دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1702
تعداد نوشته ها : 11
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب

 دروغ و خیانت رو هک کن

__ از انسانیت کپی بگیر و سند توآ ل کن

__ با صداقت و وفا و معرفت چت کن

__ از زیباترین خاطره زندگی وب بگیر

__تو پروفایل قلبت یه قلبه تیر خورده بذار و بگو عاشق عشق هستی

__و عاشق عشق باشین

_در مسنجر قلبت عشق رو اد کن

 __وبه احساسات زیبایی پی ام بده

__غم رو دلیت کن__

و واژه بدی رو رینیم کن__

برای غرورت آف بزار و بگو بشینه آخه

                 دنیا دو روزه                                مرتضی یعقوبی عزیزی    لطفا نظر بدید

دسته ها :
چهارشنبه دوم 5 1387

یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد .

این دختره یه دوست پسری داشت که عاشقه اون بود

.دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم

 یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده.

 وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو

. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :

مراقب چشمای من باش

 

مرتضی یعقوبی عزیزی

لطفا نظر بدید

دسته ها :
چهارشنبه دوم 5 1387

روزی تمام احساسات آدمی گرد هم جمع می شن

 و غایم موشک بازی میکنن دیوانگی چشممیذاره همه می رن غایم میشن

 تنبلی اون نزدیکا غایم میشه

 حسادت میره اون ور غایم میشه

عشق می ره پشت یه گل رز

دیوانگی همه رو پیدا می کنه به جز عشق

 حسادت عشق رو لو میده

 و به دیوانگی میگه که رفت پشت گل رز

 عشق نمیاد بیرون

 دیوانگی هرچی صدا می زنه عشق بیا بیرون

 عشق نمیاد بیرون

دیوانگی هم یه خنجر ور میداره همینطور رز رو با خنجرش می زنه

 تا عشق پیدا بشه یک دفعه عشق میگه آخ چشمو کور کردی

 دیوانگی اشک می ریزه به دست و پای عشق

 بهش می گه من چشم تو رو کور کردم 

 تو هر کاری بگی من انجام میدم

عشق فقط یک چیز از اون می خواد

 بهش می گه با من هم درد شو

 از اون وقت به بعد دیوانگی هم درد عشق کور شد و بس

 

مرتضی یعقوبی عزیزی

 

لطفا نظر بدید با تشکر

 

دسته ها :
سه شنبه اول 5 1387

همیشه به من می گفت زندگی وحشتناک است

ولی یادش رفته بود که به من می گفت تو زندگی من هستی

 روزی از روزها از او پرسیدم به چه اندازه مرا دوست داری گفت به اندازه خورشید در اسمان

 نگاهی به اسمان انداختم دیدم که هوا بارانی بود و خورشیدی در اسمان معلوم نبود شبی از شبها از او پرسیدم به چه اندازه مرا دوست داری گفت به اندازه ستاره های اسمان

نگاهی به اسمان انداختم دیدم که هوا ابری بود وستاره ای در اسمان نبود خواستم برای از دست دادنش قطره ای اشک بریزم

ولی حیف تمام اشکهایم را برای بدست اوردنش از دست داده بودم

مرتضی یعقوبی عزیزی

نظر لطفا

دسته ها :
سه شنبه اول 5 1387

اگر مدیر بودم یکی از شرایط ثبت نام را عشق می گذاشتم

اگر دبیر ریاضی بودم عشق را با عشق جمع می کردم

اگر معمار بودم قصری از عشق می ساختم

 اگر سارق بودم فقط عشق می دزدیدم

 اگر بیمار بودم تنها شربتی که می نوشیدم فقط شربت عشق بود

اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام می دادم

اگر پلیس بودم هرگز عشق را جریمه نمی کردم

اگر خلبان بودم در اسمان عشق پرواز می کردم

اگر دبیر ورزش بودم به بچه ها می گفتم با عشق نرمش کنید

 اگر خواننده بودم فقط از عشق می خواندم

اگر ناخدا بودم همیشه در ساحل عشق لنگر می انداختم

 اگر نجار بودم عشق را قاب می گرفتم

مرتضی یعقوبی عزیزی

نظر لطفا

دسته ها :
سه شنبه اول 5 1387

نمیدانم زندگی چیست؟؟

 اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام؟ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

 

نوشته شده توسط...مرتضی یعقوبی عزیزی

نظر یادتون نره

 

دسته ها :
سه شنبه اول 5 1387

در حسرت دیدار تو .....

