صفحه ها
دسته
توجه
دختر پرستار زیبای مسیحی(5مطلب)
{ یتیم نوازی ممنوع ؟نماز.دعا. آش رشته.غیبت آزاد}
www.qaraati.ir
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 45261
تعداد نوشته ها : 48
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
قانون صف ایستادن

با صف بدنیا بیایید

اولین روزی که مدرسه رفتم بخوبی یاد دارم یک دفتر کوچکتر از چهل برگ های امروزی که پشت جلد آن تصویر وآرم شرکت بیک را کشیده بودند بطوری  که شکل یک پسر بچه قلم بدست را برایمان تفهیم می کرد جدول ضرب را هم کنارش کشیده بود خوشبختانه ما خانم معلم داشتیم آنهم از نوع بی حجابش با موهای طلایی و دامن کوتاه وکفش سفید وآستین کوته اما مهربان بود هرگاه دستمان را می گرفت فکر می کردیم خواب می بینیم چقدر هم دوستش داتیم الحق انها هم مارا دوست داشتند وبا ما توپ بازی هم می کردند خانم معلم مهربان از همان روزهای اول با دست های نرم وسفید ولطیفش که دست ما را در دست گرفت صف ایستادن را به ما یاد داد در حقیقت راه ورسم زندگی اجتماعی را اینگونه ترسیم کرد حالا از کجا می دانست که این نو آموز کوچکش قرار است سالها صف ایستادن را بیاموزد این در خور تامل واندیشه است ونیاز به کار کارشناسی دارد که باید آن خانم معلم حضور داشته باشد تا تفسیر کند تا کلاس سوم این خانم معلم ها هر کدام با قیافه وشکل خاص خودش این لطف را داشتند تا درست صف ایستادن را ما یاد بگیریم از کلاس سوم هم به بعد آقا معلم بود که با یک تکه چوب چهل سانتی چهار گوش که در دستش می گرفت سر هرکسی که صف نمی ایستاد را می شکست چندین نفر به این روش سرشان شکسته شد بخیه وپانسمان هم که نبود یک چیزی بنام دوا گلی یا مرکور کرم بود که سلمانی پیر محل یک بار با پارچه ای که از اضافه آستر کت او بیرون زده بود پاره می کرد وآغشته به مرکور کروم یا همان دوا گلی می کرد وصدای ترا تا طبقه هفتم اسمان بالا می کشید نگفته نماند سرمرا نتوانست بشکن چون خاله سختی داشتم ووقتی سر شکسته پسر غلام عباس را دیده بود با خاک انداز آهنی چنان به سر این معلم زده بود که تعدادی کشاورز که صحنه را مشاهده می کردند به استمداد آمده بودند واورا حال آورده بودند از این رو بود که این خاله نگذاشت محبت وخوبی خانم معلم ها هدر برود ومن در صف نمی ایستادم هیچ موقع نشد که همراه صف به کلاس بروم این نعمت خدادای بود که با یک ضربه خاک اندازی آهنی نصیب من شد واین ماجرا بعدها تبدیل به یک مشگل بزرگی برایم شد هرگاه کوپن قند وشکر محل اعلان می شد تا من حاضر می شدم اشاره می کرد بیا داخل دکان کمک کن یکی دونفر که می رفت بیچاره  کوپن مرا می داد دیگر در صف نمی ماندم وشاهد فشار دادن مردم به همدیگرو کتک کاری زنها نبودم خصوصا در صف شیر که بیچاره زنها از وقتی که می فهمند کدام بقالی امروز شیر می آورد جلوی آن دکان می نشینند گذشته از اینکه خاطرات دوران کودکی خودشان را می گویند اگر از دست شوهر بیچاره هم ناراحت باشند هر چه بخواهند در باره او خواهند گفت اگر یک نفر دیگر هم گوش تیزی داشته باشد که دیگر تحمل صف ایستادن آسان می شود البته بعضی هم با خودشان یک گونی جا برنج دارند که راحت روی آن می نشینند ویار هر روزه آنهاست من که شیرم را گرفتم ورفتم خدا به داد شما برسد همین طور که رفتم موبایل زنگ زد نان سنگگ بگیر بیاور ییچاره مردم یکی وچند تا نان می خواستند به محض رسیدن من شاطر احمد در حالیکه پاروی تنوررا با رقص پا وکمرش داشت صابون می مالید وسر گنده اش را تکان می داد به شاگردش با حرکت دست ونگاه خاص فهماند که از زیر میز کارش را راه بینداز او هم در حضور جمعیت حاضر نانها را داد وگفت بسلامت  وفهماند پولش را بده پسرت بیاورد مشتری های بیچاره صف نشین .