ابوذر

ابوذر رهبر بزرگ مبارزه و دشمن سر سخت ثروت اندوزى

قرنها و نسلهاى متوالى از آن تاریخ مى‏گذرد ولى هنوز مردم مسلمان نظریه پیامبر (ص) را درباره او تکرار مى‏کنند که:«زمین تیره حمل نکرده، آسمان کبود سایه نیفکنده بر سر کسى که راستگوتر از ابوذر باشد».

ابوذر غفارى سر مست و شادمان وارد مکه شد. درست است که رنج سفر و گرماى بیابان، پیکر او را با تازیانه درد و رنج آزرده و ناتوان ساخته بود ولى شوق رسیدن به هدفى که به دنبال آن مى‏رفت، درد و رنج را از یاد او برده و در روح او نسیم خوشحالى دمیده بود.

بطور ناشناس وارد شهر مکه شد، چنین مى‏نمود که او نیز یکى از کسانى است که به مکه سفر مى‏کنند تا خدایان بزرگ کعبه را طواف کنند،یا رهگذرى است که راه را گم کرده و یا طول سفر و طى راه، او را خسته کرده، لذا وارد آن شهر شده تا رفع خستگى کند و براى ادامه سفر توشه راه بیندوزد.

اگر اهل مکه مى‏دانستند او به این منظور به این شهر آمده که محمد (ص) را جستجو کند و به سخنان او گوش فرا دهد، دمار از روزگارش در مى‏آوردند!

ولى او اهمیت نمى‏داد که او را بکشند یا اذیت کنند ولى بشرط اینکه قبلا اجازه دهند او یکبار با مردى که صحراهاى بى آب و علف را بخاطر دیدن او در نور دیده روبرو گردد، و اگر به راستگوئى او دلگرم شد و به دعوتش اطمینان حاصل کرد، به او ایمان آورد، آنگاه هر چه دلشان خواست بکنند!

او به کوچه و بازار شهر رفت تا از دور به اخبار گوش کند،همینکه دسته‏اى از مردم را مى‏دید که دور هم جمع شده از محمد (ص) گفتگو مى‏کنند، با احتیاط نزدیک آنها مى‏رفت و به سخنان آنها گوش مى‏داد، تا اینکه از گفتگوهاى جسته و گریخته، اطلاعات پراکنده‏اى، راجع به محمد (ص) و محل اقامت او جمع آورى کرد.،ولى جرأت نمى‏کرد محل خانه‏اى را که محمد (ص) در آنجا بود از کسى بپرسد و خود نیز جائى براى اقامت نداشت لذا شب را در مسجد الحرام بسر برد.

وضع غربت او نظر على (ع) را جلب نمود و او را به خانه خود برد و سه شب بعنوان مهمان نگه داشت، روز سوم، راز خود را با على (ع) در میان گذاشت و قبلا تعهد گرفت که راز او را با کسى در میان نگذارد.

على (ع) فرمود:«من تو را به منزل پیامبر (ص) راهنمائى مى‏نمایم ولى اگر دشمنان پیامبر از مقصد تو آگاه شوند قطعا تو را اذیت مى‏کنند، سپس افزود: بهتر این است که تو به دنبال من بیائى، اگر من در راه به دشمنان پیامبر برخوردم، خود را مشغول کارى مى‏کنم و تو باید به راه خود ادامه دهى و گر نه به دنبال من بیا و به هر منزلى که وارد شدم، تو نیز وارد شو»به این ترتیب بود که بامداد یکى از روزها همراه على (ع) به محلى که محمد (ص) در آن بود، رفت، دید پیامبر تنها نشسته است، نزدیک رفت و گفت:

ـصبح شما بخیر برادر عرب!

ـسلام بر تو اى برادر!

ـشعرى که مى‏گویى بخوان!

ـآنچه من مى‏گویم شعر نیست تا براى تو بخوانم بلکه قرآن کریم است.

ـبخوان براى من.

پیامبر (ص)شروع به خواندن کرد و ابوذر درست گوش فراداد، بیش از چند لحظه نگذشته بود که صداى ابوذر بلند شد:«اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله»پیامبر (ص) پرسید:از کدام طایفه هستى؟

ابوذر جواب داد: از طایفه غفار.

تبسمى طولانى در میان لبهاى پیامبر (ص) نقش بست و آثار حیرت و شگفت صورتش را فرو پوشانید .ابوذر نیز خندید، چون او خوب مى‏دانست چرا وقتى پیامبر (ص) شنید این شخصى که در برابر او با آواز بلند سلام اختیار مى‏کند،یکى از افراد طایفه غفار است،هاله‏اى از تعجب صورت او را فرو پوشانید، زیرا قبیله غفار همیشه در راهزنى پیش دست بود و در شرارت و راهزنى هیچ قبیله‏اى به پاى او نمى‏رسید،مردم این قبیله در شرارت و شبیخون زدن، ضرب المثل بودند، آنها همیشه با تاریکى هوا و شب، توأم بودند، کسى که تاریکى شب، او را به چنگال یکى از افرد این قبیله گرفتار مى‏کرد، جان سالم از معرکه بدر نمى‏برد.

ایا آن روز با اینکه اسلام، یک دین نو خاسته و ضعیف و مخفى بود، هرگز کسى تصور مى‏کرد که یکى از افراد چنین قبیله‏اى بیاید و اسلام را بپذیرد؟

خود ابوذر ضمن نقل داستان خود، چنین مى‏گوید:«پیامبر (ص) چون وضع قبیله غفار را مى‏دانست، از تعجب گاه سر بلند کرده مرا مى‏نگریست و به صورت من خیره مى‏شد، و گاه سر به پائین مى‏انداخت، بعد از چند لحظه گفت: خدا هر که را خواست هدایت مى کند».

آرى خدا هر که را خواست هدایت مى‏کند.ابوذر یکى از کسانى بود که خدا براى آنها هدایت خواست و نیکى اراده کرد.

او در تشخیص حق از باطل، داراى بصیرت بود، او یکى از کسانى بود که در جاهلیت خداپرست بودند، یعنى از پرستش بت‏ها سرپیچى مى‏کردند و دنبال ایمان به خداى بزرگ مى‏گشتند که آفریننده جهان است.

همیشه همینطور است، شنیده نشده است که پیامبرى قیام کند و بتها و پرستش کنندگان بت‏ها را سرزنش نماید و به پرستش خداى یگانه و توانا دعوت کند، جز اینکه قدمها به سوى او برداشته مى‏شود و بارهاى سفر به قصد ملاقات او بسته مى‏گردد.

آرى ابوذر فورا ایمان آورد، او پنجمین یا ششمین نفر بود که مسلمان شد.

بنا بر این، او در همان روزهاى اول، و بلکه ساعتهاى اول ظهور اسلام، مسلمان شده است و اسلام آوردن او آغاز کار بود.

