به نام او که هر چه کرديم به چشم کرمش زيبا بود


 


 

شب بود گل خانه ما را بردند


 

بي جان تن جانانه ما را بردند


 

آهسته در سوخته را وا کردند


 

خاکســتر پروانه ما را بردند


 


 

داغ رسول خدا (ص ) هنوز تسکين نيافته بود و غم فراق پدري والامقام چون محمد مصطفي ( ص ) بر شانه هاي صبور بني هاشم سنگيني مي کرد که حريم کوچه بني هاشم شکسته شد و بيت علي (ع ) در آتش جهالت طلقا سوخت و پروانه وجود بي بي در سوختني عاشقانه پرواز را آغاز کرد .


 

آنروز وقتي دستان " کوثر " دامان " غدير " را گرفته بود و غلاف مکر سقيفه بر شاخه خوشبوترين ياس ضربه مي زد او سر خواهرش زينب را در آغوش گرفته بود و بر مظلوميت علي اشک مي ريخت .


 

 


 


 

 


 

خون از ميخ در مي چکيد و صداي " واي محسنم " در فضاي کوچه پيچيده بود ، آه .... که بوي دري نيم سوخته مدينه را فراگرفته بود.


 

و لست ادري خبرالمسمار          


 

  سل صدرها خزينة الاسرار


 


 

 


 

آن روز نامردترين مردمان ، مردترين مرد را به بند کشيده بودند  و بانوي ارغواني با دستاني لرزان فرياد " وا محمدا " سر مي داد .


 

آن روز از خاطر حسين (ع ) پاک نمي شود که علي تنهاي تنها در اتاقي که هنوز بوي مظلوميتش در تاريخ جريان دارد ، زهرا (س) را غسل مي داد ؛ " بريز آب روان اسماء ...."


 

حسين آن شب را از ياد نمي برد وقتي گريه هاي طوفاني ولي آرام علي (ع) آسمان هفتم را به لرزه مي افکند . ديگر غسل دادن مادر به پايان رسيده است ، حسين گريه مي کند و فرزندان ديگر زهرا (س) نيز در پي آنند که مبادا خروش گريه هايشان خواب غفلت مدينه را برآشوبد .


 


 

حسين (ع) آن لحظه را از ياد نمي برد که بندهاي کفن باز مي شود و دستهاي مادر براي آخرين بار گشوده مي گردد و حسين (ع) تمام گريه هايش را تقديم آغوش مهربان مادر مي کند .


 

حسين (ع) آن شب دردآلود را از ياد نمي برد ، کوچه اي ساکت -  تابوتي کوچک .......


 

سلمان و علي (ع) ، حسن (ع) و حسين (ع) که دو ليف خرما در دست داشتند . زينبين که به زحمت گريه هايشان را فرو مي شکستند ...... و دفن شبانه ......


 

حسين گريه هاي علي (ع) را که جز چاه و نخلستان هيچ کس و هيچ چيز ياراي شنيدن آن را نداشت از ياد نمي برد ؛


 

بيـات   بيت هاي   جاني   اي   عشق


 

دو بيتي خوان رباعي خواني اي عشق


 

بخـوان  امشـب  به  نام  ماه  با  نخل


 

سکوت  چاه  و  نخلستاني  اي  عشق


 


 

ياد آن روزي که  آتش


 

مي کشيد از در زبانه


 

دست و پا مي زد کبوتر


 

در     مــيان   آشــــيانه


 


 

ديدمت در خون نشسته


 

با  پر و  بال  شـــکسته


 

من خجالت مي کشـيدم


 

از تو با اين دست بسته


 


برچسب ها :
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 115277
تعداد نوشته ها : 644
تعداد نظرات : 247
Rss