داستان باربد
دوشنبه 30 11 1385 9:53
داستان باربد

(شعرها از شاهنامه فردوسی)



در زمان خسرو پرویز در خراسان نوازنده زبردستی بود به نام باربد.

روزی دوستانش به او گفتند: در دربار شاهنشاه نوازنده ای است، به نام سرکش که شاهنشاه به او محبت و لطف فراوان دارد، اما هنر او در برابر هنر تو هیچ است و اگر شاهنشاه از هنر نوازندگی تو اگاه شود بی گمانتو را به رامشگری دربار خود بر خواهد گزید.باربد همین که این اخبار را شنید بار سفر بست و روی به تیسفون نهاد.

خبر ورود باربد به پایتخت و شهرت نوازندگیش به گوش سرکش رسید و سرکش به سالار بار سپرد تا از ورود باربد به دربار شاه جلوگیری کند.باربد که این راه را بسته دید تدبیری دیگر اندیشید.شنیده بود شاهنشاه هنگام نوروز به باغی میرود و دو هفته در انجا جشن بر پا میکند.پس نزد باغبان رفت و با او دوست شد و از او خواست تا اجازه دهد که هنگام جشن در باغ پنهان شود.باغبان درخواستش را پذیرفت.

در ان روز باربد سراسر لباس سبز پوشید و با بربط به باغ رفت و بر بالای درخت سروی جای گرفت و در میان شاخه های ان جا گرفت.

شاهنشاه با شکوه فراوان به باغ امدو بر تخت نشست و جشن اغاز شد.شبانگاه چون شادی همه جا را فرا گرفت ، ناگهان اواز دلکشی برخاست و همه را در حیرت افکند.

بدان نامداران بفرمود شاه

که جوئید سرتاسر این جشنگاه

بجستند بسیار هر سوی باغ

ببردند یر درختان چراغ

ندیدند چیزی جز از بید و سرو

خرامان به زیر گل اندر تذرو


همین که همه ارام شدند و بر جای قرار گرفتند، باربد اهنگ زیبای دیگری نواخت که در شاه بسیار اثر کرد.این بار شاه از جای برخاست و گفت:
بجوئید در باغ ات این کجاست

همه گلشن و باغ از چپ و راست

دهان و برش پر ز گوهر کنم

برین رود سازانش مهتر کنم


هنگامی که باربد سخن شاهنشاه را شنید و از لطف او در باره خویش اگاه شد از درخت فرود امد و به خدمت شاه رسید.

شاه پرسید کیستی و از کجا امده ای ؟

باربد سراسر داستان خود را نقل کرد.

به دیدار او شاد شد شهریار

بسان گلستان به گاه بهار

بشد باربد شاه رامشگران

یکی نامداری شد از مهتران


برچسب ها :
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 127815
تعداد نوشته ها : 644
تعداد نظرات : 247
Rss