هنگامى که او اسلام آورد، پیامبر (ص) نداى دعوت را با احتیاط و مخفیانه به گوش مردم مى‏رسانید، آن روز اسلام منحصر بود به خود پیامبر (ص) و پنج نفرى که به او ایمان آورده بودند و با توجه به شرایط آن روز بر حسب ظاهر، در برابر ابوذر جز این راهى نبود که ایمان خود را پنهان کند و آرام و بى سر و صدا مکه را ترک گفته، به سوى قبیله خود برگردد.

ولى ابوذر روح پر جنب و جوش و متحرک و بى قرارى داشت، گوئى او براى این آفریده شده بود که بر ضد باطل در هر کجا که باشد، علم مخالفت بر افرازد، و اینک باطل را با دو چشم خود مى‏دید زیرا کدام باطلى از این بزرگتر است که در برابر یک مشت سنگهاى سخت که سن پرستش کنندگان از آن بیشتر بود،سرها و عقل‏ها به کرنش خم شود و مردم صدا بزنند: لبیک، لبیک !

درست است که در آن روز پیامبر (ص) دعوت پنهانى و مخفیانه را بر دعوت آشکار ترجیح مى‏داد ولى مى‏بایست نداى رسا و بلند این انقلابى بزرگ، قبل از آنکه از مکه برود در آن شهر طنین بیفکند لذا به محض اینکه ایمان آورد، رو به پیامبر (ص) کرد و چنین سؤال نمود: به من چه فرمان مى‏دهى؟

پیامبر (ص) فرمود: میان قوم خود برگرد، تا دستور من به تو برسد، ابوذر گفت. سوگند به خدائى که جان من در دست اوست، به میان قبیله خود بر نمى‏گردم مگر اینکه نداى اسلام را در مسجد الحرام به گوش همه مردم برسانم!

آیا نگفتیم که این روح، متحرک و بى قرار است!آیا در لحظه‏اى که ابوذر،یک دنیا حقیقت را کشف کرده در پیشگاه پیامبرى که به او ایمان آورده و در برابر دعوتى که بشارتهاى آن را از زبان پیامبر (ص) شنیده، هرگز آرام و قرار مى‏گیرد؟

آیا در چنین لحظه‏اى هرگز حاضر مى‏شود ساکت و آرام به میان قوم خود برگردد؟این کار مافوق طاقت اوست اینجا بود که داخل مسجد الحرام شد و با صداى بلند و رسا ندا کرد:

«اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسوله»

ـتا آنجا که مى‏دانیمـاین ندا، نخستین ندائى است که عظمت و جبروت قریش را به مبارزه طلبید و نخستین بانگ توحید بود که به گوش آنها خورد. این ندا از حلقوم مرد غریبى در آمد که در مکه نه حامى و نه پشتیبانى داشت و نه قوم و خویشى!

اتفاقا آنچه ابوذر خود حدس مى‏زد که ممکن است بر سرش بیاید، آمد: مشرکان او را احاطه کرده آنقدر زدند که بیهوش نقش زمین گشت.

خبر به گوش عباس عموى پیامبر (ص) رسید، آمد هر چه کوشش کرد نتوانست پیکر او را از چنگال مشرکان بیرون بکشد، ناگزیر به حیله لطیفى متوسل شد و چنین گفت:

«اى گروه قریش، شما همگى بازرگان هستید،راه تجارتى شما از میان طایفه غفار است، این شخص یکى از افراد آن طایفه است، اگر او قوم خود را بر ضد شما تحریک کند، راه را بر قافله‏هاى شما بسته به اموال شما دستبرد مى‏زنند».

مشرکان این مطلب را با ترازوى عقل خود سنجیدند و ابوذر را رها کردند، ولى ابوذر که لذت اذیت در راه خدا را چشیده بود، نمى‏خواست قبل از اینکه سهم بیشتر از این فیض دستگیرش شود، مکه را ترک گوید لذا روز دومـو بلکه در همان روزـعینا بهمان ترتیب مبارزه را از نو آغاز کرد یعنى همینکه دو نفر زن را در حال طواف به دور دو بت«اساف» و «نائله»و خواندن دعا در برابر آنها دید، روبروى آنها ایستاد و سخت به آن دو بت توهین و نکوهش کرد، زنها فریاد بر آوردند،مردها مثل مور و ملخ دوان دوان خود را رساندند و ابوذر را آنقدر زدند که از خود بیخود شد، وقتى به هوش آمد، بار دیگر فریاد کرد:«شهادت مى‏دهم خدائى جز خداى یگانه نیست و محمد (ص) پیامبر خداست»

پیامبر (ص) استعداد عجیب شاگرد جدید و تازه وارد و قدرت، خیره کننده او را در مبارزه با باطل بخوبى درک مى‏کرد،ولى هنوز وقت شدت عمل و مبارزه نرسیده بود لذا دوباره او را به بازگشت به میان قوم خود، امر فرمود و دستور داد که به میان طائفه خود روانه گردد و موقعى که اسلام انتشار یافت و آشکار گشت، بر گردد و آنگاه در حوادث و مشکلات مسلمانان شریک باشد ابوذر به میان قبیله خود برگشت، و کم کم با آنها از موضوع قیام پیامبرى که از جانب خدا برخاسته و مردم را به پرستش خداى یگانه و اخلاق نیک دعوت مى‏کند و بت پرستان را یکى بعد از دیگرى به دین اسلام داخل مى‏نماید، سخن آغاز کرد، ابوذر تنها به قبیله خود قناعت نکرد بلکه به سوى قبیله دیگرى بنام «اسلم» نیز روانه شد و مشعل‏هاى هدایت را در میان آنان نیز برافروخت.

سالها از این حادثه گذشت و پیامبر (ص)به مدینه هجرت کرد و همراه مسلمانان در مدینه سکونت گزید...

روزى حومه بلند مدینه با صفهاى طولانى یک جمعیت پیاده و سواره روبرو شد که گرد و خاک از زیر پایشان به آسمان برخاسته بود، و اگر تکبیرهاى بلند و تکان دهنده‏شان نبود هر کس مى‏دید خیال مى‏کرد سپاهى از سپاههاى سیل اسا و بنیان کن طرفداران شرک است که مدینه را مورد حمله قرار داده است.

این قافله پر هیاهو، موج زنان نزدیک شد و داخل مدینه گشت و به سوى مسجد و محل اقامت پیامبر (ص) روانه گردید این قافله مرکب بود از دو قبیله«غفار» و «اسلم» که ابوذر همه آنها را مسلمان نموده و دسته جمعى بهمراه خود آورده بود.مردان زنان، پیران، جوانان و کودکان همه آمده بودند!

پیامبر (ص) حق داشت بیش از پیش بر تعجب و حیرتش افزوده گردد زیرا دیروزـموقع ایمان آوردن ابوذرـوقتى در برابرش فقط یک مرد از قبیله غفار را دید که ایمان و اسلام خود را آشکار مى‏کند، خیلى تعجب کرد و از حیرت خود از این موضوع چنین تعبیر آورد:

«خدا هر که را خواست هدایت مى‏کند».

