حکایت
يکشنبه 26 6 1385 8:40
در يكي از افسانه هاي صحرايي حكايت مردي آمده كه مي خواهد به آبادي ديگر نقل مكان كند و اثاثش را روي شتر مي گذارد : قاليچه ها ، وسايل پخت و پز ، چمدان پر از لباس و...
و حيوان همه اينها را تحمل مي كند . مرد وقتي مي خواست حركت كند ، به ياد يك پر آبي رنگ زيبا افتاد كه پدرش به او داده بود . رفت پر را پيدا كرد و اورد و روي شتر گذاشت . شتر در زير سنگيني اين بار فرود افتاد و مرد .
حتما آن مرد با خود فكر كرده :
- شترم حتي نتوانست وزن يك پر را تحمل كند !
گاهي ما درباره ديگران همين فكر را مي كنيم ... بدون اينكه بفهميم يك شوخي كوچك ما حكم همان قطره اي را دارد كه كاسه صبر شخصي را لبريز مي كند .  
                                                                       مكتوب دوم اثر پائولو 
 


برچسب ها :
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 114765
تعداد نوشته ها : 644
تعداد نظرات : 247
Rss