دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 9551
تعداد نوشته ها : 38
تعداد نظرات : 186
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

* به نام عاشق نواز بي نياز *

نميدونم بايد از کجا شروع کنم ؟ چي بگم ؟ و به کجا ختم کنم ؟

امروز ميخوام برات حرف بزنم ، بدون هيچ محدوديتي ...

براي تويي که اومدي و قشنگترين لحظه هاي زندگي رو برام به ارمغان آوردي

تويي که زندگيمو با عشقت پيوند زدي و تنها بهونه ي تپشهاي قلبمي

( کنار آشيانه ي تو آشيانه ميکنم

فضاي آشيانه را پر از ترانه ميکنم

کسي سوال مي کند به خاطر چه زنده اي ؟

و من براي زندگي تو را بهانه ميکنم )

انقدر برات حرف دارم که نميدونم کدومشونو بگم يا چه جوري بهت بگم ؟

نميدونم از روزاي اول آشناييمون بگم يا از روزاي آخري که دست سرنوشت بينمون فاصله انداخت ؟

از روزاي شيرين با هم بودنمون بگم يا از شباي تلخ جداييمون ؟

از شاديامون در کنار همديگه بگم يا از اشکايي که تو غربت دوري ريختيم ؟

از گذشته ي مبهممون بگم يا از آينده ي روشني که در انتظارشيم ؟

از خوبيا و مهربونياي تو بگم يا از بديا و اذيتاي خودم ؟

از دلتنگي اي که راه نفسمو بسته بگم يا از اميدي که تو دلم موج ميزنه ؟

از عشق پاکمون و چيزايي که با هم بدست آورديم بگم يا از سنگايي که تو راهمون بود و سختي هايي که تحمل کرديم ؟

از بي معرفتي و نامردي روزگار بگم يا از تفاوتايي که تو وجود تو ديدم ؟

از ...

نميدونم ...

يه حرفايي هست که ميخوام بهت بگم ولي نميشه

نميدونم از جنس حرفاييه که به قول دکتر علي شريعتي براي نگفتن اند يا از حرفاييه که بايد حتماً گفته بشن ؟ ...

يه حرفايي هست که تا حالا چند بار خواستم بهت بگم ولي هر بار يه جوري ، نشده

يا موقعيتش مناسب نبوده

يا تو اون لحظه پيشم نبودي

يا براي گفتنش محدود بودم

يا ترسيدم دل مهربونتو آزار بدم

يا همه چي بوده ولي زبون من قفل شده و نتونسته در مقابل عظمت تو حرکت کنه ...

( گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم

چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايي )

يه حرفاي ديگه اي هست که فقط براي تو ميتونم بگم

چون فقط تو ميتوني حسشون کني و براي زخماي دلم مرهم باشي

آخه تو تنها کسي بودي که بدون هيچ چيز ديگه اي منو درک کردي ، باهام همراه شدي و بهم ثابت کردي که عشقت الهيه نه يه هوس زودگذر

تو تنها کسي بودي که حرفامو فهميدي ...

يه حرفايي هست که تو دلم مونده

يه حرفايي که هميشه ناگفته مي مونه

يه حرفايي که نميشه به زبون آورد

فقط ميشه حسشون کرد

مثل حرفايي که آدم با نگاهش ميزنه

( زبان سكوت ...

يك ساعت تمام ، بدون آنكه يك كلام حرف بزنم ،

به رويش نگاه كردم

فرياد كشيد كه : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمي زني ؟

گفتم : نشنيدي ؟! ... برو ! ... )

يه حرفايي هست که نميدونم شايد بهت گفته باشم

و شايد اگه بگم برات تکراري باشه

ولي چيزيه که وجود داره

حرفايي که ميدونم ميدوني ولي بازم احساس ميکنم که بايد بهت بگم

و اين بار با يه انشاي ديگه ...

خيلي حرفا هست که ميخوام بهت بگم ...

« يلدا »

 


دسته ها :
1385/4/22 3:30
X