چه قشنگه عاشقی
يکشنبه 1 5 1385 0:22

:: چه زیبا زندگی در آتش عشق…


چه خوبه که یکی رو با تمام وجودت دوست داشته باشی…

چه خوبه که وقتی اسمش میاد دلت بلرزه…

چه خوبه وقتی ازش میگن بغض گلوت رو فشار بده و اشک توی چشمات جمع بشه…

چه خوبه عاشق باشی… چه لذت بخشه دوست داشتن … عاشق بودن… دلت براش تنگ شدن…

چه خوبه وقتی حدس بزنی که این محبت و دوستی یه طرف نیست…

چه لذتی داره وقتی مطمئن بشی که معشوقت هم دلش برات تنگ میشه…

چه حالی داره وقتی میدونی اونم منتظر توست …

اصلا چه حالی میشی اگه یه روز مطمئن بشی که اون بوده که اول تو رو دوست داشته…

بعد با محبتش کاری کرده که تو عاشقش بشی …

کاش بلد بودی که درست عاشقی کنی…

کاش بلد بودی مرام عاشقی رو …

کاش میدونستی که عاشق اینقدر از معشوق خودش دوری نمیکنه…

ای کاش میتونستی درست عاشقی کنی…

ولی به خدا خیلی با مرامه … خیلی بامعرفته … خیلی مهربونه… خیلی خاطرت رو میخواد…

که بازم میاد سراغت…

خب چه کنه … تو دوری میکنی… اون دلش برات تنگ میشه… دوستت داره…

گناه که نکرده شده معشوق یه آدم بی سروپا و بیخیالی مثل تو…

چرا هی میذاری میری؟ اصلا کجا میری بدون او؟

اینه رسم عاشقی؟

باور کن هرکی جای او بود و اینهمه بی محبتی تو رو میدید….

ولی اون با همه فرق داره… یعنی با همه معشوقا فرق داره… بازم میاد سراغت…

اینطوری میشه که یه دفعه می بینی یه جا همینطوری بیخودی گره میخوره تو کارت…

هرکار میکنی باز نمیشه…

یه برنامه ات خیلی خیلی ساده بیخودی خطا میده و اجرا نمیشه…هرکار میکنی برطرف نمیشه…

اونوقته که میری تو فکر… خدایا چی شده مگه؟ بعد میشنوی که یکی داره صدات میکنه…

چه صدای آشنائی!!!

وای خودشه… همونه که اسمش میاد دلت میلرزه..همونه که ازش میگن اشک تو چشمات جمع میشه…

همه چیز رو رها میکنی و میری در خونه اش…

چقدر خوشحال میشه که تو دوباره برگشتی… حق داره گله کنه ولی اینکارو نمیکنه…

میشینی و زار زار گریه میکنی و از این زمونه نامرد میگی که مدام باعث دوری تو میشه…

چه لذتی داره عاشقی… چه زیباست که معشوق خودش عاشق باشه…

چه قشنگه که تو یکی رو دوست داشته باشی ولی اون تو رو بیشتر دوست داشته باشه…

و چقدر مهربونه معشوق تو که وقتی از این سفر خیالی برمیگردی می بینی همه گره هات رو باز کرده..

چقدر قشنگه عاشقی…


برچسب ها :
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 186111
تعداد نوشته ها : 644
تعداد نظرات : 247
Rss