دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1638
تعداد نوشته ها : 5
تعداد نظرات : 1
Rss
طراح قالب

آقا مهدی گله اولا این استدلال من نیست بلکه تو قرآن نوشته که مثال

بعد شما می گید مطالعه مطاله چی الان اکه من مثلا بگم کتاب آیات شیطانی سلمان رشدی لعنت الله علیه را خواندم مطاله نیست؟؟!!!

آقا مهدی تا قرآن خدا هست تفصیر بنده چی؟؟!!

آیا مفصر اشتباه نمی کند؟؟؟!!!

تو معنای نازل شده دقیق شده اید که یعنی از بالا به پایین یعنی از فهم خدا به فهم ناقص انسان نازل شده پس همه میتونند ازش استفاده کنند یعنی زمانی که تفصیر نبوده قرآن هم نباید خوانده می شد؟؟!!

اگر روح جسم چرا دیده نمی شه؟؟!!

مگه روح انسان از خدا نیست مگه نمی گیم که خدا جسم نیست ودیده نمی شود؟؟!!

پس چطور چیزی که از خداست جسم است؟؟!!

مگر مغز هم جزیی از روح است؟؟!!

پس چرا دیده می شود؟؟!!

آیا این حکایت برای اثبات ذخیره احساس در مغز نیست:

 کودکی تا دست به بخاری نزند از او دور نمی شود.

شما می گویید که من مطالعه نکردم؟؟!!

آیا شما که قرآن را خونده اید درون آن کلمه مثال را نخواندید؟؟!!

آیا تفصیر نمی داند اشتباه باشد؟؟!!

آقا مهدی این را در نظر داشته باش که نظر شخصی بدون دلیل به پشیزی نمی ارزد.

 پس اگر جهنم آتش باشد چطور شیطان را عذاب میدهند؟؟!!

نکند که شیطان را جدا عذاب می دهند؟؟!!استغفرالله عدالت اللهی هم نیست؟؟!!
 

شیطان را درون خودش عذاب میدهند؟؟!!

نکند فرط مطالعه شمارا به اینجا رسانده که می گویید شیطان آتش نیست و روح جسم است؟؟!!

درضمن اینجا آزادی اگه شما به من هم فحش میدادید باز نظرتان را تایید می کردم.شک نکنید.

دسته ها :
چهارشنبه دوم 11 1387

می خواستم یه چیزی که تو دلم رو بگم حلا نمیدونم که به گوش هیچ کدوشون میرسه یا نه ولی فقط میگم.

برخی می گویند اعراب از غیرت زیاد دخترای بی گناهشونو می کشتند سران عرب ها اگه غیرت داشتند نمی گذاشتن که یه عده... بچه ها وزنهای هم نژادشونوتو غزه بکشند و اونا برن با رییس آنها برقصند شرط م بندم