ولى امروز قبیله«غفار»همگى مسلمان شده به حضور او آمده‏اند،این مردم از آن تاریخ که خدا آنها را بدست «ابوذر» هدایت کرده بود چندین سال در دین اسلام گذرانده بودند، بعلاوه، همراه طایفه غفار، قبیله اسلم نیز آمده بودند.

آرى در پرتو اسلام، قهرمانان شرارت و زد و برد، و هم پیمانان شیطان، مبدل به قهرمانان خیر و نیکى و هم پیمانان حق، گشته‏اند.

آیا درست نیست که خدا هر که را خواست، هدایت مى‏کند!

پیامبر لحظه‏اى، نگاههاى پر از شادمانى و عطوفت و مهر خود را به صورت هاى پاک آنها دوخت،به قبیله «غفار»نگاه کرد و فرمود:«خدا قبیله غفار را مورد آمرزش و غفران قرار دهد»

بعد نگاهى به سوى قبیله «اسلم» کرد و فرمود:«خدا اسلم را سالم نگهدارد»

ولى آیا پیامبر خود این مبلغ عجیب و نیرومند و انعطاف ناپذیر و شریف و جوانمرد، یعنى ابوذر را شخصا مورد تفقد و تقدیر قرار نداد؟

چرا، پاداش او فراوان، و احترام او نزد پیامبر ارزنده بود، سینه پر علم، و تاریخ درخشان زندگى او بالاترین و ارزنده‏ترین و گرانبهاترین نشان‏هاى افتخار را دریافت داشت.قرنها و نسل‏هاى متوالى از آن تاریخ مى‏گذرد ولى هنوز هم مردم مسلمان نظریه پیامبر (ص) را درباره او تکرار مى‏کنند که: زمین تیره حمل نکرده، آسمان کبود سایه نیفکنده بر سر کسى که راستگوتر از ابوذر باشد.

راستگوتر از ابوذر؟پیامبر با این جملات، دفتر آینده یار وفادار خود را خواند، و تمام صفحات کتاب زندگى او را در این چند کلمه خلاصه کرد.

بنا بر این، صدق و راستگوئى تزلزل ناپذیر، جوهر تمام زندگى ابوذر بود، هم صدق باطن، و هم صدق ظاهر هم صدق در عقیده و هم صدق در زبان.

پیامبر (ص) پیشگوئى کرد که روزى مى‏آید که ابوذر بر اساس صدق و راستى زندگى مى کند، نه به خود دروغ و بر خلاف واقع مى‏گوید، و نه به دیگرى، و نه به کسى اجازه مى‏دهد به او دروغ بگوید.راستگوئى او یک فضیلت گنگ نخواهد بود زیرا راستگوئى بى زبان نزد ابوذر، اصولا راستگوئى نیست. صدق واقعى عبارت است از صدق آشکار و علنى، حق را آشکارا گفتن و باطل را به مبارزه طلبیدن صواب را یارى کردن و خطا را کوبیدن.

راستگوئى، یعنى عشق با شهامت به ساحت پاک حق، زبان گویاى با شهامت و صریح در دفاع از حریم حق، و راه پیمائى با شوق، همراه قافله حق!

پیامبر با نور بصیرت مخصوص به خود که ابرهاى دور دست آینده را مى‏شکافت و مجهولات دور از دسترس عقل و فکر مردم عادى را روشن مى‏ساخت، مصائبى را که بعدها صدق و سر سختى ابوذر بر سر وى آورد، همه را مى‏دید، لذا همواره به وى امر مى‏کرد که صبر و بردبارى را راه و رسم خود قرار دهد.

روزى پیامبر (ص) از ابوذر چنین سؤال کرد:«اى ابوذر!چگونه خواهى بود زمانى که تحت حکومت زمامدارانى زندگى کنى که بیت المال را حیف و میل کنند»؟

ابوذر پاسخ داد:«سوگند به خدائى که تو را پیامبر حق بر انگیخته،با شمشیر گردنشان را مى‏زنم»!

پیامبر فرمود«ایا نمى‏خواهى راهى بهتر از این به تو نشان دهم؟:صبر مى‏کنى تا مرا ملاقات کنى».

به نظر شما چرا پیامبر (ص) این سؤال را مطرح کرد:«زمامداران و مال؟!»براى اینکه بزرگترین داستان زندگى ابوذر را همین مسأله تشکیل مى‏داد، پیامبر (ص) مى‏دانست که ابوذر روزى حیات و زندگى خود را در راه آن خواهد گذاشت پیامبر مى‏دانست که این، مشکلات عمده‏اى است که میان او و اجتماع، در آینده مطرح خواهد شد.

پیامبر اینها را مى‏دانست،لذا این سؤال را پیش کشید تا این نصیحت ارزنده را آویزه گوش او سازد که: «صبر مى‏کنى تا مرا ملاقات کنى»

روزى فرا رسید که ابوذر به وصیت معلم و پیامبر خود عمل کرد و روى همین اصل، شمشیرى را که وعده مى‏داد با آن گردن زمامدارانى را بزند که از بیت المال امت براى خود ثروت اندوزند، برنداشت ولى در عین حال لحظه‏اى در برابر عمل آنان سکوت نکرد.

آرى اگر پیامبر (ص) او را از کشیدن شمشیر به روى زمامداران آن روز نهى مى‏کرد، از این هم نهى نمى‏کرد که زبان برنده و تیزتر از شمشیر خود را در یارى حق به حرکت در آورد و طولى نکشید که همین کار را کرد.

دوران پیامبر (ص)، و بعد از آن عصر خلافت ابوبکر و عصر خلافت عمر، با سادگى زندگى و بى اعتنائى به مظاهر فریبنده زندگى و انگیزه‏هاى شیطانى سپرى شد...در این دوره حتى افرادى که میل و رغبت شدیدى به این قسمت داشتند، هیچ گونه راه و روزنه‏اى براى ارضاء و اشباع این گونه تمایلات افراطى خود پیدا نمى‏کردند.

آن روزها انحرافى از لحاظ تقسیم بیت المال در دستگاه رهبرى مسلمانان وجود نداشت تا ابوذر صداى اعتراض بر ضد آن بلند کند و یا با کلمات آتشین خود آنرا از بین ببرد.

عمر، در دوران طولانى خلافت خود، در تمام قلمرو و حکومت اسلامى رعایت زهد و سادگى و اجراى عدالت را بر فرمانروایان و امرا و ثروتمندان مسلمان، مقرر نموده بود. به محض اینکه به عمر خبر مى‏رسید که یکى از استان‏داران حکومت اسلامى، در عراق یا شام یا صنعاء و یا در هر یک از شهرهاى دور دست، از نوعى غذا استفاده مى‏کند که نوع مردم قدرت خرید و تهیه آن را ندارند، دستورهاى خشن و قاطع صادر مى‏کرد و آن استاندار را به مدینه احضار مى‏نمود تا حسابش را کف دستش بگذارد!

