صفحه ها
دسته
وبلاگ من در بلاگفا
عکس من
وبلاگهاي دوستان
ورودي هاي پنجره اميد
معرفي وب سايت هاي پرطرفدار
سايتهاي دوستان
لينك هاي دسترسي سريع
مطالب من در ثبت مطالب روزانه
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 554902
تعداد نوشته ها : 1492
تعداد نظرات : 394
Rss
طراح قالب
مهدي يوسفي

خواجه حسن میمندى (87) در دربار سلطان محمود، تقرب خاصى داشت ، سلطان به او گفت هر گاه فردوسى هزار شعر گفت ، هزار مثقال طلا به او بده .
میمندى هم طبق دستور، براى هر هزار شعر فردوسى ، هزار مثقال طلا به او مى داد، ولى فردوسى قبول نمى کرد و نیت آن را داشت که همه را یکدفعه بگیرد تا صرف در ساختن سیل بند طوس کند (چنانکه قبلا ذکر شد ذکر شد که این عهد را کرده بود.)
فردوسى شاهنامه را به پایان رساند.
(88)
جالب اینکه گرچه فردوسى در شاهنامه به تاریخ ایران قدیم پرداخته ، ولى در موارد متعدد علاوه بر اشعار حکمت آمیز و نصیحت و پند، اشعار دینى بسیار در توحید و عدل و نبوت و معاد و نماز و روزه و حج و صدقات و اخلاقیات گنجانده است ، و در این کتاب حماسى ، وظیفه دین خود را ادا نموده است .
مخصوصا در مورد تشیع خود و علاقه سرشارش به حضرت على (ع ) و فرزندان پاک او در لابلاى شاهنامه داد و سخن داده است .
(89)
همین مطلب باعث شد که عده اى از مخالفان و حاسدان ، به سلطان محمود گفتند: فردوسى ، رافضى (شیعه ) است ، و اشعارى از شاهنامه او را به عنوان تاءیید ذکر کردند.
سلطان محمود که سخت در مذهب خود (تسنن ) متعصب بود با آنها در مورد صله فردوسى به مشورت پرداخت ، آنها گفتند پنجاه هزار درهم به فردوسى ، بدهى کافى است بلکه بسیار است .
(90)
فردوسى وقتى که این سخن را شنید از این پیمان شکنى بسیار ناراحت شد و اشعارى در هجو و انتقاد سلطان محمود گفت و شبانه از غزنین فرار کرد.
از اشعار انتقادى او است :

به عزنى مرا گر چه خونشد جگر
زبیداد آن شاه بى دادگر
کز آن هیچ شد رنج سى ساله ام
شنید آسمان از زمین ناله ام
و در مورد حسن میمندى گوید:
زمیمندى آثار مردى مجوى
زنام و نشانش مکن جستجوى
قلم بر سر او بزن همچو من
که گم باد نامش بهر انجمن
او سرانجام به طوس زادگاه خود مراجعت کرد، و با یکدنیا افتخار و آزادى بیان سرانجام بسال 411 قمرى از این جهان درگذشت و اثر جاوید خود شاهنامه را بیادگار گذاشت . (91)
سلطان محمود مردى مال دوست و دست تنگ بود، به طورى که مى نویسد: دو روز قبل از مرگش دستور داد انواع جواهرات و درهم و دینارهاى سرخ و سفید را از خزانه آوردند و در پیش رویش انباشتند، به گونه اى که زمین وسیعى را پر کرد، او به چشم حسرت به آنها نگاه مى کرد و زارزار مى گریست و سپس دستور داد همه را به خزانه بردند و درهمى را به مستحقى نداد، با اینکه مى دانست دو روز دیگر بیشتر زنده نیست (92) سرانجام با یکدنیا حسرت و آز روز پنجشنبه 23 ربیع الاخر سنه 421 بر اثر بیمارى سل درگذشت . (93)


دسته ها : داستان باستان
سه شنبه بیست و دوم 11 1387
X