داستان پیدایش مهربانی
دوشنبه 16 5 1385 4:6

داستان پيدايش مهرباني


 ( بنام تو اي آرام جان )


مرد سرش را پايين آورد و به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را ديد ، زن نيزبه آب رودخانه نگاه مي کرد , مرد را ديد



در نگاه انها غم موج ميزد ، خدا غم آنها را مي ديد و غمگين بود.


خدا گفت : من شما را بسيار دوست دارم شما نيز همديگر را دوست بداريد و با هم مهربان باشيد.


خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند وخدا نيز خوشحال شد و از آسمان باران باريد.


 مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا زير باران خيس نشود ، زن لبخندي به لب اورد و خنديد.


 خدا به مرد گفت : به دستهاي تو قدرت مي دهم تا خانه اي بسازي تا هر دو در آن آسوده زندگي کنيد.


 مرد زير باران خيس شده بود واينبار زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت ، مرد لبخندي زد وخنديد.


 خدا وقتي اين مهرباني را ديد به زن گفت : به دستهاي تو ، همه ي زيباييها را مي بخشم تا خانه اي را که او مي سازد زيبا تر کني.


 مرد خانه را ساخت و زن خانه را زيبا و گرم کرد ، آنها خوشحال بودند ، خدا هم خوشحال بود.



 يک روز, زن پرنده اي را ديد که به جوجه اش غذا مي داد ، دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند ،اما پرنده نيامد ،  پرواز کرد و رفت


دستهاي زن رو به آسمان ماند ، مرد او را ديد امد کنارش نشست واو نيز دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد .



 خدا دستهاي آنها را ديد که از مهرباني لبريز بود ، فرشته ها را خبر كرد تا ببينند اين جلوه ي مهرباني را وفرشته ها در گوش هم پچ پچي کردند و خنديدند.


 خدا به فرشته ها گفت : از بهشت شاخه گلي به انها بدهيد و ببينيد با ان شاخه ي گل چه ميكنند



 فرشته ها شاخه گلي به دست مرد دادند ، مرد گل را به زن هديه داد و زن آن را در خاک کاشت ، خاک خوشبو شد و زمين بارور و سبز گشت


 پس از آن کودکي متولد شد که گريه مي کرد ، زن اشکهاي کودک را مي ديد و غمگين بود.


 فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگيرد و از شيره ي جانش به او بنوشاند.



 مرد زن را مي ديد که مي خندد ، کودکش را ديد که شير مي نوشد مرد راضي بود


و خوشحال ، بر زمين نشست و پيشاني بر خاک نهاد ، خدا شوق مرد را ديد و خنديد ، وقتي خدا خنديد پرنده  نيز بازگشت وبر شانه ي مرد نشست.


خدا به انها گفت : با کودک خود مهربان باشيد و مهرباني را به او بياموزيد ، راست بگوييد تا راستگويي را از شما  بياموزد ،گل و آسمان و رود و هر انچه زيباست به او نشان دهيد تا با ديدن زيبايي ها  هميشه به يا د من باشد.



 روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت ، زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ  ولابه لاي گلها پر شد از بچه هايي که شاد دنبال هم مي دويدند و بازي مي کردند.


 خدا همه چيز و همه جا را مي ديد ، بار ديگر خدا ديد که زير باران مرد ديگري دست هايش را بالاي سر زني گرفته است که خيس نشود و زني را ديد که در گوشه اي از خاک با هزاران اميد شاخه گلي را مي کارد.


خدا دست هاي بسياري را ديد که به سوي آسمان بلند شده اند و نگاههايي که در آب رودخانه به دنبال مهرباني مي گردند و پرنده هايي که.....



 خدا خوشحال بود چون غيراز خودش ، هيچ کس تنها نبود.



برچسب ها :
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 127966
تعداد نوشته ها : 644
تعداد نظرات : 247
Rss