در کوچه هایی که هوایش سرشار از بوی نم باران بود قدم می زدم و پا به پای آسمان می گریستم و به دنبال پاسخی برای سوالم بودم ...

مفهوم این زندگی چیست ؟!!

که ناگهان صدایی به گوشم رسید ... صدای گریه ای که حاکی از بغضی بود آکنده از هزاران غم و اندوه ...

هر که بود ، از من بلند تر فریاد می زد و می گریست ...

هر چه جلوتر می رفتم ، صدا واضح تر می شد ، گویی دخترکی بود که با صدایی غم آلود با کسی نجوا می کرد

در میان چمنزارها او را یافتم ...

او یک دخترک غمگین نبود ، او یک فرشته بود ، فرشته ای که با هزاران غم می گریست و با خدای خود نجوا می کرد .

بال هایش غرق خون بود و گاه از درد ناله می کرد و گاه از غم ...

تا مرا دید ، خود را به عقب کشید و متحیر مرا نگریست !

اما کمی بعد بالهایش را به روی صورتش کشید و باز شروع به گریستن کرد .

جلوتر رفتم ...

بالهایش را از روی صورتش کنار زدم و خیره به چشمانش نگریستم .

غم در چشمانش موج می زد ...

من که گویی غم خود را از یاد برده بودم ، هنوز خیره در نگاهش ، دست نوازش بر سرش می کشیدم تا کمی ، فقط کمی آرام شود

اما گویی قصد آرام شدن نداشت ...

هر دو در سکوتی غرق بودیم که حاکی از هزاران فریاد بود

لب به سخن گشود و گفت :

تو نیز مانند دیگرانی ! برو ! برو ! تنهایم بگذار !!!

گفتم :

مانند دیگران ؟!! مگر دیگران چگونه اند ؟!! تو کیستی ؟!!

گفت :

دیگر هیچ نیستم !! زمانی برای خود کسی بودم ...

مرا نمی شناسی ! من عشقم ... همان فرشته کوچکی که خداوند در قلب انسان به او منزل داد .

من از منزل خود گریختم چرا که دیگر در آنجا جایی برای من نبود !!

تا نام عشق را آورد  تازه به یاد درد و غم خود افتادم ...

به کناری رفتم ... زانوهای خود را در آغوش کشیدم و گریستم ...

فرشته کوچک عشق از گریستن من متحیر شده بود ...

گفتم :

تو چه می دانی ؟!! تو چه می دانی که از این عشق چه کشیدم و به زبان نیاوردم !!

تو از کدامین عشق چنین زخم خورده ای ؟!!

او که گویی دوباره دلش به درد آمده بود لب به سخن گشود ...

من در سینه یک جوان خانه داشتم ...

و خداوند مرا امر فرموده بود که قلب او را برای عشقی پاک آماده سازم .

منتظر میهمان بودم ! فرشته ای دیگر از قلبی دگر . تا دست در دست هم ، یک فرشته شویم متعلق به دو قلب ...

کوچه دل را آب و جارو کرده بودم ، بر در و دیوار دل عود روشن کرده بودم ...

همه جا بوی عشقی پاک به مشام می رسید ...

و همه چشم به راه میهمان بودیم !

رسید ! میهمان رسید ...

من و او یک فرشته شدیم و خانه مان یک قلب ...

قلبی که از آمیخته شدن دو قلب در یکدیگر به وجود آمده بود .

خوب و خوش زندگی می کردیم ...

قلب می تپید و با هر تپش نام دو عاشق به گوش می رسید ...

ناگهان همه چیز برهم خورد ...

