صفحه ها
دسته
توجه
دختر پرستار زیبای مسیحی(5مطلب)
{ یتیم نوازی ممنوع ؟نماز.دعا. آش رشته.غیبت آزاد}
www.qaraati.ir
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 45239
تعداد نوشته ها : 48
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
دختر پرستار زیبای مسیحی
 جاوید شاه جاوید طلای سیاه بی خبر از همه ی وقایه اتفاق افتاده بود کاری به کاری نداشت اصلا از بوی نفت و مازود بی زار بود و از آن سردرد می گرفت او در روستای کوچکی دور تراز شهر شیراز درون یک خانه ای که از خشت و گل ساخته شده بود و سقف آن با چوب و کاه گل پوشیده شده بود زندگی می کرد نه غصه خراب شدن سر ستون های بلند سنگی راداشت و نه دغدغه طلای سیاه را در کنار درب چوبی قدیمی و شکسته شده با دیوار های کوتاه اطراف خانه دستشویی بدون درب و سقف با یک آفتابه ی حلبی زنگ زده وسوراخ ودر فاصله ی کمتری خانه ی نشیمن او قرار داشت که بر دیوار آن چراغ فانوس شیشه شکسته و دود زده بدون درب جانفتی فقط قطعه ای پلاستیک به جای درب آن گذاشته بودند مشاده می شد کنار دیوار هم کانگ و بیل چاه کنی و سطل مخصوص پلاستیکی با طناب بلند آن نشان می داد که مشتی رضا شغل چاه کنی دارد خاک انداز آهنی وجاروب محلی کنار حیاط نشان از زحمت همسر او می داد مشتی رضا هرروز از خانه با وسائل خود خارج می شد وبه سرای اربابی می رفت تا لقمه ای نان برای خانواده اش بدست بیاورد مشتی رضا  دارای سه دختر بود به نام زهره و زهرا و زبیده  که هر کدام دوسال از هم بزرگ تر بودند و هر کدام پیراهن کوتاه شده ی خواهر بزرگتر را می پوشید لذا وصله های زیادی  به زانو و آرنج لباس ها دوخته شده بود دختران عجیب مشتی رضا را دوست داشتند ومایه ی آرامش او بودند خستگی و زحمت داخل چاه را با لبخند خود از او رفع می کردند مشتی رضا هم  کلاه نمدی خود را با دست در سرش تکان می داد و کمی جا به جا می کرد سپس دستی به صورت و محاسن خود می کشید سپس یکی یکی دختران را می بوسید و اگر ارباب میوه ای به او تعارف کرده بود درون جیب می گذاشت و به دختران می داد .

از قضای روزگار چند روزی بود که زهره بیما شده بود وتوسط پیرزن همه چیز دانی به نام کله فاطمه درمان می شد از زیره جوش گرفته تا گز انگبین و خاک شیر و هفت گل و هرچه در توان داشت اما افاقه ای نداده بود و هرروز بر شدت بیماری او افزوده می شد بلاخره سکینه مادر زهره وکله فاطمه تصمیم گرفتن به مشتی رضا بگویند که زهره را به شهر ببرد فردای آن روز مشتی رضا پالان پاره پوره را برگرده ی الاغ گذاشت افسار بر سرش نهاد و تشک کوچکی بر روی پالان قرار داد و با مقدار پس انداز اندکی که داشت به طرف شهر حرکت کرد هوای لطیف و اندکی خنک صبحگاهان و ستاره های روشن و چشمک زن آسمان اندک اندک در افق نقره ای فام خورشید گم می شد و انوار طلایی خورشید کم کم کم کم از پشت کوه های بلند مقابل افق دید مشتی رضا با لا می آمد و الاغ راه خود رااز میان کوره راه روستا به طرف شهر طی می کرد تن  طب دار زهره بدن مشتی رضا را گرم می کرد گاهی زهره  چشم خود را باز می کرد ونگاهی به آسمان و صورت مشتی می انداخت و محاسن جو گندمی او را می دید که با قطرات اشک چون شبنم روی گل های داخل باغشان بود هر چند مشتی رضا احساس خود رابیان نمی کرد زهره هم برای احساس همدردی با پدر سرفه های شدید خود را درون سینه حبس می کرد هر چند او رنج و زحمت پدر و ستم کاری ارباب را نمی  دانست که چگونه پدرش باید هرروز به ارباب بیگاری دهد و تنها مزد او سرگین های خشک شده ی گوسفندان ارباب برای کرسی زمستان آن ها است و کمی گندم ...

ادامه دارد...

 


جمعه شانزدهم 12 1387
X