البته مادامى که عاملى نظیر سوء استفاده از قدرت و احتکار ثروت، زندگى را بر ابوذر تنگ نمى‏کرد،وضع موجود بر ابوذر و سایر مسلمانان گوارا بود، و ابوذر براى عبادت پروردگار، و جهاد در راه خدا فراغت پیدا مى‏کرد بدون اینکه اگر در گوشه و کنار، مخالفتى با قانون عدل مشاهده مى‏نمود، به سکوت برگزار کند، و کمتر اتفاق مى‏افتاد که چنین مخالفتى مشاهده نماید.

روزى که بزرگترین و عادل‏ترین و بهترین فرمانروایان قاطبه بشر،یعنى پیامبر اسلام (ص) از دنیا رفت، بار سنگینى از مسؤلیت‏ها بعد از خود باقى گذاشت و رحلت او قهرا چنان موجب خرابى کارها و وخامت اوضاع شد که مردم طاقت تحمل آن را نداشتند، زیرا امواج فتوحات گسترش یافت و بموازات گسترش فتوحات، دامنه خواسته‏ها و گرایش به خوشگذرانى‏ها و نعمت‏هاى زندگى در میان مسلمانان توسعه یافت، اینجا بود که ابوذر خطر را احساس کرد.

پرچمهاى مجد و عظمت شخصى چه بسا مانع پیشرفت کار کسانى مى‏شود که باید تمام خط مشى و هدف آنها در زندگى، بر افراشتن پرچم خدا باشد.

دنیا با زرق و برق زودگذر و فریبندگیهاى خطرناک گاهى مانع کار کسانى مى‏شود که مزرعه قرار دادن دنیا براى اعمال نیک، رسالت آنها است.

مال و ثروتى که خدا آنرا خدمتگزار مطیع انسان قرار داده، چه بسا مبدل به یک «آقا»ى! مستبدى مى‏شود، آنهم نسبت به چه کسانى؟ نسبت به پیروان محمد (ص) که خود او هنگام رحلت از دنیا، زره جنگى‏اش در گرو بود و حال آ نکه غنیمت و بیت المال در برابرش مثل تلى انباشته شده بود!

منابع و ذخائر زمین که خدا براى تمام مردم آفریده و سهمشان را از آن برابر و مساوى قرار داده، چه بسا در گوشه انبار احتکار بخوابد و پس انداز گردد.

گاهى مسأله «قدرت» که مسئولیت آن چنان سنگین است که دلهاى مردان نیک از ترس حساب و مؤاخذه خدا درباره آن، به لرزه در مى‏آید، مبدل به وسیله دیکتاتورى و اندوختن ثروت و نعمت مى‏شود و نابودى و عواقب وخیم دیگرى به دنبال مى‏آورد.

«ابوذر»همه ا ینها را با چشم خود دید و در تشخیص وظیفه واجب و مسئولیت حتمى خود تردید و شک به خود راه نداد،بلکه دست به قبضه شمشیر برد و آنرا در هوا به گردش در آورد و هوا را شکافت، و به قصد نهضت و انقلاب بپا خاست تا با شمشیرى که هرگز در غلاف نخوابیده بود، با اجتماع روبرو شود، ولى خیلى زود صداى وصیتى که پیامبر (ص) به او کرده بود در زوایاى قلبش طنین افکند، شمشیر را دوباره در نیام فرو کرد،چون سزاوار نبود به روى مسلمانان شمشیر بکشد.

خداوند در قرآن مى‏فرماید: «جایز نیست مؤمن، مؤمن را بکشد مگر از روى خطا». (8ـ9)

ابوذر احساس مى‏کرد که وظیفه او در آن شرایط کشتن نیست، بلکه اعتراض است، زیرا همه جا وسیله تغییر و اصلاح اوضاع، شمشیر نیست، بلکه در پاره‏اى از موارد سخن راست توأم با خیراندیشى و بدون خیانت و ترس است، سخن عادلانه‏اى که به هدف مى‏رسد، و از عاقبتش بیم و هراسى نیست.

در گذشته گفتیم که روزى پیامبر (ص) در میان جمعى از مسلمانان خبر داد «زمین حمل نکرده، و آسمان سایه نگسترده بر کسى که راستگوتر از ابوذر باشد»کسى که از این مقدار صدق و راستگوئى برخوردار است، به شمشیر چه احتیاج دارد؟ او یک کلمه عادلانه که بگوید از تمام شمشیرهاى روى زمین برنده‏تر است.

بنابراین باید با صلاح همین راستگوئى به جنگ زمامداران و ثروتمندان، و تمام کسانى برود که بواسطه دلبستگى و اعتماد به دنیا، خطر بزرگى براى دینى به وجود آورده‏اند که براى بشریت ارمغان هدایت آورده، نه ثروت اندوزى، براى دینى که منطق آن، پیامبرى است،نه سلطنت، رحمت است، نه عذاب، تواضع است، نه برترى جوئى، برابرى و مساوات است، نه تبعیض و امتیا قناعت است، نه حرص و آز، بهره بردارى از دنیا به مقدار کفایت است، نه هوسرانى، و بالاخره عدالت در بهرهـبردارى از لذات زندگى است، نه آلودگى بواسطه آن، یا کشت و کشتار بر سر تقسیم آن!

بنابر این ابوذر باید بر ضد همه اینها قیام کند تا خدا میان او و ایشان بحق داورى کند که او بهترین داوران است.

ابوذر بر ضد کانونهاى قدرت و ثروت قیام کرد، با آنها یکى پس از دیگرى جنگ و مبارزه نمود و در ظرف اندک مدتى بمنزله پرچمى شد که توده‏هاى انبوه محرومان اجتماع دور آنرا گرفتند و آوازه نهضتش حتى نقاط دور دست را نیز که هنوز اهالى آنها او را ندیده بودند، فرا گرفت، بطورى که از هیچ سرزمینى نمى‏گذشت و حتى نام او به گوش هیچ قومى نمى‏رسید، مگر اینکه موجب اتحاد و تشکیل گفتگوها و شوراهاى مردم ـ که مصالح ارباب قدرت و ثروت را تهدید مى‏کرد ـ مى‏شد.

اگر این انقلابى بزرگ مى‏خواست براى خود و براى جنبشى که به وجود آورده بود، پرچم مخصوصى انتخاب کند، حتما شعارى که در آن پرچم نقش مى‏بست، جز یک سیخ سرخ شده و آتشین که حرارت آن موج مى‏زد، نمى‏شد، چون سرود و شعارى که همواره با خود تکرار و زمزمه مى‏نمود و مردم نیز همچون رجزهاى حماسى آنرا تکرار مى‏کردند، این جمله‏ها بود:

«ثروت اندوزان، و کسانى که زر و سیم را گنجینه و ذخیره مى‏کنند بشارت دهید که پیشانى و پهلوى آنها روز قیامت با سیخهائى از آتش داغ مى‏شود» !!

