صفحه ها
دسته
توجه
دختر پرستار زیبای مسیحی(5مطلب)
{ یتیم نوازی ممنوع ؟نماز.دعا. آش رشته.غیبت آزاد}
www.qaraati.ir
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 45199
تعداد نوشته ها : 48
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
دختر پرستار زیبای مسیحی
 برای خوراک آن ها و به این خاطر بود که اهالی و مشتی رضا پول نقد سکه و طلا نداشتند و تنها گردن بند سکینه همسر مشتی رضا از تعدادی سنگ سوراخ شده ی یشمی سبز بود که به گردن آویزان نموده بود .سرانجام بعد طی یک روز و نیم حرکت الاغ به سمت شهر به مزرعه ی حشمت خان رسیدند این جا متعلق به پسر ارباب بود و اهالی برای رفتن به شهر می بایست بار و بند خود را در این جا بر زمین بگذارند اگر اهدائی برای پسر ارباب داشته باشند پیشکش کنند و همچنین چیزی که نا خوشایند ارباب باشد از روستا خارج نکرده باشند .از شانس مشتی رضا آن روز حشمت خان و خانواده اش در حال سوار شدن به اتومبیل روسی گنده ی خود بودند  .مشتی رضا خود ودخترش از الاغ پیاده شدند و تشک را با دست دیگر خود از روی پالان الاغ کشید و آن را روی زمین قرار داد وزهره را روی آن خوابانید سپس الاغ را به درخت آن جا محکم بست و برای دست بوسی حشمت خان به سمت ماشین حرکت کرد حشمت خان هم کلاه پوست بره ای خود را کمی بر سرش حرکت داد دستی به سیبیل ها ی خود کشید ودست دیگرش را از پنجره اتومبیل خارج کرد تا مشتی رضا دست او را ببوسد بعد از بوسیده شدن دستش سوال کرد: مشتی  این جا چکار می کنی ؟ مشتی گفت : دخترم بیماراست حشمت خان هم جواب داد خداوند اورا شفا دهد خواست خدا است امتحان خدایی است صبر داشته باش خوب می شود سپس دنده را عوض کرد صدای قیجی از ماشین  بلند شد وتکانی خورد  و حرکت کرد و رفت .تا جاده  آسفالت یک فرسنگ باقی نمانده بود و مشتی مجبور بود پیاده زهره را در آغوش بگیرد و حرکت کند هنوز راهی نرفته بود که پاشنه ی گا لش پلاستیکی او کنده شد و گاهی مجبور می شد بنشیند و سنگی را یا تکه چوبی را که درون کفش او رفته است خارج کند تا به پایش آسیبی نرسد .

سرانجام به جاده آسفالت رسید شلوغی حرکت اتومبیل ها درون جاده برایش تعجب آور بود گاهی از درون ماشین عبوری کودکی دستش را برای مشتی تکان می داد او هم برای این که دل کودکان شکسته نشود با دستان خسته  خود دتی برایشان تکان می داد تا دل آزرده نشوند صدای بوق شیپوری نفت کش توجه مشتی رضا را به خود جلب کرد بعد از چند جیر و جیر و قیج و قیج و یکی دوبار صدای فس فس ماشین بلاخره تانکر نفت کش کنار جاده ایستاد راننده با سیبیل ها کلفت و صورت تیغ تراشیده با پیراهن ماندی گل قرمز سرش را از پنجره نفت کش خارج کرد و گفت : پیرمرد کجا می روی ؟ مشتی جواب داد دخترم مریض است به شهر می روم راننده پیاده شد و در با لا رفتن از پله های بلند و ارتفاع بالای ماشین به مشتی و دخترش کمک کرد تا سوار شوند نفت کش بعد از چند تکان شدید درون جاده قرار گرفت و زوزه کشان جاده آسفالت را در می نوردید و در حین حرکت راننده برای مشتی از جشن شاهنشاهی صحبت می کرد و کمی هم بدوبیرا به شاه می گفت که چگونه نفت را می فروشند و مهمانی برای خارجی ها می گیرند چه گل هایی و چه ظروفی و چه لباس هایی وچه قدر خرج تخت جمشید کرده اند تا شکوه و جلای شاهان هخامنشی را نشان دهند در همین اثنا ...

ادامه دارد...


جمعه شانزدهم 12 1387
X