سلام...

یاس خونه تکونی کرده...

اینم آدرس منزل جدید...

ببخشید که دیر گفتم:

http://ya3kuchak.blogfa.com

دسته ها : Del neveshte!
شنبه بیست و چهارم 11 1388

امروز یه چیز جدید یاد گرفتم!

 

یاد گرفتم همیشه لبخند بزنم...

 

حتی وقتی دارم حرف می زنم و کسی توی حرفم می پره و مسخرم می کنه...

 

البته امروز اینکار رو نکردم...

 

سکوت کردم...

 

و از اون جمع اومدم بیرون...

 

که نشون بدم...

جایی نمی مونم که اجازه بدم کسی...

به راحتی مسخرم کنه...

 

کدوم کار درست تره؟

 

لبخند زدن؟

 

یا فرار کردن؟

 

باید عذر خواهی کنم از خودم!

 

و به خودم بگم: دیگه به کسی ضعف نشون نده عزیزم...

 

می تونستم... طوری وانمود کنم که انگار اون هیچ حرفی نزده، و همه به اون بخندن و اون خودش ضایع شه...

 

ولی نخواستم...

 

دلم نمی خواد کسی ضایع شه...

 

حتی اگه دشمنم باشه...

 

پس فکر می کنم...

 

بهتره که ایندفعه که دیدمش...

 

بهش لبخند بزنم...

 

J

 

لبخند یادتون نره...

 روزگارتون بخیر...
دسته ها : Del neveshte!
سه شنبه بیست و دوم 10 1388
 

پدر و مادرا...

 

سلام...

 

قربون مهربونیاتون...

 

میشه یه کم به حرف های ما گوش کنین؟

 

بچه هاتون...

 

فقط رودخونه هایی هستن که از دل شما چشمه ها جاری می شن...

 

چشمه ها...

 نمی تونن مسیر رودخونه ها رو مشخص کنن...

 

چشمه ها...

 

نمی تونن سد بشن برای رودخونه ها...

 

وگرنه رودخونه مرداب میشه...

 

چشمه ها...

 

درمونی باشین...  واسه زخم های خونیه رودخونه...

 

مراقب رودخونه ها باشین...

 

ولی مثل یه چشمه...  از دور...

 

J

 

روزگارتون بخیر...

 
دسته ها : Del neveshte!
يکشنبه بیستم 10 1388

رفت توی کوچه...

 به امید اینکه به بهشت برسه...

 

ولی کوچه بن بست بود!

 

مینا بهم زنگ زد. بعد از مدت ها صداشو شنیدم.

 

گوشی نداره!

 

نه اینکه فکر کنی خانواده ی "نداری" دارنا...

 

نه...

 

دارن! ولی مینای من گوشی نداره!

 

مینای من امسال کنکور سراسری، رتبه ی 9000 رشته ی ریاضی شد...

 

اما چون مامانش از رشته ی مینا خوشش نیومد،

 نذاشت بره...

 

مینای من باز داره درس میخونه...

 

اون کنکوریایی که ی سال عقب موندن،

 می دونن که واسه سال دوم، نمیشه نشست و خوند!

حسش نیست!

 

ولی مینای من روزی 9 ساعت می خونه!

به خدا که می خونه...

 

 

مینای من با هیچ پسری رابطه نداشت...

 

مثل گل پاک بود!

 

ولی از بس که مامانش،

 مراقب بود که مینا از جلوی پشت بوم نیفته...

 

مینای من داره از عقبش می افته!

 

مینامو میشناسم...

 

مادرشو هم میشناسم...

 

می دونم مینای من نمی تونه حرفشو بزنه... مظلومه...

 

به خدا که مظلومه...

 

مادر مینا...

مادرای همه ی مینا ها...

 

مراقب گلاتون باشین...

 

مینای من افسرده شده...

 

نزارین گلاتون پژمرده شن...

 

مینای من...

 

لبخند یادت نره گلم...

 

روزگارت بخیر...

 

 

 
دسته ها : Del neveshte!
شنبه نوزدهم 10 1388

جدید ترین داروی ترک غم کشف شد...

 

با خوردن این دارو...

میتونین برای مدتی طولانی،

 

 از شر غم هاتون خلاص شید...

 

غصه!

 

 

غصه بخورین!

 

لطفاً توجه کنین!

 دارم جدی میگم!

 چرامیترسین از غصه خوردن و اشک ریختن؟

 

تقصیر خودتون نیست...

 

از بچگی تو گوشتون گفتن که گریه نکن،

 زشته! فقط نی نی ها گریه می کنن!