ابوذر از هیچ کوهى بالا، و از هیچ دشتى پائین نمى‏رفت، به هیچ شهرى داخل، و با هیچ فرمانروایى نمى‏رفت، به هیچ شهرى داخل، و با هیچ فرمانروایى مواجه نمى شد جز اینکه جمله‏هاى گذشته ورد زبانش بود، به محض اینکه مردم او را مى‏دیدند و به سوى آنها مى‏آید،با این جمله‏ها به استقبال او مى‏شتافتند:

«ثروت اندوزان را به سیخهائى از آتش بشارت دهید».

این عبارت، علامت مبارزه او بود، مبارزه‏اى که زندگى خود را وقف آن کرده بود.

کى؟ وقتى دید که ثروتها در دست اشخاص معدودى متمرکز شده و احتکار مى‏گردد.

وقتى که دید زورمندان برترى جوئى نموده و از قدرت خود سوء استفاده مى‏کنند، وقتى که دید محبت دنیا در دل بعضى از مسلمانان به حد افراط رسیده و بیم آن مى رود که تمام وارستگى‏ها، پارسائى‏ها، فداکارى‏ها و اخلاصى را که رسالت بزرگ اسلامى طى چندین سال در مردم به وجود آورده، از بین ببرد.

او مبارزه را از زورمندترین و خطرناک‏ترین کانونها شروع کرد، در شام،«معاویة بن ابى سفیان» بر مسند حکومت سرزمینى تکیه زده بود که از پر در آمدترین، حاصل خیزترین و ثروتمندترین نقاط قلمرو حکومت اسلامى بشمار مى‏رفت پولهاى گزاف و بى حساب به این و آن مى‏بخشید و باین وسیله دل افرادى را که اسم و رسم و موقعیت داشتند، به دست مى‏آورد و آنها را دور خود جمع مى‏کرد و آینده خود را که از دور چشمها را بدون لحظه‏اى غفلت بدان دوخته بود، تأمین مى‏کرد چیزى نمانده بود که املاک مستغلات و کاخها و ثروتهاى معاویه و اطرافیان او در شام، بقیه پرچمداران دعوت اسلامى را نیز گمراه سازد، پس مى‏بایست قبل از اینکه خطر، همه را در بر بگیرد و عمومى شود، ابوذر انتقاد و مبارزه خود را آغاز کند.

همینکه مردم شام آمدن ابوذر را شنیدند، در محیطى پر از شور و حماسه به استقبال او شتافتند، او هر کجا مى‏رفت و به هر جا که سر مى‏زد، مردم دور او جمع مى‏شدند و مى‏گفتند: اى ابوذر براى ما حدیث نقل کن، اى یارـپیامبر (ص) براى ما حدیث نقل کن.

ابوذر نگاههاى کنجکاو خود را بر دسته‏هاى مردمى که او را احاطه مى‏کردند، مى انداخت، مى‏دید اکثر آنها مستمند و فقیرند، سپس نگاه خود را به املاک و قصرهاى سر به فلک کشیده‏اى که از دور پیدا بود، مى‏دوخت و آنگاه در میان کسانى که پیرامون او حلقه زده بودند، صدا مى‏زد:

در شگفتم از کسى که در خانه خود خوراک پیدا نمى‏کند، چگونه قیام نمى‏کند و شمشیر به روى مردم نمى‏کشد.

در این هنگام وصیت پیامبر (ص) یادش مى‏آمد که باید تحمل و صبر را به جاى انقلاب برگزیند و سخن دلیرانه را به جاى شمشیر!لذا کلمه «انقلاب» را رها مى‏کرد و به سوى کلمه «منطق» و قانع کردن مردم توجه مى‏نمود، مردم را متوجه این نکته مى‏ساخت که باید همه مسلمانان مانند دندانه‏هاى شانه مساوى و برابر بوده و همه در منافع عمومى و بیت المال شریک و سهیم باشند زیرا از نظر اسلام کسى بر کسى جز به تقوى برترى ندارد اگر مردم گرسنه ماندند باید زمامدار و حاکم، نخستین شخص گرسنه باشد و اگر سیر گشتند باید آخرین فرد سیر باشد.

او تصمیم گرفت با سخنان آتشین و توأم با شجاعت خود، یک نظریه عمومى در تمام نقاط قلمرو حکومت اسلامى به وجود آورد که در پرتو استوارى و نیرومندى، نیروى کنترل کننده‏اى براى امرا و ثروتمندان اسلامى بوده و مانع غلبه افرادى باشد که از حکومت سوء استفاده نموده ثروت را احتکار مى‏کنند.

در اندک مدتى مردم شام مثل سپاه زنبورهاى عسل گشتند که ملک مطاع خود را پیدا کرده باشند، اگر ابوذر یک اشاره مختصر به انقلاب مى‏کرد، آتش انقلاب شعله‏ور مى‏گردید،ولى همانطورى که گفتیم او همت خود را در آفریدن یک رأى عمومى واجب الاحترام، متمرکز کرد و سخنان او نقل مجالس شد و در مساجد و راهها موضوع صحبت گشت.

خطر ابوذر هنگامى امتیازاتى را که به نهایت درجه شدت خود رسیده بود، تهدید کرد که علنا در برابر گروهى از مردم با معاویه مناظره و مباحثه کرد و بلافاصله حاضرین در مجلس، جریان گفتگوى ابوذر با معاویه را به اطلاع غائبین هم رسانیدند و این خبر به سرعت همه جا پخش گردید.

ابوذرـکه طبق توصیف پیامبر (ص) راستگوترین فرد جهانیان بودـبدون کمترین ترس و پروا در برابر معاویه ایستاد و او را درباره ثروتهائى که پیش از حکومت شام داشت، ثروتهائى که آن روز در شام جمع کرده بود، درباره خانه‏اى که در مکه در آن سکونت مى‏کرد، و کاخهائى که آن روز در شام ساخته بود، استیضاح کرد.

سپس سؤال را به کسانى از صحابه متوجه مى‏ساخت که همراه معاویه به شام آمده و آن روز دور او را گرفته بودند، و هر یک صاحب املاک و کاخها و آلاف و الوف شده بودند، ابوذر همه آنها را مخاطب قرار داده فریاد مى‏کرد:

آیا شما همان کسانى نیستید که قرآن در میان آنها به پیامبر نازل گشت؟ آنگاه خود از جانب آنها جواب مى‏داد: آرى شما همان کسانى هستید که قرآن در میان شما نازل شد و با پیامبر (ص) در تمام جنگها شرکت کردید.

بعد سؤال مى‏کرد: آیا در کتاب خدا این آیه را نمى‏خوانید؟:

«کسانى را که طلا و نقره را گنجینه و ذخیره مى‏کنند و در راه خدا انفاق نمى‏کنند، به عذاب دردناک بشاتر ده‏روزى که آن طلا و نقره در آتش دوزخ گداخته مى‏شود و پیشانى و پشت و پهلوى آنها را با آن داغ مى‏کنند( و فرشتگان به آنها مى‏گویند) این است نتیجه آنچه از زر و سیم اندوخته کردید، اکنون بچشید عذاب سیم و زرى را که ذخیره مى کردید» معاویه جوابى پیدا نکرد و از روى ناچارى به حدیث متوسل شده با لحن احترام آمیزى نسبت به حدیث گفت: طبق حدیث، این آیه درباره اهل کتاب نازل شده است.