صدایی به گوش می رسید ! گویی چشمه ای می جوشید !

خبر رسید که چشم می گرید ...

من و میهمان که در آن هنگام چیزی از صاحب خانه کم نداشت ، دست در دست هم داشتیم ...

اما گویی یک نفر دست او را از دستم بیرون کشید ...

صدای آه و ناله به گوش می رسید ...

قلب زخمی شده بود ...

هزاران زخم از این عشق به یادگار گرفته بود ...

خون از زخم هایش می چکید و بر بال های من می ریخت ...

نمی دانستم چه کنم ! نمی دانستم چه بگویم !

چشم آنگونه می گریست ... قلب آنگونه زخمی شده بود ... من آنگونه غرق در خون بودم ...

نمی دانستم چه شده !!!

دیگر تحمل آن ویرانه که زمانی خانه آباد من بود را نداشتم ...

بال هایم را گشودم ...

آری ! پر کشیدم و از آن خانه ویران دورتر و دورتر شدم تا به اینجا رسیدم ...

دیدم اینجا دیگر احساس غربت بر سینه ام چنگ نمی اندازد ... چون آسمان هم می گریست ...

رو به من کرد و گفت :

تو چرا آه می کشی و اینگونه غمگینی ؟!!

آهی از اعماق وجود کشیدم و گفتم :

از عشق نگو که قلبم هزاران زخم از آن به یادگار دارد ...

ساکت و آرام  زندگی می کردم ... زندگی بدون هیچ هیاهو ... بدون هیچ غم و اندوه ...

تا اینکه اسیر دو چشم شدم ...

دل به سوی او سوق می یافت اما من به سخنش گوش نمی دادم ...

تا اینکه به خود آمدم و دیدم دل به او داده ام ...

از آنکه عشق را تجربه کنم ، می ترسیدم ...

تا آن زمان همیشه خود را از عشق دور می کردم ... دلم در تنهایی به سر می برد تا اینکه با او آشنا شدم ...

زیبا مرا معشوق می خواند و عاشقانه مرا ستایش می کرد ...

و من عشق او را به جان خریدم ...

همیشه به زیر باران قدم میزدیم و از عشق می گفتیم ...

به من می گفت : دستهایت را باز کن و قطرات باران را در دستت جمع کن و بعد می گفت :

ببین ! تو اینقدر مرا دوست داری و من هر اندازه از قطرات باران که در دستت نگنجید ، عاشقانه دوستت دارم ...

و من تنها به او می اندیشیدم

به او می بالیدم ...

و از او می گرفتم ...

هرچه انگیزه درونم بود ...

روزها می گذشت ...

عشق ما رو به خدایی شدن بود

رو به برتر شدن از هر حسی

که در این عالم خاکی پیداست ...

خیره در نگاهم می نگریست و می گفت :

دوستت دارم از همین نقطه خاکی تا عرش

دوستت می دارم از زمین تا به خدا ...

و من باور کردم ... عشق نهفته در نگاهش ، در کلامش و در همه اعمالش را باور کردم ...

اما روزها گذشت و او هر روز از گذشته بیشتر فاصله می گرفت ، دیگر آن عاشق سابق نبود ، دیگر آنگونه زیبا مرا معشوق خود نمی خواند ، دیگر از نگاهش عشق نمی بارید ...

دیگر باران هم برایش بی معنا بود ...

همیشه می گفت اگر بر روی شیشه بخارگرفته قلبم بنویسی دوستت دارم ، قلبم از نهایت عشق می گرید ...

اما آنگاه که بر روی شیشه قلبش نوشتم دوستت دارم ، در انتظار گریستن نماند و نوشته ام را با سرعت پاک کرد .

دستش را از میان دستم بیرون کشید و رفت و من تا انتهای جاده او را نگریستم ...

قلبم هزار زخم از عشقش به یادگار گرفت ، می گریستم و او را می نگریستم ، اما او می رفت و نگاهی هم بر من نمی انداخت .