دسته ها :
شنبه بیست و هشتم 10 1387
  اساس کار آموزش و پرورش سا خت انسان است نه ماشین.پل ژانه خدا پدرتو بیامرز پل که این جمله را خودت گفتی خودت شنیدی و بجز خودت هیچ.روز اول مهر بود وزنگ اول،اولین درسی که ما داشتیم ریاضی بود معلم که سر کلاس آمد وخودشو معرفی کرد فهمیدم که این معلم با بقیه فرق داره معلم خشکی نیست وموافق جمله بالا و با دانش بروز چند وقت که گذشت با دانش قبل خودم وراهنمایی های معلمم توانستم برنامه برای حل معادلات درجه اول بنویسیم ومی دانستم که با استقبال معلمم مواجه می شوم حدسم درست بود حالا وقت اجرای برنامه بود برای اجرای برنامه به کامپیوتر نیاز داشتم به دفتر معاون مدرسه رفتم تا  با استفاده از کامپیوتر معاون مدرسه برنامه را اجرا کنم از شانس بد من معاون مدرسه نبود وکامپیوتر هم رمز عبور می خواست در عصر سرعت و تکنولوژی پیدا کردن ناظم مدرسه سه ماه طول کشید تازه بعد از این مدت اوهم رمز کامپیوتر مدرسه(به اصطلاح خودش شخصی)را به من نمی داد پاک نا امید شدم و با حا لتی چون بز بد اخلاق بروی پله های مدرسه ولو شدم و مثل ایکیو شروع کردم به فکر کردن صدا دار:تق....تق.....تق یهو چراغ مغزم روشن شد ورفتم تو فکر کامپیوتر آزمایشگاه باصدای بلند فریاد زدم:یافتم ....یافتم....یافتم وبه سرعت به طرف آزمایشگاه مدرسه دویدم در این لحظه به معاون که داشت از آزمایشگاه بیرون می آمدبر خورد کردم گفت :چطه گفتم:آقا درو نبندین با کامپیوتر کار دارم.معاون گفت:حالت خوبه اولندش بچه-ها رو تنهایی به آزمایشگاه راه نمی دن اگر هم معلمت گفته باید بری چهار تا امضا از معلمی که باهاش کارداری،سه تا شادهد وپنج تا ضامن کارمند و هفت ضامن بازاری بیاری.دویمندش اینارو نگاه کن اسامی معلمانی هستند که پارسال ثبت نامشون تکمیل شده و تو نوبتن دیدم هف هشتا برگهA2 زدن بهم وبا فونت25/0 اسامی شان را نوشته اند گفتم آقا ببخشید کی نوبت من می شه گفت:چقدر تو هولی اگر ثبت نامت کامل بشه یه سه سالی طول می کشه اونم فقط سه دقیقه تو آزمایشگاهی گفتم از هیچی که بهتره اسم معلمونو بنویسین گفت:پس بیا امضای اینارو بگیر.دیدم یه طومار سی چل متری به من داد که از نوه مسؤل بخش خدمات مدرسه بود تا پسر عموی دختر دایی خاله مادر ریس کل که از این افراد عده ای خارج ارکشور بودند،بعضی ها مرده بونذ وباید امضای وارث هایشان را می گرفتم خلاصه بعد شش ماه کهنوبتم شد معاون به من گفت:راستی فلانی نفت کا مپیوتر تملام شده حاضری نوبتت رو بدی به یک نفر دیگه تا نفت گیر بیاری به ناچار قبول کردم و دوماه درگیر نفت کوپنی شدم بعد از شش سال و دوماه به   آزمایشگاه مشرع شدم  کامپیوتر بسیار نوین و پیشرفته بود تا نفت را درونش ریختم یک دقیقه ای طول کشید اما تا تلنبه زدم دیدم تمام تجهیزات به خاطر تمام شدن وقت قطع شد.فقط در کف ماندم که چطوری این کنترل زمان که دقتش به هزارم ثانیه می رسید را تهیه کرده.بعد از شونصد ماه فهمیدم که در عصر سرعت که همه با سرعت نور کار می کنند ما باسرعت لاک پشتپا شکسته کار می کنیم زیاد فرقی هم نداره؟! در نتیجه در مدرسه به خاطری که اعصابت راحت باشه باید همرنگ محیط،ماشین شوی .                      
دسته ها :
پنج شنبه بیست و ششم 10 1387
 جهنم بی آتشتا به حال شنیده اید که می گویند اگه فلان کارو بکنی تو جهنم سرب داغ میریزن تو گوشت و...اگه درست روش فکر کرده باشید می بینین با حساب دودوتا چهارتا که جور در نمی آد هیچ با حساب دودوتا هزارتا هم جور در نمی آد منم خودم به این دلیل بی تفاوت شده بودم اما بعد از مدت ها فهمیدم که تو قرآن مثال زده،یعنی تو اون دنیا نه از آتیش خبریه نه از باغ، اینا همش مثال که ما بفهمیم مثل:اگه ما یک زبان خاص داشته باشیم که با نوزاد درون شکم مادر حرف بزنیم وبا او بگوییم که اگه بیای دنیا بابا هست مامان هست شهر بازی و... بدون شک جنین چون چنین چیزی رو ندیده میگه تو داری چی میگی مامان چی؟بابا کیه ؟ این مثال مثل زندگی ماست آن زبان خاص وحی است و آن کسی که اطلاع میده خداست و مدیوم این مسیر پیامبران هستند که سخن خدا را به ما می گن.اگه خدا هم بخواد که از واقعیت های آن دنیا بگوید در مغز ما نمی گنجد پس با عوامل دنیوی مثال می زند.اگرنه این است که جسم که شامل همه اعضای بدن مثل:پوست، مغزو...است تو زمین می ماند حالا فرق نداره چه سگ بخورتش یا آفتاب بسوزونش یا هزار عامل دیگه ولی هر چی هست نابود میشه این مغز است که گرمی آتش و صفای باغ را ذخیره می کند و اگر نه نوزاد دستش را به بخاری نمی زد که بفهمد گرم است واین پوست و مغز در زمین می پوسد پس آتش جهنم بر آن اثر نداشت یا اینکه شیطان که خود از جنس آتش است را چگونه در آتش می توان شکنجه کرد.برای تو جیه اینها فقط می توان همان بحث مثال را بگوییم.پس نه آتشی است نه باغی خنک اینها فقط مثال برای اعرابی است که از بس در گرما زندگی کرده اند از گرما بیزارند و حسرت خنکی و با غ سرسبز را دارند نه کشور دوفصلی انگلستان که اینقدر باغ زیبا دیده اند که دیگر تلاشی برای بدست آوردن بهشت مثالی ندارند. 
دسته ها :
پنج شنبه بیست و ششم 10 1387
امروز حال و هوای بیشه با بقیه فرق داشت چون انتظار چند ماه ی دوتا از آهو های محبوب داشت به پایان می رسید و یگانه فرزندشان پابه دنیا می گذاشت.خورشید وسط آسمان بود که صدای شوق آهوان بلند شد بره آهویی به دنیا آمد که گویی نیرویی جادویی داشت و از ابتدا هر آن کس که به دیدنش می رفت را جذب می کرد ،نام غزال را برای این بره آهو انتخاب کردند.روزها سپری می شد و غزال بزرگتر و جذاب تر می شد همه بره آهوان دوست داشتند همیشه پیش او باشند و یا برای لحظه ای هم شده جای او باشند.وقتی غزال با مادرش به گردش می رفت دیگر آهوان آرزو می کردند که فرزندی چون غزال داشته باشند.رفته رفته غزال در دل همه حتی خشن ترین آهوان هم جاباز کرد،کسی از اوخاطره بدی نداشت پس همه دوستش داشتند.غزال ده ماه از سنش می گذشت که یک روزخبر خشکسالی بیشه های بالا تر به گله رسید این خبر باعث نگرانی بزرگان گله شد چون می دانستند که اگر خشکسالی شدید باشد حیوانات حیوانات کوچک علفخوار آن منطقه خواهند مرد و حیوانات گوشت خوار به ناچار به گله آنها هجوم می آورند.پس همه اهل گله مضطرب بودند.محل زندگل گله در دره ای واقع شده بود که اطراف آن تا جایی که چشم کار می کرد تپه بود.امروز روز خوبی به نظر می رسیدصدای بلبل همه جا پیچیده بودوصدای چشمه ای که از دامنه یکی از تپه ها سرچشمه داشت به فضا روح بخشیده بودوهمه آهوان سرگرم انجام کار هایشان بودند که ناگهان ببری از بالای یکی از تپه ها دیده شد همه ترسیده بودند وبه این طرف و آن طرف می دویدن بعضی از آنها از شدت ترس باهم بر خورد می کردند و به زمین می خوردندچند لحظه ای اینگونه سپری شد تا اینکه ببر خیلی سریع شروع به دویدن به سمت آن ها  کرد گله آهوان که به شدت ترسیده بودند با تمام قدرت می دویدند وببر هم آنها را دنبال می کرد،کم کم بعضی از آهوان از گله فاصله می گرفتند و به پشت درختان پناه می بردند ،تمام حواس ببر هم به گله بود و توجهی به بقیه نداشت،کمکم همه آهوان از گله جداشدند وفقط غزال ماند چون او اینگونه فرار را خیانت میدانست وهمه را قلباًدوست داشت،غزال که تا آن لحظه به اطراف خود توجی نداشت،نگاهی به دوروبر خود کرد ومتوجه عدم حضور گله شد که باسرعت از دست ببر فرار می کرد ناگهان نگاهش به بقیه افتاد که از فرار خود خوشحال بودند،این لحظه به یاد لحظاتی افتاد که سایر آهوان نسبت به او ابراز دوستی می کردندوآرزو داشتند که جای او باشند اما اینک این آرزو برای آنها وپدرو مادرانشان به کابوسی مبدل شده بود.غزال پدرو مادرش رادید که بخاطر نجات جانشان خوشحال بودند و این دیگر برایش قابل تحمل نبود ،دیگر حاضر نبود حتی برای یک لحظه زنده بماند خودرا به زمین انداخت و خوراک یک روز ببر وبچه هایش شد. 
دسته ها :
پنج شنبه بیست و ششم 10 1387
X