 پسر که گریه نمی کنه!

 ...

همه ی اینا گذشت...

 

خدا اگه می خواست ما از این گریه استفاده نکنیم که اصلاً اشک رو برامون نمی ذاشت...

 

همیشه میگم: لبخند... یادتون نره!

 

لطفاً... گاهی وقتا که دلتون میگیره...

 

اشک هم یادتون نره!

 

روزگارتون بخیر...

 
دسته ها : Del neveshte!
چهارشنبه شانزدهم 10 1388

نزدیک به یک قرنه  که عاشق شدم...

 

عاشق "عقربه ی بزرگ ساعت زندگیم"...

 

"عقربه ی برزگ ساعت زندگیم، عجله نکن"...

 

تو دلم میگم...

 

اون میره و من فقط به رفتنش نگاه می کنم...

 

خوشحالم...

 

چون ساعت ساز زندگیم، هوامو داره!

 

قراره منم عقربه ای کوچیک بشم...

 کنارش... روزگارتون بخیر...
دسته ها : Del neveshte!
دوشنبه جهاردهم 10 1388

خیلی وقتا...

دلم بهم میگه...

چرا؟

نمی دونم چی بهش بگم... سخته برام...حرف زدن باهاش...

فقط بهش می گم:

آروم باش...این هم میگذره...

چه خوشی...چه نا خوشی...میگذره گلم...

همه چی گذریه

...کل دنیا... می رسیم به آرامشمون... آروم باش...

...تو هم به دلت بگو...

...لبخند یادتون نره...

روزگارتون بخیر...

دسته ها : Del neveshte!
شنبه دوازدهم 10 1388
 

بزرگ تر می شوم ، اما...

 

حجم کمتری از زمین را اشغال می کنم...

 

مستطیل کوچک یک متر و هفتاد زیر...

 اتاقکی که نمی دانم چطور... یک مشت خودم و یک عالم تو را جای دهم...
دوشنبه هفتم 10 1388

گیاهــــــــــه وحشیه کوهم... نه لایق گلدان...

 

مرا به بزم خوشــــــی های خود سـرانه مبر...

 

به سردیــــــــــه خشن سنگ، خو گرفته دلم...

 

مــــــــــــــــــرا به خــــــــــــــــــــــانه مبر...

 

زادگاهــــــــــــــــــــــــــم کــــــوه اســــــت

 

ز زیر سنــــــــــــگی یک روز سر زدم بیرون...

 

به زیر سنـــــــــگی یک روز می شوم مدفون...

 

سرشت سنگــــیه من، آشیانه ی اندوه است...

 

جدا ز یـــــــــــــــــــار و دیارم، دلم نمی خندد...

 

ز من طراوت و شادی و رنگ و بوی مخواه...

 

گـــــــــــــــــــیاه سنگی کوهم، در انتظار بهار...

 

مرا نوازش و گرمـــــــــی، به گریه می آرد...

 

مرا به گریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه میار!

  
يکشنبه ششم 10 1388

گاهـــــــــی می شینم و به مشکلاتم فـــــــــــکر می کــــــنم!

 

اینجور مواقع... حس میکنم، دلم با یه کش وصــــل شده

 

به مشکلات و من بــــــــرای فــــــرار کـــــردن...

 

ســـــــــــرعت قـــــدم هامو زیاد مـــــیکنم..

 

 

اما همین که یه کم فاصله می گیــــرم،

 

ایـــــــــــــــن کـــــــــــــــــــــش ...

 

منو دوباره می کشونه سمت این مشکلات!

 

همه ی ما ایـــــــــــــــــــــــنجوری هســــــتیم!

 

چرا می خــــــــــوایم از مشکلات فرار کنیم؟ هـــــــوم؟!

 

فکر کنیـــن رفتین نونوایی... به همین راحتی جاتونو به کسی

 میدین

کـــــــــــــــــــه نـــــــــــــــــــــــون

بگیـــــــــــــــــــــــــره؟

 

پس عقب نشینی نکنین و جاتونو به مشکلات ندین لطفا!

 

D           e            h             e!

 

بشینیــــن کنار مشکلاتتون و بهشون فکر کنین!

 

انقد فکر کنین که کم کم... مشکلات ازتون فرار کنن!

 

لـــــــــــــــــطفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاً..

 

لبخنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد یــــــــــــــــــادتــــــون

نـــــره!

 

روزگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارتون

بخیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!
دسته ها : Del neveshte!
يکشنبه ششم 10 1388
X