دسته
لينك ها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 847
تعداد نوشته ها : 2
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب

معنی عشق ندانی تو که عاشق نشدی

گویمت با چه زبانی تو که عاشق نشدی

از فرامین خداوند و فرآورده ی عشق

دور مانده به بیانی تو که عاشق نشدی

بند آید چو زبان و نفس از پای فتد

گو خدا را به چه خوانی تو که عاشق نشدی

راهب دِیر نشینی و دلت معبد غم

بلکه افسون روانی تو که عاشق نشدی

حاشا لِلَه که در صومعه ی زهد تو را

بزند یار زمانی تو که عاشق نشدی

بگمانم که در اندیشه ی آئینه شدن

مات و مبهوت بمانی تو که عاشق نشدی

ای حسادت زده کز عاطفه دور فتادی

چه کنی ذمّ فلانی تو که عاشق نشدی

عاشقی کار نه هر منعم و سودا زده ای است

دفتر سود و زیانی تو که عاشق نشدی

نی که معبود و نه معشوق و نه یار و نه نگار

بار و محموله ی جانی تو که عاشق نشدی

به یقینِ همه یِ مردم آزاده ی دهر

برده ی ظنّ و گمانی تو که عاشق نشدی

به بهار دل پرم و غمخانه ی عمر

زوزه ی باد خزانی تو که عاشق نشدی

پس فرو بند لب اَرنه، و له فریاد کشم

پیر گشتی به جوانی تو که عاشق نشدی

10/07/1387

مجتبی مرتضایی


دسته ها : اشعار
دوشنبه یازدهم 9 1387
X