ابوذر فریاد زد: نه، درباره ما و آنها هر دو نازل شده است. ابوذر دنبال سخنان خود را گرفته، معاویه و دار و دسته او را نصیحت مى‏کرد که از میان املاک و کاخها و اموالى که در دست دارند بیرون روند و هر کدام بیش از مقدار احتیاج یک روز خود ذخیره نکنند.

در محافل و انجمن‏ها، خبر این مناظره و استیضاح، و اخبار راجع به ابوذر دهن به دهن گشت و سرود ابوذر در خانه‏ها و میان توده‏ها اوج گرفت که:«ثروت اندوزان را به میخ‏هائى از آتش در روز قیامت بشارت دهید».

معاویه خطر را احساس کرد و سخنان آتشین این انقلابى بزرگ او را تکان داد ولى بحسب ظاهر از او قدر شناسى نمود، و آزارى نرسانید، لیکن فورا به خلیفه وقت «عثمان» نامه‏اى نوشت و ضمن آن خاطر نشان ساخت که: ابوذر مردم شام را بر ضد ما تحریک نموده و فساد راه انداخته است!

عثمان نامه‏اى به معاویه نوشت، و طى آن دستور داد ابوذر را به مدینه روانه کند و اضافه کرد که باید او را به وسیله شتر چموش و خشنى روانه مدینه نماید. معاویه عده‏اى را مأمور کرد که او را بر پیر شترى که جهاز بى بستر روى آن بود، سوار کنند و به سوى مدینه حرکت بدهند و تأکید کرد که باید شب و روز شتر را برانند!، روزى که ابوذر از دمشق حرکت کرد، احساسات مردم بشدت تحریک شد و چنان بدرقه‏اى از او به عمل آوردند که هرگز دمشق نظیر آنرا ندیده بود!

«من نیازى به دنیاى شما ندارم»!

این جمله را ابوذر وقتى که به مدینه رسید و میان او و عثمان سخنان زیادى رد و بدل شد، به عثمان گفت‏عثمان خطر واقعى و نیروى دعوت ابوذر را کاملا احساس کرده بود زیرا اخبارى دائر بر استقبال توده‏هاى وسیع مردم از آراء و افکار ابوذر،به مدینه مى‏رسید، لذا عثمان خواست ابوذر را تطمیع کند ولى ابوذر وعده عطاى او را رد کرد و گفت:«من نیازى به دنیاى شما ندارم»!

آرى او نیازى به دنیاى مردم نداشت، او از مردان پاکى بود که به دنبال غناى روحى مى‏گردند، این گونه افراد، زنده این هستند که همیشه ببخشند نه اینکه بگیرند.

سر انجام عثمان او را به «ربذه» تبعید نمود، ولى ابوذر حتى در گرما گرم مبارزه، پیوسته مراتب امانت خود را نسبت به خدا و پیامبر (ص)حفظ مى‏کرد و خیانت نمى‏نمود و از جان و دل وصیت پیامبر (ص)را مبنى بر اینکه نباید به روى مردم شمشیر بکشد، حفظ مى‏کرد، گوئى پیامبر آینده را مى‏دانست، آینده ابوذر و سرگذشت او را، و لذا این نصیحت ارزنده را به او کرد.

روى همین اصل بود که ابوذر وقتى مى‏دید بعضى از افرادى که بسیار مایلند آتش فتنه را روشن کنند، از سخنان او براى خود مدرک اخذ مى‏کنند تا از این رهگذر خواسته‏هاى خود را عملى و کینه دل خود را خالى کنند، هرگز نفرت خود را از شیوه آنها مخفى نمى‏داشت.

ابوذر شخصى بود که هیچ گونه غرض مادى نداشت و لذا خدا به او نور بصیرت خاصى عطا فرموده بود و در اثر همین بیغرضى بود که متوجه عواقب زیانبار و خطرى که شورش مسلحانه در بر داشت، شد و آنرا کنار گذاشت همچنانکه متوجه عواقب زیانبار و خطرى که سکوت در بر داشت، شد و آنرا نیز کنار گذاشت. وـگر ه شمشیر نکشیدـلکن صداى خدا را به سخن حق و گفتار راستین بلند کرد.

نه طمع و انگیزه‏هاى مادى او را تحریک مى‏کرد، و نه تصور عواقب نا مطلوب او را از تعقیب هدف خود باز مى‏داشت.

ابوذر تمام قواى خود را در راه یک مبارزه پاک و بدون خیانت به کار انداخت و در این راه از همه چیز چشم پوشید و طولى نکشید که عمرش که سراسر آمیخته با انتقاد از حکومت و مال پرستى بود به پایان رسید.

ابوذر حق داشت از گمراهى و فتنه‏اى که حکومت و مال در بر داشت، براى برادران مسلمان خود یعنى کسانى که پرچم اسلام را همراه پیامبر به دوش کشیدند و بعدا هم مى‏بایست پرچمدار اسلام باشند، بترسد، زیرا مسأله حکومت و مال همیشه براى اقوام و ملل جهان، دو مشکل بزرگ و حیاتى مى‏باشند، بنا بر این اگر این دو، دستخوش گمراهى گردند، سرنوشت مردم در معرض خطر مهمى قرار مى گیرد.ابوذر از یاران پیامبر (ص) توقع داشت که هیچ کدام فرمانروائى را به حد افراط دوست نداشته باشند و ثروت کلان جمع نکنند بلکه مانند عصر پیامبر پیشقراولان هدایت، و بندگان خدا باشند.

او مى‏دانست که دنیا پرستى و مال دوستى افراطى چقدر خطرناک است، او متوجه بود که دیگر روش دوران پیامبر باین آسانى زنده نمى‏شود، او طى مدت درازى از پیامبر مى‏شنید که یاران خود را از وسوسه‏هاى فرمانروائى بر حذر مى‏داشت و آنرا چنین توصیف مى‏کرد:

«فرمانروائى یک امانت است و کیفر خیانت در آن، خوارى و پشیمانى در روز قیامت است، مگر کسى که آنرا به نحو شایسته به پایان برساند و وظایفى را که بواسطه عهده دارى آن بر او واجب شده است، کاملا انجام دهد»کار ابوذر به جائى کشید که ناگزیر شد اگر با برادران مسلمان خود بکلى قطع ارتباط نکند، تا حدى از آنها دورى گزیند چون نوع آنها متصدى فرمانروائى شده بودند و طبعا براى آنها ثروت و مکنت فراوانى از راه مشروع و غیر مشروع فراهم شده بود.