هنوز از سر خیابان دور نشده بودم که جیر جیر جیر موبایل در آمد دوباره چی شده میوه بگیر صف میوه با سبد پلاستیکی تا سر خیابان دوم کشیده شده بود  همینطور تا کنار میز فروشندگی رفتم رضا مرا دید وگفت دوتا صندوق سیب ودوتا پرتغال کنار کانتینر مال توست ببرش دیگر بارم زیاد شده بود چشمم به مرتضی افتاد که داشت مسافر از ماشین خود پیاده می کرد تا مرا دید مخلص وچاکریش شروع شد وبار مرا داخل ماشین گذاشت یکی از آدم های در صف میوه هم به او کمک کرد بیش از چندین نفر آرام بی صدا ومرتب در صف ایستاده بودند صدا از دیوار خارج می شد اما از آنها هرگز مثل این بود که این ها همین طور با صف متولد شده اند وبزرگ شده اند ما رفتیم اما صف همچنان باقی بود اما کار به اینجا ختم نشد پسرم نیاز به خرید پرینتر داشت وپول هم نداشتیم نا چار شدم بروم بانک شاید باور نکنید آنجا هم یک دستگاه صف آرا گذاشته بودند که با فشار دادن انگشت روی آن شماره ای بتو میداد ودر صف طولانی صندلی ها می نشستی  تا یک خانم با کلاس با لطافت ونرمی صدایش شماره ات را اعلان کند بعد هم پولت را می گرفتی از درب که وارد شدم همه غیر آشنا بودند ومثل بقالی ونانوایی ومیوه فروشی هم کلاسم نبود حالا چکار کنم من اصلا بلد نیستم در صف بمانم الآن هم وقت اداری تمام می شود در همین فکر بودم که چه کنم  نگاهی به دستگاه صف آرا کردم او هم نگاهی به من کردو لحظاتی گذت آقای ریس بانک هم می گفت آقا باید این دگمه را بزنی وشماره بگیری در همین حرف وحدیث بودیم که خدماتی بانک به ریس گفت جناب ریس جارو وطی نداریم اگر می شود پول بدهید بخرم او هم گفت چیز دیگری نمی خواهید یک دفعه خریداری کنید گفت چرا یک خاک انداز دسته دار هم لازم داریم آقا هنوز حرفش تمام نشده بود که در حضورمن وریس وخدماتی دستگاه صف آرا به صدا در آمد ویک شماره به بیرون انداخت من هم آنرا برداشتم همه تعجب کردند کسی انگشت به دگمه دستگاه نزده بود این چه علتی داشت آنها در این فکر بودند که من شماره را خواندم نوشته بود شماره یک  به باجه شماره یک مراجعه کند گفتم قربان ان دهانت شوم که با طنازی مرا صدا کردی چون من صف ایستادن را یاد نگرفته ام همه شماره های چهارصد وپانصد بودند من رفتم پولم را گرفتم هیچکس هم جرات حرف زدن نداشت خانم محترم خودش از بلند شماره یک را اعلام کرده بود همه فقط نگاه می کردند دهان ریس هم تا بناگوش باز شده بود از تعجب  بلاخره صدای ریس در آمد وگفت ماجرا چیه تو الان آمدی من هم گفتم از این دستگاه صف آرا بپرس در همین گفتگو بودیم که صدای دستگاه در آمد آقای ریس این آدم خاله ای دارد که هر کسی را با خاک انداز بزند دوساعت طول می کشد تا بهوش بیاید تا ریس این موضوع را شنید یکی دوبار دولا چهار لا شد ومعذرت خواهی کرد وگفت امری باشد گفتم جناب عرضی نیست  خاک انداز تو چقدر خوبی توباعث شدی که من هیچگاه در صف میوه وبقالی وشیر ونان نمانم خاک انداز تو عشق من هستی  نمی دانم هنوز آن خانم معلم دورا کودکی من هست یا نه اما می دانم او میداند که تمام دانش آموزانش همه رام هستند وتحمل صف ایستادن را دارند تنها من بودم که آموزش ندیدم وتنها فرد بی نظم من بودم او مرا لوس بار آورد وآداب صف ایستادن را به من نیاموخت اگر این کار را می کرد آن معلم بیچاره ضربه خاک انداز به سرش فرو نمی آمد  کاشگی می شد من به کلاس اول بروم وآن خانم معلم باشد تامن بیاموزم که باید قوانین مربوط به آداب صف رفتن صف نشستن صف گفتن وصف خوردن را بیاموزم یا اینکه جزئ افرادی باشم که دیگران را به صف می کنند  نمی دانم آیا دیر نشده که دوباره آموزش ببینم یا دیر شده ............ نویسنده : شریف  
ارتباط با ما : abotlbz@gmail.com 
 

دسته ها :
چهارشنبه بیست و هشتم 12 1387
X