... ساعت چهار و بیست و هفت دقیقه روز پنجشنبه پنجم دی است و افسر نگهبان با کف زدن و داد زدن هشدارمیداد که پاشید وگفت برم و برگردم(اخه باید میرفت بچه های گروهان شهادت را هم بیدار میکرد.جایگاه ما در گردان به این صورت بود که از در وررودی که وارد میشدی دست چپ دفتر گردان بود و کنار ان گروهان ایمان و کنار ان ایثار بود و طرف راست روبروی ایثار جهاد و کنار ان شهادت.خوب این دوطول مستطیل گردان بود و در دوعرض در یک عرض کلاس ها و در عرض دیگر دو دستشویی در طرفین و سلف هم در وسط قرار گرفته بود. انبار و اسلحه خانه هردو گروهان مجاور اتاقک های کوچکی بود ودر در وسط اسایشگاه های ان دو گروهان قرار داشت و بالطبع ترتیب بیدار شدن و خوابیدن هم به همین صورت بود یعنی ایمان ایثار جهاد شهادت(امیدوارم تصویر درستی از محوطه گردان به دست اورده باشید))هنوز بیدار باشید همتون را به خط میکنم و اونقدر بشین پاشو میدم که از هوش برید من که از بس خسته بودم فکر کنم با همان زاویه ای که به خواب رفته بودم تا صبح به همون زاویه باقی موندم و بر خلاف شبهای قبلی که یه خواب هایی میدیدم وبعدا یادم نمیاومد اینجا اصلا خواب ندیدم .در واقع میگند خواب برادر مرگه ها ,این خواب من و دوستانم تازه یه پله به مرگ نزدیک تر بود.خوب پاشدیمرفتیم نظافت شخصی و دستشویی و بعدش هم صبحانه(جای شما خالی یه نون بود و سه تا خرما و یک دوازدهم پنیر سفید ایرانی(پگاه) و یک لیوان چایی).

دیگه ما نظافت چی های سلف کم کم همدیگه را شناختیم و مخصوصا اون تنبل ها هم شناسایی شده بودند .لذا اون چند نفر نظافت چی های پاکار رفتند وبا صدا کردن انبار دار(همه نظافت چی ها با انبار دار کار داشتند و لذا او را صدا میکردند .همین شد که مثلا اگر کسی تلفن میکرد وبچه ها اسم اون شخص را صدا میکردند چند نفر هم از اطراف و اکناف اسایشگاه فریاد میزدند"انباردار... انبار دار". و بچه ها تنها چیزی که تو این یک روز یاد گرفته بودند همین بود) وسایل نظافت را گرفتند و بقیه را هم از زیر تخت ها پیدا کردند و اوردند همه ی سیزده نفر در سلف حاضر شدیم.صبح ها کار ما سنگین تر بود .چون در واقع بازدید فرمانده صبح ها صورت میگرفت و ما کف سالن را هم باید میشستیم و تی میکشیدیم...


X