روزى «ابو موسى اشعرى»را ملاقات کرد، همین که ابو موسى را دید، بازوان خود را باز کرد و از فرط خوشحالى صدا زد: «آفرین بر ابوذر،آفرین بر برادرم».

ابوذر او را عقب زد و گفت: من برادر تو نیستم آن موقع برادر تو بودم که هنوز والى و فرمانروا نشده بودى!

همچنین روزى «ابو هریره» او را ملاقات نمود، و آغوش خود را باز کرد تا ا و را در آغوش بگیرد ولى ابوذر او را با دست خود کنار زد و گفت: «از من دور شو، تو همان کسى نیستى که متصدى فرمانروائى شدى، عمارت‏هاى بلند ساختى و براى خود دام و زراعت فراوانى فراهم آوردى»!؟ابو هریره به دست و پا افتاده از خود دفاع کرد و خویشتن را از این گونه نسبت‏ها تبرئه نمود.

شاید آن روز به نظر بعضى، چنین مى‏رسید که ابوذر در عکس العمل خود در برابر حکومت و ثروت، بحد مبالغه رسیده است ولى ابوذر منطقى داشت که حاکى از صداقت او بین خود و ایمانش بود، ابوذر با افکار و اعمال و روش و دید خود مسیر صاف و هموارى پیش گرفته بود که یادگار پیامبر (ص)بود.

اگر بعضى از مسلمانان خیال مى‏کردند که این روش عملى نیست و نتایج چنین خط مشیى بدرستى معلوم نمى‏باشد، ابوذر آنرا سرمشقى تشخیص مى‏داد که کاملا شایسته پیروى است و راه حیات و برنامه عملى را کاملا ترسیم مى‏کند و مخصوصا براى آن دسته از افرادى که در عصر پیامبر (ص)بودند، پشت سر او نماز خوانده، با او به جهاد رفته و بیعت نموده بودند که سخنان او را بشنوند و اطاعت کنند، کاملا عملى مى‏دانست.

چنانکه پیش از این گفتیم، ابوذر با هوش نافذ خود در مى‏یافت که حکومت و ثروت چه اثر قاطعى در سرنوشت مردم دارد و از این رو کاملا تشخیص مى‏داد که هر خللى که ارکان درستى در اداره حکومت، و یا عدالت در تقسیم ثروت را تهدید کند، خطرى به وجود مى‏آورد که باید بشدت با آن مبارزه کرد.

ابوذر در زندگى خود تا آنجا که مى‏توانست پرچم پیروى از پیامبر (ص)را با کمال امانت و پاسدارى به دوش کشید، او در تسلط بر خطرهاى فرمانروائى و ثروت، حقا استاد بود.

روزى فرمانروائى یکى از نقاط عراق را به او پیشنهاد کردند، گفت:«نه، سوگند به خدا هرگز نمى‏توانید مرا به دنیاى خود مایل سازید».

روزى یکى از دوستان ابوذر دید که وى پیراهن کهنه‏اى پوشیده است، پرسید: غیر از این، لباس دیگرى ندارى؟ چند روز پیش دیدم دو لباس تازه داشتى؟

ابوذر جواب داد:«آنها را به کسى دادم که نسبت به آنها محتاجتر از من بود».

گفت:بخدا تو خود به آنها احتیاج دارى.

ابوذر در جواب داد«:خداوند مرا ببخشد، تو دنیا را بزرگ مى‏شمارى، آیا این عبا را بر دوش من نمى‏بینى؟عباى دیگرى نیز دارم که در نماز جمعه مى‏پوشم، بزى دارم که از شیر آن استفاده مى‏کنم و الاغى دارم که بر آن سوار مى‏شوم، پس ما از نعمتهاى خدا چه کم داریم»؟ !

روزى ابوذر در مجلسى نشسته صحبت مى‏کرد و چنین مى‏گفت: رهبر من پیامبر (ص)مرا به هفت چیز وصیت کرد و فرمود:

*به مستمندان مهر ورزم و با آنان معاشرت کنم.

*در زندگى همیشه به کسانى نگاه کنم که از من پائین‏ترند و به کسانى نگاه نکنم که از من بالاترند.

*هرگز از کسى چیزى درخواست نکنم.

*پیوند خویشاوندى را نگسلم و به خویشان خود نیکى کنم.

*سخن حق را بگویم اگر چه تلخ باشد.

*در راه خدا از سرزنش سرزنش کنندگان نترسم.

*جمله: لا حول و لا قوة الا بالله را زیاد بگویم.

براستى ابوذر این وصیت را زنده کرد و زندگى خود را در قالب آن ریخت، بحدى که در میان قوم و هم کیشان خود ضمیر و وجدان زنده و مظهر آمال عمومى شناخته شد.

على (ع) مى‏فرمود:«امروز غیر از ابوذر کسى نیست که در راه خشنودى خدا به سرزنش سرزنش کنندگان اعتنا نکند».

او یک عمر زندگى کرد ولى در زندگى خود همیشه بر ضد سوء استفاده از قدرت و حکومت، و احتکار ثروت، قیام و ایستادگى مى‏کرد.

او در زندگى خود اعمال غلط و خطا را مى‏کوبید و بر ویرانه آن، کاخ اعمال درست و صحیح را بنیان مى‏نهاد.

او در زندگى خود همه چیز را در راه مبارزه با فساد، و بر حذر داشتن مردم از عواقب روش نادرست، فدا مى‏کرد.

هر وقت او را از بیان احکام خدا باز مى‏داشتند، با صداى بلندترى بیان مى‏کرد و مى‏گفت :

«سوگند به خدائى که جانم در دست اوست اگر شمشیر بگردنم بگذارید ولى بدانم کلمه‏اى را که از پیامبر (ص) شنیده‏ام،مى توانم قبل از اینکه گردنم را بزنید، بگویم حتما مى‏گویم» !

اى کاش مسلمانان آن روز، به گفتار و نصیحت او گوش مى‏دادند، زیرا در آن صورت آتش فتنه‏هاى بزرگ و سرکش که بعد از او به وجود آمد و چنان بالا گرفت که دولت اجتماع و اسلام را با خطرهاى خشونت آمیز و توأم با قساوت روبرو ساخت، شعله ور نمى‏گردید.

اکنون خوبست قدرى به عقب برگردیم و خود را در زمان ابوذر قرار دهیم و با وضع او از نزدیک آشنا شویم:

ابوذر در ربذه ـجائى که پس از مخالفتش با عثمان بدانجا تبعید گردید ـ در میان سوز تب، و درد و رنج مرگ دست و پا مى‏زند، بیائید نزد او برویم و با این مسافر عالیقدر مراتب خداحافظى و تودیع به عمل آوریم و در زندگى خیره کننده‏اش آخرین پرده را تماشا کنیم:

این بانوى لاغر اندام و گندم گون که در کنار دیوار نشسته گریه مى‏کند، همسر اوست!ابوذر از وى سؤال مى‏کند که چرا گریه مى‏کنى؟ مسأله مرگ براى همه حتمى است.

