شبی که فردایش روز مادر بود
چهارشنبه 28 4 1385 2:3

شبی که فردايش روز مادر بود



همه چیز از یک نامه شروع شد که یک دختر بچه دبستانی به دفتر روزنامه فرستاد که با آب و تاب، گله و شکایت از زمانه و اوضاع داشت.

بچه مثل آدم بزرگها تحلیل کرده بود و از این شاکی بود که چرا نباید بتواند برای مادرش کادویی حداقلی را بخرد. موضوع به واسطه همسایه این دختر به اطلاع ما رسید که با چاپ نامه اش سیل عظیمی از خیرین و خیرخواهان علاقه مند به دادن کادو به این دختر و مادرش به دفتر ما زنگ زدند.

....اینها گذشت تا دوباره سوژه ای این چنین را تجربه کردم.
کنار میدان تجریش شلوغی و ترافیک و آدم های رنگ و وارنگ هیچی برای دختر جذابیت نداشت. خواهر بزرگتر حیران شده و خودش نمی فهمید چرا در خیابان بی خودی قدم می زنند.

جذابیت موضوع زمانی برایم روشن شد که دیدم خواهر بزرگتر دنبال راهکاری است تا صدای بچه را بخواباند، اندکی به صدای بچه دقت می کردی متوجه موضوع می شدی.

خواهر کوچکتر می گفت: مگه بابا 5000 تومان نداده که کادو بخریم ؟
خواهر بزرگتر با بی حوصلگی جواب داد: دیدی که نمی شه باهاش کیف و کفش و این چیزا رو خرید!

موضوع واضح بود، موجودی مالی بچه ها 5 هزار تومان بود و قصه همیشگی . . .

با فاصله دنبال این دو کودک راه افتادم به اولین گل فروشی وارد شدند، گلایل شاخه ای 1500 تومان، رز شاخه ای 3500 تومان، ارکیده شاخه ای 25000 تومان!

خواهر کوچکتر با شادی به مقابل ارکیده ها پرید و گفت: بیا یه دونه از اینا بخریم بریم خونه، خیلی خوشگله!
خواهر بزرگتر با خنده تلخی جواب داد: ببین این پول اگر جلوی پنج تا آئینه بذاریم می شه این گل رو خرید!

خلاصه دردسرتان ندهم بچه ها گرفتار یک خوف و رجا شده بودند که با 5 هزار تومان چند تا دسته گل می توانند بخرند.
خواهر بزرگتر که شاید به 14 سال نمی رسید با عقلانیت جالبی دو شاخه رز برداشت و به گل فروش سفارش پیچیدن آنها را داد.

گل‌فروش نگاهی به قد و بالای بچه ها انداخت و مشغول بسته بندی گل‌ها شد، دست آخر موقع حساب کردن یک کلام گفت: 7000 تومان!
خواهر بزرگتر با تحکم گفت: ما از اینا برنداشتیم، از اونایی که پشت او صندوقه برداشتیم، 5 تومان هم بیشتر پول نداریم!

دیدم شاخای گل فروش از سرش زد بیرون و با تعجب گفت: ببینیم این گل با اون گل چه فرقی داره؟
خواهر کوچکتر با شیرین زبانی گفت: اینا مال کوچیکاست اون گلا ماله بزرگاست!

گل فروش که گویی با یک تریلی تصادف کرده بود، هم چنان که پول را از بچه ها می گرفت مات و مبهوت به آنها نگاه می کرد.
دختر بچه ها شاد و راضی دنبال زندگی شان رفتند تا شبی را با شاد کردن دل مادرشان به صبح برسانند.

اما آیا به واقع ارزشمداری جامعه ما باید تن مردم را مشت و مال بدهد و کسی نیست که در چنین روزها و شب های با ارزشی برای مردم در مقابل سودجویی و زیاده خواهی های بعضی ها مقاومت کند؟

دل به دست آوردن از کودکان این چنینی کار سختی نیست، ای کاش شهرداری و دیگر سازمان های فرهنگی می توانستند به جای حرف زدن و کنفرانس برگزار کردن، به اندازه سیب و پرتغال شب عید برای روز مادر و در آینده روز پدر وقت و بودجه گذاشته و برنامه ریزی می کردند تا حداقل بچه های کوچک بتوانند بی دغدغه شاخه گلی ارزان را به مادران خود بدهند.

شاخه گلی که می توان در این شب ها به مادران منتظری داد که هنوز پس از سال ها در انتظار بازگشت فرزندان خود هستند.
شاخه گلی که می تواند دل مادری تنها را در گوشه ای از این شهر شاد کند.

شاخه گلی که تا دیشب نصف قیمت بود اما . . .



برچسب ها :
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 116739
تعداد نوشته ها : 644
تعداد نظرات : 247
Rss