعید آنها را دنبال می‌کرد مصاحبه کرد.
فرح تازه باخبر شده بود که او و مادرش و اشرف در تهران محکوم به مرگ شده‌‌اند و حتی از دولتهای خارجی تقاضا شده که نه تنها قاتلین را بازداشت یا تبعید نکنند بلکه به آنها کمک نمایند.
او از یک شرینی‌ساز فرانسوی که کیک عظیم‌الجثه‌ای برای جشنهای تخت جمشید ساخته و روی آتن تاجی نهاده بود یاد کرد: «وقتی کیک را می‌آوردند، ناگهان واژگون و متلاشی شد. همه زحمات این شخص هنرمند از بین رفت. امروز من تا حدودی همین احساس را دارم. هر چیزی که سعی کرده بودم بسازم از بین رفته است.»
در مراکش ملکه رفته‌رفته پی برد که دوستان سابقشان دیگر خواهان آنها نیستند. از نظر بسیاری از کشورهای ایران همچنان ایران بود و دیگر با شاه یکسان دانسته نمی‌شد. و ایراتن بقدری نیرومند بود که نمی‌شد آن را رنجاند. رؤسای کشورهایی که سابقاً با آنها روبوسی کرده بودند اکنون علناً محکومشان می‌ساختند، هرچند گاهی محرمانه و ضمن تلفنهای خصوصی از عمل خود پوزش می‌طلبیدند. بازرگانان و بانکدارانی که برای دریافت دعوت به کاخ سلطنتی التماس می‌کردند و از ارتباط داشتن با خانواده پهلوی بر خود می‌بالیدند، دیگر در آن حول و حوش دیده نمی‌شدند. فرح این موضوع را با سرخوردگی زیاد تلقی می‌کرد. می‌گوید: «هرکس در زندگی با چنین مسائلی در سطوح مختلف روبرو می‌شود. اما هر قدر مقام شما بالاتر باشد، دامنه این پراکندگی وسیع‌تر است... هر بار که حادثه‌ای روی می‌داد، با خودمن می‌اندیشیدم که دنیا طوری با ما رفتار می‌کند که گویی بزرگترین جنایتکاران روی زمین هستیم. رفتاری که با ما می‌شد و از محلی به محل دیگر پرتاب می‌شدیم وحشتناک بود. اکنون که این دوران سپری شده است فکر می‌کنم چطور توانستم آن را تحمل کنم و زنده بمانم؟»
بعدها فرح گفت که این قسمت از تبعید برای او و شاه بدترین قسمتها بوده است. (نه اینکه بعداً وضعشان بهتر شده باشد). او ویلای کراسبی را بسیار کوچک و نمور و خفقان‌آور یافته بود. با این حال مأموران امنیتی در پیرامون آن و انبوه جامه‌دانها در حیاط کوچک بر رویهم انباشته شده بود. می‌گوید: «همه ما در سه اتاق زندگی می‌کردیم. غذا را در یک اتاق می‌خوردیم. سایرین در بیرون اقامت داشتند. محیط وحشتناکی بود.»
حتی سگها اجازه نداشتند از ویلا خارج شوند. وقتی یکی از آنها به ساحل گریخت، بی‌درنگ نامه شکایت‌آمیزی واصل شد. هر کس سعی می‌کرد پول بیشتری از ایشان بکند. بدتر از همه اینکه دولت باهاما به آنان اخطار کرد که حق ندارند هیچ تفسیری درباره رویدادهای ایران بنمایند. این کار ملکه را خشمگین ساخت. بعدها پرسید: «این چه سیاست خارجی بود که ما را از اظهار حتی یک کلمه ممنوع می‌ساخت؟ یک روز گفتم بیایید یک قایق کرایه کنیم و به وسط آبهای بین‌‌المللی برویم و در آنجا صحبت کنیم.»

و این معیاری بود که نشان می‌داد آنها در ظرف چند هفته چقدر ناتوان شده‌اند.


دسته ها : انقلاب اسلامی
دوشنبه 1387/11/28 9:5
X