زن جواب مى‏دهد: براى این گریه مى‏کنم که:«تو اکنون مى‏میرى و نزد من لباسى که باندازه کفن تو باشد نیست»!لبخندى اندوهگین همچون خنده افق غروب در لباس ابوذر نقش مى‏بندد و به همسرش مى‏گوید:

«آرام باش، گریه نکن، من روزى با عده‏اى از یاران پیامبر (ص) در محضر آن حضرت نشسته بودم، فرمود: شخصى از شما در یکى از بیابانهاى روى زمین تنها و دور از جمعیت، از دنیا مى‏رود و گروهى از مؤمنان نزد او حاضر مى‏شوند و او را دفن مى‏کنند، اکنون مى‏بینم همه کسانى که در آن مجلس نشسته بودند، در میان مردم و درآبادى از دنیا رفته‏اند و غیر از من کسى از آنها باقى نمانده است،و اینک من دارم در این بیابان مى‏میرم، پس مراقب راه باش، طولى نمى‏کشد که گروهى از مؤمنان به سوى ما مى‏آیند، سوگند به خدا نه دروغ مى‏گویم و نه دروغ شنیده‏ام»این را گفت و روحش به سوى خدا پرواز کرد.

ابوذر راست گفته بود:اینک قافله‏اى به سرعت در راه پیش مى‏آید که مرکب است از عده‏اى از مؤمنان به سرپرستى یار بزرگ پیامبر(ص)«عبد الله بن مسعود».

عبد الله از دور منظره عجیبى دید، منظره یک جسد دراز ـ کشیده‏اى که پیداست پیکر انسان مرده‏اى است، و در کنار آن یک نفر زن و یک پسر بچه نشسته است که هر دو گریه مى‏کنند !

عبد الله لجام مرکب را به سوى آن دو نفر پیچید، قافله هم دنبال او روانه شد، عبد الله تا به آن جسد نگاه کرد چشمش به صورت دوست و برادرش در اسلام ـ یعنى ابوذرـافتاد!، چشمانش پر از اشک شد و بالاى سر پیکر پاکش ایستاد و چنین گفت:

«پیامبر خدا (ص)راست گفته است: تنها میروى تنها مى‏میرى و در روز قیامت، تنها بر انگیخته مى‏شوى».

سپس بر جنازه او نماز خواندند و خاک تیره به روى قبرش آکندند.

جملاتى که ابن مسعود در کنار پیکر بیجان ابوذر گفت، پیشگوئى پیامبر بود.

ابن مسعود مى‏گوید: این پیشگوئى در سال نهم هجرت، در جنگ «تبوک» اتفاق افتاد: موقعى که پیامبر دستور داد براى جنگ با سپاه روم که به قلمرو اسلام دست اندازى مى‏کردند و براى کوبیدن آن، توطئه‏ها مى‏نمودند،آماده شویم.

روزهائى که پیامبر (ص) مردم را امر به جهاد کرد، روزهائى بسیار سخت، و موقع شدت گرما بود، عده‏اى از مسلمانان به بهانه‏هاى گوناگون از رفتن به جنگ خوددارى کردند، پیامبر (ص) و یارانش حرکت نمودند، هر ـ چه پیش مى‏رفتند، بر تلاش و مشقتشان افزوده مى‏شد، هر ـ کس که از سپاه عقب مى‏ماند و از پاى در مى‏آمد، مى‏گفتند اى پیامبر (ص) فلانى ماند، حضرت مى‏فرمود:

«او را رها کنید، اگر در او خیرى باشد خدا بزودى به شما ملحق مى‏کند، و اگر خیرى در او نباشد که خدا شما را از همراهى او راحت ساخت».

یکبار برگشتند و نگاه کردند، ابوذر را نیافتند، به پیامبر(ص) عرض کردند:«ابوذر عقب مانده و شترش کندتر مى‏آید»،پیامبر(ص) سخن نخستین خود را تکرار کرد...

شتر ابوذر بر اثر گرسنگى و تشنگى و گرما از پاى در آمده بود و از فرط خستگى قدمهایش در زمین استوار نمى‏شد، ابوذر هر چه تلاش کرد آنرا تند براند و به هرـسعى و کوششى متوسل شد، سودى نبخشید زیرا بار خستگى بر شتر سنگینى مى کرد.

ابوذر دید با این وضع از سایر مسلمانان عقب مى‏ماند و آثار آنان کم کم از دیده‏اش ناپدید مى‏شود، ناگزیر از شتر پایین آمد و بار سفر را برگرفت و شخصا به دوش کشید و پیاده به راه افتاد!، در آن صحراى سوزان مى‏دوید تا بلکه بتواند خود را به پیامبر (ص) و مسلمانان برساند.

بامداد فردا مسلمانان پیاده شدند و بارها را گشودند تا قدرى استراحت کنند، یکى از آنها نگاه کرد، ابرى گرد و غبار را مشاهده کرد که در پس آن، مردى پنهان بود که به سرعت پیش مى‏آمد، گفت:اى پیامبر (ص)به آن مردى که تنها راهپیمائى مى‏کند نگاه کنید.

پیامبر نگاهى کرد و فرمود: «خدا کند ابوذر باشد».

مسلمانان باز سرگرم صحبت شدند تا آن شخص مسافتى را که میان او و آنان بود، طى کند، آنگاه بشناسند او کیست؟

مسافر «تنها» کم کم نزدیک مى‏شد، قدمهاى خود را از لاى ریگهاى داغ بیابان بیرون مى‏کشید، دیگر قدمها به او سنگینى مى‏کردند و آنها را به د نبال خود مى کشید!ولى خوشحال و خندان بود، چون مى‏دید خود را به آن قافله فرخنده رسانده و از پیامبر (ص) و یاران مجاهد او جدا نگشته است.

موقعى که به ابتداى قافله رسید، کسى صدا زد: اى پیامبر (ص) سوگند بخدا ابوذر است!.

ابوذر به سوى پیامبر (ص) رفت، حضرت تا او را دید، تبسم پر مهر و اندوهگینى در رخسارش درخشید و گفت:

«خدا ابوذر را رحمت کند، تنها مى‏رود، تنها مى‏میرد، و تنها از گور بر انگیخته مى‏شود» .

بعد از گذشتن بیست سال (یا بیشتر) از آن تاریخ ابوذر در بیابان ربذه تنها از دنیا رفت ...

ستاره زندگى او در اوجى درخشید که ماه اقبال کسى، هم افق آن نگشت.

عظمت مقام، زهد، و قهرمانى او نیز در تاریخ یکتا و کم نظیر است.روز رستاخیز در پیشگاه خدا به تنهائى بر انگیخته مى‏شود زیرا ازدحام فضائل فراوانش، جائى در کنار او براى کسى باقى نمى‏گذارد!.

قهرمانان راستین 133

تألیف: خالد محمد خالد

ترجمه: مهدى پیشوایى


دسته ها : پدرم علی(ع)
چهارشنبه بیست و ششم 4 1387
X