فرشته گریست و گفت :

تو همان معشوق نیستی که عاشق در نگاه آخر بی رحمانه در نگاهت خیره شد و عشق گذشته را بازی بچه گانه نامید و تو گفتی اینچنین غمی سنگین بر قلبم مگذار ...

و او گفت :

به درک گر دل تو غمگین است

به درک گر غم تو سنگین است

؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم : نگو ! نگو از آن لحظه آخر که چه بر من گذشت !

تو چگونه بر غم من آگاهی ؟!!

فرشته گفت :

من همان فرشته کوچک عشقم که در قلب تو منزل گزیده بود ...
نوشته شده توسط.....مرتضی یعقوبی عزیزی

نظریادتون نره

دسته ها :
سه شنبه اول 5 1387

دلتنگی ........

من مناجات درختان را هنگام سحر ...


رقص عطر گل یخ را با باد ...


نفس پاک شقایق را در سینه کوه ...


صحبت چلچله ها را با صبح ...


نبض پاینده هستی را در گندم زار ...


گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ...


همه را می شنوم ...


می بینم ...


من به این جمله نمی اندیشم ...


به تو می اندیشم ...


مهربانا !


می اندیشم به آن لحظه با شکوهی که ذره ذره وجودم در حظورت محو گردد ...


می خواهم فراموش شوم و تنها برای تو آشنا باشم .


غریبه ای برای غریبه ها و آشنا برای تو که تنها آشنایی !


و من می دانم روزی فراموش خواهم شد و دیگر کسی صدای باز شدن پنجره چوبی اتاقم را نخواهد شنید ...


چند صباحیست که هنگام غروب دلم می گیرد و در هوای گرفته غروب ، وجودم ، تنها تو را می طلبد ، تو را می خواهد ...


ودر این غربت ، تنها ، تنهایی را می جویم تا تنها با تو باشم .


تمام راهها را به سوی جاده تنهایی می پویم و در اضطراب گلبوته های جدایی چشمانم را به سوی صداقت پروانه های شهر عشق آذین می بندم .


عزیزا !


ورق سیاه است و قلم را یارای جولان بر عرصه کاغذ نیست ...


مهربانم !


انتظار غروب بر دل می کشم و روز را از سپیده دم تا تاریکی شب می رسانم تا به سکوت و تنهایی غروب برسم و آنگاه تمام وجودم ، یکصدا تو را می خواند ...


سلامم را تو به لبخند پاسخ گوی ...


عشقم را تو پذیرا باش ...


و مرا در این عرصه خاکی ...


اندر آن وسعت پاکی وجودت غرق گردان ...


که دگر هیچ نمی خواهم جز ...


آنکه روحم و وجودم را ...


تو پذیرا باشی ...

   نوشته شده توسط...مرتضی یعقوبی عزیزی

                   نظر یادتون نره

دسته ها :
يکشنبه سیم 4 1387

به تو خواهم پیوست ...

 

 من از این شهر گذر خواهم کرد


من از این شهر دروغ

من از این نفرت و اندوه غریب

من از این فصل که در حزن و تب است

من از این ماتم و افسوس گذر خواهم کرد

به تو خواهم پیوست

به تو ای اوج غرور !

به تو ای ساحل فرداهایم !

به تو ای عشق !

به تو آبی شب !

به تو خواهم پیوست .
 

     نوشته شده توسط...مرتضی یعقوبی عزیزی

                   نظر یادتون نره

دسته ها :
يکشنبه سیم 4 1387

عاشقانه دوستت دارم ...

 

تو چطور می گی که من برای تو کم بودم !

منی که عاشق ترین عاشق عالم بودم!

تو فقط دیده گریون خواستی

من برات قلب پر از خون بودم

آخه تو فقط یه عاشق خواستی

اما من گذشته از جون بودم

تو فقط دست نوازش خواستی

من سرا پا غرق خواهش بودم

تو همیشه در پی بهانه ها

اما من حدیث سازش بودم

آره تو یه دل سپرده خواستی

چه کنم که سر سپردت بودم

 



 

دسته ها :
يکشنبه سیم 4 1387
X