دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 2635
تعداد نوشته ها : 11
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب

همیشه به من می گفت زندگی وحشتناک است

ولی یادش رفته بود که به من می گفت تو زندگی من هستی

 روزی از روزها از او پرسیدم به چه اندازه مرا دوست داری گفت به اندازه خورشید در اسمان

 نگاهی به اسمان انداختم دیدم که هوا بارانی بود و خورشیدی در اسمان معلوم نبود شبی از شبها از او پرسیدم به چه اندازه مرا دوست داری گفت به اندازه ستاره های اسمان

نگاهی به اسمان انداختم دیدم که هوا ابری بود وستاره ای در اسمان نبود خواستم برای از دست دادنش قطره ای اشک بریزم

ولی حیف تمام اشکهایم را برای بدست اوردنش از دست داده بودم

مرتضی یعقوبی عزیزی

نظر لطفا


دسته ها :
سه شنبه اول 5 1387
X