صفحه ها
دسته
وبلاگ من در بلاگفا
عکس من
وبلاگهاي دوستان
ورودي هاي پنجره اميد
معرفي وب سايت هاي پرطرفدار
سايتهاي دوستان
لينك هاي دسترسي سريع
مطالب من در ثبت مطالب روزانه
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 556214
تعداد نوشته ها : 1492
تعداد نظرات : 394
Rss
طراح قالب
مهدي يوسفي

اسکندر که به قول معروف قاف تا قاف عالم را گرفت و شرق و غرب را محل تاخت و تاز خود قرار داد، حتما با خود مى اندیشید که پس از فتح همه کشورها و بلاد، فرمانرواى کل و بى مزاحم همه نقاط زمین شده ، دیگر از هر نظر در آسایش و استراحت خواهد بود، اما ناگهان متوجه شد، که ممکن است با تلاش و پى گیرى ، همه چیز را بدست آورد ولى یک چیز است که با تلاش نمى توان به آن دست یافت و آن پایدارى در این جهان است .
وقتى این توجه به او دست داد که ناگهان خود را در کام بیمارى دید، و نشانه هاى مرگ را در خود مشاهده کرد، ولى چاره اى جز تسلیم مرگ شدن را نداشت ، از دل آه مى کشید و با یکدنیا حسرت و تاءسف لحظات آخر عمر را مى پیمود، چنانکه از وصیتهاى او (که بعدا ذکر مى شود) این تاءسف عمیق به خوبى آشکار است .
او مسافرتها کرد و در همه این مسافرتها، با پیروزى و فتح برگشت اما اینک مى اندیشید که باید به سفرى برود که در آن برگشتن نیست سفرى که در آن بدنش اسیر خاک مى گردد خاک بر او فرمانروائى مى کند سفرى که او در طى آن بازخواست خواهند کرد، در اینجا سرنخ را به دست شاعر توانا ((نظامى گنجوى )) مى دهم که او در قبال نامه از قول اسکندر گوید:

کجا خازن و لشکر و گنج من
برشوت مگر کم کند رنج من
کجا لشکرم تا به شمشیر تیز؟
دهند این تبش را زجانم گریز
سکندر منم خسرو دیو بند
خداوند شمشیر و تخت بلند
کمر بسته و تیغ برداشته
یکى گوش ناسفته نگذاشته
زقنوج تا قلزم (4) و قیروان (5)
چو میغى (6) روان بود تیغم روان
چو مرگ آمد آن تیغ زنجیر شد
نه زنجیر، دام گلوگیر شد
به داراى دولت سرافروختم
زدارا به دولت سرانداختم
شدم بر سر تخت جمشیدوار
زگنج فریدون گشودم حصار
زمشرق به مغرب رساندم نوند(7)
همان سد یاءجوج (8) کردم بلند
جهان جمله دیدم زبالا و زیر
هنوزم نشد دیده از دیده سیر
کجا رفته اند آن حکیمان پاک ؟
که زر مى فشاندم بر ایشان چه خاک
بیائید گو خاک را زر کنید
مداواى جان سکندر کنید
زهر دانشى دفترى خوانده ام
چو مرگ آمد اینجا فرو مانده ام
سرانجام مملکت و فرمانروائى را بدرود گفت و اجل لحظه اى مهلتش ‍ نداد.
سکندر که بر عالمى حکم داشت
درآندم که مى رفت عالم گذاشت
میسر نبودش کزو عالمى
ستانند و مهلت دهندش دمى


دسته ها : داستان باستان
سه شنبه بیست و دوم 11 1387
X