دسته
لينك ها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 850
تعداد نوشته ها : 2
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب

آمدی روزی که دل در خانه نیست

آن دل شاد و خوش و جانانه نیست

او پس از تو ترک شهر و خانه کرد

رو ببین در مسجد و میخانه نیست ؟

رفت تا گوید به خیل عاشقان

کای عزیزان عشق جز افسانه نیست

آنچه از معشوقه با ما گفته اند

بِه زِ مِی در ساغر و پیمانه نیست

چشم دلتنگی که خود را دید و بس

مار و موران را به جز کاشانه نیست

آنکه دل را گویِ هر چوگان کُنَد

چون دل ما جاهل و دیوانه نیست ؟

هر که سر پیچید از فرمان عقل

عاقل و آزاده و فرزانه نیست

عشق افکنده جدایی بین ما

او مرا دیگر بِه از بیگانه نیست

گَه نبودی اشک مهتابی به شب

حال گویی شمع ما پروانه نیست ؟

خواهیَش از نو بسوزی بال و پر

او دگر مرغ حضیض و لانه نیست

دانه برگیر و ازین در دور شو

کاین هما در جستجوی دانه نیست

طایر اندیشه را "هاتف" چه غم

کاو دگر جُغدی به هر ویرانه نیست

27/08/1387

مجتبی مرتضایی


دسته ها : اشعار
جمعه هشتم 9 1387
X