دسته
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 84225
تعداد نوشته ها : 1081
تعداد نظرات : 722
Rss
طراح قالب
ببخشم يا نبخشم ،مسأله اين است و من مي بينمش استاده آن سوتر بغل بگشوده من را سوي خود مي خواند، اما واي از اين بغضي که در سينه ست نگاهم مي کند مي خواندم من در سکوتي سرد مي مانم برايش پاسخي؟؟ هرگز غروري کور فرمان مي دهد، خاموش و اينک يک سلام و دست مهري تا که بفشارد دو دست خالي من را و دستانم، که انگشتان تنهاي مرا در خويش، مي کاود نگاهش مي دود تا پشت چشمانم دو پلک بسته ام راه نگاهش را، چه بي رحمانه مي بندد نگاه مهربانش پشت پلک بسته ام، در مي زند، اما نبايد چشم بگشايم که مي ترسم، بلزرد قلب من فرمان دهد، آغوش بگشايم دوباره باز، مي خواند مرا و مي خواهد که پيوندي زنم من اين طناب الفت ديرينه را اکنون درون سينه ام غوغاست دلم مي خواهد آغوش محبت را به رويش، باز بگشايم ببخشم، تا رها گردم من از دردي که هر لحظه مرا رنجور مي سازد دلم پر مي کشد تا او دوباره، حس تاريکي مرا فرياد مي آرد ولي نه او دلت را سخت آزرده ست چه بايد کرد؟ خدا مي بخشد، اما من نمي بخشم!!!؟؟ با که اين را مي توانم گفت دلم مي خواست من را او بخواند تا بگويم، دوستش دارم بگويم، من دعا کردم بيايد بار ديگر تا ببخشد او، ببخشم من تا شروع ديگري باشد ولي اکنون که او برگشته، مي خواند مرا اينک، کلام مهرباني بر زبان من، نمي آيد دلم مي خواهد او باور کند، ديگر برايم نيست اما هست و مي ترسم که از چشمانم، اين را او بفهمد چشم مي بندم نگاهش باز مي کوبد، به پشت پلک هاي بسته ام اما، نبايد چشم بگشايم دلم مي خواهد او باور کند بغض مرا ديگر و او بايد بفهمد، خاطرم را سخت آزرده ست و نور روشني، در من به نجوا باز مي گويد ولي آخر تو هم اي خوب، بد کردي و او را هم، تو آزردي نمي دانم ولي حالا که او بخشيده بايد او بفهمد، من نمي بخشم که من اين هديه را، آسان نخواهم داد جدالي در درونم مي کند غوغا ميان اين دو من آيا کدامين من، در اين پيکار خواهد برد؟ چه مي شد من رها مي گشتم از اين کينه ي جانسوز و مي بخشيدم او را نه خودم را که بيش از او، خودم در رنج خواهم بود که تلخي نبخشيدن به کام لحظه هايم، زهر مي ريزد و مي ميراند اين اوقات زيبا را … واي صد افسوس گذشت يک فرصت ديگر و آن لبخند پرمهرش، چه نابشکفته، مي خشکد زپشت پرده ي اشکم، کنون من رفتنش را باز مي بينم خدايا! کاش يک بار دگر، من را بخواند او و آغوش محبت را به رويم، باز بگشايد سلام و دست و لبخندي تا که شايد من… آه از اين بازي نازيباي بي فرجام ميان بودن و نابودن يک فرصت ديگر ببخشم يا نبخشم، مساله اينست شاعر:کيوان شاهبداغي
دسته ها :
سه شنبه بیست و دوم 12 1385
X